برنامه مطالعه کتاب مقدس

خروج فصل 17 مزمور فصل 143-144-145 لوقا فصل 23

خروج باب ۱۷

جاری شدن آب از صخره

۱ تمام بنی اسرائیل از بیابان سین کوچ کردند و طبق دستور خداوند از جایی به جای دیگر می رفتند. آنها در رفیدیم اردو زدند ولی در آنجا آب برای نوشیدن نداشتند.

۲ پس با اعتراض به موسی گفتند: «به ما آب بده تا بنوشیم.» موسی در جواب آنها گفت: «چرا اعتراض می کنید؟ چرا خداوند را امتحان می کنید؟»

۳ امّا مردم که خیلی تشنه بودند به شورش خود ادامه داده به موسی گفتند: «چرا ما را از مصر بیرون آوردی تا ما و بچّه ها و گلّه های ما را در این بیابان از تشنگی هلاک کنی؟»

۴ موسی با التماس به خداوند عرض کرد: «با این قوم چه کنم؟ چون نزدیک است مرا سنگسار کنند.»

۵ خداوند به موسی فرمود: «چند نفر از رهبران بنی اسرائیل را با خود بردار و پیشاپیش مردم برو. آن عصایی را که با آن به رود نیل زدی به دست بگیر.

۶ من بر روی صخره ای در کوه سینا می ایستم. تو با عصایت به آن صخره بزن تا از آن صخره آب بیرون بیاید و مردم بنوشند.» پس موسی در حضور تمام رهبران اسرائیل این کار را انجام داد.

۷ موسی اسم آن محل را مساه و مریبا گذاشت زیرا بنی اسرائیل در آنجا اعتراض کرده و خداوند را امتحان نمودند چون گفتند: «آیا خداوند با ما هست یا نه؟»

جنگ با عمالیق

۸ عمالیقی ها آمدند و در رفیدیم با بنی اسرائیل به جنگ پرداختند.

۹ موسی به یوشع گفت: «عدّه ای از مردها را انتخاب کن و فردا به جنگ عمالیقی ها برو. من روی قلّه کوه می ایستم و عصایی را که خداوند فرموده است به دست می گیرم.»

۱۰ یوشع هرچه موسی دستور داده بود انجام داد و به جنگ عمالیقی ها رفت. موسی و هارون و حور هم به قلّه کوه رفتند.

۱۱ تا زمانی که موسی دستهای خود را بالا نگه می داشت، بنی اسرائیل پیروز می شدند امّا همین که موسی دستهایش را پایین می آورد عمالیقی ها پیروز می شدند.

۱۲ وقتی دستهای موسی خسته شد، هارون و حور سنگی آوردند و موسی روی آن نشست و هارون و حور در دو طرف او ایستادند و دستهای او را بالا نگه داشتند. دستهای موسی تا غروب آفتاب بالا بود.

۱۳ به این ترتیب یوشع عمالیقی ها را با شمشیر شکست داد.

۱۴ پس از آن خداوند به موسی فرمود: «این پیروزی را به یادگار در کتاب بنویس و به یوشع بگو من حتّی یاد عمالیقی ها را هم در زیر آسمان از بین خواهم برد.»

۱۵ موسی قربانگاهی ساخت و آن را «خداوند پرچم من است» نامید.

۱۶ و گفت: «پرچم خداوند برافراشته خواهد بود و خداوند تا ابد با عمالیق جنگ خواهد کرد.»

 

مزامیر باب ۱۴۳

  درخواست کمک

 ۱ خداوندا، چون تو امین و عادل هستی، دعای مرا بشنو و به التماس من گوش بده.

 ۲ بنده ات را محاکمه مکن، زیرا هیچ شخص زنده ای در حضور تو بی گناه نیست.

 ۳ دشمن، مرا از پای درآورده و به زمین زده است. چنان روزگارم را سیاه کرده است که گویی سالهاست مرده ام.

 ۴ به خاطر این خود را باخته ام و بکلّی مأیوس شده ام.

 ۵ گذشته ها را به یاد می آورم و به آنچه که تو برای من انجام داده‏ای فکر می کنم.

 ۶ دستهای خود را برای دعا به درگاه تو بلند می کنم. مانند زمین خشکی که تشنه آب است، همچنان جان من تشنه توست.

 ۷ خداوندا، دعایم را هرچه زودتر مستجاب کن، زیرا امیدم را از دست داده ام. روی خود را از من مپوشان، مبادا بمیرم و به دیار خاموشان بروم.

 ۸ همه روزه از محبّت پایدار خود برخوردارم کن،زیرا بر تو توکّل دارم، به درگاه تو دعا می کنم تا راه زندگی را به من نشان بدهی.

 ۹ خداوندا، به تو پناه آورده ام، مرا از شر دشمنان برهان.

 ۱۰ تو خدای من هستی، مرا تعلیم بده تا اراده تو را انجام دهم. روح پاکت مرا به راه راست هدایت فرماید.

 ۱۱ خداوندا، مطابق وعده خود زندگیم را حفظ کن و با لطف خود مرا از مشکلاتم رهایی ده.

 ۱۲ به خاطر محبّت پایداری که به من داری، دشمنانم را نابود کن و کسانی را که بر من ظلم می کنند، از بین ببر، زیرا که من بنده تو هستم.

مزامیر باب ۱۴۴

  شکرگزاری پادشاه برای پیروزی

 ۱ خداوند را که پشتیبان من است سپاس باد! او مرا برای میدان جنگ تعلیم می دهد.

 ۲ او پشت و پناه من است، او سپر و نجات دهنده من است، به او توکّل دارم و او مردم را تحت فرمان من خواهد آورد.

 ۳ خداوندا، انسان چیست که تو به او توجّه داری؟ و بنی آدم کیست که او را به خاطر آوری؟

 ۴ او مانند سایه درگذر است و عمرش بیش از یک نفس نیست.

 ۵ ای خداوند، آسمان را بگشا و پایین بیا. کوه ها را لمس کن تا از آنها دود برخیزد.

 ۶ رعد و برق را بفرست و دشمنان خود را پراکنده کن و با تیرهای خود آنها را تار و مار گردان.

 ۷ دست خود را از عالم بالا دراز کن و مرا از عمق آبها، و از دست این بیگانگان نجات بده.

 ۸ حرفهای آنان دروغ است و قسم دروغ می خورند.

 ۹ خداوندا، برای تو سرودی تازه می خوانم و با بربط ده تار می سرایم.

 ۱۰ پادشاهان را به پیروزی می رسانی و بنده ات، داوود را آزاد می سازی.

 ۱۱ خداوندا، مرا از دست دشمن ظالم برهان و از چنگ بیگانگان که سخنانشان سراسر دروغ است، نجات بده

 ۱۲ پسران ما در جوانی، همچون نهالان، برومند و قد بلند گردند، دختران ما، چون ستونهای تراشیده کاخ پادشاهان باشند،

 ۱۳ انبارهای ما، پُر از محصولات گوناگون، و گوسفندان ما در صحرا هزاران برّه بزایند.

 ۱۴ گاوهای ما، بدون از دست دادن گوساله ای، بارور و کثیر شوند. در کوچه های ما صدای هیچ غم و ناله ای نباشد.

 ۱۵ خوشا به حال ملّتی که از این برکات بهره مند گردند و خوشا به حال قومی که خداوند، خدای ایشان است.

مزامیر باب ۱۴۵

  سرود ستایش

 ۱ ای خدای من و ای پادشاه من، نام تو را ستایش می کنم و تا ابد شکرگزار تو هستم.

 ۲ هر روز تو را شکر می کنم و تا به ابد نام تو را ستایش می کنم.

 ۳ خداوند، بزرگ و شایسته ستایش است، درکِ عظمت او خارج از فهم و دانش ماست.

 ۴ کارهای عجیب تو را مردم نسل به نسل ستایش خواهند کرد و قدرت تو را بیان خواهند نمود.

 ۵ آنها درباره شکوه و عظمت تو گفت وگو خواهند نمود و من در مورد کارهای عجیب تو تفکّر خواهم کرد.

 ۶ مردم از کارهای شگفت انگیز تو سخن خواهند گفت و من عظمت تو را بیان خواهم کرد.

 ۷ آنها نیکویی تو را بیان خواهند کرد و برای رحمت تو خواهند سرایید.

 ۸ خداوند مهربان و رحیم است. دیر غضب می کند و پُر از محبّت پایدار است.

 ۹ او با همه مهربان است و تمام مخلوقات خود را دوست می دارد.

 ۱۰ خداوندا، همه مخلوقات تو، تو را ستایش می کنند و همه مؤمنین تو، تو را شکر می کنند.

 ۱۱ آنها از جلال و شکوه سلطنت تو حرف می زنند و قدرت تو را بیان می کنند.

 ۱۲ پس همه مردم، شکوه و جلال پادشاهی تو و تمام کارهای عجیب تو را خواهند دانست.

 ۱۳ سلطنت تو جاودان و فرمانروایی تو پایدار و ابدی است. خداوند به وعده های خود امین است؛ او در تمام کارهایش رحیم می باشد.

 ۱۴ خداوند کسانی را که در سختی و مشکلات هستند، کمک می کند و افتادگان را برمی خیزاند.

 ۱۵ چشم امید همه به توست، زیرا تو، روزیِ آنها را برحسب احتیاجشان عطا می کنی.

 ۱۶ به اندازه کافی به آنها می دهی و حاجتشان را برآورده می سازی.

 ۱۷ خداوند در تمام کارهایش عادل و مهربان است.

 ۱۸ خداوند نزدیک کسانی است که با صداقت و راستی طالب او هستند.

 ۱۹ آرزوی کسانی را که از او می ترسند برآورده می سازد.

 ۲۰ از آنهایی که او را دوست می دارند حمایت می کند، امّا شریران را از بین می برد.

 ۲۱ من پیوسته خدا را ستایش می کنم. تمام مخلوقات همیشه او را ستایش نمایند.

 

انجیل لوقا باب ۲۳

  عیسی در حضور پیلاطس

 ۱ سپس تمام حاضران در مجلس برخاستند و او را به حضور پیلاطس آوردند

 ۲ و علیه او شکایت خود را این طور شروع کردند: «ما این شخص را در حالی دیدیم که به منحرف کردن ملت ما مشغول بود. او با پرداخت مالیات به قیصر مخالفت می کرد و ادعا می کند که مسیح یعنی پادشاه است.»

 ۳ پیلاطس از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟» عیسی جواب داد: «تو می گویی.»

 ۴ پیلاطس سپس به سران کاهنان و جماعت گفت: «من در این مرد هیچ تقصیری نمی بینم.»

 ۵ اما آنان پافشاری می کردند و می گفتند: «او مردم را در سراسر یهودیه با تعالیم خود می شوراند، از جلیل شروع کرد و به اینجا رسیده است.»

  عیسی در حضور هیرودیس

 ۶ هنگامی که پیلاطس این را شنید پرسید که آیا این مرد جلیلی است.

 ۷ وقتی آگاه شد که به قلمرو هیرودیس تعلق دارد او را پیش هیرودیس که در آن موقع در اورشلیم بود فرستاد.

 ۸ وقتی هیرودیس عیسی را دید بسیار خوشحال شد، زیرا در باره او مطالبی شنیده بود و مدتها بود می خواست او را ببیند و امید داشت که شاهد معجزاتی از دست او باشد.

 ۹ از او سوالات فراوانی کرد اما عیسی هیچ جوابی نداد.

 ۱۰ سران کاهنان و علما جلو آمدند و اتهامات شدیدی به او وارد کردند.

 ۱۱ پس هیرودیس و سربازانش به عیسی اهانت کرده، او را مسخره نمودند و ردای پر زرق و برقی به او پوشانیده، او را پیش پیلاطس پس فرستاد.

 ۱۲ در همان روز هیرودیس و پیلاطس آشتی کردند، زیرا دشمنی دیرینه ای تا آن زمان بین آن دو وجود داشت.

  محکوم به اعدام

 ۱۳ پیلاطس در این موقع سران کاهنان، رهبران قوم و مردم را احضار کرد

 ۱۴ و به آنان گفت: «شما این مرد را به اتهام اخلالگری پیش من آوردید. اما چنانکه می دانید خود من در حضور شما از او بازپرسی کردم و در او چیزی که اتهامات شما را تایید کند نیافتم.

 ۱۵ هیرودیس هم دلیلی پیدا نکرد، چون او را پیش ما برگردانیده است. واضح است که او کاری نکرده است که مستوجب مرگ باشد.

 ۱۶ بنا بر این او را پس از تازیانه زدن آزاد می کنم.»

 ۱۷ [ زیرا لازم بود که هر عیدی یک نفر زندانی را برای آنها آزاد کند.]

 ۱۸ اما همه با صدای بلند گفتند: «اعدامش کن! برای ما باراباس را آزاد کن.»

 ۱۹ ( این شخص به خاطر شورشی که در شهر اتفاق افتاده بود و به علت آدمکشی زندانی شده بود. )

 ۲۰ چون پیلاطس مایل بود عیسی را آزاد سازد بار دیگر سخن خود را به گوش جماعت رسانید

 ۲۱ اما آنها فریاد کردند: «مصلوبش کن، مصلوبش کن!»

 ۲۲ برای سومین بار به ایشان گفت: «چرا؟ مرتکب چه جنایتی شده است؟ من او را در هیچ مورد، مستوجب اعدام ندیدم. بنابراین او را پس از تازیانه زدن آزاد می کنم.»

 ۲۳ اما آنان در تقاضای خود پافشاری کردند و فریاد می زدند که عیسی باید به صلیب میخکوب شود. فریادهای ایشان غالب آمد

 ۲۴ و پیلاطس حکمی را که آنان می خواستند صادر کرد.

 ۲۵ بنا بر درخواست ایشان، مردی را که به خاطر یاغی گری و آدمکشی به زندان افتاده بود آزاد کرد و عیسی را در اختیار ایشان گذاشت.

  روی صلیب

 ۲۶ هنگامی که او را برای اعدام می بردند مردی را به نام شمعون که اهل قیروان بود و از صحرا به شهر می آمد گرفتند. صلیب را روی دوش او گذاشتند و او را مجبور کردند که آن را به دنبال عیسی ببرد.

 ۲۷ جمعیت بزرگی از جمله زنانی که به خاطر عیسی به سینه خود می زدند و عزاداری می کردند از غقب او می آمدند.

 ۲۸ عیسی رو به آنان کرد و فرمود: «ای دختران اورشلیم، برای من اشک نریزید، برای خودتان و فرزندانتان گریه کنید!

 ۲۹ بدانید روزهایی خواهد آمد که خواهند گفت: خوشا به حال نازایان و رحم هایی که بچه نیاوردند و پستانهایی که شیر ندادند

 ۳۰ آن وقت به کوه ها خواهند گفت: به روی ما بیفتید، به تپه ها خواهند گفت: ما را بپوشانید.

 ۳۱ اگر با چوب تر چنین کنند با چوب خشک چه خواهند کرد؟»

 ۳۲ دو جنایتکار هم برای اعدام با او بودند

 ۳۳ و وقتی به محلی موسم به «کاسه سر» رسیدند، او را در آنجا به صلیب میخکوب کردند. آن جنایتکاران را هم با او مصلوب نمودند، یکی را در سمت راست و دیگری را در سمت چپ او.

 ۳۴ عیسی گفت: «ای پدر، اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه می کنند.» لباس های او را به قید قرعه بین خود تقسیم کردند.

 ۳۵ مردم ایستاده تماشا می کردند و رهبران آنان با طعنه می گفتند: «دیگران را نجات داد. اگر این مرد مسیح و برگزیده خداست، حالا خودش را نجات دهد.»

 ۳۶ سربازان هم او را مسخره کردند و جلو آمده، شراب ترشیده به او تعارف کردند

 ۳۷ و گفتند: «اگر تو پادشاه یهودیان هستی خود را نجات بده.»

 ۳۸ در بالای سر او نوشته شده بود: «پادشاه یهودیان».

 ۳۹ یکی از آن جنایتکاران که به صلیب آویخته شده بود با طعنه به او می گفت: «مگر تو مسیح نیستی؟ خودت و ما را نجات بده.»

 ۴۰ اما آن دیگری با سرزنش به اولی جواب داد: «از خدا نمی ترسی؟ تو و او یکسان محکوم شده اید.

 ۴۱ در مورد ما منصفانه عمل شده، چون ما به سزای کارهای خود می رسیم، اما این مرد هیچ خطایی نکرده است.»

 ۴۲ و گفت: «ای عیسی: وقتی به سلطنت خود رسیدی مرا به یاد داشته باش.»

 ۴۳ عیسی جواب داد: «خاطر جمع باش، امروز با من در فردوس خواهی بود.»

  مرگ عیسی

 ۴۴ تقریبا ظهر بود، که تاریکی تمام آن سرزمین را فرا گرفت و تا ساعت سه بعد از ظهر آفتاب گرفته بود

 ۴۵ و پرده معبد بزرگ دو تکه شد.

 ۴۶ عیسی با فریادی بلند گفت: «ای پدر، روح خود را به تو تسلیم می کنم.» این را گفت و جان داد.

 ۴۷ وقتی افسری که مامور نگهبانی بود، این جریان را دید خدا را حمد کرد و گفت: «در واقع این مرد بی گناه بود.»

 ۴۸ جمعیتی که برای تماشا گرد آمده بودند و قتی ماجرا را دیدند، سینه زنان به خانه های خود برگشتند.

 ۴۹ آشنایان عیسی با زنانی که از جلیل همراه او آمده بودند، همگی در فاصله دوری ایستاده بودند و جریان را می دیدند.

  کفن و دفن عیسی

 ۵۰ در آنجا مردی به نام یوسف حضور داشت که یکی از اعضای شورای یهود بود. او مردی نیکنام و درستکار بود.

 ۵۱ یوسف به تصمیم شورا و کاری که در پیش گرفته بودند رای مخالف داده بود. او از اهالی یک شهر یهودی به نام رامه بود و از آن کسانی بود که در انتظار پادشاهی خدا به سر می بردند.

 ۵۲ این مرد در این موقع پیش پیلاطس رفت و جنازه عیسی را خواست.

 ۵۳ سپس آن را پایین آورد و در کتان لطیف پیچید و در مقبره ای که از سنگ تراشیده شده بود و پیش از آن کسی را در آن نگذاشته بودند قرار داد.

 ۵۴ آن روز، روز تدارک بود و روز سبت از آن ساعت شروع می شد.

 ۵۵ زنانی که از جلیل همراه عیسی آمده بودند به دنبال یوسف رفتند. آنها مقبره و طرز تدفین او را دیدند.

 ۵۶ سپس به خانه رفتند و حنوط و عطریات تهیه کردند و در روز سبت طبق دستور شریعت استراحت نمودند.

Go to top