برنامه مطالعه کتاب مقدس

خروج فصل 10 مزمور فصل 120-121-122-123 لوقا فصل 16

خروج باب ۱۰

هشتمین بلا: ملخها

۱ خداوند به موسی فرمود: «نزد فرعون برو، من فرعون و درباریانش را سرسخت و سنگدل نموده ام تا این نشانه را در میان ایشان انجام دهم.

۲ تا آنچه را که من در مصر انجام دادم و نشانه هایی را که در میان آنها به عمل آوردم و حماقت مصریان را آشکار کردم برای فرزندان و نوه هایت تعریف کنی. و همه شما خواهید دانست که من، خداوند هستم.»

۳ پس موسی و هارون نزد فرعون رفتند و گفتند: «خداوند خدای عبرانیان چنین می فرماید: تا کی می خواهی از تواضع کردن در مقابل من خودداری کنی؟ قوم مرا آزاد کن تا بروند و مرا پرستش کنند.

۴ اگر از آزاد کردن آنها خودداری کنی، من فردا ملخها را به سرزمین تو خواهم فرستاد.

۵ آنها آن قدر زیاد هستند که تمام روی زمین را خواهند پوشانید. و آنچه را که از تگرگ باقیمانده و تمام درختهایی را که در مزارع هستند خواهند خورد.

۶ قصرهای تو و خانه های تمام درباریان و تمام مردمانت پُر از ملخ خواهد شد. آنها از هر آنچه که نیاکانت دیده اند هم بدتر خواهند بود.» آنها بعد از گفتن این سخنان از نزد فرعون بیرون رفتند.

۷ درباریان به فرعون گفتند: «تا کی این مرد باید ما را زحمت بدهد؟ مردان بنی اسرائیل را آزاد کن تا بروند و خداوند خدای خود را پرستش کنند. مگر نمی دانی که سرزمین مصر ویران شده است؟»

۸ پس موسی و هارون را به نزد فرعون بازگرداندند و فرعون به آنها گفت: «بروید و خداوند خدای خود را پرستش کنید. ولی بگویید بدانم چه کسانی خواهند رفت؟»

۹ موسی در جواب گفت: «همه ما به اتّفاق کودکان و پیران و پسران و دختران خود خواهیم رفت و گوسفندان و بُزها و گاوان خود را هم خواهیم برد. زیرا عیدی داریم که باید به احترام خداوند برگزار کنیم.»

۱۰ فرعون گفت: «به خداوند سوگند می خورم که هرگز نخواهم گذاشت زنها و کودکان را هم با خود ببرید! روشن است که نقشه شورش در سر دارید.

۱۱ فقط به مردها اجازه داده می شود که بروند و خداوند را پرستش کنند. چون شما همین را خواسته بودید.» پس موسی و هارون را از نزد فرعون بیرون کردند.

۱۲ خداوند به موسی فرمود: «دست خود را بر سرزمین مصر بلند کن تا ملخها بیایند و هر گیاه سبزی را که روی زمین است و آنچه را که از تگرگ باقیمانده است بخورند.»

۱۳ موسی عصای خود را بر سرزمین مصر بلند کرد و به دستور خدا باد شدیدی به مدّت یک شبانه روز از مشرق به طرف مصر وزید و هنگام صبح باد شرقی ملخها را با خود آورد.

۱۴ ملخها تمام سرزمین مصر را پوشاندند و همه جا را پُر کردند و آن قدر زیاد بودند که کسی تا آن وقت مانند آن را ندیده بود و بعد از آن هم نخواهد دید.

۱۵ زمین از ملخها سیاه شده بود و ملخها همه میوه های درختان و تمام گیاهان سبز را که از تگرگ باقیمانده بود خوردند به طوری که هیچ برگی بر درخت و هیچ علف سبزی در تمام سرزمین مصر نماند.

۱۶ فرعون با شتاب موسی و هارون را صدا کرد و به آنها گفت: «من به خداوند خدای شما و به شما گناه کرده ام.

۱۷ فقط این دفعه گناه مرا ببخشید و از خدای خود بخواهید تا این بلای مرگ آور را از من دور کند.»

۱۸ موسی از نزد فرعون بیرون رفت و به درگاه خداوند دعا کرد.

۱۹ خداوند آن باد شرقی را به یک باد شدید غربی تبدیل کرد. آن باد تمام ملخها را جمع کرد و همه را به دریای سرخ ریخت به طوری که در سراسر مصر حتّی یک ملخ هم باقی نماند.

۲۰ امّا خداوند دل فرعون را سخت کرد و فرعون بنی اسرائیل را آزاد نکرد.

نهمین بلا: تاریکی

۲۱ خداوند به موسی گفت: «دست خود را به طرف آسمان بلند کن تا تاریکی غلیظی که بتوان احساس کرد سرزمین مصر را فرا بگیرد.»

۲۲ موسی دست خود را به سوی آسمان بلند کرد و تاریکی غلیظی به مدّت سه روز تمام سرزمین مصر را گرفت.

۲۳ مصری ها نمی توانستند یکدیگر را ببینند و در آن سه روز هیچ کس از خانه اش بیرون نیامد ولی جایی که بنی اسرائیل زندگی می کردند روشن بود.

۲۴ فرعون موسی و هارون را صدا کرد و گفت: «همگی شما با زنها و فرزندان خود بروید و خداوند را پرستش کنید. امّا گلّه های گوسفند و بُز و گاو شما در همین جا بمانند.»

۲۵ موسی گفت: «پس تو باید گاو و گوسفند برای قربانی و قربانی سوختنی برای ما مهیّا کنی تا برای خداوند خدای خود، قربانی کنیم.

۲۶ ولی ما گلّه های خود را با خود خواهیم برد و حتّی یکی از آنها را هم جا نخواهیم گذاشت. ما باید حیوانی را که برای پرستش نمودن خداوند خدای خود لازم داریم، خودمان انتخاب کنیم و تا به آنجا نرسیم، نمی دانیم کدام یک از حیوانات خود را باید برای خداوند قربانی کنیم.»

۲۷ ولی خداوند فرعون را سختدل کرد و او اجازه نداد که آنها بروند.

۲۸ فرعون به موسی گفت: «از پیش چشم من دور شو و سعی کن که دیگر مرا نبینی زیرا روزی که مرا ببینی کشته خواهی شد.»

۲۹ موسی گفت: «بسیار خوب، دیگر مرا نخواهی دید.»

 

مزامیر باب ۱۲۰

  درخواست کمک

 ۱ در هنگام سختی به حضور خداوند دعا کردم و او دعایم را مستجاب فرمود.

 ۲ خداوندا، مرا از شر مردم دروغگو و از زبان حیله گران نجات بده.

 ۳ ای حیله گران، خدا با شما چه خواهد کرد و شما را چگونه مجازات خواهد نمود؟

 ۴ با تیرهای جانسوز سربازان و اخگرهای آتشین!

 ۵ زندگی با شما، مانند زندگی در سرزمین ماشک و در بین مردم قیدار است!

 ۶ از زندگی با این مردم که دشمن صلح هستند، بیزار شده ام.

 ۷ وقتی درباره صلح حرف می زنم، آنها درباره جنگ صحبت می کنند.

مزامیر باب ۱۲۱

  خداوند پشتیبان ماست

 ۱ با چشمان خود به سوی کوه ها نگاه می کنم! از کجا برای من کمک خواهد رسید؟

 ۲ کمک من از جانب خداوندی است، که آسمان و زمین را آفرید.

 ۳ او مرا از لغزش باز می دارد. او پشتیبانی است که همیشه بیدار است.

 ۴ او حافظ و نگهبان اسرائیل است و هرگز نمی خوابد.

 ۵ خداوند نگهبان توست، او در کنار توست و از تو پشتیبانی می کند.

 ۶ آفتاب در روز تو را اذیّت نخواهد کرد و مهتاب نیز در شب.

 ۷ خداوند تو را از تمام خطرها نجات خواهد داد و تو را محافظت خواهد نمود.

 ۸ خداوند مراقب رفت و آمد توست و همیشه از تو محافظت خواهد نمود.

مزامیر باب ۱۲۲

  در ستایش اورشلیم

 ۱ وقتی به من گفتند: «به خانه خداوند برویم.» بسیار خوشحال شدم.

 ۲ اکنون اینجا، در دروازه های اورشلیم ایستاده ایم.

 ۳ اورشلیم شهری است بسیار محکم و به هم پیوسته.

 ۴ اینجا جایی است که تمام طایفه ها می آیند، تمام طایفه های اسرائیل، تا مطابق اوامر خداوند او را ستایش کنند.

 ۵ در اینجا پادشاهان اسرائیل برای داوری مردم می نشستند.

 ۶ برای صلح و سلامتی اورشلیم دعا کنید تا تمام کسانی که تو را دوست دارند، سعادتمند گردند.

 ۷ صلح و سلامتی در درون دیوارهای تو و امنیّت در قصرهای تو باد!

 ۸ به خاطر خویشاوندان و دوستان خود به اورشلیم می گویم: «سلامتی بر تو باد!»

 ۹ به خاطر خانه خداوند خدای خود، سعادت تو را ای اورشلیم، خواهانم.

مزامیر باب ۱۲۳

  درخواست رحمت

 ۱ ای خداوند، چشمان من به سوی توست، به تو که در آسمان فرمانروایی می کنی.

 ۲ مانند غلام و کنیزی که از ارباب خود انتظار دارد، همچنین ما نیز ای خداوند خدای ما، از تو انتظار رحمت داریم.

 ۳ خداوندا، بر ما رحم کن، بر ما رحم کن، به ما بسیار اهانت شده است.

 ۴ از دست ثروتمندان ظالم و متکبّر، جان ما به لب رسیده است.

 

انجیل لوقا باب ۱۵

  گوسفند گمشده

 ۱ در این هنگام باجگیران و خطاکاران ازدحام کرده بودند تا به سخنان او گوش دهند.

 ۲ فریسیان و علما غرولند کنان گفتند: «این مرد اشخاص بی سر و بی پا را با خوشرویی می پذیرد و با آنان غذا می خورد.»

 ۳ به این جهت عیسی مَثَلی آورد و گفت:

 ۴ «فرض کننید یکی از شما صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها را گم کند، آیا نود و نه تای دیگر را در چراگاه نمی گذارد و به دنبال آن گمشده نمی رود تا آن را پیدا کند؟

 ۵ و وقتی آن را پیدا کرد با خوشحالی آن را به دوش می گیرد

 ۶ و به خانه می رود و همه دوستان و همسایگان را جمع می کند و می گوید: با من شادی کنید، گوسفند گمشده خود را پیدا کرده ام.

 ۷ بدانید که به همان طریق برای یک گناهکار که توبه می کند در آسمان بیشتر شادی و سرور خواهد بود تا برای نود و نه شخص پرهیزکار که نیازی به توبه ندارند.

  سکۀ گمشده

 ۸ و یا فرض کنید زنی ده سکه نقره داشته باشد و یکی را گم کند آیا چراغی روشن نمی کند و خانه را جارو نمی نماید و در هر گوشه به دنبال آن نمی گردد تا آن را پیدا کند؟

 ۹ و وقتی پیدا کرد همه دوستان و همسایگان خود را جمع می کند و می گوید: با من شادی کنید، سکه ای را که گم کرده بودم، پیدا کردم.

 ۱۰ به همان طریق بدانید که برای یک گناهکار که توبه می کند در میان فرشتگان خدا، شادی و سرور خواهد بود.»

  پسر گمشده

 ۱۱ باز فرمود: «مردی بود که دو پسر داشت.

 ۱۲ پسر کوچکتر به پدر گفت: پدر، سهم مرا از دارایی خودت به من بده. پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد.

 ۱۳ چند روز بعد پسر کوچک تمام سهم خود را به پول نقد تبدیل کرد و رهسپار سرزمین دوردستی شد و در آنجا دارایی خود را در عیاشی به باد داد.

 ۱۴ وقتی تمام آن را خرج کرد قحطی سختی در آن سرزمین رخ داد و او سخت دچار تنگدستی شد.

 ۱۵ پس رفت و نوکر یکی از ملاکین آن محل شد. آن شخص او را به مزرعه خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند.

 ۱۶ او آرزو داشت شکم خود را با نواله هایی که خوکها می خورند پر کند ولی هیچ کس به او چیزی نمی داد.

 ۱۷ سرانجام به خود آمد و گفت: بسیاری از کارگران پدر من نان کافی و حتی اضافی دارند و من در اینجا نزدیک است از گرسنگی تلف شوم.

 ۱۸ من بر می خیزم و پیش پدر خود می روم و به او می گویم: پدر، من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کرده ام.

 ۱۹ دیگر لایق آن نیستم که پسر تو خوانده شوم. با من هم مثل یکی از نوکران خود رفتار کن.

 ۲۰ پس برخاست و رهسپار خانه پدر شد. هنوز تا خانه فاصله زیادی داشت که پدرش او را دید و دلش به حال او سوخت و به طرف او دوید، دست به گردنش انداخت و به گرمی او را بوسید.

 ۲۱ پسر گفت: پدر، من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کرده ام. دیگر لایق آن نیستم که پسر تو خوانده شوم.

 ۲۲ اما پدر به نوکران خود گفت: زود بروید بهترین ردا را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری به انگشتش و کفش به پاهایش کنید.

 ۲۳ گوساله پرواری را بیاورید و سر ببرید تا مجلس جشنی بر پا کنیم،

 ۲۴ چون این پسر من مرده بود، زنده شده و گمشده بود، پیدا شده است. به این ترتیب جشن و سرور شروع شد.

 ۲۵ در این هنگام پسر بزرگتر در مزرعه بود و وقتی بازگشت، همین که به خانه نزدیک شد صدای رقص و موسیقی را شنید.

 ۲۶ یکی از نوکران را صدا کرد و پرسید: جریان چیست؟

 ۲۷ نوکر به او گفت: برادرت آمده و پدرت چون او را صحیح و سالم باز یافته، گوساله پرواری را کشته است.

 ۲۸ اما پسر بزرگ قهر کرد و به هیچ وجه نمی خواست به داخل بیاید پدرش بیرون آمد و به او التماس نمود.

 ۲۹ اما او در جواب پدر گفت: تو خوب می دانی که من در این چند سال چطور مانند یک غلام به تو خدمت کرده ام و هیچ وقت از اوامر تو سرپیچی نکرده ام و تو حتی یک بزغاله هم به من ندادی تا با دوستان خود خوش بگذرانم.

 ۳۰ اما حالا که این پسرت پیدا شده، بعد از آنکه همه ثروت تو را با فاحشه ها تلف کرده است برای او گوساله پرواری می کشی.

 ۳۱ پدر گفت: پسرم، تو همیشه با من هستی و هر چه من دارم مال توست.

 ۳۲ اما ما باید جشن بگیریم و شادی کنیم، زیرا این برادر توست که مرده بود، زنده شده است و گمشده بود، پیدا شده است.»

Go to top