برنامه مطالعه کتاب مقدس

دوم سموئیل فصل 16 حزقیال فصل 43 حبقوق فصل 3

دوم سموئیل باب ۱۶

داوود و صیبا

۱ هنگامی که داوود از بالای کوه سرازیر شد صیبا خادم مفیبوشت را دید که منتظر اوست و با خود چند الاغ پالان شده، دویست قرص نان، صد بسته کشمش، صد بسته میوه تازه و یک مشک شراب آورده بود.

۲ پادشاه از صیبا پرسید: «اینها را برای چه آوردی؟» صیبا جواب داد: «الاغها را برای آن آوردم تا خانواده پادشاه از آنها برای سواری استفاده کنند. کشمش و میوه را برای خادمان و شراب را برای نوشیدن خستگان در بیابان آوردم.»

۳ پادشاه پرسید: «نوه اربابت کجاست؟» صیبا جواب داد: «او هنوز در اورشلیم است. به من گفت که قوم اسرائیل سلطنت پدربزرگش، شائول را به او برمی گردانند.»

۴ پادشاه گفت: «هر آنچه از آن اوست را به تو می دهم.» صیبا گفت: «پادشاها من بنده تو هستم. باشد که همیشه از من خشنود باشید.»

داوود و شمعی

۵ وقتی داوود به بحوریم رسید، شخصی از خانواده شائول به نام شمعی، پسر جیرا به سر راهشان آمده، دشنام داد

۶ و به طرف داوود پادشاه، خادمان، مأموران و دلاورانی که دور او بودند، سنگ می انداخت

۷ و گفت: «برو گمشو ای مرد قاتل و پست.

۸ خداوند انتقام خون خاندان شائول را که تو به جایش پادشاه شدی از تو گرفت. مصیبتی بر تو آمد و تو را از سلطنت برداشت و پسرت ابشالوم را جانشینت ساخت. ای قاتل خونریز.»

۹ آنگاه ابیشای پسر صرویه پیش آمد و به پادشاه گفت: «چطور اجازه می دهی که این سگ مرده به آقای من، پادشاه دشنام بدهد؟ اجازه بدهید که بروم و سرش را از تن جدا کنم؟»

۱۰ امّا پادشاه به ابیشای و یوآب گفت: «این کار به شما مربوط نیست. اگر او به من دشنام می دهد، خداوند به او گفته است. پس چه کسی می تواند به او بگوید که چرا این کار را می کنی؟»

۱۱ بعد داوود به ابیشای و همه خادمان خود گفت: «چرا از دشنام این بنیامینی تعجّب می کنید؟ پسر من که از رگ و خون من است، قصد کشتن مرا دارد. بگذارید دشنامم بدهد، زیرا خداوند به او چنین گفته است.

۱۲ شاید خداوند غم و پریشانی مرا ببیند و به خاطر این دشنامها، مرا برکت بدهد.»

۱۳ داوود و همراهان او به راه خود ادامه دادند و شمعی هم درحالی که دشنام می داد و به طرف داوود سنگ می انداخت و خاک به هوا می پاشید در جهت مخالف به سوی کوه رفت.

۱۴ پادشاه و همه کسانی که با او بودند خسته و درمانده به مقصد رسیدند و استراحت کردند.

ابشالوم در اورشلیم

۱۵ ابشالوم و پیروان او همراه با اخیتوفل به اورشلیم آمدند.

۱۶ وقتی حوشای ارکی، دوست داوود پیش ابشالوم آمد، به او گفت: «زنده باد پادشاه! زنده باد پادشاه!»

۱۷ ابشالوم از حوشای پرسید: «آیا وفاداری خود را به دوستت به این قسم نشان می دهی؟ چرا همراه دوستت نرفتی؟»

۱۸ حوشای جواب داد: «من خدمتکار کسی می باشم و پیش آن شخصی می مانم که از طرف خداوند و اکثریت مردم اسرائیل انتخاب شده باشد.

۱۹ از طرف دیگر، چون در خدمت پدرت بودم، می خواهم در خدمت شما نیز باشم.»

۲۰ آنگاه ابشالوم از اخیتوفل پرسید: «حالا که به اینجا رسیدیم چه باید کرد؟»

۲۱ اخیتوفل گفت: «برو با همه صیغه های پدرت که از خانه اش نگهداری می کنند، همبستر شو. آنگاه همه مردم اسرائیل می دانند که تو در نظر پدرت منفور شده ای و در نتیجه بیشتر از تو پشتیبانی می کنند.»

۲۲ پس چادری برای ابشالوم به پشت بام برپا کردند و ابشالوم درحالی که همه مردم اسرائیل تماشا می کردند وارد چادر شد و با همه صیغه های پدر خود همبستر شد.

۲۳ به این ترتیب هر پیشنهادی که اخیتوفل می داد، ابشالوم مانند داوود آن را قبول می کرد و در نظر او آن قدر عاقلانه می بود که گویی کلام خداست.

 

حزقیال باب ۴۳

  جلال خداوند به معبد بزرگ باز می گردد

 ۱ سپس آن مرد مرا به دروازه ای که به طرف شرق بود برد،

 ۲ و در آنجا دیدم که شکوه خدای اسرائیل از شرق می آید و آواز او چون آبهای خروشان بود و زمین از شکوه او درخشان شد.

 ۳ این رؤیا شبیه رؤیایی بود که وقتی خدا برای نابودی اسرائیل آمده بود، دیده بودم و مانند رؤیایی که در کنار رود خابور دیدم. آنگاه با صورت به خاک افتادم.

 ۴ شکوه الهی از دروازه شرقی وارد معبد بزرگ شد.

 ۵ روح خداوند مرا برداشت و به حیاط درونی برد. در آنجا دیدم جلال خداوند، معبد بزرگ را پُر کرده است.

 ۶ درحالی که آن مرد در کنار من ایستاده بود، صدای کسی را شنیدم که از درون معبد بزرگ با من سخن می گفت.

 ۷ او به من فرمود: انسان فانی اینجا جایگاه تخت من است. من در اینجا در میان قوم اسرائیل خواهم بود و ایشان را تا ابد فرمانروایی خواهم کرد. دیگر قوم اسرائیل و نه پادشاهان ایشان با پرستش خدایان دیگر و یا دفن اجساد پادشاهان خود، نام قدّوس مرا بی حرمت نخواهند کرد.

 ۸ پادشاهان، درگاه و آستانه خود را در کنار درگاه و آستانه معبد بزرگ من ساختند و فقط دیواری بین آنها بود. ایشان نام مقدّس مرا با کارهای پلید خود بی آبرو ساخته اند، بنا بر این در خشم خود، ایشان را نابود کردم.

 ۹ اکنون باید از پرستش خدایان دیگر خودداری کنند و اجساد پادشاهان خود را بردارند. اگر چنین کنند، من همواره در میان ایشان زندگی خواهم کرد.

 ۱۰ خداوند فرمود: «ای انسان فانی درباره معبد بزرگ به مردم اسرائیل بگو و بگذار نقشه آن را مطالعه کنند و از کردار زشت خود شرمسار گردند.

 ۱۱ هنگامی که از کردار خود شرمسار شدند، نقشه معبد بزرگ، طرح آن، درهای ورودی و خروجی، شکل آن، ترتیب همه چیز و تمام قوانین و آیین ها را برای ایشان توضیح بده. همه این نکات را بنویس تا همه چیز را ببینند و ترتیب آن را بدانند و همه قوانین را انجام دهند.

 ۱۲ این قانون معبد بزرگ است: تمام زمین پیرامون معبد بزرگ که بر فراز کوه است، مقدّس می باشد.»

  قربانگاه

 ۱۳ اندازه های قربانگاه با استفاده از واحد اندازه گیری مشابه معبد بزرگ چنین بود. پیرامون قربانگاه ناودانی به پهنای نیم متر و عمق نیم متر و لبه ای به ارتفاع بیست و پنج سانتیمتر وجود داشت.

 ۱۴ پایین ترین قسمت قربانگاه تا بالای پایه آن یک متر بود. قسمت دیگر نیم متر از لبه عقب تر ساخته شده بود و دو متر ارتفاع آن بود و قسمت بعدی نیز نیم متر عقب ساخته شده بود.

 ۱۵ قسمت بالایی که در آن قربانی سوخته می شد نیز دو متر ارتفاع داشت. دو گوشه این سطح که بلندتر از بقیّه آن بود، چهار گوشه بود.

 ۱۶ بالای قربانگاه، مربّعی به اضلاع شش متر وجود داشت.

 ۱۷ قسمت میانی آن نیز مربّعی به ضلع هفت متر بود که لبه اش بیست و پنج سانتیمتر بود و عرض ناودان پیرامونش نیم متر بود، پلّه های قربانگاه در سمت شرق قرار داشت.

  تقدیس قربانگاه

 ۱۸ آنگاه خداوند متعال به من فرمود: «انسان فانی، گوش کن که من به تو چه می گویم. وقتی قربانگاه ساخته شد، با سوزاندن قربانی بر آن، آن را به من وقف نما.

 ۱۹ کاهنان طایفه لاوی از نسل صادوق تنها کسانی هستند که می توانند به حضور من بیایند و مرا خدمت کنند. من، خداوند متعال چنین امر می کنم. تو گوساله ای برای گناه به ایشان خواهی داد.

 ۲۰ مقداری از خون گوساله را به چهار شاخ بالایی و گوشه های قسمت میانی و پیرامون لبه های آن بپاش، بدین گونه قربانگاه را پاک و تقدیس خواهی کرد.

 ۲۱ گوساله ای را که برای قربانی گناه تقدیم شده، به محل معیّنی خارج از معبد بزرگ ببر و بسوزان.

 ۲۲ روز بعد یک بُز نر بدون عیب را برای قربانی گناه تقدیم کن. قربانگاه را همان طور که با خون گوساله انجام دادی، با خون بُز پاک کن.

 ۲۳ بعد از پایان این کار، یک گوساله و یک قوچ بی عیب بگیر

 ۲۴ و برای من بیاور. کاهنان به آنها نمک می پاشند و آنها را برای تقدیم به من می سوزانند.

 ۲۵ هر روز به مدّت یک هفته، یک بُز و یک گوساله و یک قوچ را برای گناه قربانی کن. آنها باید بدون عیب باشد.

 ۲۶ به مدّت هفت روز، کاهنان باید قربانگاه را تقدیس کنند تا آماده شود.

 ۲۷ در پایان هفته، کاهنان باید قربانی های سوختنی و سلامتی را که مردم می آورند بر قربانگاه تقدیم کنند. آنگاه من از همه شما خشنود خواهم شد.» خداوند متعال چنین فرموده است.

 

حبقوق باب ۳

  دعای حبقوق

 ۱ این است دعای حبقوق نبی:

 ۲ خداوندا، خبری را که به من فرمودی شنیدم و از شنیدن آن ترس مرا فراگرفت. بار دیگر کارهای عظیمی را که در دوران گذشته انجام می دادی به ما نشان بده و در هنگام غضب خود، رحمتت را به یاد آور.

 ۳ خدا از اَدوم برمی گردد؛ خدای قدّوس از کوهستان فاران می آید. جلال او آسمانها را پوشانده، و زمین از ستایش او پر است.

 ۴ پرتو او مثل نورِ برق درخشان است و از دستهایش که قدرت او در آنها نهفته است، نور می تابد.

 ۵ مرض را پیشاپیش خود می فرستد و به مرگ امر می کند که به دنبالش بیاید.

 ۶ هنگامی که می ایستد، زمین می لرزد وقتی نگاه می کند، قومها از ترس می لرزند. کوه های جاودانی خُرد می شوند و تپّه های ابدی که در زمانهای قدیم بر آنها قدم می زد، از هم پاشیده می شوند.

 ۷ مردم کوشان را ترسان و مدیان را لرزان دیدم.

 ۸ خداوندا، آیا رودها تو را خشمگین ساختند؟ آیا دریاها تو را غضبناک کردند؟ که بر بالای ابرها عبور کردی؛ و ابرهای توفانی ارّابه ات گشتند، و تو پیروزی برای مردم خود آوردی.

 ۹ کمانت را آماده کردی و تیرت را در کمان گذاشتی و زمین را با صاعقه شکافتی.

 ۱۰ کوه ها تو را دیدند و به لرزه افتادند. سیلابها جاری شدند، آبهای عمیق خروشیدند و امواجشان بالا آمد.

 ۱۱ از نور تیرهایت و از پرتو نیزه های درخشانت آفتاب و مهتاب ایستادند.

 ۱۲ با قهر و غضب، جهان را پیمودی و با خشم، اقوام دنیا را پایمال کردی.

 ۱۳ برای نجات قوم خود شتافتی و پادشاه برگزیده ات را نجات دادی. رهبرِ شریران را نابود کردی و پیروانشان را بکلّی از بین بردی.

 ۱۴ جنگجویان دشمن مانند گردباد آمدند تا ما را پراکنده کنند و می خواستند که مردم مسکین را از بین ببرند، امّا تیرهای تو سر آنها را شکافت.

 ۱۵ با اسبانت، دریا و آبهای خروشان را پایمال نمودی.

 ۱۶ وقتی اینها را می شنوم، از ترس بدنم تکان می خورد و لبهایم می لرزند. اندامم سست می شود و پاهایم به لرزه می آیند. در انتظار روزی هستم که خدا آن مردمی را که ما را مورد حمله قرار دادند مجازات کند.

 ۱۷ هرچند درخت انجیر شکوفه نیاورد و انگور در تاک نروید، محصول زیتون از بین برود و کشتزارها غلّه بار نیاورند، گلّه ها در چراگاه تلف شوند و طویله ها از رمه خالی بمانند،

 ۱۸ بازهم خوشحال و شادمان خواهم بود، زیرا خداوند نجات دهنده من است.

 ۱۹ خداوند متعال به من نیرو می بخشد و به پاهایم قوّت می دهد تا مانند آهو بِدَوَم و از کوه های بلند بالا بروم.

Go to top