برنامه مطالعه کتاب مقدس

خروج فصل 36 امثال فصل 18 یوحنا فصل 18

خروج باب ۳۶

۱ «بصلئیل و اهولیاب و سایر هنرمندانی که خداوند به ایشان استعداد و توانایی انجام کاری عطا کرده است، مطابق دستورات خداوند برای ساختن خیمه حضور خداوند کار بکنند.»

مردم بیشتر از حد نیاز هدیه می آورند

۲ موسی، بصلئیل و اهولیاب و همه افراد ماهری را که استعداد خدایی داشتند و همه افراد دیگر را که مایل به انجام این کار بودند دعوت کرد.

۳ موسی همه مصالح و مواد ساختمانی را که مردم برای ساختن خیمه حضور خداوند هدیه داده بودند همراه با همه اشیایی که هر صبح دریافت می کرد به آنها می داد.

۴ پس آنگاه افراد ماهری که کارها را انجام می دادند، نزد موسی رفتند

۵ و چنین گفتند: «مردم بیش از آنچه نیاز است تا فرمان خدا را انجام دهیم، هدایا می آورند.»

۶ پس موسی به سراسر اردو فرمان فرستاد تا دیگر هدیه ای برای خیمه مقدّس نیاورند.

۷ آنچه تا آن زمان آورده بودند بیشتر از نیاز بود.

ساختن خیمة مقدس

۸ ابتدا بافندگان ماهر برای خیمه مقدّس ده پرده از پارچه های نفیس کتان و پشم های ارغوانی، بنفش و قرمز را با اشکال فرشتگان نگهبان، به صورت ماهرانه ای درست کردند.

۹ طول هر پرده دوازده متر و عرض آن دو متر بود و همه آنها به یک اندازه بودند.

۱۰ سپس پنج پرده را به یکدیگر دوختند و پنج پرده دیگر را نیز به همین ترتیب به هم دوختند.

۱۱ سپس پنجاه حلقه از کتان ارغوانی در کناره هر یک از آن دو تکه، ساختند

۱۲ و بعد حلقه ها را مقابل هم دوختند.

۱۳ همچنین پنجاه چنگک طلایی ساختند و پرده ها را به وسیله چنگک به هم پیوستند. و به این ترتیب با پیوستن هر دو تکه، خیمه به صورت یک پارچه تکمیل شد.

۱۴ در بالای سقف، پوشش دیگری انداختند که از یازده پرده پشم بُز ساخته شده بودند.

۱۵ هر یازده پرده یک اندازه و طول هر کدام از آنها سیزده متر و عرض آن دو متر بود.

۱۶ پنج پرده را با هم پیوستند و شش پرده دیگر را جداگانه به هم دوختند.

۱۷ پنجاه حلقه در امتداد کناره هر دو پارچه دوختند

۱۸ و همچنین پنجاه چنگک برنز را در پرده ها دوختند و به وسیله آنها دو پارچه را به هم پیوستند.

۱۹ آنها دو پوشش ساختند. یکی از پوست قرمز شده قوچ و دیگری از چرم اعلا تا به عنوان پوشش خارجی مورد استفاده قرار بگیرد.

۲۰ بعد از آن تخته هایی از چوب اقاقیا برای خیمه ساختند.

۲۱ طول هر تخته چهار متر و عرض آن شصت و شش سانتیمتر بود.

۲۲ هر تخته دو زبانه داشت که یکی را به دیگری متّصل می ساختند.

۲۳ همه تخته های خیمه را به همین ترتیب ساختند. خیمه بیست تخته در سمت جنوب خود داشت.

۲۴ چهل پایه نقره ای در زیر بیست تخته ساختند. و هر تخته با پایه اش به وسیله دو زبانه پیوند می شد.

۲۵ همچنین بیست تخته در سمت شمال خیمه ساختند.

۲۶ با چهل پایه نقره ای، یعنی دو پایه برای هر تخته.

۲۷ سمت مغرب خیمه که قسمت عقبی آن بود، از شش تخته تشکیل شده بود.

۲۸ دو ستون دیگر نیز برای گوشه های عقب ساختند

۲۹ این ستونهای گوشه ها از پایین تا بالا به یکدیگر متّصل بودند. دو ستون گوشه دیگر هم به همین طریق ساخته شدند.

۳۰ بنا بر این هشت ستون با شانزده پایه نقره ای که دو پایه در زیر هر ستون قرار گرفت، ساختند.

۳۱ بعد پشت بندهایی از چوب اقاقیا برای تخته های هر دو طرف خیمه ساختند پنج پشت بند برای یک طرف خیمه

۳۲ و پنج پشت بند برای طرف دیگر و پنج پشت بند برای قسمت عقب در غرب.

۳۳ پشت بند میانی طوری ساخته شده بود که از یک سر تخته وسطی تا سر دیگر آن امتداد داشت.

۳۴ تخته ها و پشت بندها را با روکشی از طلای خالص پوشانیده بودند. و حلقه ها هم از طلای خالص ساخته شده بودند.

۳۵ پرده داخلی از کتان نفیس و پشم به رنگهای آبی، بنفش و قرمز و با شکلهای فرشتگان نگهبان ساخته شده بودند.

۳۶ پرده با چهار چنگک طلایی از چهار ستون چوب اقاقیا که با روکشی طلا پوشیده شده بودند و بر چهار پایه قرار داشتند آویزان بود.

۳۷ همچنان پرده ای برای دروازه خیمه از کتان و پشمهای ارغوانی، بنفش و قرمز درست کردند.

۳۸ این پرده به وسیله پنج چنگک به پنج ستون بسته شده بود. پایه های ستونها برنزی و سرهای آنها از طلا ساخته شده بودند.

 

امثال سلیمان باب ۱۸

  ۱ آدم خود‌خواه با دیگران معاشرت نمی کند و با عقاید درست آنها مخالفت می ورزد.

 ۲ شخص احمق برای حکمت ارزش قایل نیست و فقط دوست دارد که خود را دانا نشان بدهد.

 ۳ گناه، ننگ و رسوایی به بار می آورد.

 ۴ سخنان شخص دانا مانند دریا، عمیق است و مانند چشمه، گوارا.

 ۵ طرفداری از شخص مجرمی که حقّ بی گناهی را پایمال می کند، کار درستی نیست.

 ۶ حرفهای آدم احمق او را به مشاجره و کتک خوردن می کشاند.

 ۷ سخنان شخص احمق مانند دامی است که او را به هلاکت می کشاند.

 ۸ حرفهای آدم سخن چین، مانند لقمه های لذیذی است که با لذّت فروبرده می شود.

 ۹ کسی که در کار خود تنبلی می کند، مانند یک خرابکار است.

 ۱۰ نام خداوند قلعه ای است مستحکم که شخص درستکار به آن پناه می برد و در امان می ماند.

 ۱۱ امّا پناهگاه ثروتمندان، ثروتشان است که گمان می کنند آنها را محافظت خواهد کرد.

 ۱۲ تکبّر به سقوط منجر می شود و فروتنی به سرفرازی.

 ۱۳ چقدر زشت و احمقانه است اگر انسان پیش از گوش دادن به سخنی، به آن جواب بدهد.

 ۱۴ اگر انسان روحیه قوی داشته باشد، بیماری را تحمّل می کند، امّا روحیه شکسته را چه کسی می تواند تحمّل کند؟

 ۱۵ اشخاص دانا همیشه مشتاق و آماده یاد گیری هستند.

 ۱۶ هدیه دادن، راه را برای انسان باز می کند و او را به حضور اشخاص مهم می رساند.

 ۱۷ کسی که اول در دادگاه صحبت می کند، دلایلش درست به نظر می آید، امّا این تا زمانی است که طرف مقابل هنوز دلایل خود را نگفته باشد.

 ۱۸ قرعه کشی، به دعوا خاتمه می دهد و مشاجره بین حریفان زورمند را خاموش می سازد.

 ۱۹ به دست آوردن دلِ خویشاوندی که رنجیده، سخت تر است از تصرّف یک شهر مستحکم. مشاجره خویشاوندان دیوار جدایی بین آنها ایجاد می کند.

 ۲۰ انسان نتیجه حرفهایی را که می زند، خواهد دید.

 ۲۱ حرف زبانت می تواند حیات تو را حفظ کند یا آن را برباد دهد، بنا بر این نتیجه حرفهای خود را خواهی دید.

 ۲۲ وقتی مردی همسری پیدا می کند، نعمتی را به دست می آورد. آن زن برای او برکتی است از جانب خداوند.

 ۲۳ درخواست فقرا با التماس توأم است و جواب ثروتمندان با خشونت.

 ۲۴ بسیاری از دوستی ها پایدار نمی مانند، امّا دوستانی هم هستند که از برادر نزدیکترند.

 

انجیل یوحنا باب ۱۸

  بازداشت عیسی

 ۱ پس از این سخنان ، عیسی با شاگردان خود به آن طرف درۀ قدرون رفت. در آنجا باغی بود که عیسی و شاگردانش وارد آن شدند.

 ۲ یهودا که تسلیم کنندۀ او بود می دانست آن محل کجاست زیرا عیسی و شاگردانش اغلب در آنجا جمع می شدند.

 ۳ پس یهودا یک دسته از سربازان و پاسبانانی را که سران کاهنان و فریسیان فرستاده بودند با خود به آن باغ برد. آنها مجهز به چراغها و مشعلها و اسلحه بودند.

 ۴ عیسی با وجودی که می دانست چه اتفاقی برایش خواهد افتاد، جلو رفت و از آنان پرسید:« به دنبال کی می گردید؟»

 ۵ به او گفتند:« به دنبال عیسی ناصری.» عیسی به آنان گفت:« من هستم» و یهودای خائن هم همراه آنها بود

 ۶ وقتی عیسی به آنها گفت:« من هستم»، آنان عقب عقب رفته به زمین افتادند.

 ۷ پس عیسی بار دیگر پرسید:« به دنبال کی می گردید؟» آنها جواب دادند:« عیسی ناصری.»

 ۸ عیسی گفت:« من که به شما گفتم خودم هستم. اگر دنبال من می گردید بگذارید اینها بروند.»

 ۹ او این را گفت تا به آنچه قبلا فرموده بود تحقق بخشد:« هیچ یک از کسانی که به من سپردی گم نشد.»

 ۱۰ آنگاه شمعون پطرس شمشیری را که همراه داشت کشیده ضربه ای به نوکر کاهن اعظم که ملوک نام داشت زد و گوش راست او را برید.

 ۱۱ عیسی به پطرس گفت:« شمشیرت را غلاف کن. آیا جامی را که پدر به من داده است نباید بنوشم؟»

  عیسی در مقابل حنا

 ۱۲ سپس آن سربازان باتفاق فرماندۀ خود و پاسبانان یهود عیسی را دستگیر کرده محکم بستند.

 ۱۳ ابتدا او را نزد حنا پدر زن قیافا که در آن موقع کاهن اعظم بود بردند

 ۱۴ و این همان قیافائی بود که به یهودیان گفته بود که به خیر و صلاح آنان است اگر یک نفر به خاطر قوم بمیرد.

  انکار پطرس

 ۱۵ شمعون پطرس و یک شاگرد دیگر به دنبال عیسی رفتند و چون آن شاگرد با کاهن اعظم آشنائی داشت همراه عیسی به داخل خانۀ کاهن اعظم رفت.

 ۱۶ اما پطرس در بیرون منزل نزدیک در ایستاد. پس آن شاگردی که با کاهن اعظم آشنائی داشت بیرون آمد و به دربان چیزی گفت و پطرس را به داخل برد.

 ۱۷ خادمه ای که دم در خدمت می کرد به پطرس گفت:« مگر تو یکی از شاگردان این مرد نیستی؟» او گفت:« نه، نیستم.»

 ۱۸ نوکران و نگهبانان آتش افروخته بودند زیرا هوا سرد بود و دور آتش ایستاده خود را گرم می کردند. پطرس نیز پهلوی آنان ایستاده بود و خود را گرم می کرد.

  بازجویی از عیسی

 ۱۹ کاهن اعظم از عیسی در بارۀ شاگردان و تعالیم او سؤالاتی کرد.

 ۲۰ عیسی پاسخ داد:« من به طور علنی و در مقابل همه صحبت کرده ام. همیشه در کنیسه و در معبد یعنی در جائیکه همه یهودیان جمع می شوند تعلیم داده ام و هیچ وقت در خفا چیزی نگفته ام.

 ۲۱ پس چرا از من سئوال می کنی؟ از کسانیکه سخنان مرا شنیده اند بپرس. آنها می دانند چه گفته ام.»

 ۲۲ وقتی عیسی این را گفت یکی از نگهبانان که در آنجا ایستاده بود به او سیلی زده گفت:« آیا این طور به کاهن اعظم جواب میدهی؟»

 ۲۳ عیسی به او گفت:« اگر بد گفتم با دلیل خطای مرا ثابت کن و اگر درست جواب دادم چرا مرا میزنی؟»

 ۲۴ سپس حنا او را دست بسته پیش قیافا کاهن اعظم فرستاد.

  پطرس بار دیگر منکر عیسی می شود

 ۲۵ شمعون پطرس در آنجا ایستاده بود و خود را گرم می کرد.عده ای از او پرسیدند:« مگر تو از شاگردان او نیستی؟» او منکر شد و گفت:« نه، نیستم»

 ۲۶ یکی از خدمتکاران کاهن اعظم که از خویشاوندان آن کسی بود که پطرس گوشش را بریده بود به او گفت:« مگر من خودم تو را در باغ با او ندیدم؟»

 ۲۷ پطرس باز هم منکر شد و درست در همان وقت خروس بانگ زد.

  عیسی در مقابل پیلاطس

 ۲۸ صبح زود عیسی را از نزد قیافا به قصر فرماندار بردند. یهودیان به قصر وارد نشدند مبادا نجس شوند و نتوانند غذای فصح را بخورند.

 ۲۹ پس پیلاطس بیرون آمد و از آنها پرسید:« چه شکایتی علیه این مرد دارید؟»

 ۳۰ در جواب گفتند:« اگر جنایتکار نبود او را نزد تو نمی آوردیم.»

 ۳۱ پیلاطس گفت:« او را ببرید و بر طبق قانون خود محاکمه نمائید.» یهودیان به او پاسخ دادند:« طبق قانون، ما اجازه نداریم کسی را بکشیم.»

 ۳۲ و به این ترتیب آنچه که عیسی در اشاره به نحوۀ مرگ خود گفته بود تحقق یافت.

 ۳۳ سپس پیلاطس به قصر برگشت و عیسی را احضار کرده از او پرسید :« آیا تو پادشاه یهود هستی؟»

 ۳۴ عیسی پاسخ داد:« آیا این نظر خود تو است یا دیگران در بارۀ من چنین گفته اند؟»

 ۳۵ پیلاطس گفت:« مگر من یهودی هستم ؟ قوم خودت و سران کاهنان، تو را پیش من آورده اند. چه کرده ای ؟»

 ۳۶ عیسی پاسخ داد:« پادشاهی من متعلق به این جهان نیست. اگر پادشاهی من به این جهان تعلق می داشت، پیروان من میجنگیدند تا من به یهودیان تسلیم نشوم ولی پادشاهی من پادشاهی دنیوی نیست.»

 ۳۷ پیلاطس به او گفت:« پس تو پادشاه هستی؟» عیسی پاسخ داد:« همانطور که می گوئی هستم. من برای این متولد شدم و به دنیا آمدم تا به راستی شهادت دهم و هر که راستی را دوست دارد سخنان مرا می شنود.»

  عیسی به مرگ محکوم می شود

 ۳۸ پیلاطس گفت:« راستی چیست؟» پس از گفتن این سخن پیلاطس باز پیش یهودیان رفت و به آنها گفت:« من در این مرد هیچ جرمی نیافتم،

 ۳۹ ولی طبق رسم شما من در روز فصح یکی از زندانیان را برایتان آزاد می کنم. آیا مایلید که پادشاه یهود را برایتان آزاد سازم؟»

 ۴۰ آنها همه فریاد کشیدند:« نه، او را نمی خواهیم، برابا را آزاد کن.» برابا یک راهزن بود.

Go to top