برنامه مطالعه کتاب مقدس

خروج فصل 13 مزمور فصل 132-133-134 لوقا فصل 19

خروج باب ۱۳

وقف نخستزادگان

۱ خداوند به موسی فرمود:

۲ «تمام نخستزاده های مذکر را برای من وقف کن. زیرا هر نخستزاده مذکری که در میان بنی اسرائیل متولّد شود، چه انسان و چه حیوان، از آن من است.»

عید فطیر

۳ موسی به مردم گفت: «این روز را به خاطر بسپارید، روزی که از مصر بیرون آمدید، یعنی از جایی که در آن برده و غلام بودید. این روزی است که خداوند شما را با دست نیرومند خود بیرون آورد. نانی که خمیرمایه دارد نخورید.

۴ شما در این روز اول ماه ابیب از مصر بیرون آمدید.

۵ خداوند به اجداد شما وعده داده است که سرزمین کنعانیان، حِتّیان، اموریان، حویان و یبوسیان را به شما بدهد. وقتی که او شما را به آن سرزمین غنی و حاصلخیز می آورد، شما باید در اولین روز هر سال این روز را جشن بگیرید.

۶ هفت روز نان فطیر بخورید و روز هفتم را به احترام خداوند جشن بگیرید.

۷ هفت روز نان فطیر بخورید و هیچ خمیرمایه یا نان خمیرمایه دار نزد شما و در تمامی ‌سرزمین شما نباشد.

۸ وقتی این مراسم را بجا می آورید، برای پسران خود تعریف کنید که همه اینها به خاطر کاری است که خداوند هنگامی که از مصر بیرون می آمدید کرده است.

۹ این مراسم برای شما مانند نشانه ای بر دست و یادگاری بر پیشانیتان باشد تا همیشه قوانین خداوند را در نظر داشته ‌باشید. زیرا خداوند شما را با قدرت عظیم خود از مصر بیرون آورد.

۱۰ این عید را هر سال در موقع خودش جشن بگیرید.

نخستزاده

۱۱ «خداوند چنانکه به اجداد شما وعده داده بود، شما را به سرزمین کنعان می برد. در آن موقع

۱۲ شما باید تمام نخستزادگان مذکر را برای خداوند وقف کنید. همچنین تمام نخستزاده های نرینه حیوانات شما از آن خداوند است.

۱۳ ولی به جای نخستزاده الاغ یک برّه تقدیم کن و اگر نخواستی برّه تقدیم کنی، گردن او را بشکن. ولی به جای نخستزاده پسرت فدیه ای بده.

۱۴ در آینده، وقتی پسران تو بپرسند که معنی این کار چیست؟ بگو: خداوند ما را با دست نیرومند خود از مصر، جایی که در آن بندگی می کردیم، بیرون آورد.

۱۵ چون فرعون سرسختی کرد و نخواست ما را آزاد کند، خداوند تمام نخستزاده های مذکر را چه انسان و چه حیوان در سرزمین مصر کشت. به همین دلیل است که ما تمام نخستزاده های نرینه حیوانات را برای خداوند قربانی می کنیم. ولی به جای پسران نخستزاده فدیه می دهیم.

۱۶ این مراسم برای تو مانند نشانه ای بر دستت و یادگاری در مقابل چشمانت بر پیشانیت باشد که خداوند با قدرت خود ما را از سرزمین مصر بیرون آورد.»

ستون ابر و ستون آتش

۱۷ وقتی فرعون بنی اسرائیل را آزاد کرد، خدا آنها را از راه سرزمین فلسطین نبرد، هرچند که آن کوتاه ترین راه بود. زیرا خدا فرمود مبادا وقتی که ببینند مجبور هستند جنگ کنند، پشیمان شوند و به مصر بازگردند.

۱۸ پس آنها را از راه صحراهای اطراف دریای سرخ برد. بنا بر این بنی اسرائیل مسلّح شدند و از مصر بیرون آمدند.

۱۹ موسی استخوانهای یوسف را با خود برداشت، چون یوسف بنی اسرائیل را قسم داده بود که وقتی خدا شما را از اینجا آزاد کرد، استخوانهای مرا هم با خودتان از اینجا ببرید.

۲۰ بنی اسرائیل از سُکوّت کوچ کردند و در ایتام در کنار صحرا اردو زدند.

۲۱ خداوند روزها در ستونی ابر پیشاپیش آنها می رفت تا راه را به آنها نشان دهد و شبها در ستونی آتش تا راه آنها را روشن کند تا آنها بتوانند شب و روز راه بروند.

۲۲ همیشه، روزها ستون ابر و شبها ستون آتش در جلوی آنها بود.

 

مزامیر باب ۱۳۲

  داوود و معبد بزرگ

 ۱ خداوندا، داوود و زحمتهایی را که متحمّل شد فراموش مکن.

 ۲ به یادآور که قسم خورد و برای تو ای خدای یعقوب نذر کرد:

 ۳ «من تا خانه ای برای خداوند بنا نکنم،

 ۴ به خانه خود نخواهم رفت

 ۵ و استراحت نخواهم کرد و نخواهم خوابید.»

 ۶ در بیت لحم، از وجود صندوق پیمان باخبر شدیم و در شهر یعاریم آن را یافتیم.

 ۷ بیایید به خانه خداوند برویم و در برابر تختش او را پرستش کنیم.

 ۸ خداوندا، با صندوق پیمان که نشانه قدرت توست به معبد بزرگ خود بیا و برای همیشه در آنجا ساکن شو.

 ۹ کاهنانت لباس عدالت بپوشند و مؤمنین تو با شادی برایت سرود بخوانند!

 ۱۰ به خاطر بنده ات داوود، روی خود را از پادشاه برگزیده ات بر مگردان.

 ۱۱ تو به داوود وعده دادیو از وعده خود بر نمی گردی: «یکی از فرزندان او را پادشاه می سازم. و او بعد از تو سلطنت خواهد کرد

 ۱۲ اگر فرزندان تو نیز به پیمان و احکام من وفادار بمانند، فرزندان آنها نیز تا به ابد بر تخت سلطنت تو خواهند نشست.»

 ۱۳ خداوند صهیون را برای سکونت خود برگزید

 ۱۴ و فرمود: «در اینجا برای همیشه سکونت خواهم کرد زیرا چنین اراده نموده ام.

 ۱۵ تمام احتیاجات صهیون را به فراوانی برآورده خواهم ساخت و بینوایان آن را با غذا سیر خواهم کرد.

 ۱۶ کاهنانش را لباس رستگاری خواهم پوشانید و مؤمنیش با شادی سرود خواهند خواند.

 ۱۷ در اینجا، داوود را به قدرت خواهم رسانید و چراغی برای برگزیده خود روشن خواهم کرد.

 ۱۸ دشمنانش را با لباس خجالت خواهم پوشانید، امّا سلطنت او کامیاب و شکوفا خواهد شد.»

مزامیر باب ۱۳۳

  اتحاد مومنین

 ۱ چه زیبا و دلپسند است که مؤمنین با اتّحاد دور هم جمع شوند.

 ۲ مانند روغن خُوشبویی است که بر سر هارون ریخته شده و بر ریش و سپس بر ردایش می چکد.

 ۳ اتّحاد مانند شبنم بر کوه حرمون است که بر کوه صهیون فرو می ریزد.زیرا خداوند برکت خود را، یعنی زندگی ای را که پایانی ندارد، در آنجا عطا خواهد کرد.

مزامیر باب ۱۳۴

  دعوت به پرستش

 ۱ ای جمیع بندگان خداوند، و آنهایی که هر شب در معبد بزرگ، او را خدمت می کنید، بیایید او را پرستش کنید.

 ۲ دستهای خود را به سوی معبد بزرگ او بلند کنید و او را ستایش نمایید.

 ۳ خداوند که خالق آسمان و زمین است شما را از صهیون برکت دهد.

 

انجیل لوقا باب ۱۹

  عیسی و زکی

 ۱ عیسی وارد اریحا شد و از میان شهر می گذشت.

 ۲ مردی در آنجا بود به نام زکی، که سرپرست باجگیران و بسیار ثروتمند بود.

 ۳ او می خواست ببیند عیسی چه نوع شخصی است، اما به علت کوتاهی قامت و ازدحام مردم نمی توانست او را ببیند.

 ۴ پس جلو دوید و از درخت چناری بالا رفت تا او را ببیند، چون قرار بود عیسی از آن راه بگذرد.

 ۵ وقتی عیسی به آن محل رسید به بالا نگاه کرد و فرمود: «ای زکی، زود باش پایین بیا، زیرا باید امروز در خانه تو مهمان باشم.»

 ۶ او به سرعت پایین آمد و با خوشرویی عیسی را پذیرفت.

 ۷ وقتی مردم این را دیدند زمزمه نا رضایی از آنها برخاست. آنها می گفتند: «او مهمان یک خطاکار شده است.»

 ۸ زکی ایستاد و به عیسی خداوند گفت: «ای آقا، اکنون نصف دارایی خود را به فقرا می بخشم و مال هر کسی را که به ناحق گرفته باشم چهار برابر به او بر می گردانم.»

 ۹ عیسی به او فرمود: «امروز رستگاری به این خانه روی آورده است، چون این مرد هم فرزند ابراهیم است.

 ۱۰ زیرا پسر انسان آمده است تا گمشده را پیدا کند و نجات دهد.»

  مَثَل سکه های طلا

 ۱۱ عیسی چون در نزدیکی اورشلیم بود برای کسانی که این سخنان را شنیده بودند مَثَلی آورد زیرا آنان تصور می کردند که هر لحظه پادشاهی خدا ظاهر خواهد شد.

 ۱۲ او فرمود: «شریف زاده ای سفر دور و درازی به خارج کرد تا مقام پادشاهی را بدست آورد و باز گردد.

 ۱۳ اما اول ده نفر از غلامانش را احضار کرد و به هر کدام یک سکه طلا داد و گفت: تا باز گشت من با این پول داد و ستد کنید.

 ۱۴ هموطنانش که از او دل خوشی نداشتند پشت سر او نمایندگانی فرستادند تا بگویند: ما نمی خواهیم این مرد بر ما حکومت کند.

 ۱۵ پس از مدتی او با عنوان فرمانروایی بازگشت، دنبال غلامانی که به آنان پول داده بود فرستاد تا ببیند هر کدام چقدر سود برده است.

 ۱۶ اولی آمد و گفت: ارباب، پول تو ده برابر شده است.

 ۱۷ جواب داد: آفرین، تو غلام خوبی هستی، خودت را در امر بسیار کوچکی درستکار نشان داده ای و باید حاکم ده شهر بشوی.

 ۱۸ دومی آمد و گفت: ارباب، پول تو پنج برابر شده است.

 ۱۹ به او هم گفت: تو هم حاکم پنج شهر باش.

 ۲۰ سومی آمد و گفت: ارباب، بفرما، این پول توست. آن را در دستمالی پیچیده کنار گذاشتم.

 ۲۱ از تو می ترسیدم چون مرد سختگیری هستی. آنچه را که اصلا نگذاشته ای بر می داری و آنچه را نکاشته ای درو میک نی.

 ۲۲ ارباب جواب داد: ای غلام پست نهاد، تو را با حرفهای خودت محکوم می کنم. تو که می دانستی من مرد سختگیری هستم که نگذاشته را بر می دارم و نکاشته را درو می کنم،

 ۲۳ پس چرا پول مرا به منفعت ندادی تا بتوانم در موقع بازگشت آنن را با سودش دریافت کنم؟

 ۲۴ به حاضران گفت: پول را از او بگیرید و به غلامی که ده سکه دارد بدهید.

 ۲۵ آنها جواب دادند اما ای آقا او که ده سکه دارد!

 ۲۶ او گفت: بدانید، هر که دارد بیشتر به او داده می شود و اما آن کسی که ندارد حتی آنچه را هم که دارد از دست خواهد داد.

 ۲۷ و اما آن دشمنان من که نمی خواستند بر آنان حکومت نمایم، ایشان را اینجا بیاورید و در حضور من گردن بزنید.»

  ورود عیسی به اورشلیم

 ۲۸ عیسی این را فرمود و جلوتر از آنها راه اورشلیم را در پیش گرفت.

 ۲۹ وقتی که به بیت فاجی و بیت عنیا واقع در کوه زیتون نزدیک شد دو نفر از شاگردان خود را با این دستور روانه کرد:

 ۳۰ «به دهکده رو به رو بروید. همین که وارد آن بشوید کره الاغی را در آنجا بسته خواهید دید که هنوز کسی بر آن سوار نشده است. آن را باز کنید و به اینجا بیاورید.

 ۳۱ اگر کسی پرسید: چرا آن را باز می کنید؟ بگویید: خداوند آن را لازم دارد.»

 ۳۲ آن دو نفر رفتند و همه چیز را همان طور که عیسی گفته بود دیدند.

 ۳۳ وقتی کره الاغی را باز می کردند صاحبانش پرسیدند: چرا آن کره را باز می کنید؟

 ۳۴ جواب دادند: خداوند آن را لازم دارد.

 ۳۵ پس کره الاغی را پیش عیسی آوردند. بعد لباسهای خود را روی کره الاغی انداختند و عیسی را بر آن سوار کردند

 ۳۶ و همین طور که او می رفت جاده را با لباسهای خود فرش می کردند.

 ۳۷ در این هنگام که او به سرازیری کوه زیتون نزدیک می شد تمتمی شاگردان با شادی برای همه معجزاتی که دیده بودند با صدای بلند شروع به حمد و سپاس خدا کردند

 ۳۸ و می گفتند: «مبارک باد آن پادشاهی که به نام خداوند می آید! سلامتی در آسمان و جلال در عرش برین باد.»

 ۳۹ چند نفر فریسی که در میان مردم بودند به او گفتند: «ای استاد، به شاگردانت دستور بده که ساکت شوند.»

 ۴۰ عیسی جواب داد: «بدانید که اگر اینها ساکت بمانند سنگها به فریاد خواهند آمد.»

 ۴۱ عیسی به شهر نزدیکتر شد و وقتی شهر از دور دیده شد، گریه کرد

 ۴۲ و گفت: «ای کاش امروز سرچشمه صلح و سلامتی را می شناختی. اما نه، این از چشمان تو پنهان است

 ۴۳ و زمانی خواهد آمد که دشمنانت علیه تو سنگربندی خواهند کرد و به دور تو حلقه خواهند زد و تو را از همه طرف محاصره خواهند کرد

 ۴۴ و تو و ساکنانت را در میان دیوارهایت به خاک خواهند کوبید و در تو، سنگی را روی سنگ دیگر باقی نخواهند گذاشت، چون تو زمانی را که خدا برای نجات تو آمد ، درک نکردی.»

  اخراج سوداگران از معبد بزرگ

 ۴۵ بعد از آن عیسی وارد معبد بزرگ شد و به بیرون راندن فروشندگان پرداخت و گفت:

 ۴۶ «کتاب خدا می فرماید: خانه من نمازخانه خواهد بود، اما شما آنرا کمینگاه دزدان ساخته اید.»

 ۴۷ همه روزه عیسی در معبد بزرگ تعلیم می داد و سران کاهنان و علما سعی می کردند که با کمک رهبران شهر او را از بین ببرند

 ۴۸ اما دیدند که کاری از دستشان بر نمی آید چون همه مردم با علاقه زیاد به سخنان او گوش می دادند.

Go to top