برنامه مطالعه کتاب مقدس

خروج فصل 16 مزمور فصل 140-141-142 لوقا فصل 22

خروج باب ۱۶

منا و بلدرچین

۱ تمام جماعت بنی اسرائیل از ایلیم کوچ کردند و در روز پانزدهم ماه دوم بعد از اینکه از مصر خارج شدند، به صحرای سین که بین ایلیم و سیناست، رسیدند.

۲ آنجا، در آن بیابان، همگی نزد موسی و هارون شکایت کردند

۳ و گفتند: «ای کاش خداوند ما را در سرزمین مصر می کشت. زیرا در آنجا می توانستیم در کنار دیگ های گوشت بنشینیم و غذای سیری بخوریم. امّا تو ما را به این بیابان آورده ای تا از گرسنگی بمیریم.»

۴ پس خداوند به موسی فرمود: «من برای همه شما از آسمان مثل باران غذا خواهم ریخت. مردم باید هر روز بیرون بروند و به اندازه احتیاج آن روز از آن جمع آوری کنند. به این ترتیب من می توانم ایشان را امتحان کنم که آیا دستورات مرا انجام می دهند، یا خیر.

۵ آنچه در روز ششم جمع می کنند، دو برابر روزهای قبل خواهد بود.»

۶ پس موسی و هارون به تمام مردم اسرائیل گفتند: «شما امشب خواهید دانست کسی که شما را از سرزمین مصر، بیرون آورده است، خداوند است.

۷ هنگام صبح جلال خداوند را خواهید دید. خداوند شکایتهای شما را که برضد او کرده اید، شنیده است. زیرا ما چه کسی هستیم که شما از ما شکایت کنید؟»

۸ سپس موسی گفت: «خداوند، غروبها گوشت و صبح ها نان به هر اندازه ای که بتوانید بخورید به شما خواهد داد، زیرا خداوند شکایتهایی را که علیه او کرده اید شنیده است. وقتی شما برضد ما شکایت می کنید در واقع برضد خداوند شکایت می کنید.»

۹ موسی به هارون گفت: «به تمام مردم بگو بیایند و در حضور خداوند بایستند، زیرا که او شکایتهای ایشان را شنیده است.»

۱۰ همین که هارون با مردم صحبت کرد آنها به بیابان نگاه کردند و جلال خداوند را که در ابر ظاهر شده بود دیدند.

۱۱ خداوند به موسی فرمود:

۱۲ «من شکایتهای بنی اسرائیل را شنیدم. به آنها بگو غروبها گوشت و صبح ها نان به هر اندازه ای که بخواهند، خواهند داشت تا بدانند من خداوند خدای ایشان می باشم.»

۱۳ هنگام غروب دسته بزرگی از بلدرچین آمد و سرتاسر اردو‌گاه را پوشاند و هنگام صبح شبنم گرداگرد اردو‌گاه را فراگرفت.

۱۴ چون شبنم بخار شد چیزهایی نازک و دانه دانه روی سطح بیابان را پوشانده بود که همانند شبنم لطیف بودند.

۱۵ وقتی بنی اسرائیل آنها را دیدند نمی دانستند که آنها چه هستند. پس از یکدیگر می پرسیدند: «اینها چه هستند؟» موسی به آنها گفت: «این نانی است که خداوند به شما داده است تا بخورید.

۱۶ خداوند دستور داده است که هریک از شما به اندازه احتیاج خود یعنی یک پیمانه دو لیتری برای هر نفر از اعضای خانواده اش از اینها جمع کند.»

۱۷ بنی اسرائیل شروع کردند به جمع کردن؛ بعضی ها بیشتر و بعضی ها کمتر.

۱۸ وقتی آنها را وزن می کردند، کسانی که زیاد جمع کرده بودند زیاد نداشتند و آنهایی که کمتر جمع کرده بودند کم نداشتند، هرکس به همان اندازه ای که احتیاج داشت جمع کرده بود.

۱۹ موسی به آنها گفت: «هیچ کس نباید چیزی از آن را برای فردا نگاه دارد.»

۲۰ امّا بعضی ها به حرف موسی گوش ندادند و قسمتی از آن را نگاه داشتند. ولی صبح روز بعد همه آنها کرم گذاشته و گندیده بود و موسی نسبت به آنها خشمگین شد.

۲۱ هرکس هر روز صبح به اندازه احتیاجش جمع می کرد و وقتی خورشید بالا می آمد و گرم می شد آنچه که روی زمین باقیمانده بود آب می شد و از بین می رفت.

۲۲ در روز ششم آنها دو برابر احتیاج روزانه خود جمع می کردند یعنی هرکس به اندازه دو پیمانه چهار لیتری. پس رهبران قوم آمدند و به موسی خبر دادند.

۲۳ موسی به آنها گفت: «این دستور خداوند است. فردا، روز استراحت و روز مقدّس است. پس امروز هرچه می خواهید با آتش بپزید و هرچه می خواهید با آب بپزید. هرچه که باقی بماند آن را برای فردا نگاه دارید.»

۲۴ همان طور که موسی دستور داده بود، هرچه را باقیمانده بود برای فردا نگه داشتند، ولی نه کرم گذاشت و نه گندید.

۲۵ موسی گفت: «این را امروز بخورید زیرا امروز سبت، روز خداوند و روز استراحت است و خارج از اردو‌‌گاه هیچ غذایی پیدا نخواهید کرد.

۲۶ شما باید شش روز غذا جمع آوری کنید ولی در روز هفتم که روز استراحت است غذا نخواهد بود.»

۲۷ در روز هفتم بعضی از مردم به بیابان رفتند تا غذا جمع کنند ولی چیزی پیدا نکردند.

۲۸ سپس خداوند به موسی فرمود: «شما تا کی می خواهید از دستورات من سرپیچی کنید؟

۲۹ این را به خاطر داشته ‌باشید که من، خداوند، یک روز برای استراحت به شما داده ام و به همین دلیل است که همیشه در روز ششم به اندازه دو روز به شما غذا می دهم. پس در روز هفتم هرکس در جای خود بماند و از خیمه اش بیرون نیاید»

۳۰ بنا بر این مردم در روز هفتم به استراحت پرداختند.

۳۱ بنی اسرائیل اسم این غذا را مَنّا گذاشتند. مَنّا شکل تخم گشنیز و مزه آن مانند کلوچه عسلی بود.

۳۲ موسی گفت: «خداوند دستور داده است که مقداری از مَنّا را نگه دارید تا نسلهای آینده ما نانی را که خداوند پس از بیرون آوردن ما از سرزمین مصر، در بیابان به ما داد، ببینند.»

۳۳ موسی به هارون گفت: «به اندازه یک پیمانه دو لیتری، مَنّا در ظرفی بریز و آن را در حضور خداوند بگذار تا برای نسلهای آینده نگه داری شود.»

۳۴ همان طور که خداوند به موسی دستور داده بود، هارون ظرف مَنّا را در مقابل صندوق پیمان گذاشت تا نگهداری شود.

۳۵ بنی اسرائیل مدّت چهل سال مَنّا خوردند یعنی تا زمانی که به مرز سرزمین کنعان رسیدند.

۳۶ (در آن زمان یک پیمانه دو لیتری معادل یک دهم مقیاس مورد استفاده برای اندازه گیری جامدات بود.)

 

مزامیر باب ۱۴۰

 دعا برای حمایت از شر دشمنان

 ۱ خداوندا، مرا از دست مردم شریر نجات بده و از شر ظالم حفظ کن.

 ۲ آنها همیشه به فکر دسیسه هستند و جنگ و دعوا به راه می اندازند.

 ۳ زبانشان چون نیش مار تیز و سخنانشان مانند زهر افعی است.

 ۴ خداوندا، مرا از چنگ اشخاص شریر رهایی بده و از شر مردم ظالم، که نقشه نابودی مرا می کشند، نجات بده.

 ۵ مردم متکبّر برای من دام گسترده و سر راهم تَله گذاشته‏اند تا مرا دستگیر کنند.

 ۶ به خداوند می گویم: «تو خدای من هستی،» به دعا و زاری من گوش بده.

 ۷ ای خداوند، خدای من، ای حامی پُرقدرت من، تو در میدان جنگ از من حمایت کردی.

 ۸ خداوندا، مگذار که شریران به مراد خود برسند و نقشه های پلید خود را عملی کنند.

 ۹ مگذار دشمنانم پیروز شوند بلکه توطئه آنها را بلای جان خودشان گردان.

 ۱۰ اخگرهای آتش بر سرشان بریزد و به چاهی بیفتند که هرگز نتوانند بیرون بیایند.

 ۱۱ کاش آنانی که سخنان ناحق برضد دیگران می گویند، کامران نشوند و بگذار که شرارت، مردم شریر را نابود کند.

 ۱۲ خداوندا، می دانم که به فریاد مسکینان می‏رسی و حق مظلومان را از ظالمان می‏گیری.

 ۱۳ نیکوکاران تو را ستایش خواهند کرد و در حضور تو زیست خواهند نمود.

مزامیر باب ۱۴۱

   دعای شب

 ۱ خداوندا، نزد تو التماس می کنم، به کمک من بشتاب. وقتی نزد تو دعا می کنم، دعایم را بشنو.

 ۲ دعای من همچون بُخور به درگاه تو برسد و دستهایم را که به پیشگاهت برمی افرازم، مانند قربانی شامگاهان قبول فرما.

 ۳ خداوندا، لبها و دهان مرا نگاهبانی فرما.

 ۴ دلم را به کارهای بد مایل مگردان، تا با شریران مرتکب کارهای زشت نشوم و هرگز در بزمهای آنان شرکت نکنم.

 ۵ وقتی شخص نیک مرا سرزنش می کند برایم افتخار است، ولی احترام را از مردم شریر نمی پذیرم بلکه به خاطر کارهای زشتشان، پیوسته علیه آنان دعا می کنم.

 ۶ وقتی رهبران آنها از صخره ها پرتاب شوند و استخوانهای آنها تکه تکه شده به هر سو پراکنده گردد،

 ۷ آنگاه مردم به حقیقت سخنان من پی خواهند برد.

 ۸ امّا ای خداوند متعال، چشم من به سوی توست. به درگاه تو پناه می آورم، مرا بی پشت و پناه مگذار.

 ۹ مرا از دامی که برای من گسترده اند و از دسیسه بدکاران محافظت فرما.

 ۱۰ مردم شریر را به دام خودشان گرفتار کن و مرا بسلامت برهان!

مزامیر باب ۱۴۲

  دعا برای کمک

 ۱ نزد خداوند فریاد می زنم و با التماس از او کمک می طلبم.

 ۲ شکایات خود را به پیشگاه او عرض می کنم و مشکلاتم را برایش بیان می نمایم.

 ۳ وقتی طاقت من تمام شود، تو می دانی که چه باید بکنم. دشمنان در سر راه من دام گسترده‏اند.

 ۴ وقتی به اطرافم نگاه می کنم، کسی را نمی بینم که به کمکم بیاید و کسی به من توجّه نمی کند.

 ۵ خداوندا، برای کمک به درگاه تو رو می آورم، زیرا تو یگانه پشتیبان و همه چیز من در این زندگی هستی.

 ۶ به فریاد من گوش بده، زیرا که درمانده ام. مرا از دست دشمنان نجات بده، زیرا آنها از من بسیار قویترند.

 ۷ مرا از این بُن بست و پریشانی آزاد کن تا تو را ستایش کنم. آنگاه به خاطر نیکویی که به من کرده‏ای، نیکوکاران مرا احاطه خواهند کرد.

 

انجیل لوقا باب ۲۲

  توطئه قتل عیسی

 ۱ عید فطیر که به فصح معروف است نزدیک می شد.

 ۲ سران کاهنان وعلما در پی آن بودند بهانه ای پیدا نموده عیسی را به قتل برسانند زیرا از توده مردم بیم داشتند.

 ۳ شیطان به دل یهودا که لقب اسخریوطی داشت و یکی از دوازده حواری بود وارد شد.

 ۴ یهودا پیش سران کاهنان و افسرانی که مسئول نگهبانی از معبد بزرگ بودند رفت و با آنان در این خصوص که چگونه عیسی را به دست آنان تسلیم کند گفت و گو کرد.

 ۵ ایشان بسیار خوشحال شدند و تعهد نمودند مبلغی پول به او بدهند.

 ۶ یهودا موافقت کرد و پی فرصت می گشت تا عیسی را دور از چشم مردم به دست آنان بسپارد.

  تدارک شام فصح

 ۷ روز عید فطیر که در آن قربانی فصح بایستی ذبح شود فرا رسید،

 ۸ عیسی، پطرس و یوحنا را با این دستور روانه کرد: «بروید و شام فصح را برای ما تهیه کنید تا بخوریم.»

 ۹ آنها پرسیدند: «کجا میل داری تدارک ببینیم؟»

 ۱۰ عیسی پاسخ داد: «گوش بدهید، به محض اینکه به شهر قدم بگذارید مردی با شما رو به رو خواهد شد که کوزه آبی حمل می کند. به دنبال او به داخل خانه ای که او می رود بروید.

 ۱۱ و به صاحب آن خانه بگویید استاد می گوید آن اتاقی که من با شاگردانم فصح را در آنجا خواهم خورد کجاست؟

 ۱۲ او اتاق بزرگ و مفروشی را در طبقه دوم به شما نشان می دهد. در آنجا تدارک ببینید.»

 ۱۳ آنها رفتند و همه چیز را آن طور که او فرموده بود مشاهده کردند و به این ترتیب تدارک فصح را دیدند.

  شام آخر

 ۱۴ وقتی ساعت معین فرا رسید عیسی با رسولان سر سفره نشست

 ۱۵ و به آنان فرمود: «چقدر مشتاق بودم که پیش از مرگم این فصح را با شما بخورم.

 ۱۶ به شما می گویم تا آن زمان که این فصح در پادشاهی خدا به کمال مقصود خود نرسد دیگر از آن نخواهم خورد.»

 ۱۷ بعد پیاله ای به دست گرفت و پس از شکر گزاری گفت: «این را بگیرید و بین خودتان تقسیم کنید،

 ۱۸ چون به شما می گویم از این لحظه تا آن زمان که پادشاهی خدا فرا رسد من دیگر شراب نخواهم خورد.»

 ۱۹ همچنین کمی نان برداشت و پس از شکر گزاری آن را پاره کرد و به آنان داد و فرمود: «این بدن من است که برای شما تسلیم می شود. این کار را به یاد بود من انجام دهید.»

 ۲۰ به همین ترتیب بعد از شام پیاله ای را به آنان داد و فرمود: «با خون خود که برای شما ریخته می شود پیمان تازه ای بسته ام و این پیاله نشانه آن است.

 ۲۱ اما بدانید که دست تسلیم کننده من با دست من در سفره است.

 ۲۲ البته پسر انسان چنانکه مقدر است به سوی سرنوشت خود می رود، اما وای به حال آن کسی که به دست او تسلیم می شود.»

 ۲۳ آنان از خودشان شروع به سوال کردند که کدام یک از آنها چنین کاری خواهد کرد.

  مباحثه دربارۀ بزرگی

 ۲۴ در میان شاگردان بحثی در گرفت که کدام یک در میان آنان از همه بزرگتر محسوب می شود.

 ۲۵ عیسی فرمود: «در میان ملل بیگانه، پادشاهان بر مردم حکمرانی می کنند و صاحبان قدرت «ولی نعمت» خوانده می شوند،

 ۲۶ اما شما این طور نباشید، بر عکس، بزرگترین شخص در میان شما باید به صورت کوچکترین درآید و رئیس باید مثل نوکر باشد،

 ۲۷ زیرا چه کسی بزرگتر است آن کسی که بر سر سفره می نشیند، یا آن نوکری که خدمت می کند؟ یقینا آن کسی که بر سر سفره می نشیند. با وجود این من در میان شما مثل یک خدمتگزار هستم.

 ۲۸ شما کسانی هستید که در آزمایشهای سخت من با من بوده اید.

 ۲۹ همان طور که پدر، حق سلطنت را به من سپرد، من هم به شما می سپارم.

 ۳۰ شما در پادشاهی من سر سفره من خواهید خورد و خواهید نوشید و به عنوان داوران دوازده طایفه اسرائیل بر تختها خواهید نشست.

  پیشگویی انکار پطرس

 ۳۱ ای شمعون، ای شمعون، توجه کن: شیطان خواست مثل دهقانی که گندم را از کاه جدا می کند همه شما را بیازماید.

 ۳۲ اما من برای تو دعا کرده ام که ایمانت از بین نرود و وقتی برگشتی باید برادرانت را استوار گردانی.»

 ۳۳ شمعون جواب داد: «ای خداوند، من حاضرم با تو به زندان بیفتم و با تو بمیرم.»

 ۳۴ عیسی فرمود: «ای پطرس، آگاه باش، امروز قبل از اینکه خروس بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی.»

  پیشگویی سختی ها

 ۳۵ عیسی به ایشان فرمود: «وقتی شما را بدون کفش و کیسه و کوله بار روانه کردم آیا چیزی کم داشتید؟» جواب دادند: «خیر.»

 ۳۶ به ایشان گفت: «اما حالا هر که یک کیسه دارد بهتر است که آن را باخود بردارد و همین طور کوله بارش را و چنانچه شمشیر ندارد قبای خود را بفروشد و شمشیری بخرد،

 ۳۷ چون می خواهم بدانید که این پیشگویی کتاب مقدس که می گوید: او در گروه جنایتکاران به حساب آمد، باید در مورد من به انجام برسد و در واقع همه چیزهایی که درباره من نوشته شده در حال انجام است.»

 ۳۸ آنها گفتند: «خداوندا، نگاه کن، اینجا دو شمشیر داریم.» ولی او جواب داد: «کافی است.»

  دعا در کوه زیتون

 ۳۹ عیسی بیرون آمد و طبق معمول رهسپار کوه زیتون شد و شاگردانش همراه او بودند.

 ۴۰ وقتی به آن محل رسید به آنان فرمود: «دعا کنید که از وسوسه ها دور بمانید.»

 ۴۱ عیسی به اندازه پرتاب یک سنگ از آنان فاصله گرفت، زانو زد و چنین دعا کرد:

 ۴۲ «ای پدر، اگر اراده توست، این پیاله را از من دور کن. اما نه اراده من بلکه اراده تو به انجام برسد.»

 ۴۳ فرشته ای از آسمان به او ظاهر شد و او را تقویت کرد.

 ۴۴ عیسی در شدت اظطراب و با حرارت بیشتری دعا کرد و عرق او مثل قطره های خون بر زمین می چکید.

 ۴۵ وقتی از دعا برخاست و پیش شاگردان آمد، آنان را دید که در اثر غم و انوه به خواب رفته بودند.

 ۴۶ به ایشان فرمود: «خواب هستید؟ برخیزید و دعا کنید تا از وسوسه ها دور بمانید.»

  بازداشت عیسی

 ۴۷ عیسی هنوز صحبت می کرد که جمعیتی دیده شد و یهودا، یکی از آن دوازده حواری، پیشاپیش آنان بود. یهودا پیش عیسی آمد تا او را ببوسد.

 ۴۸ اما عیسی به او فرمود: «ای یهودا، آیا پسر انسان را با بوسه تسلیم می کنی؟»

 ۴۹ وقتی پیروان او آنچه را که در جریان بود دیدند گفتند: «خداوندا، شمشیرهایمان را بکار ببریم؟»

 ۵۰ و یکی از آنان به غلام کاهن اعظم زد و گوش راستش را برید.

 ۵۱ اما عیسی جواب داد: «دست نگه دارید.» و گوش آن مرد را لمس کرد و شفا داد.

 ۵۲ سپس عیسی به سران کاهنان و افسرانی که مسئول نگهبانی از معبد بزرگ بودند و مشایخی که برای گرفتن او آمده بودند فرمود: «مگر من یاغی هستم که با شمشیر و چماق برای دستگیری من آمده اید؟

 ۵۳ من هر روز در معبد بزرگ با شما بودم و شما دست به طرف من دراز نکردید. اما این ساعت که تاریکی حکمفرماست، ساعت شماست.»

  پطرس عیسی را انکار می کند

 ۵۴ عیسی را دستگیر کردند و به خانه کاهن اعظم آوردند. پطرس از دور به دنبال آنها می آمد.

 ۵۵ در وسط محوطه خانه کاهن اعظم عده ای آتشی روشن کرده و دور آن نشسته بودند. پطرس نیز در بین آنان نشست.

 ۵۶ در حالی که او در روشنایی آتش نشسته بود کنیزی او را دید و به او خیره شده گفت: «این مرد هم با عیسی بود.»

 ۵۷ اما پطرس منکر شد و گفت: «ای زن، من او را نمی شناسم.»

 ۵۸ کمی بعد یک نفر دیگر متوجه او شد و گفت: «تو هم یکی از آنها هستی.» اما پطرس به او گفت: «ای مرد، من نیستم.»

 ۵۹ تقریبا یک ساعت گذشت و یکی دیگر با تاکید بیشتری گفت: «البته این مرد هم با او بوده چونکه جلیلی است.»

 ۶۰ اما پطرس گفت: «ای مرد، من نمی دانم تو چه می گویی.» در حالی که او هنوز صحبت می کرد، بانگ خروس برخاست.

 ۶۱ و عیسی خداوند برگشت و مستقیما به پطرس نگاه کرد و پطرس سخنان خداوند را به خاطر آورد که به او گفته بود: «امروز پیش از اینکه خروس بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی.»

 ۶۲ پطرس بیرون رفت و زار زار گریست.

  توهین به عیسی

 ۶۳ کسانی که عیسی را تحت نظر داشتند او را مسخره کردند، کتک زدند،

 ۶۴ چشمانش را بستند و می گفتند: «حالا از غیب بگو که تو را می زند!»

 ۶۵ و به این طرز به او اهانت می کردند.

  عیسی در حضور شورا

 ۶۶ همین که هوا روشن شد مشایخ قوم، سران کاهنان و علمای یهود تشکیل جلسه دادند و عیسی را به حضور شورا آوردند

 ۶۷ و گفتند: «به ما بگو آیا تو مسیح هستی؟» عیسی جواب داد: «اگر به شما بگویم، گفته مرا باور نخواهید کرد

 ۶۸ و اگر سوال بکنم، جواب نمی دهید.

 ۶۹ اما از این به بعد پسر انسان به دست راست خدای قادر خواهد نشست.» همگی گفتند: «پس پسر خدا هستی؟»

 ۷۰ عیسی جواب داد: «خودتان می گویید که هستم.»

 ۷۱ آنها گفتند: «چه احتیاجی به شاهدان دیگر هست؟ ما موضوع را از زبان خودش شنیدیم.»

Go to top