جمعه - ۲۸ شهریور - ۱۳۹۹
 


ترجمه تفسیری

 

پیدایش باب ۱

داستان آفرینش

۱ در آغاز، هنگامـی‌ كـه‌ خـدا آسمانها و زمیـن‌ را آفرید،

۲ زمین‌، خالی‌ و بی‌ شكل‌ بود، و روح‌ خدا روی‌ توده‌های‌ تاریكِ بخار حركت‌ می‌كرد.

۳ خدا فرمود: «روشنایی‌ بشود.» و روشنایی‌ شد.

۴ خدا روشنـایی‌ را پسندید و آن‌ را از تاریكـی‌ جدا ساخت‌.

۵ او روشنایی‌ را «روز» و تاریكی‌ را «شب‌» نامید. شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز اول‌ بود.

۶ سپس‌ خدا فرمود: «توده‌های‌ بخار از هم‌ جدا شوند تا آسمان‌ در بالا و اقیانوسها در پایین‌ تشكیل‌ گردند.»

۷ خدا توده‌های‌ بخار را از آبهای‌ پایین‌ جدا كرد و آسمان‌ را به‌ وجود آورد.

۸ شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز دوم‌ بود.

۹ پس‌ از آن‌ خدا فرمود: «آبهای‌ زیر آسمان‌ در یكجا جمع‌ شوند تا خشكی‌ پدید آید.» و چنین‌ شد.

۱۰ خدا خشكی‌ را «زمین‌» و اجتماع‌ آبها را «دریا» نامید و خدا این‌ را پسندید.

۱۱ سپس‌ خدا فرمود: «انواع‌ نباتات‌ و گیاهان‌ دانه‌دار و درختان‌ میوه‌ دار در زمین‌ برویند و هر یك‌، نوع‌ خود را تولید كنند.»

۱۲ همینطور شد و خدا خشنود گردید.

۱۳ شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز سوم‌ بود.

۱۴ سپس‌ خدا فرمود: «در آسمان‌ اجسام‌ درخشانی‌ باشند تا زمین‌ را روشن‌ كنند

۱۵ و روز را از شب‌ جدا نمایند و روزها، فصلها و سالها را پدید آورند.» و چنین‌ شد.

۱۶ پس‌ خدا دو روشنایی‌ بزرگ‌ ساخت‌ تا بر زمین‌ بتابند: روشنایی‌ بزرگتر برای‌ حكومت‌ بر روز و روشنایی‌ كوچكتر برای‌ حكومت‌ بر شب‌. او همچنین‌ ستارگان‌ را ساخت‌.

۱۷ خدا آنها را در آسمان‌ قرار داد تا زمین‌ را روشن‌ سازند،

۱۸ بر روز و شب‌ حكومت‌ كنند، و روشنایی‌ و تاریكی‌ را از هم‌ جدا نمایند. و خدا خشنود شد.

۱۹ شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز چهارم‌ بود.

۲۰ سپس‌ خدا فرمود: «آبها از موجودات‌ زنده‌ پر شوند و پرندگان‌ بر فراز آسمان‌ به‌ پرواز درآیند. »

۲۱ پس‌ خدا حیوانات‌ بزرگ‌ دریایی‌ و انواع‌ جانوران‌ آبزی‌ و انواع‌ پرندگان‌ را آفرید.

۲۲ خدا از این‌ نیز خشنود شد و آنها را بركت‌ داده‌، فرمود: «موجودات‌ دریایی‌ بارور و زیاد شوند و آبها را پُرسازند و پرندگان‌ نیز روی‌ زمین‌ زیاد شوند.»

۲۳ شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز پنجم‌ بود.

۲۴ سپس‌ خدا فرمود: «زمین‌، انواع‌ جانوران‌ و حیوانات‌ اهلی‌ و وحشی‌ و خزندگان‌ را به‌ وجود آوَرَد.» و چنین‌ شد.

۲۵ خدا انواع‌ حیوانات‌ اهلی‌ و وحشی‌ و تمام‌ خزندگان‌ را به‌ وجود آورد، و از كار خود خشنود گردید.

۲۶ سرانجام‌ خدا فرمود: «انسان‌ را شبیه‌ خود بسازیم‌، تا بر حیوانات‌ زمین‌ و ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ فرمانروایی‌ كند.»

۲۷ پس‌ خدا انسان‌ را شبیه‌ خود آفرید. او انسان‌ را زن‌ و مرد خلق‌ كرد

۲۸ و ایشان‌ را بركت‌ داده‌، فرمود: «بارور و زیاد شوید، زمین‌ را پُر سازید، بر آن‌ تسلط‌ یابید، و بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و همه‌ حیوانات‌ فرمـانروایی‌ كنید.

۲۹ تمام‌ گیاهان‌ دانه‌دار و میوه‌های‌ درختان‌ را برای‌ خوراك‌ به‌ شما دادم‌،

۳۰ و همه‌ علفهای‌ سبز را به‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ و خزندگان‌ بخشیدم‌. »

۳۱ آنگاه‌ خدا به‌ آنچه‌ آفریده‌ بود نظر كرد و كار آفرینش‌ را از هر لحاظ‌ عالی‌ دید. شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز ششم‌ بود.


پیدایش باب ۲

۱ به‌ این‌ ترتیب‌ آسمانها و زمین‌ و هر چه‌ در آنها بود، تكمیل‌ گردید.

۲ با فرارسیدن‌ روز هفتم‌، خدا كار آفرینش‌ را تمام‌ كرده‌، دست‌ از كار كشید.

۳ خدا روز هفتم‌ را بركت‌ داده‌، آن‌ را مقدس‌ اعلام‌ فرمود، زیرا روزی‌ بود كه‌ خدا پس‌ از پایان‌ كار آفرینش‌، آرام‌ گرفت‌.

آدم و حوا

۴ به‌ این‌ ترتیب‌ آسمانها و زمین‌ آفریده‌ شد. هنگامی‌ كه‌ خداوند آسمانها و زمین‌ را ساخت‌،

۵ هیچ‌ بوته‌ و گیاهی‌ بر زمین‌ نروییده‌ بود، زیرا خداوند هنوز باران‌ نبارانیده‌ بود، و همچنین‌ آدمی‌ نبود كه‌ روی‌ زمین‌ كشت‌ و زرع‌ نماید؛

۶ اما آب‌ از زمین‌ بیرون‌ می‌آمد و تمام‌ خشكیها را سیراب‌ می‌كرد.

۷ آنگاه‌ خداوند از خاكِ زمین‌، آدم‌ را سرشت‌. سپس‌ در بینی‌ آدم‌ روح‌ حیات‌ دمیده‌، به‌ او جان‌ بخشید و آدم‌، موجود زنده‌ ای‌ شد.

۸ پس‌ از آن‌، خداوند در سرزمین‌ عدن‌، واقع‌ در شرق‌، باغی‌ به‌ وجود آورد و آدمی‌ را كه‌ آفریده‌ بود در آن‌ باغ‌ گذاشت‌.

۹ خداوند انواع‌ درختان‌ زیبا در آن‌ باغ‌ رویانید تا میوه‌های‌ خوش‌ طعم‌ دهند. او در وسط‌ باغ‌، «درخت‌ حیات‌» و همچنین‌ «درخت‌ شناخت‌ نیك‌ و بد» را قرار داد.

۱۰ از سرزمین‌ عدن‌ رودخانه‌ای‌ بسوی‌ باغ‌ جاری‌ شد تا آن‌ را آبیاری‌ كند.سپس‌ این‌ رودخانه‌ به‌ چهار رود كوچكتر تقسیم‌ گردید.

۱۱ رود اول‌ «فیشون‌» است‌ كه‌ از سرزمین‌ حَویله‌ می‌گذرد.

۱۲ در آنجا طلای‌ خالص‌، مروارید و سنگ‌ جزع‌ یافت‌ می‌شود.

۱۳ رود دوم‌ «جیحون‌» است‌ كه‌ از سرزمین‌ كوش‌ عبور می‌كند.

۱۴ سومین‌ رود، «دجله‌» است‌ كه‌ بسوی‌ شرق‌ آشور جاری‌ است‌ و رود چهارم‌ «فرات‌» است‌.

۱۵ خداوند، آدم‌ را در باغ‌ عدن‌ گذاشت‌ تا در آن‌ كار كند و از آن‌ نگهداری‌ نماید،

۱۶ و به‌ او گفت‌: «از همه‌ میوه‌های‌ درختان‌ باغ‌ بخور،

۱۷ بجز میوه‌ درخت‌ شناخت‌ نیك‌ و بد، زیرا اگر از میوه‌ آن‌ بخوری‌، مطمئن‌ باش‌ خواهی‌ مرد. »

۱۸ خداوند فرمود: «شایسته‌ نیست‌ آدم‌ تنها بماند. باید برای‌ او یار مناسبی‌ به‌ وجود آورم‌.»

۱۹ آنگاه‌ خداوند همه‌ حیوانات‌ و پرندگانی‌ را كه‌ از خاك‌ سرشته‌ بود، نزد آدم‌ آورد تا ببیند آدم‌ چه‌ نامهایی‌ بر آنها خواهد گذاشت‌. بدین‌ ترتیب‌ تمام‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ نامگذاری‌ شدند.

۲۰ پس‌ آدم‌ تمام‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ را نامگذاری‌ كرد، اما برای‌ او یار مناسبی‌ یافت‌ نشد.

۲۱ آنگاه‌ خداوند آدم‌ را به‌ خواب‌ عمیقی‌ فرو برد و یكی‌ از دنده‌هایش‌ را برداشت‌ و جای‌ آن‌ را با گوشت‌ پُر كرد،

۲۲ و از آن‌ دنده‌، زنی‌ سرشت‌ و او را پیش‌ آدم‌ آورد.

۲۳ آدم‌ گفت‌: «این‌ است‌ استخوانی‌ از استخوانهایم‌ و گوشتی‌ از گوشتم‌. نام‌ او "نسا" باشد، چون‌ از انسان‌ گرفته‌ شد. »

۲۴ به‌ این‌ سبب‌ است‌ كه‌ مرد از پدر و مادر خود جدا می‌شود و به‌ همسر خود می‌پیوندد، و از آن‌ پس‌، آن‌ دو یكی‌ می‌شوند.

۲۵ آدم‌ و همسرش‌، هر چند برهنه‌ بودند، ولی‌ احساس‌ خجالت‌ نمی‌كردند.


پیدایش باب ۳

سقوط انسان

۱ مـار از همه‌ حیواناتـی‌ كه‌ خداوند به‌ وجود آورد، زیركتر بود. روزی‌ مار نزد زن‌ آمده‌، به‌ او گفت‌: «آیا حقیقت‌ دارد كه‌ خدا شما را از خوردن‌ میوه‌ تمام‌ درختان‌ باغ‌ منع‌ كرده‌ است‌؟»

۲ زن‌ در جواب‌ گفت‌: «ما اجازه‌ داریم‌ از میوه‌ همه‌ درختان‌ بخوریم‌، بجز میوه‌ درختی‌ كه‌ در وسط‌ باغ‌ است‌.

۳ خدا امر فرموده‌ است‌ كه‌ از میوه‌ آن‌ درخت‌ نخوریم‌ و حتی‌ آن‌ را لمس‌ نكنیم‌ و گرنه‌ می‌میریم‌. »

۴ مار گفت‌: «مطمئن‌ باش‌ نخواهید مُرد!

۵ بلكه‌ خدا خوب‌ می‌داند زمانی‌ كه‌ از میوه‌ آن‌ درخت‌ بخورید، چشمان‌ شما باز می‌شود و مانند خدا می‌شوید و می‌توانید خوب‌ را از بد تشخیص‌ دهید. »

۶ آن‌ درخت‌ در نظر زن‌، زیبا آمد و با خود اندیشید: «میوه‌ این‌ درختِ دلپذیر، می‌تواند، خوش‌ طعم‌ باشد و به‌ من‌ دانایی‌ ببخشد.» پس‌ از میوه‌ درخت‌ چید و خورد و بـه‌ شوهـرش‌ هـم‌ داد و او نیـز خـورد.

۷ آنگاه‌ چشمانِ هر دو باز شد و از برهنگی‌ خود آگاه‌ شدند؛ پس‌ با برگهای‌ درختِ انجیر پوششی‌ برای‌ خود درست‌ كردند.

۸ عصر همان‌ روز، آدم‌ و زنش‌، صدای‌ خداوند را كه‌ در باغ‌ راه‌ می‌رفت‌ شنیدند و خود را لابلای‌ درختان‌ پنهان‌ كردند.

۹ خداوند آدم‌ را ندا داد: «ای‌ آدم‌، چرا خود را پنهان‌ می‌كنی‌؟»

۱۰ آدم‌ جواب‌ داد: «صدای‌ تو را در باغ‌ شنیدم‌ و ترسیدم‌، زیرا برهنه‌ بودم‌؛ پس‌ خود را پنهان‌ كردم‌. »

۱۱ خداوند فرمود: «چه‌ كسی‌ به‌ تو گفت‌ كه‌ برهنه‌ای‌؟ آیا از میوه‌ آن‌ درختی‌ خوردی‌ كه‌ به‌ تو گفته‌ بودم‌ از آن‌ نخوری‌؟»

۱۲ آدم‌ جواب‌ داد: «این‌ زن‌ كه‌ یار من‌ ساختی‌، از آن‌ میوه‌ به‌ من‌ داد و من‌ هم‌ خوردم‌. »

۱۳ آنگاه‌ خداوند از زن‌ پرسید: «این‌ چه‌ كاری‌ بود كه‌ كردی‌؟» زن‌ گفت‌: «مار مرا فریب‌ داد. »

۱۴ پس‌ خداوند به‌ مار فرمود: «بسبب‌ انجام‌ این‌ كار، از تمام‌ حیوانات‌ وحشـی‌ و اهلـی‌ زمیـن‌ ملعونتر خواهی‌ بود. تا زنده‌ای‌ روی‌ شكمت‌ خواهی‌ خزید و خاك‌ خواهی‌ خورد.

۱۵ بیـن‌ تـو و زن‌، و نیـز بین‌ نسـل‌ تو و نسل‌ زن‌، خصـومت‌ می‌گذارم‌. نسـلِ زنْ سر تـو را خواهد كوبیـد و تو پاشنـه‌ وی‌ را خواهـی‌ زد. »

۱۶ آنگاه‌ خداوند به‌ زن‌ فرمود: «درد زایمان‌ تو را زیاد می‌كنم‌ و تو با درد فرزندان‌ خواهـی‌ زایید. مشتاق‌ شوهرت‌ خواهی‌ بود و او بر تو تسلط‌ خواهد داشت‌. »

۱۷ سپس‌ خداوند به‌ آدم‌ فرمود: «چون‌ گفته‌ زنت‌ را پذیرفتی‌ و از میوه‌ آن‌ درختی‌ خوردی‌ كه‌ به‌ تو گفته‌ بودم‌ از آن‌ نخوری‌، زمین‌ زیر لعنت‌ قرار خواهد گرفت‌ و تو تمام‌ ایام‌ عمرت‌ با رنج‌ و زحمت‌ از آن‌ كسب‌ معاش‌ خواهی‌ كرد.

۱۸ از زمین‌ خار و خاشاك‌ برایت‌ خواهد رویید و گیاهان‌ صحرا را خواهی‌ خورد.

۱۹ تا آخر عمر به‌ عرق‌ پیشانی‌ات‌ نان‌ خواهی‌ خورد و سرانجام‌ به‌ همان‌ خاكی‌ باز خواهی‌ گشت‌ كه‌ از آن‌ گرفته‌ شدی‌؛ زیرا تو از خاك‌ سرشته‌ شدی‌ و به‌ خاك‌ هم‌ برخواهی‌ گشت‌. »

۲۰ آدم‌، زن‌ خود را حَوّا (یعنی‌ «زندگی‌») نامید، چون‌ او می‌بایست‌ مادر همه‌ زندگان‌ شود.

۲۱ خداوند لباسهایی‌ از پوست‌ حیوان‌ تهیه‌ كرد و آدم‌ و همسرش‌ را پوشانید.

۲۲ سپس‌ خداوند فرمود: «حال‌ كه‌ آدم‌ مانند ما شده‌ است‌ و خوب‌ و بد را می‌شناسد، نباید گذاشت‌ از میوه‌ "درخت‌ حیات‌" نیز بخورد وتا ابد زنده‌ بماند.»

۲۳ پس‌ خداوند او را از باغ‌ عدن‌ بیرون‌ راند تا برود و در زمینی‌ كه‌ از خاكِ آن‌ سرشته‌ شده‌ بود، كار كند.

۲۴ بدین‌ ترتیب‌ او آدم‌ را بیرون‌ كرد ودرسمت‌ شرقی‌ باغ‌ عدن‌ فرشتگانی‌ قرار داد تابا شمشیر آتشینی‌ كه‌ به‌ هر طرف‌ می‌چرخید، راه‌«درخت‌ حیات‌» را محافظت‌ كنند.


پیدایش باب ۴

قائن و هابیل

۱ حوّا از آدم‌ حامله‌ شده‌، پسری‌ زایید. آنگاه‌ حوّا گفت‌: «به‌ كمك‌ خداوند مردی‌ حاصل‌ نمودم‌.» پس‌ نام‌ او را قائن‌ (یعنی‌ «حاصل‌ شده‌») گذاشت‌.

۲ حوّا بار دیگر حامله‌ شده‌، پسری‌ زایید و نام‌ او را هابیل‌ گذاشت‌. هابیل‌ به‌ گله‌داری‌ پرداخت‌ و قائن‌ به‌ كشاورزی‌ مشغول‌ شد.

۳ پس‌ از مدتی‌، قائن‌ هدیه‌ای‌ از حاصلِ زمینِ خود را بحضور خداوند آورد.

۴ هابیل‌ نیز چند رأس‌ از نخست‌زادگان‌ گله‌ خود را ذبح‌ كرد و بهترین‌ قسمت‌ گوشت‌ آنها را به‌ خداوند تتفسیری‌ نمود. خداوند هابیل‌ و هدیه‌اش‌ را پذیرفت‌،

۵ اما قائن‌ و هدیه‌اش‌ را قبول‌ نكرد. پس‌ قائن‌ بر آشفت‌ و از شدت‌ خشم‌ سرش‌ را به‌ زیر افكند.

۶ خداوند از قائن‌ پرسید: «چرا خشمگین‌ شده‌ای‌ و سرت‌ را به‌ زیر افكنده‌ای‌؟

۷ اگر درست‌ عمل‌ می‌كردی‌، آیا مقبول‌ نمی‌شدی‌؟ اما چون‌ چنین‌ نكردی‌، گناه‌ در كمین‌ توست‌ و می‌خواهد بر تو مسلط‌ شود؛ ولی‌ تو بر آن‌ چیره‌ شو! »

۸ روزی‌ قائن‌ از برادرش‌ هابیل‌ خواست‌ كه‌ با او به‌ صحرا برود. هنگامی‌كه‌ آنها در صحرا بودند، ناگهان‌ قائن‌ به‌ برادرش‌ حمله‌ كرد و او را كشت‌.

۹ آنگاه‌ خداوند از قائن‌ پرسید: «برادرت‌ هابیل‌ كجاست‌؟» قائن‌ جواب‌ داد: «از كجا بدانم‌؟ مگر من‌ نگهبان‌ برادرم‌ هستم‌؟»

۱۰ خداوند فرمود: «این‌ چه‌ كاری‌ بود كه‌ كردی‌؟ خـون‌ بـرادرت‌ از زمیـن‌ نـزد من‌ فریـاد برمـی‌آورد.

۱۱ اكنون‌ ملعون‌ هستی‌ و از زمینی‌ كه‌ با خون‌ برادرت‌ آن‌ را رنگین‌ كرده‌ای‌، طرد خواهی‌ شد.

۱۲ از این‌ پس‌، هر چه‌ كار كنی‌، دیگر زمین‌ محصول‌ خود را آنچنان‌ كه‌ باید، به‌ تو نخواهد داد، و تو در جهان‌ آواره‌ و پریشان‌ خواهی‌ بود. »

۱۳ قائن‌ گفت‌: «مجازات‌ من‌ سنگینتر از آن‌ است‌ كه‌ بتوانم‌ تحمل‌ كنم‌.

۱۴ امروز مرا از این‌ سرزمین‌ و ازحضور خودت‌ می‌رانی‌ و مرا در جهان‌ آواره‌ و پریشان‌ می‌گردانی‌، پس‌ هر كه‌ مرا ببیند مرا خواهد كُشت‌. »

۱۵ خداوند جواب‌ داد: «چنین‌ نخواهد شد؛ زیرا هر كه‌ تو را بكشد، مجازاتش‌ هفت‌ برابر شدیدتر از مجازات‌ تو خواهد بود.» سپس‌ خداوند نشانی‌ بر قائن‌ گذاشت‌ تا اگر كسی‌ بـا او برخورد كنـد، او را نكشد.

۱۶ آنگاه‌ قائن‌ از حضور خداوند بیرون‌ رفت‌ و در زمین‌ نُود (یعنی‌ «سرگردانی‌») در سمت‌ شرقی‌ عدن‌ ساكن‌ شد.

۱۷ چندی‌ بعد همسر قائن‌ حامله‌ شده‌، پسری‌ بدنیا آورد و او را خَنوخ‌ نامیدند. در آن‌ موقع‌ قائن‌ سرگرم‌ ساختن‌ شهری‌ بود، پس‌ نام‌ پسرش‌ خنوخ‌ را بر آن‌ شهر گذاشت‌.

۱۸ خنوخ‌ پدر عیراد، عیراد پدر محویائیل‌، محویائیل‌ پدر متوشائیل‌ و متوشائیل‌ پدر لِمك‌ بود.

۱۹ لِمك‌ دو زن‌ به‌ نامهای‌ عاده‌ و ظله‌ گرفت‌.

۲۰ عاده‌ پسری‌ زایید و اسم‌ او را یابال‌ گذاشتند. او كسی‌ بود كه‌ خیمه‌نشینی‌ و گله‌داری‌ را رواج‌ داد.

۲۱ برادرش‌ یوبال‌ اولین‌ موسیقی‌دان‌ و مخترع‌ چنگ‌ و نی‌ بود.

۲۲ ظله‌، زنِ دیگر لمك‌ هم‌ پسری‌ زایید كه‌ او را توبل‌ قائن‌ نامیدند. او كسی‌ بود كه‌ كار ساختن‌ آلات‌ آهنی‌ و مسـی‌ را شروع‌ كرد. خواهر توبل‌ قائن‌، نَعمه‌ نام‌ داشت‌.

۲۳ روزی‌ لمك‌ به‌ همسران‌ خود، عاده‌ و ظله‌، گفت‌: «ای‌ زنان‌ به‌ من‌ گوش‌ كنید. جوانی‌ را كه‌ مرا مجروح‌ كرده‌ بود، كُشتم‌.

۲۴ اگر قرار است‌ مجازات‌ كسی‌ كه‌ قائن‌ را بكشد، هفت‌ برابر مجازات‌ قائن‌ باشد، پس‌ مجازات‌ كسی‌ هم‌ كه‌ بخواهد مرا بكشد، هفتاد و هفت‌ برابر خواهد بود. »

۲۵ پس‌ از آن‌، آدم‌ و حوّا صاحب‌ پسر دیگری‌ شدند. حوّا گفت‌: «خدا بجای‌ هابیل‌ كه‌ بدست‌ برادرش‌ قائن‌ كشته‌ شده‌ بود، پسری‌ دیگر به‌ من‌ عطا كرد.» پس‌ نام‌ او را شیث‌ (یعنی‌ «عطا شده‌») گذاشت‌.

۲۶ چون‌ شیث‌ بزرگ‌ شد، برایش‌ فرزندی‌ به‌ دنیا آمد كه‌ او را انوش‌ نام‌ نهادند. در زمان‌ انوش‌ بود كه‌ مردم‌ شروع‌ به‌ عبادت‌ خداوند نمودند.


پیدایش باب ۵

از آدم تا نوح

۱ این‌ است‌ شرح‌ پیدایش‌ آدم‌ و نسل‌ او. هنگامی‌ كه‌ خدا خواست‌ انسان‌ را بیافریند، او را شبیه‌ خود آفرید.

۲ او انسان‌ را مرد و زن‌ خلق‌ فرموده‌، آنها را بركت‌ داد و از همان‌ آغاز خلقت‌، ایشان‌ را «آدم‌» نامید.

۳ دم‌: وقتی‌ آدم‌ صد و سی ساله‌ بود، پسرش‌ شیث‌ به‌ دنیا آمد. او شبیه‌ پدرش‌ آدم‌ بود.

۴ آبعد از تولد شیث‌، آدم‌ هشتصد سال‌ دیگر عمر كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۵ آدم‌ در سن‌ نهصد و سی سالگی‌ مرد.

۶ شیث‌: وقتی‌ شیث‌ صد و پنج ساله‌ بود، پسرش‌ انوش‌ به‌ دنیا آمد.

۷ بعد از تولد انوش‌، شیث‌ هشتصد و هفت سال‌ دیگر عمر كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۸ شیث‌ در سن‌ نهصد و دوازده سالگی‌ مرد.

۹ انوش‌: وقتی‌ انوش‌ نود ساله‌ بود، پسرش‌ قینان‌ به‌ دنیا آمد.

۱۰ بعد از تولد قینان‌، انوش‌ هشتصد و پانزده سال‌ دیگر عمر كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۱۱ انوش‌ در سن‌ نهصد و پنج سالگی‌ مرد.

۱۲ قینان‌: وقتی‌ قینان‌ هفتاد ساله‌ بود، پسرش‌ مهلل‌ئیل‌ به‌ دنیا آمد.

۱۳ بعد از تولد مهلل‌ئیل‌، قینان‌ هشتصد و چهل سال‌ دیگر عمر كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۱۴ او در سن‌ نهصد و ده سالگی‌ مرد.

۱۵ مهلل‌ئیل‌: وقتی‌ مهلل‌ئیل‌ شصت‌ و پنج‌ ساله‌ بود، پسرش‌ یارد به‌ دنیا آمد.

۱۶ پس‌ از تولد یارد، مهلل‌ئیل‌ هشتصد و سی سال‌ دیگر عمر كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۱۷ او در سن‌ هشتصد و نود و پنج سالگی‌ مرد.

۱۸ یارد: وقتی‌ یارد صد و شصت و دو ساله‌ بود، پسرش‌ خنوخ‌ به‌ دنیا آمد.

۱۹ بعد از تولد خنوخ‌، یارد هشتصد سال‌ دیگر عمر كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۲۰ یارد در سن‌ نهصد و شصت و دو سالگی‌ مرد.

۲۱ خنوخ‌: وقتی‌ خنوخ‌ شصت‌ و پنج‌ ساله‌ بود، پسرش‌ متوشالح‌ به‌ دنیا آمد.

۲۲ بعد از تولد متوشالح‌، خنوخ‌ سیصد سال‌ دیگر با خدا زیست‌.

۲۳ او صاحب‌ پسران‌ و دخترانی‌ شد و سیصد و شصت و پنج سال‌ زندگی‌ كرد.

۲۴ خنوخ‌ با خدا می‌زیست‌ و خدا او را بحضور خود به‌ بالا برد و دیگر كسی‌ او را ندید.

۲۵ متوشالح‌: وقتی‌ متوشالح‌ صد و هشتاد و هفت ساله‌ بود، پسرش‌ لمك‌ به‌ دنیا آمد.

۲۶ بعد از تولد لمك‌، متوشالح‌ هفتصد و هشتاد و دو سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۲۷ متوشالح‌ در سن‌ نهصد و شصت و نه سالگی‌ مرد.

۲۸ لمك‌: وقتی‌ لمك‌ صد و هشتاد و دو ساله‌ بود، پسرش‌ نوح‌ به‌ دنیا آمد.

۲۹ لمك‌ گفت‌: «این‌ پسر، ما را از كار سختِ زراعت‌ كه‌ در اثر لعنت‌ خداوند بر زمین‌، دامنگیر ما شده‌، آسوده‌ خواهد كرد.»

۳۰ پس‌ لمك‌ اسم‌ او را نوح‌ (یعنی‌ «آسودگی‌») گذاشت‌. بعد از تولد نوح‌، لمك‌ پانصد و نود و پنج سال‌ دیگر عمر كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۳۱ او در سن‌ هفتصد و هفتاد و هفت سالگی‌ مرد.

۳۲ نوح‌: نوح‌ در سن‌ پانصد سالگی‌ صاحب‌ سه‌ پسر به‌ نامهای‌ سام‌، حام‌ و یافث‌ بود.


پیدایش باب ۶

طوفان نوح

۱ در این‌ زمان‌ كه‌ تعداد انسانها روی‌ زمین‌ زیادمی‌شد، پسران‌ خدا مجذوب‌ دختران‌ زیباروی‌ انسانها شدند

۲ و هر كدام‌ را كه‌ پسندیدند، برای‌ خود به‌ زنی‌ گرفتند.

۳ آنگاه‌ خداوند فرمود: «روح‌ من‌ همیشه‌ در انسان‌ باقی‌ نخواهد ماند، زیرا او موجودی‌ است‌ فانی‌ و نفسانی‌. پس‌ صد و بیست‌ سال‌ به‌ او فرصت‌ می‌دهم‌ تا خود را اصلاح‌ كند. «

۴ پس‌ از آنكه‌ پسران‌ خدا و دختران‌ انسانها باهم‌ وصلت‌ نمودند، مردانی‌ غول‌آسا از آنان‌ به‌ وجود آمدند. اینان‌ دلاوران‌ معروف‌ دوران‌ تفسیری‌ هستنـد.

۵ هنگامی‌ كه‌ خداوند دید مردم‌ غرق‌ در گناهند و دایماً بسوی‌ زشتی‌ها و پلیدی‌ها می‌روند،

۶ از آفرینش‌ انسان‌ متأسف‌ و محزون‌ شد.

۷ پس‌ خداوند فرمود: «من‌ انسانی‌ را كه‌ آفریده‌ام‌از روی‌ زمین‌ محو می‌كنم‌. حتی‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ و پرندگان‌ را نیز از بین‌ می‌برم‌، زیرا از آفریدن‌ آنها متأسف‌ شدم‌. «

۸ اما در این‌ میان‌ نوح‌ مورد لطف‌ خداوند قرار گرفت‌.

۹ این‌ است‌ سرگذشت‌ او: نوح‌ سه‌ پسر داشت‌ به‌ نامهای‌ سام‌، حام‌ و یافث‌.

۱۰ او تنها مرد درستكار و خدا ترس‌ زمان‌ خودش‌ بود و همیشه‌ می‌كوشید مطابق‌ خواست‌ خدا زندگی‌ كند.

۱۱ در این‌ زمان‌، افزونی‌ گناه‌ و ظلم‌ در نظر خدا به‌ منتها درجه‌ خود رسیده‌ و دنیا بكلی‌ فاسد شده‌ بود.

۱۲ وقتی‌ خدا فساد و شرارت‌ بشر را مشاهده‌ كرد، به‌ نوح‌ فرمود: «تصمیم‌ گرفته‌ام‌ تمام‌ این‌ مردم‌ را هلاك‌ كنم‌، زیرا زمین‌ را از شرارت‌ پُر ساخته‌اند.

۱۳ من‌ آنها را همراه‌ زمین‌ از بین‌ می‌برم‌.

۱۴ «اما تو، ای‌ نوح‌، با چوب‌ درخت‌ سرو یك‌ كشتی‌ بساز و در آن‌ اتاقهایی‌ درست‌ كن‌. درزها و شكافهای‌ كشتی‌ را با قیر بپوشان‌.

۱۵ آن‌ را طوری‌ بساز كه‌ طولش‌ سیصد ذراع‌، عرضش‌ پنجاه ذراع‌ و ارتفاع‌ آن‌ سی ذراع‌ باشد.

۱۶ یك‌ ذراع‌ پایین‌تر از سقف‌، پنجره‌ای‌ برای‌ روشنایی‌ كشتی‌ بساز. در داخل‌ آن‌ سه‌ طبقه‌ بنا كن‌ و در ورودی‌ كشتی‌ را در پهلوی‌ آن‌ بگذار.

۱۷ «بزودی‌ من‌ سراسر زمین‌ را با آب‌ خواهم‌ پوشانید تا هر موجود زنده‌ای‌ كه‌ در آن‌ هست‌، هلاك‌ گردد.

۱۸ اما با تو عهد می‌بندم‌ كه‌ تو را با همسر و پسران‌ و عروسانت‌ در كشتـی‌ سلامت‌ نگـاه‌دارم‌.

۱۹ از تمام‌ حیوانات‌، خزندگان‌ و پرندگان‌ یك‌ جفت‌ نر و ماده‌ با خود به‌ داخل‌ كشتی‌ ببر،

۲۰ تا از خطر این‌ طوفان‌ در امان‌ باشند.

۲۱ همچنین‌ خوراك‌ كافی‌ برای‌ خود و برای‌ تمام‌ موجودات‌ در كشتی‌ ذخیره‌ كن‌.»

۲۲ نوح‌ تمام‌ اوامر خدا را انجام‌ داد.


پیدایش باب ۷

۱ سپس‌ خداوند به‌ نـوح‌ فرمـود: «تـو و اهـل‌ خانه‌ات‌ داخل‌ كشتی‌ شوید، زیرا در بین‌ همه‌ مردمان‌ این‌ روزگار فقط‌ تو را درستكار یافتم‌.

۲ همراه‌ خود هفت‌ جفت‌ از حیوانات‌ حلال‌ گوشت‌، هفت‌ جفت‌ از پرندگان‌ و یك‌ جفت‌ از بقیه‌ حیوانات‌ را به‌ درون‌ كشتی‌ ببر،

۳ تا بعد از طوفان‌، نسل‌ آنها روی زمین‌ باقی‌ بماند.

۴ پس‌ از یك‌ هفته‌، به‌ مدت‌ چهل‌ شبانه‌ روز باران‌ فرو خواهم‌ ریخت‌ و هر موجودی‌ را كه‌ به‌ وجود آورده‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو خواهـم‌ كرد. «

۵ پس‌ نوح‌ هر آنچه‌ را كه‌ خداوند به‌ او امر فرموده‌ بود انجام‌ داد.

۶ وقتی‌ كه‌ آن‌ طوفان‌ عظیم‌ بر زمین‌ آمد، نوح‌ ششصد ساله‌ بود.

۷ او و همسرش‌ به‌ اتفاق‌ پسران‌ و عروسانش‌ به‌ درون‌ كشتی‌ رفتند تا از خطر طوفان‌ در امان‌ باشند.

۸ پرندگان‌ و خزندگان‌ و حیوانات‌ نیز، چه‌ حلال‌ گوشت‌ و چه‌ حرام‌ گوشت‌، همراه‌ او به‌ كشتی‌ رفتند.

۹ همانطوری‌ كه‌ خدا فرموده‌ بود، آنها جفت‌ جفت‌، نر و ماده‌، داخل‌ كشتی‌ جای‌ گرفتند.

۱۰ بعد از یك‌ هفته‌، هنگامی‌ كه‌ نوح‌ ششصد ساله‌ بود،

۱۱ در روز هفدهم‌ ماه‌ دوم‌، طوفان‌ شروع‌ شد و چهـل‌ شبانه‌ روز بشـدت‌ باران‌ باریـد.

۱۲ همچنـین‌ همـه‌ آبـهای‌ زیـرزمینی‌ فـوران‌ كرده‌، بر زمین‌ جـاری‌ شدند.

۱۳ اما روزی‌ كه‌ طوفان‌ شروع‌ شد، نوح‌ و همسر و پسرانش‌، سام‌ و حام‌ و یافث‌ و زنان‌ آنها داخل‌ كشتی‌ بودند.

۱۴ از هر نوع‌ حیوان‌ اهلی‌ و وحشی‌،

۱۵ پرنده‌ و خزنده‌ نیز یك‌ جفت‌ با آنها بودند.

۱۶ پس‌ از آنكه‌ حیوانات‌ نر و ماده‌، طبق‌ دستور خدا به‌ نوح‌، وارد كشتی‌ شدند خداوند درِ كشتی‌ را از عقب‌ آنها بست‌.

۱۷ به‌ مدت‌ چهل‌ شبانه‌ روز باران‌ سیل‌ آسا می‌بارید و بتدریج‌ زمین‌ را می‌پوشانید، تا اینكه‌ كشتی‌ از روی‌ زمین‌ بلند شد.

۱۸ رفته‌ رفته‌ آب‌ آنقدر بالا آمد كه‌ كشتی‌ روی‌ آن‌ شناور گردید.

۱۹ سرانجام‌ بلندترین‌ كوهها نیز به‌ زیر آب‌ فرو رفتند.

۲۰ باران‌ آنقدر بارید كه‌ سطح‌ آب‌ به‌ هفت‌ متر بالاتر از قله‌ كوهها رسید.

۲۱ همه‌ جاندارانِ روی‌ زمین‌ یعنی‌ حیواناتِ اهلی‌ و وحشی‌، خزندگان‌ و پرندگان‌، با آدمیان‌ هلاك‌ شدند.

۲۲ هر موجودِ زنده‌ای‌ كه‌ در خشكی‌ بود، نابود گشت‌.

۲۳ بدینسان‌ خداتمام‌ موجودات‌ زنده‌ را از روی‌ زمین‌ محو كرد، بجز نوح‌ و آنانی‌ كه‌ در كشتی‌ همراهش‌ بودند.

۲۴ آب‌ تا صد و پنجاه‌ روز همچنان‌ پهنه‌ زمین‌ را پوشانیده‌ بود.


پیدایش باب ۸

۱ اما خـدا، نـوح‌ و حیوانات‌ درون‌ كشتی‌ را فراموش‌ نكرده‌ بود. او بادی‌ بر سطح‌ آبها وزانید و سیلاب‌ كم‌كم‌ كاهش‌ یافت‌.

۲ آبهای‌ زیرزمینـی‌ از فوران‌ بـاز ایستادنـد و باران‌ قطع‌ شـد.

۳ آب‌ رفته‌رفته‌ فرو نشست‌

۴ تا اینكه‌ كشتی‌ صد و پنجاه‌ روز پس‌ از شروع‌ طوفان‌ روی‌ كوههای‌ آرارات‌ قرار گرفت‌.

۵ سه‌ ماه‌ بعد قله‌های‌ كوهها نیز نمایان‌ شدند.

۶ پس‌ از گذشت‌ چهل‌ روز، نوح‌ پنجره‌ كشتی‌ را گشود و كلاغی‌ رها كرد،

۷ ولی‌ كلاغ‌ به‌ داخل‌ كشتی‌ باز نگشت‌، بلكه‌ به‌ این‌ سو و آن‌ سو پرواز كرد تا زمین‌ خشك‌ شد.

۸ پس‌ از آن‌، كبوتری‌ رها كرد تا ببیند آیا كبوتر می‌تواند زمین‌ خشكی‌ برای‌ نشستن‌ پیدا كند.

۹ اما كبوتر جایی‌ را نیافت‌، زیرا هنوز آب‌ بر سطح‌ زمین‌ بود. وقتی‌ كبوتر برگشت‌، نوح‌ دست‌ خود را دراز كرد و كبوتر را گرفت‌ و به‌ داخل‌ كشتی‌ برد.

۱۰ نوح‌ هفت‌ روز دیگر صبر كرد و بار دیگر همان‌ كبوتر را رها نمود.

۱۱ این‌ بار، هنگام‌ غروب‌ آفتاب‌، كبوتر در حالی‌ كه‌ برگ‌ زیتون‌ تازه‌ای‌ به‌ منقار داشت‌، نزد نوح‌ بازگشت‌. پس‌ نوح‌ فهمید كه‌ در بیشتر نقاط‌، آب‌ فرو نشسته‌ است‌.

۱۲ یك‌ هفته‌ بعد، نوح‌ باز همان‌ كبوتر را رها كرد، ولی‌ این‌ بار كبوتر باز نگشت‌.

۱۳ یك‌ ماه‌ پس‌ از رها كردن‌ كبوتر، نوح‌ پوشش‌ كشتی‌ را برداشت‌ و به‌ بیرون‌ نگریست‌ و دید كه‌ سطح‌ زمین‌ خشك‌ شده‌ است‌.

۱۴ هشت‌ هفته‌ دیگر هم‌ گذشت‌ و سرانجام‌ همه‌ جا خشك‌ شد.

۱۵ در این‌ هنگام‌ خدا به‌ نوح‌ فرمود:

۱۶ «اینك‌ زمان‌ آن‌ رسیده‌ كه‌ همه‌ از كشتی‌ خارج‌ شوید.

۱۷ تمام‌ حیوانات‌، پرندگان‌ و خزندگان‌ را رها كن‌ تا تولید مثل‌ كنند و برروی‌ زمین‌ زیاد شوند.»

۱۸ پس‌ نوح‌ با همسر و پسران‌ و عروسانش‌ از كشتی‌ بیرون‌ آمد.

۱۹ تمام‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ و پرندگان‌ نیز دسته‌ دسته‌ از كشتی‌ خارج‌ شدند.

۲۰ آنگاه‌ نوح‌ قربانگاهی‌ برای‌ خداوند ساخت‌ و ازهر حیوان‌ و پرنده‌ حلال‌ گوشت‌ بر آن‌ قربانی‌ كرد.

۲۱ خداوند از این‌ عمل‌ نوح‌ خشنود گردید و با خود گفت‌: «من‌ بار دیگر زمین‌ را بخاطر انسان‌ كه‌ دلش‌ از كودكی‌ بطرف‌ گناه‌ متمایل‌ است‌، لعنت‌ نخواهم‌ كرد و این‌ چنین‌ تمام‌ موجودات‌ زنده‌ را از بین‌ نخواهم‌ برد.

۲۲ تا زمانی‌ كه‌ جهان‌ باقی‌ است‌، كشت‌ و زرع‌، سرما و گرما، زمستان‌ و تابستان‌، و روز و شب‌ همچنان‌ برقرار خواهد بود. »


پیدایش باب ۹

عهد خدا با نوح

۱ خدا، نوح‌ و پسرانش‌ را بركت‌ داد وبه‌ ایشان‌ فرمود: «بارور و زیاد شوید و زمین‌ را پُر سازید.

۲ همه‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ زمین‌، پرندگان‌ هوا و ماهیان‌ دریا از شما خواهند ترسید،

۳ زیرا همه‌ آنها را زیر سلطه‌ شما قرار داده‌ام‌ و شما می‌توانید علاوه‌ بر غلات‌ و سبزیجات‌، از گوشت‌ آنها نیز برای‌ خوراك‌ استفاده‌ كنید.

۴ اما گوشت‌ را با خونش‌ كه‌ بدان‌ حیات‌ می‌بخشد نخورید.

۵ كُشتن‌ انسان‌ جایز نیست‌، زیرا انسان‌ شبیه‌ خداآفریده‌ شده‌ است‌. هر حیوانی‌ كه‌ انسانی‌ را بكُشد باید كشته‌ شود.

۶ هر انسانی‌ هم‌ كه‌ انسان‌ دیگری‌ را به‌ قتل‌ برساند، باید به‌ دست‌ انسان‌ كشته‌ شود.

۷ و اما شما، فرزندان‌ زیاد تولید كنید و زمین‌ را پُر سازید. »

۸ سپس‌ خدا به‌ نوح‌ و پسرانش‌ فرمود:

۹ «من‌ با شما و با نسلهای‌ آینده‌ شما و حتی‌ با تمام‌ حیوانات‌، پرندگان‌ و خزندگان‌ عهد می‌بندم‌

۱۰ كه‌ بعد از این‌ هرگز موجودات‌ زنده‌ را بوسیله‌ طوفان‌ هلاك‌ نكنم‌

۱۱ و زمین‌ را نیز دیگر بر اثر طوفان‌ خراب‌ ننمایم‌.

۱۲ این‌ است‌ نشان‌ عهد جاودانی‌ من‌:

۱۳ رنگین‌كمان‌ خود را در ابـرها می‌گذارم‌ و این‌ نشان‌ عهدی‌ خواهد بود كه‌ من‌ با جهان‌ بسته‌ام‌.

۱۴ وقتی‌ ابرها را بالای‌ زمین‌ بگسترانم‌ و رنگین‌ كمان‌ دیده‌ شود،

۱۵ آنگاه‌ قولی‌ را كه‌ به‌ شما و تمام‌ جانداران‌ داده‌ام‌ به‌ یـاد خواهم‌ آورد و دیگرهرگز تمام‌ موجودات‌ زنده‌ بوسیله‌ طوفان‌ هلاك‌ نخواهند شد.

۱۶ آری‌، رنگین‌ كمان‌ نشانه‌ عهد من‌ است‌

۱۷ با تمام‌ موجودات‌ زنده‌ روی‌ زمین‌. »

۱۸ سه‌ پسر نوح‌ كه‌ از كشتی‌ خارج‌ شدند، سام‌ و حام‌ و یافث‌ بودند. (حام‌ پدر قوم‌ كنعان‌ است‌.)

۱۹ هـمه‌ مـلل‌ دنـیا از سـه‌ پسـر نوح‌ به‌ وجـود آمـدنـد.

۲۰ نوح‌ به‌ كار كشاورزی‌ مشغول‌ شد و تاكستانی‌ غرس‌ نمود.

۲۱ روزی‌ كه‌ شراب‌ زیاد نوشیده‌ بود، در حالت‌ مستی‌ در خیمه‌اش‌ برهنه‌ خوابید.

۲۲ حام‌، پدر كنعان‌، برهنگی‌ پدر خود را دید و بیرون‌ رفته‌ به‌ دو برادرش‌ خبر داد.

۲۳ سام‌ و یافث‌ با شنیدن‌ این‌ خبر، ردایی‌ روی‌ شانه‌های‌ خود انداخته‌ عقب‌ عقب‌ بطرف‌ پدرشان‌ رفتند تا برهنگی‌ او را نبینند. سپس‌ او را با آن‌ ردا پوشانیدند.

۲۴ وقتی‌ نوح‌ به‌ حال‌ عادی‌ برگشت‌ و فهمید كه‌ حام‌ چه‌ كرده‌ است‌، گفت‌:

۲۵ «كنعان‌ ملعون‌ باد. برادران‌ خود را بنده‌ بندگان‌ باشد.

۲۶ خداوند سام‌ را بركت‌ دهد و كنعان‌ بنده‌ او باشد.

۲۷ خدا یافث‌ را بركت‌ دهد و او را شریك‌ سعادت‌ سام‌ گرداند، و كنعان‌ بنده‌ او باشد. »

۲۸ پس‌ از طوفان‌، نوح‌ سیصد و پنجاه سال‌ دیگر عمر كرد

۲۹ و در سن‌ نهصد و پنجاه سالگی‌ وفات‌ یافت‌.


پیدایش باب ۱۰

انشعاب ملل جهان

۱ اینها هستند نسـل‌ سام‌ و حام‌ و یافث‌، پسـران‌ نوح‌، كه‌ بعد از طوفان‌ متولد شدند:

نسل یافث

۲ پسران‌ یافث‌ عبارت‌ بودند از: جومر، ماجوج‌، مادای‌، یاوان‌، توبال‌، ماشَك‌ و تیراس‌.

۳ پسران‌ جومر: اَشكناز، ریفات‌ و توجَرمِه‌.

۴ پسران‌ یاوان‌: الیشه‌، ترشیش‌، كتیم‌ و رودانیم‌.

۵ فرزندان‌ این‌ افراد بتدریج‌ در سواحل‌ و جزایردنیاپخش‌ شدند و اقوامی‌ را با زبانهای‌ گوناگون‌ به‌ وجود آوردند.

نسل حام

۶ پسران‌ حام‌ عبارت‌ بودند از: كوش‌، مصرایم‌، فوط‌ و كنعان‌.

۷ پسران‌ كوش‌: سبا، حویله‌، سبته‌، رعمه‌ و سبتكا. پسران‌ رعمه‌: شبا و ددان‌.

۸ یكی‌ از فرزندان‌ كوش‌، شخصی‌ بود به‌ نام‌ نمروُد كه‌ در دنیا، دلاوری‌ بزرگ‌ و معروف‌ گشت‌.

۹ او با قدرتی‌ كه‌ خداوند به‌ وی‌ داده‌ بود، تیرانداز ماهری‌ شد؛ از این‌ جهت‌، وقتی‌ می‌خواهند از مهارتِ تیراندازی كسی‌ تعریف‌ كنند، می‌گویند: «خداوند تو را در تیراندازی‌ مانند نمرود گرداند.»

۱۰ قلمرو فرمانروایی‌ او ابتدا شامل‌ بابل‌، ارك‌، اكدوكلنه‌ در سرزمین‌ شنعار بود.

۱۱ ولی‌ بعد كشور آشور را نیز به‌ قلمرو خود در آورد

۱۲ و نینوا، رحوبوت‌ عیر، كالح‌ وریسن‌ را (واقع‌ در بین‌ نینوا و كالح‌) كه‌ با هم‌ شهر بزرگی‌ را تشكیل‌ می‌دادند، در آن‌ كشوربنا كرد.

۱۳ مصرایم‌، جد اقوام‌ زیر بود:

۱۴ لودی‌ها، عنامیـها، لهابیـها، نفتوحیـها، فتروسیـها، كسلوحیــها (كه‌ فلسطـینیها از ایـن‌ قوم‌ به‌ وجـود آمـدند) و كفـتوریـها.

۱۵ صیدون‌ پسر ارشد كنعان‌ بود و از كنعان‌ اقوام‌ زیر به‌ وجود آمدند:

۱۶ حیتّی‌ها، یبوسی‌ها، اموری‌ها، جرجاشی‌ها، حوّی‌ها، عرقی‌ها، سینی‌ها، اروادی‌ها، صماری‌هـا و حماتی‌هـا.

۱۷ فرزندان‌ كنعـان‌ از سرزمین‌ صیدون‌

۱۸ بسمت‌ جرار تا غزه‌ و بطرف‌ سدوم‌ و عموره‌

۱۹ و ادمه‌ و صبوئیم‌ تا به‌ لاشـع‌ پراكنده‌ شدنـد.

۲۰ اینها نسل‌ حام‌ بودند كه‌ در قبایل‌ و سرزمینهای‌ خود زندگی‌ می‌كردند و هر یك‌ زبان‌ خاص‌ خود را داشتند.

نسل سام

۲۱ از نسل‌ سام‌، كه‌ برادر بزرگ‌ یافث‌ بود، عابر به‌ وجودآمد (عابر جد عبرانیان‌ است‌).

۲۲ این‌ است‌ اسـامی‌ پسران‌ سام‌: عیلام‌، آشور، ارفكشاد، لود و ارام‌.

۲۳ اینانند پسران‌ ارام‌: عوص‌، حول‌، جاتر و ماشك‌.

۲۴ ارفكشاد پدر شالح‌، و شالح‌ پدر عابر بود.

۲۵ عابر صاحب‌ دو پسر شد به‌ نامهای‌: فالح‌ (یعنی‌ «تفرقه‌» زیرا در زمان‌ او بود كه‌ مردم‌ دنیا متفرق‌ شدند) و یقطان‌.

۲۶ الموداد، شالف‌، حضرموت‌، یارح‌، هدورام‌،

۲۷ اوزال‌، دقله‌، عوبال‌، ابیمائیل‌، شبا،

۲۸ اوفیر، حویله‌ و یوبـاب‌ پسران‌ یقطان‌ بودند.

۲۹ ایشان‌ از نواحی‌ میشا تا كوهستانهای‌ شرقی‌ سفاره‌ پراكنده‌ بودند

۳۰ و در آنجا زندگی‌ می‌كردند.

۳۱ اینها بودند فرزندان‌ سام‌ كه‌ در قبایل‌ و سرزمینهای‌ خود زندگی‌ می‌كردند و هر یك‌ زبان‌ خاص‌ خود را داشتند.

۳۲ همه‌ افرادی‌ كه‌ در بالا نام‌ برده‌ شدند، از نسل‌ نوح‌ بودند كه‌ بعد از طوفان‌، در دنیا پخش‌ شدند و ملل‌ گوناگون‌ را به‌ وجود آوردند.


پیدایش باب ۱۱

برج بابل

۱ در آن‌ روزگار همه‌ مردم‌ جهان‌ به‌ یك‌ زبان‌ سخن‌ می‌گفتند.

۲ جمعیت‌ دنیا رفته‌رفته‌ زیاد می‌شد و مردم‌ بطرف‌ شرق‌ كوچ‌ می‌كردند. آنها سرانجام‌ به‌ دشتی‌ وسیع‌ و پهناور در بابل‌ رسیدند و در آنجا سكنی‌ گزیدند.

۳ مردمی‌ كه‌ در آنجا می‌زیستند با هم‌ مشورت‌ كرده‌، گفتند: «بیایید شهری‌ بزرگ‌ بنا كنیم‌ و برجی‌ بلند در آن‌ بسازیم‌ كه‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد تا نامی‌ برای‌ خود پیدا كنیم‌.

۴ بنای‌ این‌ شهر و برج‌ مانع‌ پراكندگی‌ ما خواهد شد.» برای‌ بنای‌ شهر و برج‌ آن‌ خشتهای‌ پخته‌ تهیه‌ نمودند. از این‌ خشتها بجای‌ سنگ‌ و از قیر بجای‌ گچ‌ استفاده‌ كردند.

۵ اما هنگامی‌ كه‌ خداوند به‌ شهر و برجی‌ كه‌ در حال‌ بنا شدن‌ بود نظر انداخت‌، گفت‌: «زبان‌ همه‌ مردم‌ یكی‌است‌ و متحد شده‌، این‌ كار را شروع‌ كرده‌اند.

۶ اگر اكنون‌ از كار آنها جلوگیری‌ نكنیم‌، در آینده‌ هر كاری‌ بخواهند انجام‌ خواهند داد.

۷ پس‌ زبان‌ آنها را تغییر خواهیم‌ داد تا سخن‌ یكدیگر را نفهمند.»

۸ این‌ اختلافِ زبان‌ موجب‌ شد كه‌ آنها از بنای‌ شهر دست‌ بردارند؛ و به‌ این‌ ترتیب‌ خداوند ایشان‌ را روی‌ زمین‌ پراكنده‌ ساخت‌.

۹ از این‌ سبب‌ آنجا را بابل‌ (یعنی‌ «اختلاف‌») نامیدند، چون‌ در آنجا بود كه‌ خداوند در زبان‌ آنها اختلاف‌ ایجاد كرد و ایشان‌ را روی‌ زمین‌ پراكنده‌ ساخت‌.

از سام تا ابرام

۱۰ این‌ است‌ نسل‌ سام‌: دو سال‌ بعد از طوفان‌، وقتی‌ سام‌ صد ساله‌ بود، پسرش‌ ارفكشاد به‌ دنیا آمد.

۱۱ پس‌ از آن‌ سام‌ پانصد سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۱۲ وقتی‌ ارفكشاد سـی‌ و پنج‌ سـاله‌ بـود، پسـرش‌ شالح‌ متـولد شـد و پس‌ از آن‌،

۱۳ ارفكشاد چهارصد و سه سال‌ دیـگر زندگی‌ كـرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۱۴ وقتی‌ شالح‌ سی‌ ساله‌ بود، پسرش‌ عابر متولد شد.

۱۵ بعد از آن‌ شالح‌ چهارصد و سه سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۱۶ وقتی‌ عابرسی‌ و چهار ساله‌ بود، پسرش‌ فالج‌ متولد شد.

۱۷ پس‌ از آن‌، عابر چهارصد و سی سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۱۸ فالج‌ سی‌ ساله‌ بود كه‌ پسرش‌ رعو متولد شد.

۱۹ پس‌ از آن‌، او دویست و نه سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۲۰ وقتی‌ رعو سی‌ و دوساله‌ بود، پسرش‌ سروج‌ متولد شد.

۲۱ پس‌ از آن‌، رعو دویست و هفت سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۲۲ وقتی‌ سروج‌ سی‌ ساله‌ بود، پسرش‌ ناحور به‌دنیا آمد.

۲۳ پس‌ از آن‌ سروج‌ دویست سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۲۴ ناحور در موقع‌ تولدِ پسرش‌ تارح‌، بیست‌ و نه‌ سال‌ داشت‌،

۲۵ و صد و نوزده سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

۲۶ تارح‌ پس‌ از هفتاد سالگی‌ صاحب‌ سه‌ پسر شد به‌ نامهای‌ ابرام‌، ناحور و هاران‌.

۲۷ هاران‌ پسری‌ داشت‌ به‌ نام‌ لوط‌.

۲۸ هاران‌ در همانجایی‌ كه‌ به‌ دنیا آمده‌ بود (یعنی‌ اور كلدانیان‌) در برابر چشمان‌ پدرش‌ در سن‌ جوانی‌ درگذشت‌.

۲۹ ابرام‌ با خواهر ناتنی‌ خود سارای‌، و ناحور با برادرزاده‌ خویش‌ مِلكه‌ ازدواج‌ كردند. (مِلكه‌ دختر هاران‌ بود و برادرش‌ یسكا نام‌ داشت‌.)

۳۰ سارای‌ نازا بود و فرزندی‌ نداشت‌.

۳۱ تارح‌ پسرش‌ ابرام‌، نوه‌اش‌ لوط‌ و عروسش‌ سارای‌ را با خود برداشت‌ و اوركلدانیان‌ را به‌ قصد كنعان‌ ترك‌ گفت‌. اما وقتی‌ آنها به‌ شهر حران‌ رسیدند در آنجا ماندند.

۳۲ تارح‌ در سن‌ دویست و پنج سالگی‌ در حران‌ درگذشت‌.


پیدایش باب ۱۲

دعوت خدا ازابرام

۱ خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «ولایت‌، خانه‌ پدری‌ و خویشاوندان‌ خود را رها كن‌ و به‌ سرزمینی‌ كه‌ من‌ تو را بدانجا هدایت‌ خواهم‌ نمود برو.

۲ من‌ تو را پدر امت‌ بزرگی‌ می‌گردانم‌. تو را بركت‌ می‌دهم‌ و نامت‌ را بزرگ‌ می‌سـازم‌ و تو مایه‌ بركت‌ خواهی‌ بود.

۳ آنانی‌ را كه‌ به‌ تو خوبی‌ كنند بركت‌ می‌دهم‌، و آنانی‌ را كه‌ به‌ تو بدی‌ نمایند لعنت‌ می‌كنم‌. همه‌ مردم‌ دنیا از تو بركت‌ خواهند یافت‌. »

۴ پس‌ ابرام‌ طبق‌ دستور خداوند، روانه‌ شد و لوط‌ نیز همراه‌ او رفت‌. ابرام‌ هفتاد و پنج‌ ساله‌ بود كه‌ حران‌ را ترك‌ گفت‌.

۵ او همسرش‌ سارای‌ و برادرزاده‌اش‌ لوط‌، غلامان‌ و تمامی‌ دارایی‌ خود را كه‌ در حران‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، برداشت‌ و به‌ كنعان‌ كوچ‌ كرد.

۶ وقتی‌ به‌ كنعان‌ رسیدند، در كنار بلوطِ موره‌ واقع‌ در شكیم‌ خیمه‌ زدند. در آن‌ زمان‌ كنعانی‌ها در آن‌سرزمین‌ ساكن‌ بودند،

۷ اما خداوند بر ابرام‌ ظاهر شده‌، فرمود: «من‌ این‌ سرزمین‌ را به‌ نسل‌ تو خواهم‌ بخشید.» پس‌ ابرام‌ در آنجا قربانگاهی‌ برای‌ خداوند كه‌ بر او ظاهر شده‌ بود، بنا كرد.

۸ سپس‌ از آنجا كوچ‌ كرده‌، به‌ سرزمین‌ كوهستانی‌ كه‌ از طرف‌ غرب‌ به‌ بیت‌ئیل‌ و از طرف‌ شرق‌ به‌ عای‌ ختم‌ می‌شد، رفت‌. ابرام‌ در آن‌ محل‌ خیمه‌ زد و قربانگاهی‌ برای‌ خداوند بنا كرده‌، او را پرستش‌ نمود.

۹ بدین‌ طریق‌ ابرام‌ با توقفهای‌ پی‌درپی‌ بسمت‌ جنوبِ كنعان‌ كوچ‌ كرد.

ابرام در مصر

۱۰ ولی‌ درآن‌ سرزمین‌ قحطی‌ شد، پس‌ ابرام‌ به‌ مصر رفت‌ تا در آنجا زندگی‌ كند.

۱۱ وقتی‌ به‌ مرز سرزمین‌ مصر رسید به‌ سارای‌ گفت‌: «تو زن‌ زیبایی‌ هستـی‌

۱۲ و اگر مردم‌ مصـر بفهمند كه‌ من‌ شوهر تو هستم‌، برای‌ تصاحب‌ تو، مرا خواهنـد كُشت‌؛

۱۳ اما اگر بگویی‌ خواهر من‌ هستی‌، بخاطر تو با من‌ به‌ مهربانی‌ رفتار خواهند كـرد و جانـم‌ در امان‌ خواهد بـود.»

۱۴ وقتی‌ وارد مصر شدند، مردم‌ آنجا دیدند كه‌ سارای‌ زن‌ زیبایی‌ است‌.

۱۵ عده‌ای‌ از درباریانِ فرعون‌، سارای‌ را دیدند و در حضور فرعون‌ از زیبایی‌ او بسیار تعریف‌ كردند. فرعون‌ دستور داد تا او را به‌ قصرش‌ ببرند.

۱۶ آنگاه‌ فرعون‌ بخاطر سارای‌، هدایای‌ فراوانی‌ از قبیل‌ گوسفند و گاو و شتر و الاغ‌ و غلامان‌ و كنیزان‌ به‌ ابرام‌ بخشید.

۱۷ اما خداوند، فرعون‌ و تمام‌ افراد قصر او را به‌ بلای‌ سختی‌ مبتلا كرد، زیرا سارای‌، زن‌ ابرام‌ را به‌ قصر خود برده‌ بود.

۱۸ فرعونْ ابرام‌ را به‌ نزد خود فرا خواند و به‌ او گفت‌: «این‌ چه‌ كاری‌ بود كه‌ با من‌ كردی‌؟ چرا به‌ من‌ نگفتی‌ كه‌ سارای‌ زن‌ توست‌؟

۱۹ چرا او را خواهر خود معرفی‌ كردی‌ تا او را به‌ زنی‌ بگیرم‌؟ حال‌ او را بردار و از اینجا برو. »

۲۰ آنگاه‌ فرعون‌ به‌ مأموران‌ خود دستور داد تا ابرام‌ و همسرش‌ را با نوكران‌ و كنیزان‌ و هر آنچه‌ داشتند روانه‌ كنند.


پیدایش باب ۱۳

جدا شدن لوط از ابرام

۱ ابرام‌ با زن‌ خود سارای‌ و لوط‌ و هر آنچه‌ كه‌ داشت‌ به‌ جنوبِ كنعان‌ كوچ‌ كرد.

۲ ابرام‌ بسیار ثروتمند بود. او طلا و نقره‌ و گله‌های‌ فراوانی‌ داشت‌.

۳ ابرام‌ و همراهانش‌ به‌ سفر خود بسوی‌ شمال‌ و بطرف‌ بیت‌ئیل‌ ادامه‌ دادند و به‌ جایی‌ رسیدند كه‌ قبلاً ابرام‌ در آنجا خیمه‌ زده‌، قربانگاهی‌ بنا كرده‌ بود.

۴ آن‌ مكان‌ درمیان‌ بیت‌ئیل‌ و عای‌ قرار داشت‌. او در آنجا بار دیگر خداوند را عبادت‌ نمود.

۵ لوط‌ نیز گاوان‌ و گوسفندان‌ و غلامان‌ زیادی‌ داشت‌.

۶ ابرام‌ و لوط‌ بعلت‌ داشتن‌ گله‌های‌ بزرگ‌ نمی‌توانستند با هم‌ در یكجا ساكن‌ شوند، زیرا برای‌ گله‌هایشان‌ چراگاه‌ كافی‌ وجود نداشت‌

۷ و بین‌ چوپانان‌ ابرام‌ و لوط‌ نزاع‌ در می‌گرفت‌. (در آن‌ زمان‌ كنعانی‌ها و فرّزی‌ها نیز در آن‌ سرزمین‌ ساكن‌ بودند.)

۸ پس‌ ابرام‌ به‌ لوط‌ گفت‌: «ما قوم‌ و خویش‌ هستیم‌، و چوپانان‌ ما نباید با یكدیگر نزاع‌ كنند.

۹ مصلحت‌ در این‌ است‌ كه‌ از هم‌ جدا شویم‌. اینك‌ دشتی‌ وسیع‌ پیش‌ روی‌ ماست‌. هر سمتی‌ را كه‌ می‌خواهی‌ انتخاب‌ كن‌ و من‌ هم‌ بسمت‌ مقابل‌ تو خواهم‌ رفت‌. اگر بطرف‌ چپ‌ بروی‌، من‌ بطرف‌ راست‌ می‌روم‌ و اگر طرف‌ راست‌ را انتخاب‌ كنی‌، من‌ بسمت‌ چپ‌ می‌روم‌. »

۱۰ آنگاه‌ لوط‌ نگاهی‌ به‌ اطراف‌ انداخت‌ و تمام‌ دره‌ رود اردن‌ را از نظر گذراند. همه‌ آن‌ سرزمین‌ تا صوغر، چون‌ باغ‌ عدن‌ و مصر سر سبز بود. (هنوز خداوند شهرهای‌ سدوم‌ و عموره‌ را از بین‌ نبرده‌ بود.)

۱۱ لوط‌ تمام‌ دره‌ اردن‌ را برگزید و بطرف‌ شرق‌ كوچ‌ كرد. بدین‌ طریق‌ او و ابرام‌ از یكدیگر جدا شدند.

۱۲ پس‌ ابرام‌ در زمین‌ كنعان‌ ماند و لوط‌ بطرف‌ شهرهای‌ دره‌ اردن‌ رفت‌ و در نزدیكی‌ سدوم‌ ساكن‌ شد.

۱۳ مردمان‌ شهر سدوم‌ بسیار فاسد بودند و نسبت‌ به‌ خداوند گناه‌ می‌ورزیدند.

۱۴ بعد از جدا شدن‌ لوط‌ از ابرام‌، خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «با دقت‌ به‌ اطراف‌ خود نگاه‌ كن‌!

۱۵ تمام‌ این‌ سرزمین‌ را كه‌ می‌بینی‌، تا ابد به‌ تو و نسل‌ تو می‌بخشم.

۱۶ نسل‌ تو را مانند غبار زمین‌ بی‌شمار می‌گردانم‌.

۱۷ برخیز و در سراسر این‌ سرزمین‌ كه‌ آن‌ را به‌ تومی‌بخشم‌، بگرد.»

۱۸ آنگاه‌ ابرام‌ برخاست‌ و خیمه‌ خود را جمع‌ كرده‌، به‌ بلوطستانِ ممری‌ كه‌ در حبرون‌ است‌ كوچ‌ نمود. در آنجا ابرام‌ برای‌ خداوند قربانگاهی‌ ساخت‌.


 

پیدایش باب ۱۴

ابرام لوط را می رهاند

۱ در آن‌ زمان‌ امرافل‌ پادشاه‌ بابل‌، اریوك‌ پادشاه‌ الاسار، كَدُرلاعُمَر پادشاه‌ عیلام‌ و تدعال‌ پادشاه‌ قوئیم‌، با پادشاهان‌ زیر وارد جنگ‌ شدند:

۲ بارع‌ پادشاه‌ سدوم‌، برشاع‌ پادشاه‌ عموره‌، شنعاب‌ پادشاه‌ ادمه‌، شم‌ئیبر پادشاه‌ صبوئیم‌، و پادشاه‌ بالع‌ (بالع‌ همان‌ صوغر است‌).

۳ پس‌ پادشاهان‌ سدوم‌، عموره‌، ادمه‌، صبوئیم‌ و بالع‌ باهم‌ متحد شده‌، لشكرهای‌ خود را در دره‌ سدّیم‌ بسیج‌ نمودند. (دره‌ سدّیم‌ بعداً به‌ «دریای‌ مُرده‌» تبدیل‌ شد.)

۴ ایشان‌ دوازده‌ سال‌ زیر سلطه‌ كدرلاعمر بودند. اما در سال‌ سیزدهم‌ شورش‌ نمودند و از فرمان‌ وی‌ سرپیچی‌ كردند.

۵ در سال‌ چهاردهم‌، كدرلاعمر با پادشاهان‌ هم‌پیمانش‌ به‌ قبایل‌ زیر حمله‌ برده‌، آنها را شكست‌ داد:

۶ رفائیها در زمین‌ عشتروت‌ قرنین‌، زوزی‌ها در هام‌، ایمی‌ها در دشت‌ قریتین‌، حوری‌ها در كوه‌ سعیر تا ایل‌ فاران‌ واقع‌ در حاشیه‌ صحرا.

۷ سپس‌ به‌ عین‌ مشفاط‌ (كه‌ بعداً قادش‌ نامیده‌ شد) رفتند و عمالیقی‌ها و همچنین‌ اموری‌ها را كه‌ در حَصّون‌ تامار ساكن‌ بودند، شكست‌ دادند.

۸ آنگاه‌ لشكریان‌ پادشاهان‌ سدوم‌، عموره‌، ادمه‌، صبوئیم‌ و بالع‌ (صوغر) به‌ جنگ‌ با كدرلاعمر و پادشاهان‌ هم‌پیمان‌ او،

۹ تدعال‌ و امرافل‌ واریوك‌ كه‌ در دره‌ سدّیم‌ مستقر شده‌ بودند، برخاستند؛ چهار پادشاه‌ علیه‌ پنج‌ پادشاه‌.

۱۰ دره‌ سدّیم‌ پُر از چاههای‌قیر طبیعی‌ بود. وقتی‌ پادشاهان‌ سدوم‌ و عموره‌ می‌گریختند، به‌ داخل‌ چاههای‌ قیر افتادند، اما سه‌ پادشاه‌ دیگر به‌ كوهستان‌ فرار كردند.

۱۱ پس‌ پادشاهان‌ فاتح‌، شهرهای‌ سدوم‌ و عموره‌ را غارت‌ كردند و همه‌ اموال‌ و مواد غذایی‌ آنها را بردند.

۱۲ آنها لوط‌، برادرزاده‌ ابرام‌ را نیز كه‌ در سدوم‌ ساكن‌ بود، با تمام‌ اموالش‌ با خود بردند.

۱۳ یكی‌ از مردانی‌ كه‌ از چنگ‌ دشمن‌ گریخته‌ بود، این‌ خبر را به‌ ابرامِ عبرانی‌ رساند. در این‌ موقع‌ ابرام‌ در بلوطستانِ ممری اموری‌ زندگی‌ می‌كرد. (ممری‌ اموری‌ برادر اشكول‌ و عانر بود كه‌ با ابرام‌ هم‌پیمان‌ بودند ).

۱۴ چون‌ ابرام‌ از اسیری‌ برادرزاده‌اش‌ لوط‌ آگاهی‌ یافت‌، سیصد و هجده نفر از افراد كارآزموده‌ خود را آماده‌ كرد و سپاه‌ دشمن‌ را تا دان‌ تعقیب‌ نمود.

۱۵ شبانگاه‌ ابرام‌ همراهان‌ خود را به‌ چند گروه‌ تقسیم‌ كرده‌، بر دشمن‌ حمله‌ برد و ایشـان‌ را تارومار كـرد و تا حوبَه‌ كه‌ در شمالِ دمشـق‌ واقع‌ شـده‌ است‌، تعقیب‌ نمـود.

۱۶ ابرام‌، برادرزاده‌اش‌ لوط‌ و زنان‌ و مردانی‌ را كه‌ اسیر شده‌ بودند، با همه‌ اموالِ غارت‌ شده‌ پس‌ گرفت‌.

۱۷ هنگامی‌ كه‌ ابرام‌ كدرلاعمر و پادشاهان‌ هم‌پیمان‌ او را شكست‌ داده‌، مراجعت‌ می‌نمود، پادشاه‌ سـدوم‌ تا دره‌ شـاوه‌ (كه‌ بعدهـا دره‌ پادشاه‌ نامیـده‌ شـد) به‌ استقبـال‌ ابرام‌ آمـد.

۱۸ همچنیـن‌ مَلك‌ صادق‌، پادشاه‌ سالیم‌ (اورشلیم‌) كه‌ كاهن‌ خـدای‌ متعـال‌ هم‌ بود، بـرای‌ ابـرام‌ نان‌ و شــراب‌ آورد.

۱۹ آنگاه‌ مَلك‌ صادق‌، ابرام‌ را بركت‌ داد و چنین‌ گفت‌: «سپاس‌ بر خدای‌ متعال‌، خالق‌ آسمان‌ و زمین‌ كه‌ تو را بر دشمن‌ پیروز گردانید.

۲۰ او تو را بركت‌ دهد.» سپس‌ ابرام‌ یك‌ دهم‌ از غنایم‌ جنگی‌ را به‌ مَلك‌ صادق‌ داد.

۲۱ پادشاه‌ سدوم‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «مردمِ مرا به‌ من‌ واگذار، ولی‌ اموال‌ را برای‌ خود نگاهدار.»

۲۲ ابرام‌ در جواب‌ گفت‌: «قسم‌ به‌ خداوند، خدای‌ متعال‌، خالق‌ آسمان‌ و زمین‌،

۲۳ كه‌ حتی‌ یك‌ سر سوزن‌ از اموال‌ تو را برنمی‌دارم‌، مبادا بگویی‌ من‌ ابرام‌ را ثروتمند ساختم‌.

۲۴ تنها چیزی‌ كه‌ می‌پذیرم‌، خوراكی‌ است‌ كه‌ افراد من‌ خورده‌اند؛ اما سـهم‌ عانـر و اشكول‌ و ممری‌را كه‌ همراه‌ من‌ با دشمن‌ جنگیدند، به‌ ایشان‌ بده‌. »


 

پیدایش باب ۱۵

عهد خدا با ابرام

۱ بعد از این‌ وقایع‌، خداوند در رویا به‌ ابرام‌ چنین‌ گفت‌: «ای‌ ابرام‌ نترس‌، زیرا من‌ همچون‌ سپر از تو محافظت‌ خواهم‌ كرد و اجری‌ بسیار عظیم‌ به‌ تو خواهم‌ داد. »

۲ ابرام‌ در پاسخ‌ گفت‌: «خداوندا، تو می‌دانی‌ كه‌ من‌ فرزندی‌ ندارم‌ تا وارثم‌ شود و اختیار اموالم‌ در دست‌ این‌ العاذار دمشقی‌ است‌. پس‌ این‌ اجر تو چه‌ فایده‌ای‌ برای‌ من‌ خواهد داشت‌؟

۳ چون‌ بعد از من‌ غلام‌ من‌ كه‌ در خانه‌ام‌ متولد شده‌ است‌، صاحب‌ ثروتم‌ خواهد شد. »

۴ خداوند به‌ او فرمود: «این‌ غلام‌ وارث‌ تو نخواهد شد، زیرا تو خود پسری‌ خواهی‌ داشت‌ و او وارث‌ همه‌ ثروتت‌ خواهد شد. »

۵ خداوند شب‌ هنگام‌ ابرام‌ را به‌ بیرون‌ خانه‌ فرا خواند و به‌ او فرمود: «ستارگان‌ آسمان‌ را بنگر و ببین‌ آیا می‌توانی‌ آنها را بشماری‌؟ نسل‌ تو نیز چنین‌ بی‌شمار خواهد بود.»

۶ آنگاه‌ ابرام‌ به‌ خداوند اعتماد كرد و به‌ همین‌ سبب‌ خداوند از او خشنود شده‌، او را پذیرفت‌.

۷ خدا به‌ ابرام‌ فرمود: «من‌ همان‌ خداوندی‌ هستم‌ كه‌ تو را از شهر اور كلدانیان‌ بیرون‌ آوردم‌ تا این‌ سرزمین‌ را به‌ تو دهم‌. »

۸ اما ابرام‌ در پاسخ‌ گفت‌: «خداوندا، چگونه‌ مطمئن‌ شوم‌ كه‌ تو این‌ سرزمین‌ را به‌ من‌ خواهی‌ داد؟»

۹ خداوند فرمود كه‌ یك‌ گوساله‌ ماده‌ سه‌ ساله‌، یك‌ بز ماده‌ سه‌ ساله‌، یك‌ قوچ‌ سه‌ ساله‌، یك‌ قمری‌ و یك‌ كبوتر بگیرد،

۱۰ آنها را سر بِبُرد، هر كدام‌ را از بالا تا پایین‌ دو نصف‌ كند و پاره‌های‌ هر كدام‌ از آنها را در مقابل‌ هم‌ بگذارد؛ ولی‌ پرنده‌ها را نصف‌ نكند. ابرام‌ چنین‌ كرد

۱۱ و لاشخورهایی‌ را كه‌ بر اجساد حیوانات‌ می‌نشستند، دور نمود.

۱۲ هنگام‌ غروب‌، ابرام‌ به‌ خواب‌ عمیقی‌ فرو رفت‌.در عالم‌ خواب‌، تاریكی‌ وحشتناكی‌ او را احاطه‌ كرد.

۱۳ در آن‌ حال‌، خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «نسل‌ تو مدت‌ چهارصد سال‌ در مملكت‌ بیگانه‌ای‌ بندگی‌ خواهند كرد و مورد ظلم‌ و ستم‌ قرار خواهند گرفت‌.

۱۴ ولی‌ من‌ آن‌ مملكت‌ را تنبیه‌ خواهم‌ نمود و سرانجام‌ نسل‌ تو با اموال‌ زیاد از آنجا بیرون‌ خواهند آمد.

۱۵ (تو نیز در كمال‌ پیری‌ در آرامش‌ خواهی‌ مُرد و دفن‌ شده‌، به‌ پدرانت‌ خواهی‌ پیوست‌.)

۱۶ آنها بعد از چهار نسل‌، به‌ این‌ سرزمین‌ باز خواهند گشت‌، زیرا شرارت‌ قوم‌ اموری‌ كه‌ در اینجا زندگی‌ می‌كنند، هنوز به‌ اوج‌ خود نرسیده‌ است‌. »

۱۷ وقتی‌ آفتاب‌ غروب‌ كرد و هوا تاریك‌ شد، تنوری‌ پُر دود و مشعلی‌ فروزان‌ از وسط‌ پاره‌های‌ حیوانات‌ گذشت‌.

۱۸ آن‌ روز خداوند با ابرام‌ عهد بست‌ و فرمود: «من‌ این‌ سرزمین‌ را از مرز مصر تا رود فرات‌ به‌ نسل‌ تو می‌بخشم‌،

۱۹ یعنی‌ سرزمین‌ اقوام‌ قینی‌، قِنِزّی‌،

۲۰ قَدمونی‌، حیتّی‌، فِرزّی‌، رِفایی‌، اَموری‌، كَنعانی‌، جِرجاشی‌ و یبوسی‌ را. »


 

پیدایش باب ۱۶

هاجر و اسماعیل

۱ اما سارای‌ زن‌ ابرام‌، بچه‌دار نمی‌شد؛

۲ پس‌ او كنیز مصری‌ خود هاجر را به‌ ابرام‌ داد و گفت‌: «خداوند به‌ من‌ فرزندی‌ نداده‌ است‌، پس‌ تو با این‌ كنیز همبستر شو تا برای‌ من‌ فرزندی‌ به‌ دنیا آوَرَد.»

۳ ابرام‌ با پیشنهاد سارای‌ موافقت‌ نمود. (این‌ جریان‌ ده‌ سال‌ پس‌ از ورود ابرام‌ به‌ كنعان‌ اتفاق‌ افتاد.)

۴ ابرام‌ با هاجر همبستر شد و او آبستن‌ گردید. هاجر وقتی‌ دریافت‌ كه‌ حامله‌ است‌، مغرور شد و از آن‌ پس‌، بانویش‌ سارای‌ را تحقیر می‌كرد.

۵ سارای‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «تقصیر توست‌ كه‌ این‌ كنیز مرا حقیر می‌شمارد. خودم‌ او را به‌ تو دادم‌، ولی‌ از آن‌ لحظه‌ای‌ كه‌ فهمید آبستن‌ است‌، مرا تحقیر می‌كند. خداوند خودش‌ حق‌ مرا از تو بگیرد. »

۶ ابرام‌ جواب‌ داد: «او كنیز توست‌، هر طور كه‌ صلاح‌ می‌دانی‌ با او رفتار كن‌.» پس‌ سارای‌ بنای‌ بدرفتاری‌ با هاجر را گذاشت‌ و او از خانه‌ فرار كرد.

۷ در بیابان‌، فرشته‌ خداوند هاجر را نزدیك‌چشمه‌ای‌ كه‌ سر راه‌ «شور» است‌، یافت‌.

۸ فرشته‌ خداوند پرسید: «ای‌ هاجر، كنیز سارای‌، از كجا آمده‌ای‌ و به‌ كجا می‌روی‌؟» گفت‌: «من‌ از خانه‌ بانویم‌ گریخته‌ام‌. »

۹ فرشته‌ خداوند فرمود: «نزد بانوی‌ خود برگرد و مطیع‌ او باش‌. من‌ نسل‌ تو را بی‌شمار می‌گردانم‌.

۱۰ اینك‌ تو حامله‌ هستی‌، و پسری‌ خواهی‌ زایید.

۱۱ نام‌ او را اسماعیل‌ (یعنی‌ «خدا می‌شنود») بگذار، چون‌ خداونـد آه‌ و نالـه‌ تـو را شنیـده‌ است‌.

۱۲ پسر تو وحشی‌ خواهد بود و با برادران‌ خود سرسازگاری‌ نخواهد داشت‌. او بر ضد همه‌ و همه‌ بر ضد او خواهند بود. »

۱۳ هاجر با خود گفت‌: «آیا براستی‌ خدا را دیدم‌ و زنده‌ ماندم‌؟» پس‌ خداوند را كه‌ با او سخن‌ گفته‌ بود «اَنتَ ایل‌ رُئی‌» (یعنی‌ «تو خدایی‌ هستی‌ كه‌ می‌بینی‌») نامید.

۱۴ به‌ همین‌ جهت‌ چاهی‌ كه‌ بین‌ قادش‌ و بارد است‌ «بئرلَحَی‌ رُئی‌» (یعنی‌ «چاه‌ خدای‌ زنده‌ای‌ كه‌ مرا می‌بیند») نامیده‌ شد.

۱۵ هاجر برای‌ ابرام‌ پسری‌ زایید و ابرام‌ او را اسماعیل‌ نامید.

۱۶ در این‌ زمان‌ ابرام‌ هشتاد و شش‌ ساله‌ بود.


پیدایش باب ۱۷

وعده تولد اسحاق

۱ وقتی‌ ابرام‌ نود و نه‌ ساله‌ بود، خداوند بر او ظاهر شد و فرمود: «من‌ خدای‌ قادر مطلق‌ هستم‌. از من‌ اطاعت‌ كن‌ و آنچه‌ راست‌ است‌ بجا آور.

۲ با تو عهد می‌بندم‌ كه‌ نسل‌ تو را زیاد كنم‌. »

۳ ابرام‌ به‌ خاك‌ افتاد و خدا به‌ وی‌ گفت‌: «

۴ من‌ با تو عهد می‌بندم‌ كه‌ قومهای‌ بسیار از تو بـه‌ وجود آورم‌.

۵ از این‌ پس‌ نام‌ تو ابرام‌ نخواهد بود، بلكه‌ ابراهیم‌؛ زیرا من‌ تو را پدر قومهای‌ بسیار می‌سازم‌.

۶ نسل‌ تو را زیاد می‌كنم‌ و از آنها ملتها و پادشاهان‌ به‌ وجود می‌آورم‌.

۷ من‌ عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت‌، نسل‌اندرنسل‌ برقرار می‌كنم‌. من‌ خدای‌ تو هستم‌ وخدای‌ فرزندانت‌ نیز خواهم‌ بود.

۸ تمامی‌سرزمین‌ كنعان‌ را كه‌ اكنون‌ در آن‌ غریب‌ هستی‌، تا ابد به‌ تو و به‌ نسل‌ تو خواهم‌ بخشید و خدای‌ ایشان‌ خواهم‌ بود. »

۹ خدا به‌ ابراهیم‌ فرمود: «وظیفه‌ تو و فرزندانت‌ و نسلهای‌ بعد، این‌ است‌ كه‌ عهد مرا نگاه‌دارید.

۱۰ تمام‌ مردان‌ و پسران‌ شما باید ختنه‌ شوند

۱۱ تا بدین‌ وسیله‌ نشان‌ دهند كه‌ عهد مرا پذیرفته‌اند.

۱۲ «هر پسر هشت‌ روزه‌ باید ختنه‌ شود. این‌ قانون‌ شامل‌ تمام‌ مردان‌ خانه‌زاد و زرخرید هم‌ می‌شود.

۱۳ همه‌ باید ختنه‌ شوند و این‌ نشانی‌ بر بدن‌ شما خواهد بود از عهد جاودانی‌ من‌.

۱۴ هركس‌ نخواهد ختنه‌ شود، باید از قومِ خود طرد شود، زیرا عهد مرا شكسته‌ است‌. »

۱۵ خدا همچنین‌ فرمود: «اما در خصوص‌ سارای‌، زن‌ تو: بعد از این‌ دیگر او را سارای‌ مخوان‌. نام‌ او ساره‌ (یعنی‌ «شاهزاده‌») خواهد بود.

۱۶ من‌ او را بركت‌ خواهم‌ داد و از وی‌ به‌ تو پسری‌ خواهم‌ بخشید. بلی‌، او را بركت‌ خواهم‌ داد و از او قومها به‌ وجود خواهم‌ آورد. از میان‌ فرزندان‌ تو، پادشاهان‌ خواهند برخاست‌. »

۱۷ آنگاه‌ ابراهیم‌ سجده‌ كرد و خندید و در دل‌ خود گفت‌: «آیا برای‌ مرد صد ساله‌ پسری‌ متولد شود و ساره‌ در نود سالگی‌ بزاید؟»

۱۸ پس‌ به‌ خدا عرض‌ كرد: «خداوندا، همان‌ اسماعیل‌ را منظور بدار. »

۱۹ ولی‌ خدا فرمود: «مطمئن‌ باش‌ خودِ ساره‌ برای‌ تو پسری‌ خواهد زایید و تو نام‌ او را اسحاق‌ (یعنی‌ «خنده‌») خواهی‌ گذاشت‌. من‌ عهد خود را با او و نسل‌ وی‌ تا ابد برقرار خواهم‌ ساخت‌.

۲۰ اما در مورد اسماعیل‌ نیز تقاضای‌ تو را اجابت‌ نمودم‌ و او را بركت‌ خواهم‌ داد و نسل‌ او را چنان‌ زیاد خواهم‌ كرد كه‌ قوم‌ بزرگی‌ از او به‌ وجود آید. دوازده‌ امیر از میان‌ فرزندان‌ او برخواهند خاست‌.

۲۱ اما عهد خود را با اسحاق‌ كه‌ ساره‌ او را سال‌ دیگر در همین‌ موقع‌ برای‌ تو خواهد زایید، استوار می‌سازم‌. »

۲۲ آنگاه‌ خدا از سخن‌ گفتن‌ با ابراهیم‌ باز ایستاد و از نزد او رفت‌.

۲۳ سپس‌ ابراهیم‌، فرزندش‌ اسماعیل‌ و سایر مردان‌ و پسرانی‌ را كه‌ در خانه‌اش‌ بودند، چنانكه‌خدا فرموده‌ بود ختنه‌ كرد.

۲۴ در آن‌ زمان‌ ابراهیم‌ نود و نه‌ ساله‌ و اسماعیل‌ سیزده‌ ساله‌ بود.

۲۵ هر دو آنها در همان‌ روز با سایر مردان‌ و پسرانی‌ كه‌ در خانه‌اش‌ بودند،

۲۶ چه‌ خانه‌زاد و چه‌ زرخرید،

۲۷ ختنه‌ شدند.


پیدایش باب ۱۸

وعده تولد پسر ابراهیم

۱ هنگامی‌ كه‌ ابراهیم‌ در بلوطستان‌ ممری‌ سكونت‌ داشت‌، خداوند بار دیگر بر او ظاهر شد. شرح‌ واقعه‌ چنین‌ است‌: ابراهیم‌ در گرمای‌ روز بر در خیمه‌ خود نشسته‌ بود.

۲ ناگهان‌ متوجه‌ شد كه‌ سه‌ مرد بطرفش‌ می‌آیند. از جا برخاست‌ و به‌ استقبـال‌ آنهـا شتـافت‌. ابراهیم‌ رو بـه‌ زمیـن‌ نهـاده‌،

۳ گفت‌: «ای‌ سَروَران‌، تمنا می‌كنم‌ اندكی‌ توقف‌ كرده‌، در زیر سایه‌ این‌ درخت‌ استراحت‌ كنید.

۴ من‌ می‌روم‌ و برای‌ شستن‌ پاهای‌ شما آب‌ می‌آورم‌.

۵ لقمه‌ نانی‌ نیز خواهم‌ آورد تا بخورید و قوت‌ بگیرید و بتوانید به‌ سفر خود ادامه‌ دهید. شما مهمان‌ من‌ هستید. » آنها گفتند: «آنچه‌ گفتی‌ بكن‌. »

۶ آنگاه‌ ابراهیم‌ با شتـاب‌ به‌ خیمه‌ برگشت‌ و به‌ ساره‌ گفت‌: «عجله‌ كن‌! چند نان‌ از بهترین‌ آردی‌ كه‌ داری‌ بپز.»

۷ سپس‌ خودش‌ بطرف‌ گله‌ دویده‌، یك‌ گوساله‌ خوب‌ گرفت‌ و به‌ نوكر خود داد تا هر چه‌ زودتر آن‌ را آماده‌ كند.

۸ طولی‌ نكشید كه‌ ابراهیم‌ مقداری‌ كره‌ و شیر و كباب‌ برای‌ مهمانان‌ خود آورد و جلو آنها گذاشت‌ و درحالی‌ كه‌ آنها مشغول‌ خوردن‌ بودند، زیر درختی‌ در كنار ایشان‌ ایستاد.

۹ مهمانان‌ از ابراهیم‌ پرسیدند: «همسرت‌ ساره‌ كجاست‌؟» جواب‌ داد: «او در خیمه‌ است‌. »

۱۰ یكی‌ از ایشان‌ گفت‌: «سال‌ بعد در چنین‌ زمانی‌ نزد تو خواهم‌ آمد و ساره‌ پسری‌ خواهد زایید! » (ساره‌ پشت‌ درِ خیمه‌ ایستاده‌ بود و به‌ حرفهای‌ آنها گوش‌ می‌داد.)

۱۱ در آن‌ وقت‌ ابراهیم‌ و ساره‌ هر دو بسیار پیر بودند و دیگر از ساره‌ گذشته‌ بود كه‌ صاحب‌ فرزندی‌ شود.

۱۲ پس‌ ساره‌ در دل‌ خود خندید و گفت‌: «آیا زنی‌به‌ سن‌ و سال‌ من‌ با چنین‌ شوهر پیری‌ می‌تواند بچه‌دار شود؟»

۱۳ خداوند به‌ ابراهیم‌ گفت‌: «چرا ساره‌ خندید و گفت‌: آیا زنی‌ به‌ سن‌ و سال‌ من‌ می‌تواند بچه‌دار شود؟

۱۴ مگر كاری‌ هست‌ كه‌ برای‌ خداوند مشكل‌ باشد؟ همانطوری‌ كه‌ به‌ تو گفتم‌ سال‌ بعد، در چنین‌ زمانی‌ نزد تو خواهم‌ آمد و ساره‌ پسری‌ خواهد زایید. »

۱۵ اما ساره‌ چون‌ ترسیده‌ بود، انكار نموده‌، گفت‌: «من‌ نخندیدم‌!» گفت‌: «چرا خندیدی‌! »

شفاعت ابراهیم برای سدوم

۱۶ آنگاه‌ آن‌ سه‌ مرد برخاستند تا به‌ شهر سدوم‌ برونـد و ابراهیم‌ نیز برخاست‌ تا ایشان‌ را بدرقـه‌ كنـد.

۱۷ اما خداوند گفت‌: «آیا نقشه‌ خود را از ابراهیم‌ پنهان‌ كنم‌؟

۱۸ حال‌ آنكه‌ از وی‌ قومی‌ بزرگ‌ و قوی‌ پدید خواهد آمد و همه‌ قومهای‌ جهان‌ از او بركت‌ خواهند یافت‌.

۱۹ من‌ او را برگزیده‌ام‌ تا فرزندان‌ و اهل‌ خانه‌ خود را تعلیم‌ دهد كه‌ مرا اطاعت‌ نموده‌، آنچه‌ را كه‌ راست‌ و درست‌ است‌ به‌ جا آورند. اگر چنین‌ كنند من‌ نیز آنچه‌ را كه‌ به‌ او وعده‌ داده‌ام‌، انجام‌ خواهم‌ داد. »

۲۰ پس‌ خداوند به‌ ابراهیم‌ فرمود: «فریاد علیه‌ ظلمِ مردم‌ سدوم‌ و عموره‌ بلند شده‌ است‌ و گناهان‌ ایشان‌ بسیار زیاد گشته‌ است‌.

۲۱ پس‌ به‌ پایین‌ می‌روم‌ تا به‌ فریادی‌ كه‌ به‌ گوش‌ من‌ رسیده‌ است‌، رسیدگی‌ كنم‌. »

۲۲ آنگاه‌ آن‌ دو نفر بجانب‌ شهر سدوم‌ روانه‌ شدند، ولی‌ خداوند نزد ابراهیم‌ ماند.

۲۳ ابراهیم‌ به‌ او نزدیك‌ شده‌، گفت‌: «خداوندا، آیا درستكاران‌ را با بدكاران‌ با هم‌ هلاك‌ می‌كنی‌؟

۲۴ شاید پنجاه‌ آدم‌ درستكار در آن‌ شهر باشند. آیا بخاطر آنها، از نابود كردن‌ آنجا صرفنظر نخواهی‌ كرد؟

۲۵ یقین‌ دارم‌ كه‌ تو درستكاران‌ را با بدكاران‌ هلاك‌ نخواهی‌ نمود. چطور ممكن‌ است‌ با درستكاران‌ و بدكاران‌ یكسان‌ رفتار كنی‌؟ آیا داور تمام‌ جهان‌ از روی‌ عدل‌ و انصاف‌ داوری‌ نخواهد كرد؟»

۲۶ خداوند در پاسخ‌ ابراهیم‌ فرمود: «اگر پنجاه‌ آدمِ درستكار در شهر سدوم‌ پیدا كنم‌، بخاطر آنها از نابودكردن‌ آنجا صرفنظر خواهم‌ كرد. »

۲۷ ابراهیم‌ عرض‌ كرد: «به‌ منِ ناچیز و خاكی‌ اجازه‌ بده‌ جسارت‌ كرده‌، بگویم‌ كه‌

۲۸ اگر در شهر سدوم‌ فقط‌ چهل‌ و پنج‌ نفر آدمِ درستكار باشند، آیا برای‌ پنج‌ نفر كمتر، شهر را نابود خواهی‌ كرد؟» خداوند فرمود: «اگر چهل‌ و پنج‌ نفر آدم‌ درستكار در آنجا باشند، آن‌ را از بین‌ نخواهم‌ برد. »

۲۹ ابراهیم‌ باز به‌ سخنان‌ خود ادامه‌ داد وگفت‌: «شاید چهل‌ نفر باشند! » خداوند فرمود: «اگر چهل‌ نفر هم‌ باشند آنجا را از بین‌ نخواهم‌ برد.»

۳۰ ابراهیم‌ عرض‌ كرد: «تمنا اینكه‌ غضبناك‌ نشوی‌ و اجازه‌ دهی‌ سخن‌ گویم‌. شاید در آنجا سی‌ نفر پیدا كنی‌! » خداوند فرمود: «اگر سی‌ نفر یافت‌ شوند، من‌ آنجا را از بین‌ نخواهم‌ برد.»

۳۱ ابراهیم‌ عرض‌ كرد: «جسارت‌ مرا ببخش‌ و اجازه‌ بده‌ بپرسم‌ اگر بیست‌ آدمِ درستكار در آنجا یافت‌ شوند، آیا باز هم‌ آنجا را نابود خواهی‌ كرد؟» خداوند فرمود: «اگر بیست‌ نفر هم‌ باشند شهر را نابود نخواهم‌ كرد. »

۳۲ ابراهیم‌ بار دیگر عرض‌ كرد: «خداوندا، غضبت‌ افروخته‌ نشود! این‌ آخرین‌ سؤال‌ من‌ است‌. شاید ده‌ نفر آدمِ درستكار در آن‌ شهر یافت‌ شوند! » خداوند فرمود: «اگر چنانچه‌ ده‌ آدم‌ درستكار نیز باشند، شهر را نابود نخواهم‌ كرد. »

۳۳ خداوند پس‌ از پایان‌ گفتگو با ابراهیم‌، از آنجا رفت‌ و ابراهیم‌ به‌ خیمه‌اش‌ بازگشت‌.


پیدایش باب ۱۹

خرابی سدوم و عموره

۱ غروب‌ همان‌ روز وقتی‌ كه‌ آن‌ دو فرشته‌ به‌ دروازه‌ شهر سدوم‌ رسیدند، لوط‌ در آنجا نشسته‌ بود. بمحض‌ مشاهدة‌ آنها، از جا برخاست‌ و به‌ استقبالشان‌ شتافت‌ و گفت‌: «ای‌ سَروَران‌، امشب‌ به‌ منزل‌ من‌ بیایید و مهمان‌ من‌ باشید. فردا صبحِ زود هر وقت‌ بخواهید، می‌توانید حركت‌ كنید. »

۲ ولی‌ آنها گفتند: «در میدان‌ شهر شب‌ را به‌ سر خواهیم‌ برد. »

۳ لوط‌ آنقدراصرار نمود تا اینكه‌ آنها راضی‌ شدند و به‌ خانه‌ وی‌ رفتند. او نان‌ فطیر پخت‌ و شام‌ مفصلی‌ تهیه‌ دید و به‌ ایشان‌ داد كه‌ خوردند.

۴ سپس‌ در حالی‌ كه‌ آماده‌ می‌شدند كه‌ بخوابند، مردان‌ شهر سدوم‌، پیر و جوان‌، از گوشه‌ و كنار شهر، منزل‌ لوط‌ را محاصره‌ كرده‌،

۵ فریاد زدند: «ای‌ لوط‌، آن‌ دو مرد را كه‌ امشب‌ مهمان‌ تو هستند، پیش‌ ما بیاور تا به‌ آنها تجاوز كنیم‌.»

۶ لوط‌ از منزل‌ خارج‌ شد تا با آنها صحبت‌ كند و در را پشت‌ سر خود بست‌.

۷ او به‌ ایشان‌ گفت‌: «دوستان‌، خواهش‌ می‌كنم‌ چنین‌ كار زشتی‌ نكنید.

۸ ببینید، من‌ دو دختر باكره‌ دارم‌. آنها را به‌ شما می‌دهم‌. هر كاری‌ كه‌ دلتان‌ می‌خواهد با آنها بكنید؛ اما با این‌ دو مرد كاری‌ نداشته‌ باشید، چون‌ آنها در پناه‌ من‌ هستند.»

۹ مردان‌ شهر جواب‌ دادند: «از سر راه‌ ما كنار برو! ما اجازه‌ دادیم‌ در شهر ما ساكن‌ شوی‌ و حالا به‌ ما امر و نهی‌ می‌كنی‌. الان‌ با تو بدتر از آن‌ كاری‌ كه‌ می‌خواستیم‌ با آنها بكنیم‌، خواهیم‌ كرد.» آنگاه‌ بطرف‌ لوط‌ حمله‌ برده‌، شروع‌ به‌ شكستن‌ در خانه‌ او نمودند.

۱۰ اما آن‌ دو مرد دست‌ خود را دراز كرده‌، لوط‌ را به‌ داخل‌ خانه‌ كشیدند و در را بستند،

۱۱ و چشمان‌ تمام‌ مردانی‌ را كه‌ در بیرون‌ خانه‌ بودند، كور كردند تا نتوانند درِ خانه‌ را پیدا كنند.

۱۲ آن‌ دو مرد از لوط‌ پرسیدند: «در این‌ شهر چند نفر قوم‌ و خویش‌ داری‌؟ پسران‌ و دختران‌ و دامادان‌ و هر كسی‌ را كه‌ داری‌ از این‌ شهر بیرون‌ ببر.

۱۳ زیرا ما این‌ شهر را تماماً ویران‌ خواهیم‌ كرد. فریاد علیه‌ ظلمِ مردمِ این‌ شهر بحضور خداوند رسیده‌ و او ما را فرستاده‌ است‌ تا آن‌ را ویران‌ كنیم‌.»

۱۴ پس‌ لوط‌ با شتاب‌ رفت‌ و به‌ نامزدان‌ دخترانش‌ گفت‌: «عجله‌ كنید! از شهر بگریزید، چون‌ خداوند می‌خواهد آن‌ را ویران‌ كند!» ولی‌ این‌ حرف‌ به‌ نظر آنها مسخره‌ آمد.

۱۵ سپیده‌ دم‌ روز بعد، آن‌ دو فرشته‌ به‌ لوط‌ گفتند: «عجله‌ كن‌! همسر و دو دخترت‌ را كه‌ اینجا هستند بردار و تا دیر نشده‌ فرار كن‌ والاّ شما هم‌ با مردمِ گناهكار این‌ شهر هلاك‌ خواهید شد.»

۱۶ در حالی‌ كه‌ لوط‌ درنگ‌ می‌كرد آن‌ دو مرد دستهای‌ او و زن‌ و دو دخترش‌ را گرفته‌، به‌ جای‌ امنی‌ به‌ خارج‌ شهر بردند، چون‌ خداوند بر آنها رحم‌ كرده‌ بود.

۱۷ یكی‌ از آن‌ دو مرد به‌ لوط‌ گفت‌: «برای‌ نجات‌ جان‌ خود فرار كنید و به‌ پشت‌ سر هم‌ نگاه‌ نكنید. به‌ كوهستان‌ بروید، چون‌ اگر در دشت‌ بمانید مرگتان‌ حتمی‌ است‌.»

۱۸ لوط‌ جواب‌ داد: «ای‌ سَروَرم‌، تمنا می‌كنم‌ از ما نخواهید چنین‌ كاری‌ بكنیم‌.

۱۹ حال‌ كه‌ این‌ چنین‌ در حق‌ من‌ خوبی‌ كرده‌، جانم‌ را نجات‌ داده‌اید، بگذارید بجای‌ فرار به‌ كوهستان‌، به‌ آن‌ دهكده‌ كوچك‌ بروم‌، زیرا می‌ترسم‌ قبل‌ از رسیدن‌ به‌ كوهستان‌ این‌ بلا دامنگیر مـن‌ بشـود و بمیـرم‌.

۲۰ ببینید این‌ دهكده‌ چقدر نزدیك‌ و كوچك‌ است‌! اینطور نیست‌؟ پس‌ بگذاریـد به‌ آنجا بـروم‌ و در امـان‌ باشـم‌.»

۲۱ او گفت‌: «بسیار خوب‌، خواهش‌ تو را می‌پذیرم‌ و آن‌ دهكده‌ را خراب‌ نخواهم‌ كرد.

۲۲ پس‌ عجله‌ كن‌! زیرا تا وقتی‌ به‌ آنجا نرسیده‌ای‌، نمی‌توانم‌ كاری‌ انجام‌ دهم‌.» (از آن‌ پس‌ آن‌ دهكده‌ را صوغر یعنی‌ «كوچك‌» نام‌ نهادند).

۲۳ آفتاب‌ داشت‌ طلوع‌ می‌كرد كه‌ لوط‌ وارد صوغر شد.

۲۴ آنگاه‌ خداوند از آسمان‌ گوگرد مشتعل‌ بر سدوم‌ و عموره‌ بارانید

۲۵ و آنها را با همه‌ شهرها و دهات‌ آن‌ دشت‌ و تمام‌ سكنه‌ و نباتات‌ آن‌ بكلی‌ نابود كرد.

۲۶ اما زن‌ لوط‌ به‌ پشت‌ سر نگاه‌ كرد و به‌ ستونی‌ از نمك‌ مبدل‌ گردید.

۲۷ ابراهیم‌ صبح‌ زود برخاست‌ و بسوی‌ مكانی‌ كه‌ در آنجا در حضور خداوند ایستاده‌ بود، شتافت‌.

۲۸ او بسوی‌ شهرهای‌ سدوم‌ و عموره‌ و آن‌ دشت‌ نظر انداخت‌ و دید كه‌ اینك‌ دود از آن‌ شهرها چون‌ دود كوره‌ بالا می‌رود.

۲۹ هنگامی‌ كه‌ خدا شهرهای‌ دشتی‌ را كه‌ لوط‌ در آن‌ ساكن‌ بود نابود می‌كرد، دعای‌ ابراهیم‌ را اجابت‌ فرمود و لوط‌ را از گرداب‌ مرگ‌ كه‌ آن‌ شهرها را به‌ كام‌ خود كشیده‌ بود، رهانید.

لوط و دخترانش

۳۰ اما لوط‌ ترسید در صوغر بماند. پس‌ آنجا را ترك‌ نموده‌، با دو دختر خود به‌ كوهستان‌ رفت‌ و در غاری‌ ساكن‌ شد.

۳۱ روزی‌ دختر بزرگ‌ لوط‌ به‌ خواهرش‌ گفت‌: «در تمامی‌ این‌ ناحیه‌ مردی‌ یافت‌ نمی‌شود تا با ما ازدواج‌ كند. پدر ما هم‌ بزودی‌ پیر خواهد شد و دیگر نخواهد توانست‌ نسلی‌ از خود باقی‌ گذارد.

۳۲ پس‌ بیا به‌ او شراب‌ بنوشانیم‌ و با وی‌ همبستر شویم‌ و به‌ این‌ طریق‌ نسل‌ پدرمان‌ را حفظ‌ كنیم‌.»

۳۳ پس‌ همان‌ شب‌ او را مست‌ كردند و دختر بزرگتر با پدرش‌ همبستر شد. اما لوط‌ از خوابیدن‌ و برخاستن‌ دخترش‌ آگاه‌ نشد.

۳۴ صبح‌ روز بعد، دختر بزرگتر به‌ خواهر كوچك‌ خود گفت‌: «من‌ دیشب‌ با پدرم‌ همبستر شدم‌. بیا تا امشب‌ هم‌ دوباره‌ به‌ او شراب‌ بنوشانیم‌ و این‌ دفعه‌ تو برو و با او همبستر شو تا بدین‌ وسیله‌ نسلی‌ از پدرمان‌ نگهداریم‌.»

۳۵ پس‌ آن‌ شب‌ دوباره‌ او را مست‌ كردند و دختر كوچكتر با او همبستر شد. این‌ بار هم‌ لوط‌ مثل‌ دفعه‌ پیش‌ چیزی‌ نفهمید.

۳۶ بدین‌ طریق‌ آن‌ دو دختر از پدر خود حامله‌ شدند.

۳۷ دختر بزرگتر پسری‌ زایید و او را موآب‌ نامید. (قبیله‌ موآب‌ از او به‌ وجود آمد.)

۳۸ دختر كوچكتر نیز پسری‌ زایید ونام‌ او را بِن‌عمّی گذاشت‌.(قبیله‌ عمون‌ ازاو بوجود آمد).


پیدایش باب ۲۰

ابراهیم و ابیملک

۱ آنگاه‌ ابراهیم‌ بسوی‌ سرزمین‌ نِگِب‌ كوچ‌ كرد و در بین‌ قادش‌ و شور ساكن‌ شد. وقتی‌ او در شهر جرار بود، ساره‌ را خواهر خود معرفی‌ كرد.

۲ پس‌ ابیملك‌، پادشاه‌ جرار، كسانی‌ فرستاد تا ساره‌ را به‌ قصر وی‌ ببرند.

۳ اما همان‌ شب‌ خدا در خواب‌ بر ابیملك‌ ظاهر شده‌، گفت‌: «تو خواهی‌ مُرد، زیرا زن‌ شوهرداری‌ را گرفته‌ای‌.»

۴ ابیملك‌ هنوز با او همبستر نشده‌ بود، پس‌ عرض‌ كرد: «خداوندا، من‌ بی‌تقصیرم‌. آیا تو مرا و قومم‌ را خواهی‌ كشت‌؟

۵ خودِ ابراهیم‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ او خواهرش‌ است‌ و ساره‌ هم‌ سخن‌ او را تصدیق‌ كرد وگفت‌ كه‌ او برادرش‌ می‌باشد. من‌ هیچگونه‌ قصد بدی‌ نداشتم‌.»

۶ خدا گفت‌: «بلی‌، می‌دانم‌؛ به‌ همین‌ سبب‌ بود كه‌ تو ر ا از گناه‌ باز داشتـم‌ و نگذاشتـم‌ به‌ او دست‌ بزنـی‌.

۷ اكنون‌ این‌ زن‌ را به‌ شوهرش‌ بازگردان‌. او یك‌ نبی‌ است‌ و برای‌ تو دعا خواهد كرد و تو زنده‌ خواهی‌ ماند. ولی‌ اگر زن‌ او را بازنگردانی‌، تو و اهل‌ خانه‌ات‌ خواهید مُرد.»

۸ پادشاه‌ روز بعد، صبح‌ زود از خواب‌ برخاسته‌، با عجله‌ تمامی‌ درباریان‌ را بحضور طلبید و خوابی‌ را كه‌ دیده‌ بود برای‌ آنها تعریف‌ كرد و همگی‌ بسیار ترسیدند.

۹ آنگاه‌ پادشاه‌، ابراهیم‌ را بحضور خوانده‌، گفت‌: «این‌ چه‌ كاری‌ بود كه‌ با ما كردی‌؟ مگر من‌ به‌ تو چه‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ مرا و مملكتم‌ را به‌ چنین‌ گناه‌ عظیمی‌ دچار ساختی‌؟

۱۰ هیچ‌ كس‌ چنین‌ كاری‌ نمی‌كرد كه‌ تو كردی‌. چرا به‌ من‌ بدی‌ كردی‌؟»

۱۱ ابراهیم‌ در جواب‌ گفت‌: «فكر كردم‌ مردم‌ این‌ شهر ترسی‌ از خدا ندارند و برای‌ این‌ كه‌ همسرم‌ را تصاحب‌ كنند، مرا خواهند كشت‌.

۱۲ علاوه‌ بر این‌، او خواهر ناتنی‌ من‌ نیز هست‌. هر دو از یك‌ پدر هستیم‌ و من‌ او را به‌ زنی‌ گرفتم‌.

۱۳ هنگامی‌ كه‌ خداوند مرا از زادگاهم‌ به‌ سرزمینهای‌ دور و بیگانه‌ فرستاد، از ساره‌ خواستم‌ این‌ خوبی‌ را در حق‌ من‌ بكند كه‌ هر جا برویم‌ بگوید خواهر من‌ است‌.»

۱۴ پس‌ ابیملك‌ گوسفندان‌ و گاوان‌ و غلامان‌ و كنیزان‌ به‌ ابراهیم‌ بخشید و همسرش‌ ساره‌ را به‌ وی‌ بازگردانید،

۱۵ و به‌ او گفت‌: «تمامی‌ سرزمین‌ مرا بگرد و هر جا را كه‌ پسندیدی‌ برای‌ سكونت‌ خود انتخاب‌ كن‌.»

۱۶ سپس‌ رو به‌ ساره‌ نموده‌، گفت‌: «هزار مثقال‌ نقره‌ به‌ برادرت‌ می‌دهم‌ تا بی‌گناهی‌ تو بر آنانی‌ كه‌ با تو هستند ثابت‌ شود و مردم‌ بدانند كه‌ نسبت‌ به‌ تو به‌ انصاف‌ رفتار شده‌ است‌.»

۱۷ آنگاه‌ ابراهیم‌ نزد خدا دعا كرد و خدا پادشاه‌ وهمسر و كنیزان‌ او را شفا بخشید تا بتوانند صاحب‌ اولاد شوند؛

۱۸ زیرا خداوند به‌ این‌ دلیل‌ كه‌ ابیملك‌، ساره‌ زن‌ ابراهیم‌ را گرفته‌ بود، همه‌ زنانش‌ را نازا ساخته‌ بود.


پیدایش باب ۲۱

تولد اسحاق

۱ خداوند به‌ وعده‌ خود وفا كرد و ساره‌ در زمانی‌ كه‌ خداوند مقرر فرموده‌ بود، حامله‌ شد

۲ و برای‌ ابراهیم‌ در سن‌ پیری‌ پسری‌ زایید.

۳ ابراهیم‌ پسرش‌ را اِسحاق‌ (یعنی‌ «خنده‌») نام‌ نهاد.

۴ او طبق‌ فرمـان‌ خدا اسحاق‌ را هشـت‌ روز بعد از تولـدش‌ ختنه‌ كرد.

۵ هنگام‌ تولـدِ اسحاق‌، ابراهیـم‌ صد ساله‌ بـود.

۶ ساره‌ گفت‌: «خدا برایم‌ خنده‌ و شادی‌ آورده‌ است‌. هر كس‌ خبر تولد پسرم‌ را بشنود با من‌ شادی‌ خواهد كرد.

۷ چه‌ كسی‌ باور می‌كرد كه‌ روزی‌ من‌ بچه‌ ابراهیم‌ را شیر بدهم‌؟ ولی‌ اكنون‌ برای‌ ابراهیم‌ در سن‌ پیری‌ او پسری‌ زاییده‌ام‌!»

۸ اسحاق‌ بزرگ‌ شده‌، از شیر گرفته‌ شد و ابراهیم‌ به‌ این‌ مناسبت‌ جشن‌ بزرگی‌ برپا كرد.

هاجر و اسماعیل از خانه رانده می شوند

۹ یك‌ روز ساره‌ متوجه‌ شد كه‌ اسماعیل‌، پسر هاجر مصری‌، اسحاق‌ را اذیت‌ می‌كند.

۱۰ پس‌ به‌ ابراهیم‌ گفت‌: «این‌ كنیز و پسرش‌ را از خانه‌ بیرون‌ كن‌، زیرا اسماعیل‌ با پسر من‌ اسحاق‌ وارث‌ تـو نخواهـد بود.»

۱۱ این‌ موضوع‌ ابراهیم‌ را بسیار رنجاند، چون‌ اسماعیل‌ نیز پسر او بود.

۱۲ اما خدا به‌ ابراهیم‌ فرمود: «درباره‌ پسر وكنیزت‌ آزرده‌ خاطر مباش‌. آنچه‌ ساره‌ گفته‌ است‌ انجام‌ بده‌، زیرا توسط‌ اسحاق‌ است‌ كه‌ توصاحب‌ نسلی‌ می‌شوی‌ كه‌ وعده‌اش‌ را به‌ تو داده‌ام‌.

۱۳ از پسر آن‌ كنیز هم‌ قومی‌ به‌ وجود خواهم‌ آورد، چون‌ او نیز پسر توست‌.»

۱۴ پس‌ ابراهیم‌ صبح‌ زود برخاست‌ ونان‌ و مشكی‌ پُر از آب‌ برداشت‌ و بر دوش‌ هاجر گذاشت‌، و او را با پسر روانه‌ ساخت‌. هاجر به‌ بیابان‌ بئرشِبَع‌ رفت‌ و درآنجا سرگردان‌ شد.

۱۵ وقتی‌ آب‌ مشك‌ تمام‌ شد، هاجر پسرش‌ را زیر بوته‌ها گذاشت‌

۱۶ و خود حدود صد متر دورتر از او نشست‌ و با خود گفت‌: «نمی‌خواهم‌ ناظر مرگ‌ فرزندم‌ باشم‌.» و زارزار بگریست‌.

۱۷ آنگاه‌ خدا به‌ ناله‌های‌ پسر توجه‌ نمود و فرشته‌ خدا از آسمان‌ هاجر را ندا داده‌، گفت‌: «ای‌ هاجر، چه‌ شده‌ است‌؟ نترس‌! زیرا خدا ناله‌های‌ پسرت‌ را شنیده‌ است‌.

۱۸ برو و او را بردار و در آغوش‌ بگیر. من‌ قوم‌ بزرگی‌ از او به‌ وجود خواهم‌ آورد.»

۱۹ سپس‌ خدا چشمان‌ هاجر را گشود و او چاه‌ آبی‌ در مقابل‌ خود دید. پس‌ بطرف‌ چاه‌ رفته‌، مشك‌ را پر از آب‌ كرد و به‌ پسرش‌ نوشانید.

۲۰ و خدا با اسماعیل‌ بود و او در بیابانِ فاران‌ بزرگ‌ شده‌،

۲۱ در تیراندازی‌ ماهر گشت‌ و مادرش‌ دختری‌ از مصر برای‌ او گرفت‌.

عهد بین ابراهیم و ابیملک

۲۲ در آن‌ زمان‌ ابیملكِ پادشاه‌، با فرمانده‌ سپاهش‌ فیكول‌ نزد ابراهیم‌ آمده‌، گفت‌: «خدا در آنچه‌ می‌كنی‌ با توسـت‌!

۲۳ اكنـون‌ به‌ نام‌ خدا سوگند یاد كن‌ كه‌ به‌ من‌ و فرزندان‌ و نواده‌های‌ من‌ خیانت‌ نكنی‌ و همانطوری‌ كـه‌ مـن‌ بـا تـو به‌ خوبـی‌ رفتـار كرده‌ام‌، تو نیز با من‌ و مملكـتم‌ كه‌ در آن‌ سـاكنی‌، به‌ خوبـی‌ رفتـار نمایـی‌.»

۲۴ ابراهیم‌ پاسخ‌ داد: «سوگند می‌خورم‌ چنان‌ كه‌ گفتید رفتار كنم‌.»

۲۵ سپس‌ ابراهیم‌ درباره‌ چاهِ آبی‌ كه‌ خدمتگزاران‌ ابیملك‌ به‌ زور از او گرفته‌ بودند، نزد وی‌ شكایت‌ كرد.

۲۶ ابیملكِ پادشاه‌ گفت‌: «این‌ اولین‌ باری‌ است‌ كه‌ راجع‌ به‌ این‌ موضوع‌ می‌شنوم‌ و نمی‌دانم‌ كدام‌ یك‌ از خدمتگزارانم‌ در این‌ كار مقصر است‌. چرا پیش‌ از این‌ به‌ من‌ خبر ندادی‌؟»

۲۷ آنگاه‌ ابراهیم‌، گوسفندان‌ و گاوانی‌ به‌ ابیملك‌ داد و با یكدیگر عهد بستند.

۲۸ سپس‌ ابراهیم‌ هفت‌ بره‌ از گله‌ جدا ساخت‌.

۲۹ پادشاه‌ پرسید: «چرا این‌ كار را می‌كنی‌؟»

۳۰ ابراهیم‌ پاسخ‌ داد: «اینها هدایایی‌ هستند كه‌ من‌ به‌ تو می‌دهم‌ تا همه‌ بدانند كه‌ این‌ چاه‌ از آنِ من‌است‌.»

۳۱ از آن‌ پس‌ این‌ چاه‌، بئرشبع‌ (یعنی‌ «چاه‌ سوگند») نامیده‌ شد، زیرا آنهـا در آنجا با هم‌ عهـد بسته‌ بودند.

۳۲ آنگاه‌ ابیملك‌ و فیكول‌ فرمانده‌ سپاهش‌ به‌ سرزمین‌ خود فلسطین‌ باز گشتند.

۳۳ ابراهیم‌ در كنار آن‌ چاه‌ درخت‌ گزی‌ كاشت‌ و خداوند، خدای‌ ابدی‌ را عبادت‌ نمود

۳۴ ابراهیم‌ مدت‌ زیادی‌ در سرزمین‌ فلسطین‌ زندگی‌ كرد.


پیدایش باب ۲۲

امتحان ابراهیم

۱ مدتی‌ گذشت‌ و خدا خواست‌ ابراهیم‌ را امتحان‌ كند. پس‌ او را ندا داد: «ای‌ ابراهیم‌!» ابراهیم‌ جواب‌ داد: «بلی‌، خداوندا !»

۲ خدا فرمود: «یگانه‌ پسرت‌ یعنی‌ اسحاق‌ را كه‌ بسیار دوستش‌ می‌داری‌ برداشته‌، به‌ سرزمین‌ موریا برو و در آنجا وی‌ را بر یكی‌ از كوههایی‌ كه‌ به‌ تو نشان‌ خواهم‌ داد بعنوان‌ هدیه‌ سوختنی‌، قربانی‌ كن‌!»

۳ ابراهیم‌ صبح‌ زود برخاست‌ و مقداری‌ هیزم‌ جهت‌ آتش‌ قربانی‌ تهیه‌ نمود، الاغ‌ خود را پالان‌ كرد و پسرش‌ اسحاق‌ و دو نفر از نوكرانش‌ را برداشته‌، بسوی‌ مكانی‌ كه‌ خدا به‌ او فرموده‌ بود، روانه‌ شد.

۴ پس‌ از سه‌ روز راه‌، ابراهیم‌ آن‌ مكان‌ را از دور دید.

۵ پس‌ به‌ نوكران‌ خود گفت‌: «شما در اینجا پیش‌ الاغ‌ بمانید تا من‌ و پسرم‌ به‌ آن‌ مكان‌ رفته‌، عبادت‌ كنیم‌ و نزد شما برگردیم‌.»

۶ ابراهیم‌ هیزمی‌ را كه‌ برای‌ قربانی‌ سوختنی‌ آورده‌ بود، بردوش‌ اسحاق‌ گذاشت‌ و خودش‌ كارد و وسیله‌ای‌ را كه‌ با آن‌ آتش‌ روشن‌ می‌كردند برداشت‌ و با هم‌ روانه‌ شدند.

۷ اسحاق‌ پرسید: «پدر، ما هیزم‌ و آتش‌ با خود داریم‌، اما بره‌ قربانی‌ كجاست‌؟»

۸ ابراهیم‌ در جواب‌ گفت‌: «پسرم‌، خدا بره‌ قربانی‌ را مهیا خواهد ساخت‌.» و هر دو به‌ راه‌ خود ادامه‌ دادند.

۹ وقتی‌ به‌ مكانی‌ كه‌ خدا به‌ ابراهیم‌ فرموده‌ بود رسیدند، ابراهیم‌ قربانگاهی‌ بنا كرده‌، هیزم‌ را بر آن‌ نهاد و اسحاق‌ را بسته‌ او را بر هیزم‌ گذاشت‌.

۱۰ سپس‌او كارد را بالا برد تا اسحاق‌ را قربانی‌ كند.

۱۱ در همان‌ لحظه‌، فرشته‌ خداوند از آسمان‌ ابراهیم‌ را صدا زده‌ گفت‌: «ابراهیم‌! ابراهیم‌!» او جواب‌ داد: «بلی‌ خداوندا !»

۱۲ فرشته‌ گفت‌: «كارد را برزمین‌ بگذار و به‌ پسرت‌ آسیبی‌ نرسان‌. الان‌ دانستم‌ كه‌ مطیع‌ خدا هستی‌، زیرا یگانه‌ پسرت‌ را از او دریغ‌ نداشتی‌.»

۱۳ آنگاه‌ ابراهیم‌ قوچی‌ را دید كه‌ شاخهایش‌ در بوته‌ای‌ گیر كرده‌ است‌. پس‌ رفته‌ قوچ‌ را گرفت‌ و آن‌ را در عوض‌ پسر خود بعنوان‌ هدیه‌ سوختنی‌ قربانی‌ كرد.

۱۴ ابراهیم‌ آن‌ مكان‌ را «یهوه‌ یری‌» (یعنی‌ «خداوند تدارك‌ می‌بیند») نامید كـه‌ تا به‌ امروز به‌ همین‌ نام‌ معروف‌ است‌.

۱۵ بار دیگر فرشته‌ خداوند از آسمان‌ ابراهیم‌ را صدا زده‌، به‌ او گفت‌:

۱۶ «خداوند می‌گوید به‌ ذات‌ خود قسم‌ خورده‌ام‌ كه‌ چون‌ مرا اطاعت‌ كردی‌ و حتی‌ یگانه‌ پسرت‌ را از من‌ دریغ‌ نداشتی‌،

۱۷ تو را چنان‌ بركت‌ دهم‌ كه‌ نسل‌ تو مانند ستارگان‌ آسمان‌ و شنهای‌ دریا بی‌شمار گردند. آنها بر دشمنان‌ خود پیروز شده‌،

۱۸ موجب‌ بركت‌ همه‌ قومهای‌ جهان‌ خواهند گشت‌، زیـرا تو مرا اطاعت‌ كرده‌ای‌.»

۱۹ پس‌ ایشان‌ نزد نوكران‌ باز آمده‌، بــسوی‌ منزل‌ خود در بئرشِبَع‌ حركت‌ كردند.

نسل ناحور

۲۰ بعد از این‌ واقعه‌، به‌ ابراهیم‌ خبر رسید كه‌ مِلْكَه‌ همسر ناحور برادر ابراهیم‌، هشت‌ پسر زاییده‌ است‌.

۲۱ اسامی‌ آنها از این‌ قرار بود:

۲۲ پسر ارشدش‌ عوص‌، و بعد بوز،

۲۳ قموئیل‌ (پدر ارام‌)، كاسد، حزو، فلداش‌، یدلاف‌ و بتوئیل‌ (پدر ربكا).

۲۴ ناحور همچنین‌ از كنیز خود به‌ اسم‌ رئومه‌، چهار فرزند دیگر داشت‌ به‌ نامهای‌ طابح‌، جاحم‌، تاحش‌ و معكه‌.


پیدایش باب ۲۳

مرگ ساره

۱ ساره‌ در سن‌ صدوبیست‌ و هفت‌ سالگی‌ در حبرون‌ واقع‌ در سرزمین‌ كنعان‌ درگذشت‌

۲ و ابراهیم‌ در آنجا برای‌ او سوگواری‌ كرد.

۳ سپس‌ابراهیم‌ از كنار بدن‌ بی‌جان‌ ساره‌ برخاسته‌، به‌ مردم‌ حیتّی‌ گفت‌:

۴ «من‌ در این‌ سرزمین‌ غریب‌ و مهمانم‌ و جایی‌ ندارم‌ همسر خود را دفن‌ كنم‌. خواهش‌ می‌كنم‌ قطعه‌ زمینی‌ به‌ من‌ بفروشید تا زن‌ خود را در آن‌ به‌ خاك‌ بسپارم‌.»

۵ آنها جواب‌ دادند: «شما سَروَر ما هستید و می‌توانید همسر خود را در بهترین‌ مقبره‌ ما دفن‌ كنید.

۶ هیچ‌ یك‌ از ما مقبره‌ خود را از شما دریغ‌ نخواهد داشت‌.»

۷ ابراهیم‌ در برابر آنها تعظیم‌ نموده‌، گفت‌:

۸ «حال‌ كه‌ اجازه‌ می‌دهید همسر خود را در اینجا دفن‌ كنم‌، تمنا دارم‌ به‌ عفرون‌ پسر صوحار بگویید

۹ غار مكفیله‌ را كه‌ در انتهای‌ مزرعه‌ اوست‌، به‌ من‌ بفروشد. البته‌ قیمت‌ آن‌ را تمام‌ و كمال‌ خواهم‌ پرداخت‌ و آن‌ غار، مقبره‌ خانواده‌ من‌ خواهد شد.»

۱۰ عفرون‌ در حضور مردم‌ حیتّی‌ كه‌ در دروازه‌ شهر جمع‌ شده‌ بودند گفت‌:

۱۱ «ای‌ سَروَرم‌، من‌ غار مكفیله‌ و مزرعه‌ را در حضور این‌ مردم‌ به‌ شما می‌بخشم‌. بروید و همسر خود را در آن‌ دفن‌ كنید.»

۱۲ ابراهیم‌ بار دیگر در برابر حیتّی‌ها سر تعظیم‌ فرود آورد،

۱۳ و در حضور همه‌ به‌ عفرون‌ گفت‌: «اجازه‌ بده‌ آن‌ را از تو خریداری‌ نمایم‌. من‌ تمام‌ بهای‌ مزرعه‌ را می‌پردازم‌ و بعد همسر خود را در آن‌ دفن‌ می‌كنم‌.»

۱۴ عفرون‌ گفت‌: «ای‌ سرورم‌، قیمت‌ آن‌ چهار صد مثقال‌ نقره‌ است‌؛ ولی‌ این‌ مبلغ‌ در مقابل‌ دوستی‌ ما چه‌ ارزشی‌ دارد؟

۱۵ بروید و همسر خود را در آن‌ دفن‌ كنید.»

۱۶ پس‌ ابراهیم‌ چهار صد مثقال‌ نقره‌، یعنی‌ بهایی‌ را كه‌ عفرون‌ در حضور همه‌ پیشنهاد كرده‌ بود، تمام‌ و كمال‌ به‌ وی‌ پرداخت‌.

۱۷ این‌ است‌ مشخصات‌ زمینی‌ كه‌ابراهیم‌خرید: مزرعه‌ عفرون‌ واقع‌ در مكفیله‌ نزدیك‌ مِلك‌ ممری‌ با غاری‌ كه‌ در انتهای‌ مزرعه‌ قرار داشت‌ و تمامی‌ درختهای‌ آن‌.

۱۸ این‌ مزرعه‌ و غاری‌ كه‌ در آن‌ بود در حضورمردم‌ حیتّی‌ كه‌ در دروازه‌ شهر نشسته‌ بودند، به‌ ملكیت‌ ابراهیم‌ در آمد.

۱۹ پس‌ ابراهیم‌ ساره‌ را درغار مكفیله‌ كه‌ آن‌ را از مردم‌ حیتّی‌ بعنوان‌ مقبره‌ خانوادگی‌ خود خریده‌ بود،

۲۰ دفن‌ كرد.


پیدایش باب ۲۴

اسحاق و ربکا

۱ ابراهیم‌ اكنون‌ مردی‌ بود بسیار سالخورده‌ و خداوند او را از هر لحاظ‌ بركت‌ داده‌ بود.

۲ روزی‌ ابراهیم‌ به‌ ناظر خانه‌ خود كه‌ رئیس‌ نوكرانش‌ بود،

۳ گفت‌: «دستت‌ را زیر ران‌ من‌ بگذار و به‌ خداوند، خدای‌ آسمان‌ و زمین‌ قسم‌ بخور كه‌ نگذاری‌ پسرم‌ با یكی‌ از دختران‌ كنعانی‌ اینجا ازدواج‌ كند.

۴ به‌ زادگاهم‌ نزد خویشاوندانم‌ برو و در آنجا برای‌ اسحاق‌ همسری‌ انتخاب‌ كن‌.»

۵ ناظر پرسید: «اگر هیچ‌ دختری‌ حاضر نشد زادگاه‌ خود را ترك‌ كند و به‌ این‌ دیار بیاید، آن‌ وقت‌ چه‌؟ در آنصورت‌ آیا اسحاق‌ را به‌ آنجا ببرم‌؟»

۶ ابراهیم‌ در جواب‌ گفت‌: «نه‌، چنین‌ مكن‌!

۷ خداوند، خدای‌ قادر متعال‌، به‌ من‌ فرمـود كه‌ ولایت‌ و خانه‌ پدری‌ام‌ را ترك‌ كنم‌ و وعده‌ داد كه‌ این‌ سرزمین‌ را به‌ من‌ و به‌ فرزندانم‌ به‌ مِلكیت‌ خواهد بخشید. پس‌ خودِ خداوند فرشته‌ خود را پیش‌ روی‌ تو خواهد فرستاد و ترتیبی‌ خواهد داد كه‌ در آنجا همسری‌ برای‌ پسرم‌ اسحاق‌ بیابی‌ و همراه‌ خود بیاوری‌.

۸ اما اگر آن‌ دختر نخواست‌ بیاید، تو از این‌ قسم‌ آزاد هستی‌. ولی‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ نباید پسرم‌ را به‌ آنجا ببری‌.»

۹ پس‌ ناظر دستش‌ را زیر ران‌ سَرور خود ابراهیم‌ گذاشت‌ و قسم‌ خورد كه‌ مطابق‌ دستور او عمل‌ كند.

۱۰ او با ده‌ شتر از شتران‌ ابراهیم‌ و مقداری‌ هدایا از اموالِ او بسوی‌ شمالِ بین‌النهرین‌، به‌ شهری‌ كه‌ ناحور در آن‌ زندگی‌ می‌كرد، رهسپار شد.

۱۱ وقتی‌ به‌ مقصد رسید، شترها را در خارج‌ شهر، در كنار چاه‌ آبی‌ خوابانید. نزدیك‌ غروب‌ كه‌ زنان‌ برای‌ كشیدن‌ آب‌ به‌ سر چاه‌ می‌آمدند،

۱۲ او چنین‌ دعا كرد: «ای‌ خداوند، خدای‌ سَروَر من‌ ابراهیم‌، التماس‌ می‌كنم‌ نسبت‌ به‌ سرورم‌ لطف‌ فرموده‌، مرا یاری‌ دهی‌ تا خواسته‌ او را برآورم‌.

۱۳ اینك‌ من‌ در كنار این‌ چاه‌ ایستاده‌ام‌ و دختران‌ شهربرای‌ بردن‌ آب‌ می‌آیند.

۱۴ من‌ به‌ یكی‌ ازآنان‌ خواهم‌ گفت‌: "سبوی‌ خود را پایین‌ بیاور تا آب‌ بنوشم‌." اگر آن‌ دختر بگوید: "بنوش‌ و من‌ شترانت‌ را نیز سیراب‌ خواهم‌ كرد،" آنگاه‌ خواهم‌ دانست‌ كه‌ او همان‌ دختری‌ است‌ كه‌ تو برای‌ اسحاق‌ در نظر گرفته‌ای‌ و سرورم‌ را مورد لطف‌ خویش‌ قرار داده‌ای‌.»

۱۵ در حالی‌ كه‌ ناظر هنوز مشغول‌ راز و نیاز با خداوند بود، دختر زیبایی‌ به‌ نام‌ رِبِكا كه‌ سبویی‌ بر دوش‌ داشت‌، سر رسید

۱۶ و آن‌ را از آب‌ چاه‌ پُر كرد. (ربكا دختر بتوئیل‌ و نوه‌ ناحور و مِلكه‌ بود و ناحور برادر ابراهیم‌ بود.)

۱۷ ناظر نزد او شتافت‌ و از وی‌ آب‌ خواست‌.

۱۸ دختر گفت‌: «سَروَرم‌، بنوش‌!» و فوری‌ سبوی‌ خود را پایین‌ آورد و او نوشید.

۱۹ سپس‌ افزود: «شترانت‌ را نیز سیراب‌ خواهم‌ كرد.»

۲۰ آنگاه‌ آب‌ را در آبشخور ریخت‌ و دوباره‌ بطرف‌ چاه‌ دوید و برای‌ تمام‌ شترها آب‌ كشید.

۲۱ ناظر چشم‌ بر او دوخته‌، چیزی‌ نمی‌گفت‌ تا ببیند آیا خداوند او را در این‌ سفر كامیاب‌ خواهد ساخت‌ یا نه‌.

۲۲ پس‌ از آنكه‌ ربكا شترها را سیراب‌ نمود، ناظر یك‌ حلقه‌ طلا به‌ وزن‌ نیم‌ مثقال‌ و یك‌ جفت‌ النگوی‌ طلا به‌ وزن‌ ده‌ مثقال‌ به‌ او داده‌، گفت‌:

۲۳ «به‌ من‌ بگو دختر كه‌ هستی‌؟ آیا در منزل‌ پدرت‌ جایی‌ برای‌ ما هست‌ تا شب‌ را به‌ سرببریم‌؟»

۲۴ او در جواب‌ گفت‌: «من‌ دختر بتوئیل‌ و نوه‌ ناحور و مِلكه‌ هستم‌.

۲۵ بلی‌، ما برای‌ شما و شترهایتان‌ جا و خوراك‌ كافی‌ داریم‌.»

۲۶ آنگاه‌ آن‌ مرد خداوند را سجده‌ كرده‌، گفت‌:

۲۷ «ای‌ خداوند، خدای‌ سَروَرم‌ ابراهیم‌، از تو سپاسگزارم‌ كه‌ نسبت‌ به‌ او امین‌ و مهربان‌ بوده‌ای‌ و مرا در این‌ سفر هدایت‌ نموده‌، به‌ نزد بستگان‌ سرورم‌ آوردی‌.»

۲۸ پس‌ آن‌ دختر دوان‌ دوان‌ رفته‌، به‌ اهل‌ خانه‌ خود خبر داد.

۲۹ وقتی‌ كه‌ برادرش‌ لابان‌ حلقه‌ و النگوها را بر دست‌ خواهرش‌ دید و از جریان‌ امر مطلع‌ شد،

۳۰ نزد ناظر ابراهیم‌ كه‌ هنوز كنار چاه‌ پیش‌ شترهایش‌ ایستاده‌ بود، شتافت‌ و به‌ او گفت‌:

۳۱ «ای‌ كه‌ بركت‌ خداوند برتوست‌، چرا اینجا ایستاده‌ای‌؟ به‌ منزل‌ ما بیا. ما برای‌ تو و شترهایت‌ جا آماده‌ كرده‌ایم‌.»

۳۲ پس‌ آن‌ مرد با لابان‌ به‌ منزل‌ رفت‌ و لابان‌ بار شترها را باز كرده‌، به‌ آنها كاه‌ و علف‌ داد. سپس‌ برای‌ خادم‌ ابراهیم‌ و افرادش‌ آب‌ آورد تا پاهای‌ خود را بشویند.

۳۳ وقتی‌ غذا را آوردند، خادم‌ ابراهیم‌ گفت‌: «تا مقصود خود را از آمدن‌ به‌ اینجا نگویم‌ لب‌ به‌ غذا نخواهم‌ زد.» لابان‌ گفت‌: «بسیار خوب‌، بگو.»

۳۴ ناظر گفت‌: «من‌ خادم‌ ابراهیم‌ هستم‌.

۳۵ خداوند او را بسیار بركت‌ داده‌ است‌ و او مردی‌ بزرگ‌ و معروف‌ می‌باشد. خداوند به‌ او گله‌ها و رمه‌ها، طلا و نقره‌ بسیار، غلامان‌ و كنیزان‌، و شترها و الاغهای‌ فراوانی‌ داده‌ است‌.

۳۶ ساره‌ همسر سرورم‌ در سن‌ پیری‌ پسری‌ زایید، و سرورم‌ تمام‌ دارایی‌ خود را به‌ پسرش‌ بخشیده‌ است‌.

۳۷ سرورم‌ مرا قسم‌ داده‌ كه‌ از دختران‌ كنعانی‌ برای‌ پسرش‌ زن‌ نگیرم‌،

۳۸ بلكه‌ به‌ اینجا نزد قبیله‌ و خاندان‌ پدری‌اش‌ آمده‌، زنی‌ برای‌ او انتخاب‌ كنم‌.

۳۹ من‌ به‌ سرورم‌ گفتم‌: "شاید نتوانم‌ دختری‌ پیدا كنم‌ كه‌ حاضر باشد به‌ اینجا بیاید؟"

۴۰ او به‌ من‌ گفت‌: "خداوندی‌ كه‌ از او پیروی‌ می‌كنم‌، فرشته‌ خود را همراه‌ تو خواهد فرستاد تا در این‌ سفر كامیاب‌ شـوی‌ و دختری‌ از قبیله‌ و خاندان‌ پدری‌ام‌ پیدا كنی‌.

۴۱ تو وظیفه‌ داری‌ به‌ آنجا رفته‌، پرس‌ و جو كنی‌. اگر آنها از فرستادن‌ دختر خودداری‌ كردند، آن‌ وقت‌ تو از سوگندی‌ كه‌ خورده‌ای‌ آزاد خواهی‌ بود."

۴۲ «امروز كه‌ به‌ سر چاه‌ رسیدم‌ چنین‌ دعا كردم‌: ای‌ خداوند، خدای‌ سَروَرم‌ ابراهیم‌، التماس‌ می‌كنم‌ مرا در این‌ سفر كامیاب‌ سازی‌.

۴۳ اینك‌ در كنار این‌ چاه‌ می‌ایستم‌ و به‌ یكی‌ از دخترانی‌ كه‌ از شهر برای‌ بردن‌ آب‌ می‌آیند خواهم‌ گفت‌: "از سبوی‌ خود قدری‌ آب‌ به‌ من‌ بده‌ تا بنوشم‌."

۴۴ اگر آن‌ دختر جواب‌ بدهد: "بنوش‌ و من‌ شترانت‌ را نیز سیراب‌ خواهم‌ كرد،" آنگاه‌ خواهم‌ دانست‌ كه‌ او همان‌ دختری‌ است‌ كه‌ تو برای‌ اسحاق‌ پسر سرورم‌ در نظر گرفته‌ای‌.

۴۵ هنوز دعایم‌ تمام‌ نشده‌ بود كه‌ دیدم‌ ربكا با سبویی‌ بر دوش‌ سر رسید و به‌ سر چاه‌ رفته‌، آب‌ كشید و سبو را از آب‌ پُر كرد. به‌ او گفتم‌: "كمـی‌ آب‌ به‌ من‌ بده‌ تا بنوشـم‌."

۴۶ او فوراً سبو را پایین‌ آورد تا بنوشم‌ و گفت‌: "شترانت‌ را نیز سیراب‌ خواهم‌ كرد" و چنین‌ نیز كرد.

۴۷ «آنگاه‌ از او پرسیدم‌: تو دختر كه‌ هستی‌؟ «او به‌ من‌ گفت‌: "دختربتوئیل‌ و نوه‌ ناحور و مِلكه‌ هستم‌. " «من‌ هم‌ حلقه‌ را در بینی‌ او و النگوها را به‌ دستش‌ كردم‌.

۴۸ سپس‌ سجده‌ كرده‌ خداوند، خدای‌ سَروَرم‌ ابراهیم‌ را پرستش‌ نمودم‌، چون‌ مرا به‌ راه‌ راست‌ هدایت‌ فرمود تا دختری‌ از خانواده‌ برادر سرور خود برای‌ پسرش‌ پیدا كنم‌.

۴۹ اكنون‌ به‌ من‌ جواب‌ بدهید؛ آیا چنین‌ لطفی‌ در حق‌ سرور من‌ خواهید كرد و آنچه‌ درست‌ است‌ به‌ جا خواهید آورد؟ به‌ من‌ جواب‌ بدهید تا تكلیف‌ خود را بدانم‌.»

۵۰ لابان‌ و بتوئیل‌ به‌ او گفتند: «خداوند تو را به‌ اینجا هدایت‌ كرده‌ است‌، پس‌ ما چه‌ می‌توانیم‌ بگوییم‌؟

۵۱ اینك‌ ربكا را برداشته‌ برو تا چنان‌ كه‌ خداوند اراده‌ فرموده‌ است‌، همسر پسر سرورت‌ بشود.»

۵۲ بمحض‌ شنیدن‌ این‌ سخن‌، خادمِ ابراهیم‌ در حضور خداوند به‌ خاك‌ افتاد و او را سجده‌ نمود.

۵۳ سپس‌ لباس‌ و طلا و نقره‌ و جواهرات‌ به‌ ربكا داد و هدایای‌ گرانبهایی‌ نیز به‌ مادر و برادرانش‌ پیشكش‌ كرد.

۵۴ پس‌ ازآن‌ او و همراهانش‌ شام‌ خوردند و شب‌ را در منزل‌ بتوئیل‌ به‌ سر بردند. خادم‌ ابراهیم‌ صبح‌ زود برخاسته‌، به‌ آنها گفت‌: «حال‌ اجازه‌ دهید برویم‌.»

۵۵ ولی‌ مادر و برادر ربكا گفتند: «ربكا باید اقلاً ده‌ روز دیگر پیش‌ ما بماند و بعد از آن‌ برود.»

۵۶ اما او گفت‌: «خواهش‌ می‌كنم‌ مرا معطل‌ نكنید. خداوند مرا در این‌ سفر كامیاب‌ گردانیده‌ است‌. بگذارید بروم‌ و این‌ خبر خوش‌ را به‌ سرورم‌ برسانم‌.»

۵۷ ایشان‌ گفتند: «بسیار خوب‌. ما از دختر می‌پرسیم‌ تا ببینیم‌ نظر خودش‌ چیست‌.»

۵۸ پس‌ ربكا را صدا كرده‌، از او پرسیدند: «آیا مایلی‌ همراه‌ این‌ مرد بروی‌؟» وی‌ جواب‌ داد: «بلی‌، می‌روم‌.»

۵۹ آنگاه‌ با او خداحافظی‌ كرده‌، دایه‌اش‌ راهمراه‌ وی‌ فرستادند.

۶۰ هنگام‌ حركت‌، ربكا را بركت‌ داده‌، چنین‌ گفتند: «خواهر، امیدواریم‌ مادرِ فرزندان‌ بسیاری‌شوی‌! امیدواریم‌ نسل‌ تو بر تمام‌ دشمنانت‌ چیره‌ شوند.»

۶۱ پس‌ ربكا و كنیزانش‌ بر شتران‌ سوار شده‌، همراه‌ خادمِ ابراهیم‌ رفتند.

۶۲ در این‌ هنگام‌ اسحاق‌ كه‌ در سرزمین‌ نِگِب‌ سكونت‌ داشت‌، به‌ بئرلحی‌ رُئی‌ بازگشته‌ بود.

۶۳ یك‌ روز عصر هنگامی‌ كه‌ در صحرا قدم‌ می‌زد و غرق‌ اندیشه‌ بود، سر خود را بلند كرده‌، دید كه‌ اینك‌ شتران‌ می‌آیند.

۶۴ ربكا با دیدن‌ اسحاق‌ به‌ شتاب‌ از شتر پیاده‌ شد

۶۵ و از خادم‌ پرسید: «آن‌ مردی‌ كه‌ از صحرا به‌ استقبال‌ ما می‌آید كیست‌؟» وی‌ پاسخ‌ داد: «اسحاق‌، پسر سَروَر من‌ است‌.» با شنیدن‌ این‌ سخن‌، ربكا با روبندِ خود صورتش‌ را پوشانید.

۶۶ آنگاه‌ خادم‌ تمام‌ داستان‌ سفر خود را برای‌ اسحاق‌ شرح‌ داد.

۶۷ اسحاق‌ ربكا را به‌ داخل‌ خیمه‌ مادر خود آورد و او را به‌ زنی‌ گرفته‌ به‌ او دل‌ بست‌ و از غم‌ مرگ‌ مادرش‌ تسلی‌ یافت‌.


پیدایش باب ۲۵

مرگ ابراهیم

۱ ابراهیم‌ بار دیگر زنی‌ گرفت‌ به‌ نام‌ قطوره‌ كه‌ برای‌ او چندین‌ فرزند به‌ دنیا آورد.

۲ اسامی‌ آنها عبارت‌ بود از: زمران‌، یقشان‌، مدان‌، مدیان‌، یشباق‌ و شوعه‌.

۳ شبا و ددان‌ پسران‌ یقشان‌ بودند. ددان‌ پدر اشوریم‌، لطوشیم‌ و لئومیم‌ بود.

۴ عیفه‌، عیفر، حنوك‌، ابیداع‌ و الداعه‌، پسران‌ مدیان‌ بودند.

۵ ابراهیم‌ تمام‌ دارایی‌ خـود را به‌ اسحـاق‌ بخشیـد،

۶ اما به‌ سایر پسرانش‌ كه‌ از كنیزانش‌ به‌ دنیا آمده‌ بودند، هدایایی‌ داده‌، ایشان‌ را در زمان‌ حیات‌ خویش‌ از نزد پسر خود اسحاق‌، به‌ دیار مشرق‌ فرستاد.

۷ ابراهیم‌ در سن‌ صد و هفتاد و پنج‌ سالگی‌، در كمال‌ پیری‌، كامیاب‌ از دنیا رفت‌

۸ و به‌ اجداد خود پیوست‌.

۹ پسرانش‌ اسحاق‌ و اسماعیل‌ او را در غار مكفیله‌، جایی‌ كه‌ ساره‌ دفن‌ شده‌ بود،

۱۰ نزدیك‌ مِلك‌ ممری‌ واقع‌ در مزرعه‌ای‌ كه‌ ابراهیم‌ از عفرون‌ پسر صوحارِ حیتّی‌ خریده‌ بود، دفن‌ كردند.

۱۱ بعد از مرگ‌ ابراهیم‌، خدا اسحاق‌ را بركت‌ داد. (در این‌ زمان‌ اسحاق‌ نزدیك‌ بئرلحی‌ رُئی‌ ساكن‌ بود).

اعقاب اسماعیل

۱۲ اسامی‌ فرزندان‌ اسماعیل‌، پسر ابراهیم‌ و هاجر مصری‌ (كنیز ساره‌)

۱۳ بترتیب‌ تولدشان‌ عبارت‌ بود از:

۱۴ نبایوت‌، قیدار، ادبیل‌، مبسام‌، مشماع‌،

۱۵ دومه‌، مسا، حداد، تیما، یطور، نافیش‌ و قدمه‌.

۱۶ هر كدام‌ از این‌ دوازده‌ پسر اسماعیـل‌، قبیله‌ای‌ به‌ نام‌ خودش‌ به‌ وجود آورد. محل‌ سكونت‌ و اردوگاه‌ این‌ قبایـل‌ نیز بـه‌ همان‌ اسامی‌ خوانده‌ می‌شد.

۱۷ اسماعیل‌ در سن‌ صد و سی‌ و هفت‌ سالگی‌ مُرد و به‌ اجداد خود پیوست‌.

۱۸ اعقاب‌ اسماعیل‌ در منطقه‌ای‌ بین‌ حویله‌ و شوركه‌ در مرز شرقی‌ مصر و سر راه‌ آشور واقع‌ بود، ساكن‌ شدند. آنها دایماً با برادران‌ خود در جنگ‌ بودند.

عیسو و یعقوب

۱۹ این‌ است‌ سرگذشت‌ فرزندان‌ اسحاق‌، پسر ابراهیم‌:

۲۰ اسحاق‌ چهل‌ ساله‌ بود كه‌ ربكا را به‌ زنی‌ گرفت‌. ربكا دختر بتوئیل‌ و خواهر لابان‌، اهل‌ بین‌ النهرین‌ بود.

۲۱ ربكا نازا بود و اسحاق‌ برای‌ او نزد خداوند دعا می‌كرد. سرانجام‌ خداوند دعای‌ او را اجابت‌ فرمود و ربكا حامله‌ شد.

۲۲ به‌ نظر می‌رسید كه‌ دو بچه‌ در شكم‌ او با هم‌ كشمكش‌ می‌كنند. پس‌ ربكا گفت‌: «چرا چنین‌ اتفاقی‌ برای‌ من‌ افتاده‌ است‌؟» و در این‌ خصوص‌ از خداوند سؤال‌ نمود.

۲۳ خداوند به‌ او فرمود: «از دو پسری‌ كه‌ در رحم‌ داری‌، دو ملت‌ به‌ وجود خواهد آمد. یكی‌ از دیگری‌ قویتر خواهد بود، و بزرگتر كوچكتر را بندگی‌ خواهد كرد!»

۲۴ وقتی‌ زمان‌ وضع‌ حمل‌ رسید، ربكا دوقلو زایید.

۲۵ پسراولی‌كه‌ بدنیاآمد، سرخ‌ روبود وبدنش‌ چنان‌ با مو پوشیده‌ شده‌ بودكه‌ گویی‌ پوستین‌ برتن‌ دارد. بنابراین‌ او را عیسو نام‌ نهادند.

۲۶ پسر دومی‌ كه‌ به‌ دنیا آمد پاشنه‌ پای‌ عیسو را گرفته‌ بود! پس‌ او را یعقوب‌ نامیدند. اسحاق‌ شصت‌ ساله‌ بود كه‌ این‌دوقلوها به‌ دنیا آمدند.

۲۷ آن‌ دو پسر بزرگ‌ شدند. عیسو شكارچی‌ای‌ ماهر و مرد بیابان‌ بود، ولی‌ یعقوب‌ مردی‌ آرام‌ و چادرنشین‌ بود.

۲۸ اسـحاق‌، عیسو را دوست‌ می‌داشت‌، چون‌ از گوشت‌ حیواناتی‌ كه‌ او شكار می‌كرد، می‌خورد؛ اما ربكا یعقوب‌ را دوست‌ می‌داشت‌.

۲۹ روزی‌ یعقوب‌ مشغول‌ پختن‌ آش‌ بود كه‌ عیسو خسته‌ و گرسنه‌ از شكار برگشت‌.

۳۰ عیسو گفت‌: «برادر، از شدت‌ گرسنـگی‌ رمقی‌ در من‌ نمانده‌ است‌، كمی‌ از آن‌ آش‌ سرخ‌ به‌ من‌ بده‌.» (به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ كه‌ عیسو را ادوم‌ نیز می‌نامند).

۳۱ یعقوب‌ جواب‌ داد: «بشرط‌ آنكه‌ در عوض‌ آن‌، حق‌ نخست‌زادگی‌ خود را به‌ من‌ بفروشی‌!»

۳۲ عیسو گفت‌: «من‌ از گرسنگی‌ می‌میرم‌، حق‌ نخست‌زادگی‌ چه‌ سودی‌ برایم‌ دارد؟»

۳۳ اما یعقوب‌ گفت‌: «قسم‌ بخور كه‌ بعد از این‌، حق‌ نخست‌زادگی‌ تو از آن‌ من‌ خواهد بود.» عیسو قسم‌ خورد و به‌ این‌ ترتیب‌ حق‌ نخست‌ زادگی‌ خود را به‌ برادر كوچكترش‌ یعقوب‌ فروخت‌.

۳۴ سپس‌ یعقوب‌ آش‌ عدس‌ را با نان‌ به‌ عیسو داد. او خورد و برخاست‌ و رفت‌. این‌ چنین‌ عیسونخست‌زادگی‌ خود را بی‌ارزش‌ شمرد.


پیدایش باب ۲۶

اسحاق و ابیملک

۱ روزی‌ قحطی‌ شدیدی‌ همانند قحطی‌ زمان‌ ابراهیم‌ سراسر سرزمین‌ كنعان‌ را فراگرفت‌. به‌ همین‌ دلیل‌ اسحاق‌ به‌ شهر جرار نزد ابیملك‌، پادشاه‌ فلسطین‌ رفت‌.

۲ خداوند در آنجا بر او ظاهر شده‌، گفت‌: «به‌ مصر نرو، در همین‌ جا بمان‌.

۳ اگر سخن‌ مرا شنیده‌، اطاعت‌ كنی‌ با تو خواهم‌ بود و تو را بسیار بركت‌ خواهم‌ داد و تمامی‌ این‌ سرزمین‌ را به‌ تو و نسل‌ تو خواهم‌ بخشید، چنانكه‌ به‌ پدرت‌ ابراهیم‌ وعده‌ داده‌ام‌.

۴ نسل‌ تو را چون‌ ستارگان‌ آسمان‌ بی‌شمار خواهم‌ گردانید و تمامی‌ این‌ سرزمین‌ را به‌ آنها خواهم‌ داد و همه‌ ملل‌ جهان‌ از نسـل‌ تو بركت‌ خواهند یافت‌.

۵ این‌ كار را بخاطر ابراهیم‌ خواهم‌ كرد، چون‌ او احكام‌ و اوامر مرا اطاعت‌ نمود.»

۶ پس‌ اسحاق‌ در جرار ماندگار شد.

۷ وقتی‌ كه‌ مردم‌ آنجا درباره‌ ربكا از او سؤال‌ كردند، گفت‌: «او خواهر من‌ است‌!» چون‌ ترسید اگر بگوید همسر من‌ است‌، بخاطر تصاحب‌ زنش‌ او را بكشند، زیرا ربكا بسیار زیبا بود.

۸ مدتی‌ بعد، یك‌ روز ابیملك‌، پادشاه‌ فلسطین‌ از پنجره‌ دید كه‌ اسحاق‌ با زن‌ خود شوخی‌ می‌كند.

۹ پس‌ ابیملك‌، اسحاق‌ را نزد خود خوانده‌، به‌ او گفت‌: «چرا گفتی‌ ربكا خواهرت‌ است‌، در حالی‌ كه‌ زن‌ تو می‌باشد؟» اسحاق‌ در جواب‌ گفت‌: «چون‌ می‌ترسیدم‌ برای‌ تصاحب‌ او مرا بكشند.»

۱۰ ابیملك‌ گفت‌: «این‌ چه‌ كاری‌ بود كه‌ با ما كردی‌؟ آیا فكرنكردی‌ كه‌ ممكن‌ است‌ شخصی‌ با وی‌ همبستر شود؟ در آن‌ صورت‌ ما مقصر می‌شدیم‌.»

۱۱ سپس‌ ابیملك‌ به‌ همه‌ اعلام‌ نمود: «هر كس‌ به‌ این‌ مرد و همسر وی‌ زیان‌ رساند، كشته‌ خواهد شد.»

۱۲ اسحاق‌ در جرار به‌ زراعت‌ مشغول‌ شد و در آن‌ سال‌ صد برابر بذری‌ كه‌ كاشته‌ بود درو كرد، زیرا خداوند او را بركت‌ داده‌ بود.

۱۳ هر روز بر دارایی‌ او افزوده‌ می‌شد و طولی‌ نكشید كه‌ او مرد بسیار ثروتمندی‌ شد.

۱۴ وی‌ گله‌ها و رمه‌ها و غلامان‌ بسیار داشت‌ بطوری‌ كه‌ فلسطینی‌ها بر او حسد می‌بردند.

۱۵ پس‌ آنها چاههای‌ آبی‌ را كه‌ غلامان‌ پدرش‌ ابراهیم‌ در زمان‌ حیات‌ ابراهیم‌ كنده‌ بودند، با خاك‌ پُر كردند.

۱۶ ابیملكِ پادشاه‌ نیز از او خواست‌ تا سرزمینش‌ را ترك‌ كند و به‌ او گفت‌: «به‌ جایی‌ دیگر برو، زیرا تو از ما بسیار ثروتمندتر و قدرتمندتر شده‌ای‌.»

۱۷ پس‌ اسحاق‌ آنجا را ترك‌ نموده‌، در دره‌ جرار ساكن‌ شد.

۱۸ او چاههای‌ آبی‌ را كه‌ در زمان‌ حیات‌ پدرش‌ كَنده‌ بودند و فلسطینی‌ها آنها را پُر كرده‌بودند، دوباره‌ كَند و همان‌ نامهایی‌ را كه‌ قبلاً پدرش‌ بر آنها نهاده‌ بود بر آنها گذاشت‌.

۱۹ غلامان‌ او نیز چاه‌ تازه‌ای‌ در دره‌ جرار كَنده‌، در قعر آن‌ به‌ آب‌ روان‌ رسیدند.

۲۰ سپس‌ چوپانان‌ جرار آمدند و با چوپانان‌ اسحاق‌ به‌ نزاع‌ پرداخته‌، گفتند: «این‌ چاه‌ به‌ ما تعلق‌ دارد.» پس‌ اسحاق‌ آن‌ چاه‌ را عِسِق‌ (یعنی‌ «نزاع‌») نامید.

۲۱ غلامانِ اسحاق‌ چاه‌ دیگری‌ كَندند و باز بر سر آن‌ مشاجره‌ای‌ در گرفت‌. اسحاق‌ آن‌ چاه‌ را سِطنه‌ (یعنی‌ «دشمنی‌») نامید.

۲۲ اسحاق‌ آن‌ چاه‌ را نیز ترك‌ نموده‌، چاه‌ دیگری‌ كَند، ولی‌ این‌ بار نزاعی‌ درنگرفت‌. پس‌ اسحاق‌ آن‌ را رحوبوت‌ (یعنی‌ «مكان‌») نامید. او گفت‌: «خداوند مكانی‌ برای‌ ما مهیا نموده‌ است‌ و ما در این‌ سرزمین‌ ترقی‌ خواهیم‌ كرد.»

۲۳ وقتی‌ كه‌ اسحاق‌ به‌ بئرشبع‌ رفت‌

۲۴ در همان‌ شب‌ خداوند بر وی‌ ظاهر شد و فرمود: «من‌ خدای‌ پدرت‌ ابراهیم‌ هستم‌. ترسان‌ مباش‌، چون‌ من‌ با تو هستم‌. من‌ تو را بركت‌ خواهم‌ داد و بخاطر بنده‌ خود ابراهیم‌ نسل‌ تو را زیاد خواهم‌ كرد.»

۲۵ آنگاه‌ اسحاق‌ قربانگاهی‌ بنا كرده‌، خداوند را پرستش‌ نمود. او در همانجا ساكن‌ شد و غلامانش‌ چاه‌ دیگری‌ كندند.

۲۶ روزی‌ ابیملكِ پادشاه‌ به‌ اتفاق‌ مشاور خود احوزات‌ و فرمانده‌ سپاهش‌ فیكول‌ از جرار نزد اسحاق‌ آمدند.

۲۷ اسحاق‌ از ایشان‌ پرسید: «چرا به‌ اینجا آمده‌اید؟ شما كه‌ مرا با خصومت‌ از نزد خود راندید!»

۲۸ آنان‌ به‌ وی‌ گفتند: «ما آشكارا می‌بینیم‌ كه‌ خداوند با توست‌ و تو را بركت‌ داده‌ است‌؛ پس‌ آمده‌ایم‌ با تو پیمانی‌ ببندیم‌. قول‌ بده‌ ضرری‌ به‌ ما نرسانی‌ همانطور كه‌ ما هم‌ ضرری‌ به‌ تو نرساندیم‌.

۲۹ ما غیر از خوبی‌ كاری‌ در حق‌ تو نكردیم‌ و تو را با صلح‌ و صفا روانه‌ نمودیم‌.»

۳۰ پس‌ اسحاق‌ مهمانی‌ای‌ برای‌ آنها بر پا نمود و خوردند و آشامیدند.

۳۱ صبح‌ روز بعد برخاستند و هر یك‌ از آنها قسم‌ خوردند كه‌ به‌ یكدیگر ضرری‌ نرسانند. سپس‌ اسحاق‌ ایشان‌ را بسلامتی‌ به‌ سرزمینشان‌ روانه‌ كرد.

۳۲ در همان‌ روز، غلامان‌ اسحاق‌ آمدند و او را از چاهی‌ كه‌ می‌كَندند خبر داده‌، گفتند كه‌ در آن‌ آب‌ یافته‌اند.

۳۳ اسحاق‌ آن‌ را شَبَع‌ (یعنی‌ «سوگند») نامید و شهری‌ كه‌ در آنجا بنا شد، بئـرشبع‌ (یعنی‌ «چاه‌ سوگند») نامیده‌ شد كه‌ تا به‌ امروز به‌ همان‌ نام‌ باقی‌ است‌.

۳۴ عیسو پسر اسحاق‌ در سن‌ چهل‌ سالگی‌ یودیه‌، دختر بیری حیتّی‌ و بسمه‌ دختر ایلونِ حیتّی‌ را به‌ زنی‌ گرفت‌.

۳۵ این‌ زنان‌ زندگی‌ را بر اسحاق‌ و ربكا تلخ‌ كردند.


پیدایش باب ۲۷

یعقوب برکت را ازاسحاق می گیرد

۱ اسحاق‌ پیر شده‌ و چشمانش‌ تار گشته‌ بود.

۲ روزی‌ او پسر بزرگ‌ خود عیسو را خواند و به‌ وی‌ گفت‌: «پسرم‌، من‌ دیگر پیر شده‌ام‌ و پایان‌ زندگیم‌ فرارسیده‌ است‌.

۳ پس‌ تیر و كمان‌ خود را بردار و به‌ صحرا برو و شكاری‌ كن‌

۴ و از آن‌، خوراكی‌ مطابق‌ میلم‌ آماده‌ ساز تا بخورم‌ و پیش‌ از مرگم‌ تو را بركت‌ دهم‌.»

۵ اما ربكا سخنان‌ آنها را شنید. وقتی‌ عیسو برای‌ شكار به‌ صحرا رفت‌،

۶ ربكا، یعقوب‌ را نزد خود خوانده‌، گفت‌: «شنیدم‌ كه‌ پدرت‌ به‌ عیسو چنین‌ می‌گفت‌:

۷ "مقداری‌ گوشت‌ شكار برایم‌ بیاور و از آن‌ غذایی‌ برایم‌ بپز تا بخورم‌. من‌ هم‌ قبل‌ از مرگم‌ در حضور خداوند تو را بركت‌ خواهم‌ داد."

۸ حال‌ ای‌ پسرم‌ هر چه‌ به‌ تو می‌گویم‌ انجام‌ بده‌.

۹ نزد گله‌ برو و دو بزغاله‌ خوب‌ جدا كن‌ و نزد من‌ بیاور تا من‌ از گوشت‌ آنها غذایی‌ را كه‌ پدرت‌ دوست‌ می‌دارد برایش‌ تهیه‌ كنم‌.

۱۰ بعد تو آن‌ را نزد پدرت‌ ببر تا بخورد و قبل‌ از مرگش‌ تو را بركت‌ دهد.»

۱۱ یعقوب‌ جواب‌ داد: «عیسو مردی‌ است‌ پُر مو، ولی‌ بدن‌ من‌ مو ندارد.

۱۲ اگر پدرم‌ به‌ من‌ دست‌ بزند و بفهمد كه‌ من‌ عیسو نیستم‌، چه‌؟ آنگاه‌ او پی‌ خواهد برد كه‌ من‌ خواسته‌ام‌ او را فریب‌ بدهم‌ و بجای‌ بركت‌، مرا لعنت‌ می‌كند!»

۱۳ ربكا گفت‌: «پسرم‌، لعنت‌ او بر من‌ باشد. تو فقط‌ آنچه‌ را كه‌ من‌ به‌ تو می‌گویم‌ انجام‌ بده‌. برو و بزغاله‌هارا بیاور.»

۱۴ یعقوب‌ دستور مادرش‌ را اطاعت‌ كرد و بزغاله‌ها را آورد و ربكا خوراكی‌ را كه‌ اسحاق‌ دوست‌ می‌داشت‌، تهیه‌ كرد.

۱۵ آنگاه‌ بهترین‌ لباس‌ عیسو را كه‌ در خانـه‌ بود به‌ یعقوب‌ داد تا بـر تن‌ كند.

۱۶ سپس‌ پوست‌ بزغاله‌ را بر دستها و گردن‌ او بست‌،

۱۷ و غذای‌ خوش‌ طعمی‌ را كه‌ درست‌ كرده‌ بود همراه‌ با نانی‌ كه‌ پخته‌ بود به‌ دست‌ یعقوب‌ داد.

۱۸ یعقوب‌ آن‌ غذا را نزد پدرش‌ برد و گفت‌: «پدرم‌!» اسحاق‌ جواب‌ داد: «بلی‌، كیستی‌؟»

۱۹ یعقوب‌ گفت‌: «من‌ عیسو پسر بزرگ‌ تو هستم‌. همانطور كه‌ گفتی‌ به‌ شكار رفتم‌ و غذایی‌ را كه‌ دوست‌ می‌داری‌ برایت‌ پختم‌. بنشین‌، آن‌ را بخور و مرا بركت‌ بده‌.»

۲۰ اسحاق‌ پرسید: «پسرم‌، چطور توانستی‌ به‌ این‌ زودی‌ شكاری‌ پیدا كنی‌؟» یعقوب‌ جواب‌ داد: «خداوند، خدای‌ تو آن‌ را سر راه‌ من‌ قرار داد.»

۲۱ اسحاق‌ گفت‌: «نزدیك‌ بیا تا تو را لمس‌ كنم‌ و مطمئن‌ شوم‌ كه‌ واقعاً عیسو هستی‌.»

۲۲ یعقوب‌ نزد پدرش‌ رفت‌ و پدرش‌ بر دستها و گردن‌ او دست‌ كشید و گفت‌: «صدا، صدای‌ یعقوب‌ است‌، ولی‌ دستها، دستهای‌ عیسو!»

۲۳ اسحاق‌ او را نشناخت‌، چون‌ دستهایش‌ مثل‌ دستهای‌ عیسو پرمو بود. پس‌ یعقوب‌ را بركت‌ داده‌،

۲۴ پرسید: «آیا تو واقعاً عیسو هستی‌؟» یعقوب‌ جواب‌ داد: «بلی‌ پدر.»

۲۵ اسحاق‌ گفت‌: «پس‌ غذا را نزد من‌ بیاور تا بخورم‌ و بعد تو را بركت‌ دهم‌.» یعقوب‌ غذا را پیش‌ او گذاشت‌ و اسحاق‌ آن‌ را خورد و شرابی‌ را هم‌ كه‌ یعقوب‌ برایش‌ آورده‌ بود، نوشید.

۲۶ بعد گفت‌: «پسرم‌، نزدیك‌ بیا و مرا ببوس‌.»

۲۷ یعقوب‌ جلو رفت‌ و صورتش‌ را بوسید. وقتی‌ اسحاق‌ لباسهای‌ او را بویید به‌ او بركت‌ داده‌، گفت‌: «بوی‌ پسرم‌ چون‌ رایحه‌ خوشبوی‌ صحرایی‌ است‌ كه‌ خداوند آن‌ را بركت‌ داده‌ است‌.

۲۸ خدا باران‌ بر زمینت‌ بباراند تا محصولت‌ فراوان‌ باشد وغله‌ و شرابت‌ افزوده‌ گردد.

۲۹ ملل‌بسیاری‌ تو را بندگی‌ كنند، بر برادرانت‌ سَروَری‌ كنی‌ و همه‌ خویشانت‌ تو را تعظیم‌ نمایند. لعنت‌ بر كسانی‌ كه‌ تو را لعنت‌ كنند و بركت‌ بر آنانی‌ كه‌ تو را بركت‌ دهند.»

۳۰ پس‌ از این‌ كه‌ اسحاق‌ یعقوب‌ را بركت‌ داد، یعقوب‌ از اطاق‌ خارج‌ شد. بمحض‌ خروج‌ او، عیسو از شكار بازگشت‌.

۳۱ او نیز غذایی‌ را كه‌ پدرش‌ دوست‌ می‌داشت‌، تهیه‌ كرد و برایش‌ آورد و گفت‌: «اینك‌ غذایی‌ را كه‌ دوست‌ داری‌ با گوشتِ شكار برایت‌ پخته‌ و آورده‌ام‌. برخیز؛ آن‌ را بخور و مرا بركت‌ بده‌.»

۳۲ اسحاق‌ گفت‌: «تو كیستی‌؟» عیسو پاسخ‌ داد: «من‌ پسر ارشد تو عیسو هستم‌.»

۳۳ اسحاق‌ در حالی‌ كه‌ از شدت‌ ناراحتی‌ می‌لرزید گفت‌: «پس‌ شخصی‌ كه‌ قبل‌ از تو برای‌ من‌ غذا آورد و من‌ آن‌ را خورده‌، او را بركت‌ دادم‌ چه‌ كسی‌ بود؟ هر كه‌ بود بركت‌ را از آنِ خود كرد.»

۳۴ عیسو وقتی‌ سخنان‌ پدرش‌ را شنید، فریادی‌ تلخ‌ و بلند بر آورد و گفت‌: «پدر، مرا بركت‌ بده‌! تمنّا می‌كنم‌ مرا نیز بركت‌ بده‌!»

۳۵ اسحاق‌ جواب‌ داد: «برادرت‌ به‌ اینجا آمده‌، مرا فریب‌ داد و بركت‌ تو را گرفت‌.»

۳۶ عیسو گفت‌: «بی‌دلیل‌ نیست‌ كه‌ او را یعقوب‌ نامیده‌اند، زیرا دوبار مرا فریب‌ داده‌ است‌. اول‌ حق‌ نخست‌زادگی‌ مرا گرفت‌ و حالا هم‌ بركت‌ مرا. ای‌ پدر، آیا حتی‌ یك‌ بركت‌ هم‌ برای‌ من‌ نگه‌ نداشتی‌؟»

۳۷ اسحاق‌ پاسخ‌ داد: «من‌ او را سَروَر تو قرار دادم‌ و همه‌ خویشانش‌ را غلامان‌ وی‌ گردانیدم‌. محصول‌ غله‌ و شراب‌ را به‌ او دادم‌. دیگر چیزی‌ باقی‌ نمانده‌ كه‌ به‌ تو بدهم‌.»

۳۸ عیسو گفت‌: «آیا فقط‌ همین‌ بركت‌ را داشتی‌؟ ای‌ پدر، مرا هم‌ بركت‌ بده‌!» و زارزارگریست‌.

۳۹ اسحاق‌ گفت‌: «باران‌ بر زمینت‌ نخواهد بارید و محصول‌ زیاد نخواهی‌ داشت‌.

۴۰ به‌ شمشیر خود خواهی‌ زیست‌ و برادر خود را بندگی‌ خواهی‌ كرد، ولی‌ سرانجام‌ خود را از قید او رها ساخته‌، آزاد خواهی‌ شد.»

یعقوب به نزد لابان فرار می کند

۴۱ عیسو از یعقوب‌ كینه‌ به‌ دل‌ گرفت‌، زیرا پدرش‌ او را بركت‌ داده‌ بود. او با خود گفت‌: «پدرم‌ بزودی‌ خواهد مُرد؛ آنگاه‌ یعقوب‌ را خواهم‌ كُشت‌.»

۴۲ اما ربكا از نقشه‌ پسر بزرگ‌ خود عیسو آگاه‌ شد، پس‌ بدنبال‌ یعقوب‌ پسر كوچك‌ خود فرستاد و به‌ او گفت‌ كه‌ عیسو قصد جان‌ او را دارد.

۴۳ ربكا به‌ یعقوب‌ گفت‌: «كاری‌ كه‌ باید بكنی‌ این‌ است‌: به‌ حران‌ نزد دایی‌ خود لابان‌ فرار كن‌.

۴۴ مدتی‌ نزد او بمان‌ تا خشم‌ برادرت‌ فرو نشیند

۴۵ و آنچه‌ را كه‌ به‌ او كرده‌ای‌ فراموش‌ كند؛ آنگاه‌ برای‌ تو پیغام‌ می‌فرستم‌ تا برگردی‌. چرا هر دو شما را در یك‌ روز از دست‌ بدهم‌؟»

۴۶ سپس‌ ربكا نزد اسحاق‌ رفته‌ به‌ او گفت‌: «از دست‌ زنان‌ حیتّی عیسو جانم‌ به‌ لب‌ رسیده‌ است‌. حاضرم‌ بمیرم‌ و نبینم‌ كه‌ پسرم‌ یعقوب‌ یك‌ دختر حیتّی‌ را به‌ زنی‌ گرفته‌ است‌.»


پیدایش باب ۲۸

۱ پس‌ اسحاق‌ یعقوب‌ را خوانده‌، او را بركت‌ داد و به‌ او گفت‌: «با هیچیك‌ از این‌ دختران‌ كنعانی‌ ازدواج‌ نكن‌.

۲ بلكه‌ فوراً به‌ بین‌النهرین‌، به‌ خانه‌ پدر بزرگت‌ بتوئیل‌ برو و با یكی‌ از دختران‌ دایی‌ خود لابان‌ ازدواج‌ كن‌.

۳ خدای‌ قادر مطلق‌ تو را بركت‌ دهد و به‌ تو فرزندان‌ بسیـار ببخشد تا از نسل‌ تو قبایل‌ زیادی‌ به‌ وجود آیند!

۴ او بركتی‌ را كه‌ به‌ ابراهیم‌ وعده‌ داد، به‌ تو و نسل‌ تو دهد تا صاحب‌ این‌ سرزمینی‌ كه‌ خدا آن‌ را به‌ ابراهیم‌ بخشیده‌ و اكنون‌ درآن‌ غریب‌ هستیم‌ بشوی‌.»

۵ پس‌ اسحاق‌ یعقوب‌ را روانه‌ نمود و او به‌ بین‌النهرین‌، نزد دایی‌ خود لابان‌، پسر بتوئیل‌ ارامی‌ رفت‌.

۶ عیسو فهمید كه‌ پدرش‌ از دختران‌ كنعانی‌ بیزار است‌،

۷ و یعقوب‌ را شدیداً از گرفتن‌ زن‌ كنعانی‌ برحذر داشته‌ و پس‌ از بركت‌ دادن‌ او، وی‌ را به‌ بین‌النهرین‌ فرستاده‌ است‌

۸ تا از آنجا زنی‌ برای‌ خود بگیرد و یعقوب‌ هم‌ از پدر و مادر خود اطاعت‌ كرده‌به‌ بین‌النهرین‌ رفته‌ است‌.

۹ پس‌ عیسو هم‌ نزد خاندان‌ عمویش‌ اسماعیل‌ كه‌ پسر ابراهیم‌ بود رفت‌ و علاوه‌ بر زنانی‌ كه‌ داشت‌، محلت‌، دختر اسماعیل‌، خواهر نبایوت‌ را نیز به‌ زنی‌ گرفت‌.

خواب یعقوب در بیت ئیل

۱۰ پس‌ یعقوب‌ بئرشبع‌ را به‌ قصد حران‌ ترك‌ نمود.

۱۱ همان‌ روز پس‌ از غروب‌ آفتاب‌، به‌ مكانی‌ رسید و خواست‌ شب‌ را در آنجا به‌ سر برد. او سنگی‌ برداشت‌ و زیر سر خود نهاده‌، همانجا خوابید.

۱۲ در خواب‌ نردبانی‌ را دید كه‌ پایه‌ آن‌ بر زمین‌ و سرش‌ به‌ آسمان‌ می‌رسد و فرشتگان‌ خدا از آن‌ بالا و پایین‌ می‌روند

۱۳ و خداوند بر بالای‌ نردبان‌ ایستاده‌ است‌. سپس‌ خداوند گفت‌: «من‌ خداوند، خدای‌ ابراهیم‌ و خدای‌ پدرت‌ اسحاق‌ هستم‌. زمینی‌ كه‌ روی‌ آن‌ خوابیده‌ای‌ از آن‌ توست‌. من‌ آن‌ را به‌ تو و نسل‌ تو می‌بخشم‌.

۱۴ فرزندان‌ تو چون‌ غبار، بی‌شمار خواهند شد! از مشرق‌ تا مغرب‌، و از شمال‌ تا جنوب‌ را خواهند پوشانید. تمامی‌ مردمِ زمین‌ توسط‌ تو و نسل‌ تو بركت‌ خواهند یافت‌.

۱۵ هر جا كه‌ بروی‌ من‌ با تو خواهم‌ بود و از تو حمایت‌ نموده‌، دوباره‌ تو را بسلامت‌ به‌ این‌ سرزمین‌ باز خواهم‌ آورد. تا آنچه‌ به‌ تو وعده‌ داده‌ام‌ به‌ جا نیاورم‌ تو را رها نخواهم‌ كرد.»

۱۶ سپس‌ یعقوب‌ از خواب‌ بیدار شد و با ترس‌ گفت‌:

۱۷ «خداوند در این‌ مكان‌ حضور دارد و من‌ نمی‌دانستم‌! این‌ چه‌ جای‌ ترسناكی‌ است‌! این‌ است‌ خانه‌ خدا و این‌ است‌ دروازه‌ آسمان‌!»

۱۸ پس‌ یعقوب‌ صبح‌ زود برخاست‌ و سنگی‌ را كه‌ زیر سرنهاده‌ بود، چون‌ ستونی‌ بر پا داشت‌ و بر آن‌ روغن‌ زیتون‌ ریخت‌.

۱۹ او آن‌ مكان‌ را بیت‌ئیل‌ (یعنی‌ «خانه‌ خدا») نامید. (نام‌ این‌ شهر قبلاً لوز بود).

۲۰ آنگاه‌ یعقوب‌ نذر كرده‌ به‌ خداوند گفت‌: «اگر تو در این‌ سفر با من‌ باشی‌ و مرا محافظت‌ نمایی‌ و خوراك‌ و پوشاك‌ به‌ من‌ بدهی‌،

۲۱ و مرا بسلامت‌ به‌ خانه‌ پدرم‌ بازگردانی‌، آنگاه‌ تو، خدای‌ من‌ خواهی‌ بود؛

۲۲ و این‌ ستون‌ كه‌ بعنوان‌ یاد بود بر پا كردم‌، مكانی‌ خواهد بود برای‌ عبادت‌ تو و ده‌ یك‌ هر چه‌ راكه‌ به‌ من‌ بدهی‌ به‌ تو باز خواهم‌ داد.»


پیدایش باب ۲۹

یعقوب به فدان ارام می رسد

۱ یعقوب‌ به‌ سفر خود ادامه‌ داد تا به‌ دیار مشرق‌ رسید.

۲ در صحرا چاهی‌ دید كه‌ سه‌ گله‌ گوسفند كنار آن‌ خوابیده‌اند، زیرا از آن‌ چاه‌، گله‌ها را آب‌ می‌دادند. اما سنگی‌ بزرگ‌ بر دهانه‌ چاه‌ قرار داشت‌.

۳ (رسم‌ بر این‌ بود كه‌ وقتی‌ همه‌ گله‌ها جمع‌ می‌شدند، آن‌ سنگ‌ را از سر چاه‌ برمی‌داشتند و پس‌ از سیراب‌ كردن‌ گله‌ها، دوباره‌ سنگ‌ را بر سرچاه‌ می‌غلطانیدند.)

۴ یعقوب‌ نزد چوپانان‌ رفت‌ و از آنها پرسید كه‌ از كجا هستند. آنها گفتند كه‌ از حران‌ هستند.

۵ به‌ ایشان‌ گفت‌: «آیا لابان‌ پسر ناحور را می‌شناسید؟» گفتند: «بلی‌، او را می‌شناسیم‌.»

۶ یعقوب‌ پرسید: «حالِ او خوب‌ است‌؟» گفتند: «بلی‌، حالش‌ خوب‌ است‌. آن‌ هم‌ دختر اوست‌ كه‌ با گله‌اش‌ می‌آید.»

۷ یعقوب‌ گفت‌: «هنوز تا غروب‌ خیلی‌ مانده‌ است‌. چرا به‌ گوسفندها آب‌ نمی‌دهید تا دوباره‌ بروند و بچرند؟»

۸ جواب‌ دادند: «تا همه‌ گله‌ها سر چاه‌ نیایند ما نمی‌توانیم‌ سنگ‌ را برداریم‌ و گله‌هایمان‌ را سیراب‌ كنیم‌.»

۹ در حالی‌ كه‌ این‌ گفتگو ادامه‌ داشت‌، راحیل‌ با گله‌ پدرش‌ سر رسید، زیرا او نیز چوپان‌ بود.

۱۰ وقتی‌ یعقوب‌ دختر دایی‌ خود، راحیل‌ را دید كه‌ با گله‌ لابان‌ می‌آید، سنگ‌ را از سر چاه‌ برداشت‌ و گله‌ او را سیراب‌ نمود.

۱۱ سپس‌ یعقوب‌، راحیل‌ را بوسیده‌، شروع‌ به‌ گریستن‌ نمود!

۱۲ یعقوب‌ خود را معرفی‌ كرد و گفت‌ كه‌ خویشاوند پدرش‌ و پسر ربكاست‌. راحیل‌ بمحض‌ شنیدن‌ سخنان‌ او، دوان‌ دوان‌ به‌ منزل‌ شتافت‌ و پدرش‌ را باخبر كرد.

۱۳ چون‌ لابان‌ خبر آمدن‌ خواهرزادة‌ خود یعقوب‌ را شنید به‌ استقبالش‌ شتافت‌ و او را درآغوش‌ گرفته‌، بوسید و به‌ خانه‌ خود آورد. آنگاه‌ یعقـوب‌ داستـان‌ خـود را بـرای‌ او شـرح‌ داد.

۱۴ لابان‌ به‌ او گفت‌: «تو از گوشت‌ و استخوان‌ من‌ هستی‌!» یك‌ ماه‌ بعد از آمدن‌ یعقوب‌،

یعقوب، لیه و راحیل را به زنی می گیرد

۱۵ لابان‌ به‌ او گفت‌: «تو نباید بدلیل‌ اینكه‌ خویشاوند من‌ هستی‌ برای‌ من‌ مجانی‌ كار كنی‌. بگو چقدر مزد به‌ تو بدهم‌؟»

۱۶ لابان‌ دو دختر داشت‌ كه‌ نام‌ دختر بزرگ‌ لَیه‌ و نام‌ دختر كوچك‌ راحیل‌ بود.

۱۷ لیه‌ چشمانی‌ ضعیف‌ داشت‌، اما راحیل‌ زیبا و خوش‌ اندام‌ بود.

۱۸ یعقوب‌ عاشق‌ راحیل‌ شده‌ بود. پس‌ به‌ لابان‌ گفت‌: «اگر راحیل‌، دختر كوچكت‌ را به‌ همسری‌ به‌ من‌ بدهی‌، هفت‌ سال‌ برای‌ تو كار می‌كنم‌.»

۱۹ لابان‌ جواب‌ داد: «قبول‌ می‌كنم‌. ترجیح‌ می‌دهم‌ دخترم‌ را به‌ تو كه‌ از بستگانم‌ هستی‌ بدهم‌ تا به‌ یك‌ بیگانه‌.»

۲۰ یعقوب‌ برای‌ ازدواج‌ با راحیل‌ هفت‌ سال‌ برای‌ لابان‌ كار كرد، ولی‌ بقدری‌ راحیل‌ را دوست‌ می‌داشت‌ كه‌ این‌ سالها در نظرش‌ چند روز آمد.

۲۱ آنگاه‌ یعقوب‌ به‌ لابان‌ گفت‌: «مدت‌ قرارداد ما تمام‌ شده‌ و موقع‌ آن‌ رسیده‌ است‌ كه‌ راحیل‌ را به‌ زنی‌ بگیرم‌.»

۲۲ لابان‌ همه‌ مردم‌ آنجا را دعوت‌ كرده‌، ضیافتی‌ بر پا نمود.

۲۳ وقتی‌ هوا تاریك‌ شد، لابان‌ دختر خود لیه‌ را به‌ حجله‌ فرستاد و یعقوب‌ با وی‌ همبستر شد.

۲۴ (لابان‌ كنیزی‌ به‌ نام‌ زلفه‌ به‌ لیه‌ داد تا او را خدمت‌ كند.)

۲۵ اما صبح‌ روز بعد، یعقوب‌ بجای‌ راحیل‌، لیه‌ را در حجله‌ خود یافت‌. پس‌ رفته‌، به‌ لابان‌ گفت‌: «این‌ چه‌ كاری‌ بود كه‌ با من‌ كردی‌؟ من‌ هفت‌ سال‌ برای‌ تو كار كردم‌ تا راحیل‌ را به‌ من‌ بدهی‌. چرا مرا فریب‌ دادی‌؟»

۲۶ لابان‌ جواب‌ داد: «رسم‌ ما بر این‌ نیست‌ كه‌ دختر كوچكتر را زودتر از دختر بزرگتر شوهر بدهیم‌.

۲۷ صبر كن‌ تا هفته‌ عروسی‌ لیه‌ بگذرد، بعد راحیل‌ را نیز به‌ زنی‌ بگیر، مشروط‌ بر اینكه‌ قول‌ بدهی‌ هفت‌ سال‌ دیگر برایم‌ كار كنی‌.»

۲۸ یعقوب‌ قبول‌ كرد و لابان‌ پس‌ از پایان‌ هفته‌ عروسی‌ لیه‌، دختر كوچك‌ خود راحیل‌ را هم‌ به‌ یعقوب‌ داد.

۲۹ (لابان‌ كنیزی‌ به‌ نام‌ بلهه‌ به‌ راحیل‌ داد تا او را خدمت‌ كند.)

۳۰ یعقوب‌ با راحیل‌ نیز همبستر شدو او را بیشتر از لیه‌ دوست‌ می‌داشت‌ و بخاطر او هفت‌ سال‌ دیگر برای‌ لابان‌ كار كرد.

فرزندان یعقوب

۳۱ وقتی‌ خداوند دید كه‌ یعقوب‌ لیه‌ را دوست‌ ندارد، لیه‌ را مورد لطف‌ خود قرار داد و او بچه‌دار شد، ولی‌ راحیل‌ نازا ماند.

۳۲ آنگاه‌ لیه‌ حامله‌ شد و پسری‌ زایید. او گفت‌: «خداوند مصیبت‌ مرا دیده‌ است‌ و بعد از این‌ شوهرم‌ مرا دوست‌ خواهد داشت‌.» پس‌ او را رئوبین‌ (یعنی‌ «خداوند مصیبت‌ مرا دیده‌ است‌») نام‌ نهاد.

۳۳ او بار دیگر حامله‌ شده‌، پسری‌ زایید و گفت‌: «خداوند شنید كه‌ من‌ مورد بی‌مهری‌ قرار گرفته‌ام‌ و پسر دیگری‌ به‌ من‌ داد.» پس‌ او را شمعون‌ (یعنی‌ «خداوند شنید») نامید.

۳۴ لیه‌ باز هم‌ حامله‌ شد و پسری‌ زایید و گفت‌: «اینك‌ مطمئناً شوهرم‌ به‌ من‌ دلبسته‌ خواهد شد، زیرا این‌ سومین‌ پسری‌ است‌ كه‌ برایش‌ زاییده‌ام‌.» پس‌ او را لاوی‌ (یعنی‌ «دلبستگی‌») نامید.

۳۵ بار دیگر او حامله‌ شد و پسری‌ زایید و گفت‌: «این‌ بار خداوند را ستایش‌ خواهم‌ نمود.» و او را یهودا (یعنی‌ «ستایش‌») نامید. آنگاه‌ لیه‌ از زاییدن‌ باز ایستاد.


پیدایش باب ۳۰

۱ راحیل‌ چون‌ دانست‌ كه‌ نازاست‌، به‌ خواهر خود حسد برد. او به‌ یعقوب‌ گفت‌: «به‌ من‌ فرزندی‌ بده‌، اگر نه‌ خواهم‌ مرد!»

۲ یعقوب‌ خشمگین‌ شد و گفت‌: «مگر من‌ خدا هستم‌ كه‌ به‌ تو فرزند بدهم‌؟ اوست‌ كه‌ تو را نازا گردانیده‌ است‌.»

۳ راحیل‌ به‌ او گفت‌: «با كنیزم‌ بلهه‌ همبستر شو و فرزندان‌ او از آن‌ من‌ خواهند بود.»

۴ پس‌ بلهه‌ را به‌ همسری‌ به‌ یعقوب‌ داد و او با وی‌ همبستر شد.

۵ بلهه‌ حامله‌ شد و پسری‌ برای‌ یعقوب‌ زایید.

۶ راحیل‌ گفت‌: «خدا دعایم‌ را شنید وبه‌ دادم‌ رسید و اینك‌ پسری‌ به‌ من‌ بخشیده‌ است‌،» پس‌ او را دان‌ (یعنی‌ «دادرسی‌») نامید.

۷ بلهه‌ كنیز راحیل‌، باز آبستن‌ شد و دومین‌ پسر را برای‌ یعقوب‌ زایید.

۸ راحیل‌ گفت‌: «من‌ با خواهر خود مبارزه‌ كردم‌ و بر او پیروز شدم‌،» پس‌ او را نفتالی‌ (یعنی‌ «مبارزه‌») نامید.

۹ وقتی‌ لیه‌ دید كه‌ دیگر حامله‌ نمی‌شود، كنیز خود زلفه‌ را به‌ یعقوب‌ به‌ زنی‌ داد.

۱۰ زلفه‌ برای‌ یعقوب‌ پسری‌ زایید.

۱۱ لیه‌ گفت‌: «خوشبختی‌ به‌ من‌ روی‌ آورده‌ است‌،» پس‌ او را جاد (یعنی‌ «خوشبختی‌») نامید.

۱۲ سپس‌ زلفه‌ دومین‌ پسر را برای‌ یعقوب‌ زایید.

۱۳ لیه‌ گفت‌: «چقدر خوشحال‌ هستم‌! اینك‌ زنان‌ مرا زنی‌ خوشحال‌ خواهند دانست‌.» پس‌ او را اَشیر (یعنی‌ «خوشحالی‌») نامید.

۱۴ روزی‌ هنگام‌ درو گندم‌، رئوبین‌ مقداری‌ مِهرگیاه‌ كه‌ در كشتزاری‌ روییده‌ بود، یافت‌ و آن‌ را برای‌ مادرش‌ لیه‌ آورد. راحیل‌ از لیه‌ خواهش‌ نمود كه‌ مقـداری‌ از آن‌ را به‌ وی‌ بدهـد.

۱۵ اما لیــه‌ به‌ او جواب‌ داد: «كافی‌ نیست‌ كه‌ شوهرم‌ را از دستم‌ ربودی‌، حالا می‌خواهی‌ مِهرگیاه‌ پسرم‌ را هم‌ از من‌ بگیری‌؟» راحیل‌ گفت‌: «اگر مِهـرگیاه‌ پسـرت‌ را به‌ من‌ بدهـی‌، من‌ هم‌ اجازه‌ می‌دهم‌ امشب‌ با یعقوب‌ بخوابی‌.»

۱۶ آن‌ روز عصر كه‌ یعقوب‌ از صحرا بر می‌گشت‌، لیه‌ به‌ استقبال‌ وی‌ شتافت‌ و گفت‌: «امشب‌ باید با من‌ بخوابی‌، زیرا تو را در مقابل‌ مِهر گیاهی‌ كه‌ پسرم‌ یافته‌ است‌، اجیر كرده‌ام‌!» پس‌ یعقوب‌ آن‌ شب‌ با وی‌ همبستر شد.

۱۷ خدا دعاهای‌ وی‌ را اجابت‌ فرمود و او حامله‌ شده‌، پنجمین‌ پسر خود را زایید.

۱۸ لیه‌ گفت‌: «چون‌ كنیز خود را به‌ شوهرم‌ دادم‌، خدا به‌ من‌ پاداش‌ داده‌ است‌.» پس‌ او را یساكار (یعنی‌ «پاداش‌») نامید.

۱۹ او بار دیگر حامله‌ شده‌، ششمین‌ پسر را برای‌ یعقوب‌ زایید،

۲۰ و گفت‌: «خدا به‌ من‌ هدیه‌ ای‌ نیكو داده‌ است‌. از این‌ پس‌ شوهرم‌ مرا احترام‌ خواهد كرد، زیرا برایش‌ شش‌ پسر زاییده‌ام‌.» پس‌ او را زبولون‌ (یعنی‌ «احترام‌») نامید.

۲۱ مدتی‌ پس‌ از آن‌ دختری‌ زایید و او را دینه‌ نامید.

۲۲ سپس‌ خدا راحیل‌ را به‌ یاد آورد و دعای‌ وی‌ را اجابت‌ نموده‌، فرزندی‌ به‌ او بخشید.

۲۳ او حامله‌ شده‌، پسری‌ زایید و گفت‌: «خدا این‌ ننگ‌ را از من‌ برداشته‌ است‌.»

۲۴ سپس‌ افزود: «ای‌ كاش‌ خداوند پسر دیگری‌ به‌ من‌ بدهد!» پس‌ او را یوسف‌ نامید.

معامله یعقوب با لابان

۲۵ بعد از آن‌ كه‌ راحیل‌ یوسف‌ را زاییـد، یعقوب‌ به‌ لابان‌ گفت‌: «قصد دارم‌ به‌ وطـن‌ خویش‌ بازگردم‌.

۲۶ اجازه‌ بده‌ زنان‌ و فرزندانم‌ را برداشته‌ با خود ببرم‌، چون‌ می‌دانی‌ با خدمتی‌ كه‌ به‌ تو كرده‌ام‌ بهای‌ آنها را تمام‌ و كمال‌ به‌ تو پرداخته‌ام‌.»

۲۷ لابان‌ به‌ وی‌ گفت‌: «خواهش‌ می‌كنم‌ مرا ترك‌ نكن‌، زیرا از روی‌ فال‌ فهمیدم‌ كه‌ خداوند بخاطـر تو مـرا بركت‌ داده‌ است‌.

۲۸ هر چقدر مزد بخواهی‌ به‌ تو خواهم‌ داد.»

۲۹ یعقوب‌ جواب‌ داد: «خوب‌ می‌دانی‌ كه‌ طی‌ سالیان‌ گذشته‌ با چه‌ وفاداری‌ به‌ تو خدمت‌ نموده‌ام‌ و چگونه‌ از گله‌هایت‌ مواظبت‌ كرده‌ام‌.

۳۰ قبل‌ از اینكه‌ پیش‌ تو بیایم‌، گله‌ و رمه‌ چندانی‌ نداشتی‌ و اكنون‌ اموالت‌ بی‌نهایت‌ زیاد شده‌ است‌. خداوند بخاطر من‌ از هرنظر به‌ تو بركت‌ داده‌ است‌. اما من‌ الان‌ باید به‌ فكر خانـواده‌ خـود باشـم‌ وبـرای‌ آنها تدارك‌ ببینم‌.»

۳۱ لابان‌ بار دیگر پرسید: «چقدر مزد می‌خواهی‌؟»

۳۲ یعقوب‌ پاسخ‌ داد: «اگر اجازه‌ بدهی‌ امروز به‌ میان‌ گله‌های‌ تو بروم‌ و تمام‌ گوسفندان‌ ابلق‌ و خالدار و تمام‌ بره‌های‌ سیاه‌ رنگ‌ و همه‌ بزهای‌ ابلق‌ و خالدار را بجای‌ اجرت‌ برای‌ خود جدا كنم‌، حاضرم‌ بار دیگر برای‌ تو كار كنم‌.

۳۳ از آن‌ به‌ بعد، اگر حتی‌ یك‌ بز یا گوسفند سفید در میان‌ گله‌ من‌ یافتی‌، بدان‌ كه‌ من‌ آن‌ را از تو دزدیده‌ام‌.»

۳۴ لابان‌ گفت‌: «آنچه‌ را كه‌ گفتی‌ قبول‌ می‌كنم‌.»

۳۵ پس‌ همان‌ روز لابان‌ به‌ صحرا رفته‌، تمام‌ بزهای‌ نری‌ كه‌ خطّدار و خالدار بودند و بزهای‌ ماده‌ای‌ كه‌ ابلق‌ و خالدار بودند و تمامی‌ بره‌های‌ سیاه‌ رنگ‌ را جدا كرد و به‌ پسران‌ یعقوب‌ سپرد.

۳۶ سپس‌ آنها را به‌ فاصله‌ سه‌ روز راه‌ از یعقوب‌ دور كرد. خود یعقوب‌ در آنجا ماند تا بقیه‌ گله‌ لابان‌ را بچراند.

۳۷ آنگاه‌ یعقوب‌ شاخه‌های‌ سبز و تازه‌ درختان‌ بید و بادام‌ و چنار را كَند و خطّهای‌ سفیدی‌ بر روی‌ آنهاتراشید.

۳۸ این‌ چوبها را در كنار آبشخور قرار داد تا وقتی‌ كه‌ گله‌ها برای‌ خوردن‌ آب‌ می‌آیند، آنها را ببینند. وقتی‌ گله‌ها می‌خواستند جفتگیری‌ كنند و برای‌ آب‌ خوردن‌ می‌آمدند،

۳۹ جلو چوبها با یكدیگر جفتگیری‌ می‌كردند و بره‌هایی‌ می‌زاییدند كه‌ خطّدار، خالدار و ابلق‌ بودند.

۴۰ یعقوب‌، این‌ برّه‌ها را از گله‌ لابان‌ جدا می‌كرد و به‌ گله‌ خود می‌افزود. به‌ این‌ ترتیب‌ او با استفاده‌ از گله‌ لابان‌، گله‌ خودش‌ را بزرگ‌ می‌كرد.

۴۱ در ضمن‌ هرگاه‌ حیوانات‌ ماده‌ قوی‌ می‌خواستند جفتگیری‌ كنند، یعقوب‌ چوبها را در آبشخور جلو آنها قرار می‌داد تا كنار آنها جفتگیری‌ كنند.

۴۲ ولی‌ اگر حیوانات‌ ضعیف‌ بودنـد، چوبها را در آنجا نمی‌گذاشت‌. بنابراین‌ حیوانات‌ ضعیـف‌ از آنِ لابان‌ و حیوانات‌ قـوی‌ از آن‌ یعقـوب‌ می‌شدند.

۴۳ بدین‌ ترتیب‌ یعقوب‌ بسیار ثروتمند شد و صاحب‌ كنیزان‌ و غلامان‌، گله‌های‌ بزرگ‌، شترها و الاغهای‌ زیادی‌ گردید.


پیدایش باب ۳۱

یعقوب از نزد لابان می گریزد

۱ روزی‌ یعقـوب‌ شنید كه‌ پسران‌ لابان‌ می‌گفتند: «یعقوب‌ همه‌ دارایی‌ پدر ما را گرفته‌ و از اموال‌ پدر ماست‌ كه‌ این‌ چنین‌ ثروتمند شده‌ است‌.»

۲ یعقوب‌ بزودی‌ دریافت‌ كه‌ رفتار لابان‌ با وی‌ مثل‌ سابق‌ دوستانه‌ نیست‌.

۳ در این‌ موقع‌ خداوند به‌ یعقوب‌ فرمود: «به‌ سرزمین‌ پدرانت‌ و نزد خویشاوندانت‌ باز گرد و من‌ با تو خواهم‌ بود.»

۴ پس‌ یعقوب‌، برای‌ راحیل‌ و لیه‌ پیغام‌ فرستاد كه‌ به‌ صحرا، جایی‌ كه‌ گله‌ او هست‌، بیایند تا با آنها صحبت‌ كند.

۵ یعقوب‌ به‌ آنها گفت‌: «من‌ متوجه‌ شده‌ام‌ كه‌ رفتار پدر شما با من‌ مثل‌ سابق‌ دوستانه‌ نیست‌، ولی‌ خدای‌ پدرم‌ مرا ترك‌ نكرده‌ است‌.

۶ شما می‌دانید با چه‌ كوشش‌ طاقت‌ فرسایی‌ برای‌ پدرتان‌ خدمت‌ كرده‌ام‌،

۷ اما او بارها حق‌ مرا پایمال‌ كرده‌ و مرا فریب‌ داده‌ است‌. ولی‌ خدا نگذاشت‌ او به‌ من‌ ضرری‌ برساند؛

۸ زیرا هر وقت‌ پدرتان‌ می‌گفت‌: "حیواناتِ خالدار از آن‌ تو باشند،" تمامی‌ گله‌ بره‌های‌ خالدارمی‌آوردند و موقعی‌ كه‌ از این‌ فكر منصرف‌ می‌شد و می‌گفت‌: "تمام‌ خط‌دارها مال‌ تو باشند،" آنگاه‌ تمام‌ گله‌ بره‌های‌ خط‌دار می‌زاییدند!

۹ بدین‌ طریق‌ خدا اموال‌ پدر شما را گرفته‌ و به‌ من‌ داده‌ است‌.

۱۰ »هنگامی‌ كه‌ فصل‌ جفتگیری‌ گله‌ فرا رسید، در خواب‌ دیدم‌ قوچهایی‌ كه‌ با میشها جفتگیری‌ می‌كردند خطدار، خالدار و ابلق‌ بودند.

۱۱ آنگاه‌ در خواب‌ فرشته‌ خدا مرا ندا داده‌

۱۲ گفت‌: "ببین‌، تمام‌ قوچهایی‌ كه‌ با میشها جفتگیری‌ می‌كنند خط‌دار، خالدار و ابلق‌ هستند، زیرا از آنچه‌ كه‌ لابان‌ به‌ تو كرده‌ است‌ آگاه‌ هستم‌.

۱۳ من‌ همان‌ خدایی‌ هستم‌ كه‌ در بیت‌ئیل‌ به‌ تو ظاهر شدم‌، جایی‌ كه‌ ستونی‌ از سنگ‌ بر پا نموده‌ بر آن‌ روغن‌ ریختی‌ و نذر كردی‌ كه‌ مرا پیروی‌ كنی‌. اكنون‌ این‌ دیار را ترك‌ كن‌ و به‌ وطن‌ خود بازگرد." «

۱۴ راحیل‌ و لیه‌ در جواب‌ یعقوب‌ گفتند: «در هر حال‌ چیزی‌ از ثروت‌ پدرمان‌ به‌ ما نخواهد رسید،

۱۵ زیرا او با ما مثل‌ بیگانه‌ رفتار كرده‌ است‌. او ما را فروخته‌ و پولی‌ را كه‌ از این‌ بابت‌ دریافت‌ داشته‌، تماماً تصاحب‌ كرده‌ است‌.

۱۶ ثروتی‌ كه‌ خدا از اموال‌ پدرمان‌ به‌ تو داده‌ است‌، به‌ ما و فرزندانمان‌ تعلق‌ دارد. پس‌ آنچه‌ خدا به‌ تو فرموده‌ است‌ انجام‌ بده‌.»

۱۷ روزی‌ هنگامی‌ كه‌ لابان‌ برای‌ چیدن‌ پشم‌ گله‌ خود بیرون‌ رفته‌ بود،

۱۸ یعقوب‌ بدون‌ اینكه‌ او را از قصد خود آگاه‌ سازد، زنان‌ و فرزندان‌ خود را بر شترها سوار كرده‌،

۱۹ تمام‌ گله‌ها و اموال‌ خود را كه‌ در بین‌النهرین‌ فراهم‌ آورده‌ بود برداشت‌

۲۰ تا نزد پدرش‌ اسحاق‌ به‌ زمین‌ كنعان‌ برود. پس‌ با آنچه‌ كه‌ داشت‌ گریخت‌. آنها از رود فرات‌ عبور كردند و بسوی‌ كوهستان‌ جلعاد پیش‌ رفتند.

۲۱ (در ضمن‌ راحیل‌ بُتهای‌ خاندان‌ پدرش‌ را دزدید و با خود برد).

لابان یعقوب را تعقیب می کند

۲۲ سه‌ روز بعد، به‌ لابان‌ خبر دادند كه‌ یعقوب‌ فرار كرده‌ است‌.

۲۳ پس‌ او چند نفر را با خود برداشت‌ و با شتاب‌ به‌ تعقیب‌ یعقوب‌ پرداخت‌ و پس‌ از هفت‌ روز در كوهستان‌ جلعاد به‌ او رسید.

۲۴ همان‌ شب‌، خدا درخواب‌ بر لابان‌ ظاهر شد و فرمود: «مراقب‌ باش‌ حرفی‌ به‌ یعقوب‌ نزنی‌.»

۲۵ یعقوب‌ در كوهستانِ جلعاد خیمه‌ زده‌ بود كه‌ لابان‌ با افرادش‌ به‌ او رسید. او نیز در آنجا خیمه‌ خود را بر پا كرد.

۲۶ لابان‌ از یعقوب‌ پرسید: «چرا مرا فریب‌ دادی‌ و دختران‌ مرا مانند اسیران‌ جنگی‌ برداشتی‌ و رفتی‌؟

۲۷ چرا به‌ من‌ خبر ندادی‌ تا جشنی‌ برایتان‌ بر پا كنم‌ و با ساز و آواز شما را روانه‌ سازم‌؟

۲۸ لااقل‌ می‌گذاشتی‌ نوه‌هایم‌ را ببوسم‌ و با آنها خداحافظی‌ كنم‌! كار احمقانه‌ای‌ كردی‌!

۲۹ قدرت‌ آن‌ را دارم‌ كه‌ به‌ تو صدمه‌ برسانم‌، ولی‌ شبِ گذشته‌ خدای‌ پدرت‌ بر من‌ ظاهر شده‌، گفت‌: "مراقب‌ باش‌ حرفی‌ به‌ یعقوب‌ نزنـی‌."

۳۰ از همه‌ اینها گذشته‌، تو كه‌ می‌خواستی‌ بروی‌ و اینقدر آرزو داشتی‌ كه‌ به‌ زادگاه‌ خویش‌ بازگردی‌، دیگر چرا بُتهای‌ مرا دزدیدی‌؟»

۳۱ یعقوب‌ در جواب‌ وی‌ گفت‌: «علت‌ فرار پنهانی‌ من‌این‌ بودكه‌ می‌ترسیدم‌ بزور دخترهایت‌ را از من‌ پس‌ بگیری‌.

۳۲ اما در مورد بُتهایت‌، هر كه‌ از ما آنها را دزدیده‌ باشد، كُشته‌ شود. اگر از مال‌ خودت‌ چیزی‌ در اینجا پیدا كردی‌، در حضور این‌ مردان‌ قسم‌ می‌خورم‌ آن‌ را بدون‌ چون‌ و چرا به‌ تو پس‌ بدهم‌.» (یعقوب‌ نمی‌دانست‌ كه‌ راحیل‌ بُتها را با خود آورده‌ است‌).

۳۳ لابان‌ به‌ جستجو پرداخت‌. اول‌ خیمه‌ یعقوب‌، بعد خیمه‌ لیه‌ و سپس‌ خیمه‌ كنیزان‌ یعقوب‌ را جستجو كرد، ولی‌ بُتها را نیافت‌. سرانجام‌ به‌ خیمه‌ راحیل‌ رفت‌.

۳۴ راحیل‌ كه‌ بُتها را دزدیده‌ بود، آنها را زیر جهاز شتر پنهان‌ نموده‌، روی‌ آن‌ نشسته‌ بود! پس‌ با این‌ كه‌ لابان‌ با دقت‌ داخل‌ خیمه‌ را جستجو كرد چیزی‌ پیدا نكرد.

۳۵ راحیل‌ به‌ پدرش‌ گفت‌: «پدر، از این‌ كه‌ نمی‌توانم‌ در حضور تو بایستم‌ مرا ببخش‌، چون‌ عادت‌ زنان‌ بر من‌ است‌.»

۳۶ یعقوب‌ دیگر طاقت‌ نیاورد و با عصبانیت‌ به‌ لابان‌ گفت‌: «چه‌ جرمی‌ مرتكب‌ شده‌ام‌ كه‌ مرا این‌ چنین‌ تعقیب‌ كردی‌؟

۳۷ حال‌ كه‌ تمام‌ اموالم‌ را تفتیش‌ كردی‌، چه‌ چیزی‌ یافتی‌؟ اگر از مال‌ خود چیزی‌ یافته‌ای‌ آن‌ را پیش‌ همه‌ مردان‌ خودت‌ و مردان‌ من‌ بیاور تا آنها ببینند و قضاوت‌ كنند كه‌ از آن‌ كیست‌!

۳۸ در این‌ بیست‌ سال‌ كه‌ نزد تو بوده‌ام‌ و از گله‌ تو مراقبت‌ نموده‌ام‌، حتی‌ یكی‌ از بچه‌های‌ حیواناتت‌ تلف‌ نشد و هرگز یكی‌ از آنها را نخوردم‌.

۳۹ اگر حیوان‌ درنده‌ای‌ به‌ یكی‌ از آنها حمله‌ می‌كرد و آن‌ را می‌كشت‌، حتی‌ بدون‌ این‌ كه‌ به‌ تو بگویم‌، تاوانش‌ را می‌دادم‌. اگر گوسفندی‌ از گله‌ در روز یا در شب‌ ربوده‌ می‌شد، مرا مجبور می‌كردی‌ پولش‌ را بدهـم‌.

۴۰ در گرمای‌ سوزان‌ روز و سرمای‌ شدید شب‌، بدون‌ این‌ كه‌ خواب‌ به‌ چشمانم‌ راه‌ دهم‌، برای‌ تو كار كردم‌.

۴۱ آری‌، بیست‌ سال‌ تمام‌ برای‌ تو زحمت‌ كشیدم‌، چهارده‌ سال‌ بخاطر دو دخترت‌ و شش‌ سال‌ برای‌ به‌ دست‌ آوردن‌ این‌ گله‌ای‌ كه‌ دارم‌! تو بارها حق‌ مرا پایمال‌ كردی‌.

۴۲ اگر رحمت‌ خدای‌ جدم‌ ابراهیم‌ و هیبت‌ خدای‌ پدرم‌ اسحاق‌ با من‌ نمی‌بود، اكنون‌ مرا تهیدست‌ روانه‌ می‌كردی‌. ولی‌ خدا مصیبت‌ و زحمات‌ مرا دیده‌ و به‌ همین‌ سبب‌ دیشب‌ بر تو ظاهر شده‌ است‌.»

۴۳ لابان‌ گفت‌: «زنان‌ تو، دختران‌ من‌ و فرزندانت‌، فرزندان‌ من‌ و گله‌ها و هر آنچه‌ كه‌ داری‌ از آن‌ من‌ است‌. پس‌ امروز چگونه‌ می‌توانم‌ به‌ دختران‌ و نوه‌هایم‌ ضرر برسانم‌؟

۴۴ حال‌ بیا با هم‌ عهد ببندیم‌ و از این‌ پس‌ طبق‌ آن‌ عمل‌ كنیم‌.»

۴۵ پس‌ یعقوب‌ سنگی‌ برداشت‌ و آن‌ را بعنوان‌ نشانه‌ عهد، بصورت‌ ستونی‌ بر پا كرد

۴۶ و به‌ همراهان‌ خود گفت‌ كه‌ سنگها گرد آورند و آنها را بصورت‌ توده‌ای‌ برپا كنند. آنگاه‌ یعقوب‌ و لابان‌ با هم‌ در پای‌ توده‌ سنگها غذا خوردند.

۴۷ آنها آن‌ توده‌ سنگها را «توده‌ شهادت‌» نامیدند كه‌ به‌ زبان‌ لابان‌ «یجرسهدوتا» و به‌ زبان‌ یعقوب‌ «جلعید» خوانده‌ می‌شد.

۴۸ لابان‌ گفت‌: «اگر یكی‌ از ما شرایط‌ این‌ عهد را رعایت‌ نكند، این‌ سنگها علیه‌ او شهادت‌ خواهد داد.»

۴۹ همچنین‌ آن‌ توده‌ سنگها را مصفه‌ (یعنی‌ «برج‌ دیده‌ بانی‌») نام‌ نهادند، چون‌ لابان‌ گفت‌: «وقتی‌ كه‌ ما از یكدیگـر دور هستیـم‌، خداونـد بر ما دیده‌بانی‌ كنـد.

۵۰ اگر تو با دخترانم‌ با خشونت‌ رفتار كنی‌ یا زنان‌ دیگری‌ بگیری‌، من‌ نخواهم‌ فهمید، ولی‌ خدا آن‌ را خواهد دیـد.»

۵۱ لابان‌ افزود: «این‌ توده‌ و این‌ستون‌ شاهد عهد ما خواهند بود.

۵۲ هیچ‌كدام‌ از ما نباید به‌ قصد حمله‌ به‌ دیگری‌ از این‌ توده‌ بگذرد.

۵۳ هرگاه‌ یكی‌ از ما این‌ عهد را بشكند، خدای‌ ابراهیم‌، خدای‌ ناحور، و خدای‌ پدر ایشان‌ تارح‌، او را هلاك‌ كند.» سپس‌ یعقوب‌ به‌ هیبت‌ خدای‌ پدرش‌ اسحاق‌ قسم‌ یاد نمود كه‌ این‌ عهد را نگهدارد.

۵۴ آنگاه‌ یعقوب‌ در همان‌ كوهستان‌ برای‌ خداوند قربانی‌ كرد و همراهانش‌ را به‌ مهمانی‌ دعوت‌ نموده‌، با ایشان‌ غذا خورد و همگی‌ شب‌ را در آنجا به‌ سر بردند.

۵۵ لابان‌ صبح‌ زود برخاسته‌، دختران‌ و نوه‌هایش‌ را بوسید و آنها را بركت‌ داد و به‌ خانه‌ خویش‌ مراجعت‌ نمود.


پیدایش باب ۳۲

آمادگی یعقوب برای روبرو شدن با عیسو

۱ یعقوب‌ با خانواده‌اش‌ به‌ سفر خود ادامه‌ داد.

۲ در بین‌ راه‌ فرشتگان‌ خدا بر او ظاهر شدند. یعقوب‌ وقتی‌ آنها را دید، گفت‌: «این‌ است‌ لشكر خدا.» پس‌ آنجا را محنایم‌ نامید.

۳ آنگاه‌ یعقوب‌، قاصدانی‌ با این‌ پیغام‌ نزد برادر خود عیسو به‌ ادوم‌، واقع‌ در سرزمین‌ سعیر فرستاد:

۴ «بنده‌ات‌ یعقوب‌ تا چندی‌ قبل‌ نزد دایی‌ خود لابان‌ سكونت‌ داشتم‌.

۵ اكنون‌ گاوها، الاغها، گوسفندها، غلامان‌ و كنیزان‌ فراوانی‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌. این‌ قاصدان‌ را فرستاده‌ام‌ تا تو را از آمدنم‌ آگاه‌ سازند. ای‌ سَروَرم‌، امیدوارم‌ مورد لطف‌ تو قرار بگیرم‌.»

۶ قاصدان‌ نزد یعقوب‌ برگشته‌، به‌ وی‌ خبر دادند كه‌ برادرت‌ عیسو با چهار صد نفر به‌ استقبال‌ تو می‌آید!

۷ یعقوب‌ بی‌نهایت‌ ترسان‌ و مضطرب‌ شد. او اعضاء خانواده‌ خود را با گله‌ها و رمه‌ها و شترها به‌ دو دسته‌ تقسیم‌ كرد

۸ تا اگر عیسو به‌ یك‌ دسته‌ حمله‌ كند، دسته‌ دیگر بگریزد.

۹ سپس‌ یعقوب‌ چنین‌ دعا كرد: «ای‌ خدای‌ جدم‌ ابراهیم‌ و خدای‌ پدرم‌ اسحاق‌، ای‌ خداوندی‌ كه‌ به‌ من‌ گفتی‌ به‌ وطن‌ خود نزد خویشاوندانم‌ برگردم‌ و قول‌ دادی‌ كه‌ مرا بركت‌ دهی‌،

۱۰ من‌ لیاقت‌ این‌ همه‌ لطف‌ و محبتی‌ كه‌ به‌ من‌ نموده‌ای‌ ندارم‌. آن‌ زمان‌ كه‌ زادگاه‌ خود را ترك‌ كردم‌ و از رود اردن‌ گذشتم‌، چیزی‌ جز یك‌ چوبدستی‌ همراه‌ خود نداشتم‌، ولی‌ اكنون‌ مالك دو گروه‌ هستم‌!

۱۱ اكنون‌ التماس‌ می‌كنم‌ مرا از دست‌ برادرم‌ عیسو رهایی‌ دهی‌، چون‌ از او می‌ترسم‌. از این‌ می‌ترسم‌ كه‌ مبادا این‌ زنان‌ و كودكان‌ را هلاك‌ كند.

۱۲ بیاد آور كه‌ تو قول‌ داده‌ای‌ كه‌ مرا بركت‌ دهی‌ و نسل‌ مرا چون‌ شنهای‌ ساحل‌ دریا بی‌شمار گردانی‌.»

۱۳ یعقوب‌ شب‌ را آنجا به‌ سر برد

۱۴ و دویست‌ بز ماده‌، بیست‌ بزنر، دویست‌ میش‌، بیست‌ قوچ‌، سی‌ شتر شیرده‌ با بچه‌هایشان‌،

۱۵ چهل‌ گاو ماده‌، ده‌ گاونر، بیست‌ الاغ‌ ماده‌ و ده‌ الاغ‌ نر بعنوان‌ پیشكش‌ برای‌ عیسو تدارك‌ دید.

۱۶ او آنها را دسته‌ دسته‌ جدا كرده‌، به‌ نوكرانش‌ سپرد و گفت‌: «از هم‌ فاصله‌ بگیرید و جلوتر از من‌ حركت‌ كنید.»

۱۷ به‌ مردانی‌ كه‌ دسته‌ اول‌ را می‌راندند گفت‌ كه‌ موقع‌ برخورد با عیسو اگر عیسو از ایشان‌ بپرسد: «كجا می‌روید؟ برای‌ چه‌ كسی‌ كار می‌كنید؟ واین‌ حیوانات‌ مال‌ كیست‌؟»

۱۸ باید بگویند: «اینها متعلق‌ به‌ بنده‌ات‌ یعقوب‌ می‌باشند و هدایایی‌ است‌ كه‌ برای‌ سَروَر خود عیسو فرستاده‌ است‌. خودش‌ هم‌ پشت‌ سر ما می‌آید.»

۱۹ یعقوب‌ همین‌ دستورات‌ را با همان‌ پیغام‌ به‌ سایر دسته‌ها نیز داد.

۲۰ نقشه‌ یعقوب‌ این‌ بود كه‌ خشم‌ عیسو را قبل‌ از این‌ كه‌ با هم‌ روبرو شوند، با هدایا فرونشاند تا وقتی‌ یكدیگر را می‌بینند او را بپذیرد.

۲۱ پس‌ او هدایا را جلوتر فرستاد اما خود، شب‌ را در خیمه‌ گاه‌ به‌ سر برد.

کشتی گرفتن یعقوب در فنی ئیل

۲۲ شبانگاه‌ یعقوب‌ برخاست‌ ودو همسر و كنیزان‌ و یازده‌ فرزند و تمام‌ اموال‌ خود را برداشته‌، به‌ كنار رود اردن‌ آمد

۲۳ وآنها را از گذرگاه‌ یبوق‌ به‌ آنطرف‌ رود فرستاد و خود در همانجا تنها ماند.

۲۴ سپس‌ مردی‌ به‌ سراغ‌ او آمده‌، تا سپیده‌ صبح‌ با او كشتی‌ گرفت‌.

۲۵ وقتی‌ آن‌ مرد دید كه‌ نمی‌تواند بر یعقوب‌ غالب‌ شود، بر بالای‌ ران‌ اوضربه‌ای‌ زد و پای‌یعقوب‌ صدمه‌ دید.

۲۶ سپس‌ آن‌ مرد گفت‌: «بگذار بروم‌، چون‌ سپیده‌ دمیده‌ است‌.» اما یعقوب‌ گفت‌: «تا مرا بركت‌ ندهی‌ نمی‌گذارم‌ از اینجا بروی‌.»

۲۷ آن‌ مرد پرسید: «نام‌ تو چیست‌؟» جواب‌ داد: «یعقوب‌.»

۲۸ به‌ او گفت‌: «پس‌ از این‌ نام‌ تو دیگر یعقوب‌ نخواهد بود، بلكه‌ اسرائیل‌ ، زیرا نزد خدا و مردم‌ مقاوم‌ بوده‌ و پیروز شده‌ای‌.»

۲۹ یعقوب‌ از او پرسید: «نام‌ تو چیست‌؟» آن‌ مرد گفت‌: «چرا نام‌ مرا می‌پرسی‌؟» آنگاه‌ یعقوب‌ را در آنجا بركت‌ داد.

۳۰ یعقوب‌ گفت‌: «در اینجا من‌ خدا را روبرو دیده‌ام‌ و با این‌ وجود هنوز زنده‌ هستم‌.» پس‌ آن‌ مكان‌ را فنی‌ئیل‌ (یعنی‌ «چهره‌ خدا») نامید.

۳۱ یعقوب‌ هنگام‌ طلوع‌ آفتاب‌ به‌ راه‌ افتاد. او بخاطر صدمه‌ای‌ كه‌ به‌ رانش‌ وارد شده‌ بود، می‌لنگید.

۳۲ (بنی‌اسرائیل‌ تا به‌ امروز ماهیچه‌ عِرق‌ النِساء را كه‌ در ران‌ است‌ نمی‌خورند، زیرا این‌ قسمت‌ از رانِ یعقوب‌ بود كه‌ در آن‌ شب‌ صدمه‌ دید).


پیدایش باب ۳۳

یعقوب با عیسو روبرو می شود

۱ آنگاه‌ یعقوب‌ از فاصله‌ دور دید كه‌ عیسو با چهار صد نفر از افراد خود می‌آید.

۲ او خانواده‌ خود را در یك‌ صف‌ به‌ سه‌ دسته‌ تقسیم‌ كرد و آنها را پشت‌ سر هم‌ به‌ راه‌ انداخت‌. در دسته‌ اول‌ دو كنیز او و فرزندانشان‌، در دسته‌ دوم‌ لیه‌ و فرزندانش‌ و در دسته‌ سوم‌ راحیل‌ و یوسف‌ قرار داشتند.

۳ خود یعقوب‌ نیز در پیشاپیش‌ آنها حركت‌ می‌كرد. وقتی‌ یعقوب‌ به‌ برادرش‌ نزدیك‌ شد، هفت‌ مرتبه‌ او را تعظیم‌ كرد.

۴ عیسو دوان‌ دوان‌ به‌ استقبال‌ او شتافت‌ و او را در آغوش‌ كشیده‌، بوسید و هر دو گریستند.

۵ سپس‌ عیسو نگاهی‌ به‌ زنان‌ و كودكان‌ انداخت‌ و پرسید: «این‌ همراهان‌ تو كیستند؟» یعقوب‌ گفت‌: «فرزندانی‌ هستند كه‌ خدا به‌ بنده‌ات‌ عطا فرموده‌ است‌.»

۶ آنگاه‌ كنیزان‌ با فرزندانشان‌ جلو آمده‌، عیسو را تعظیم‌ كردند،

۷ بعد لیه‌ و فرزندانش‌ وآخر همه‌ راحیل‌ و یوسف‌ پیش‌ آمدند و او را تعظیم‌ نمودند.

۸ عیسو پرسید: «آن‌ حیواناتی‌ كه‌ در راه‌ دیدم‌، برای‌ چه‌ بود؟» یعقوب‌ گفت‌: «آنها را به‌ تو پیشكش‌ كردم‌ تا مورد لطف‌ تو قرار گیرم‌.»

۹ عیسو گفت‌: «برادر، من‌ خود گله‌ و رمه‌ بسیار دارم‌. آنها را برای‌ خودت‌ نگاهدار.»

۱۰ یعقوب‌ پاسخ‌ داد: «اگر واقعاً مورد لطف‌ تو واقع‌ شده‌ام‌، التماس‌ دارم‌ هدیه‌ مرا قبول‌ كنی‌. دیدن‌ روی‌ تو برای‌ من‌ مانند دیدن‌ روی‌ خدا بود! حال‌ كه‌ تو با مهربانی‌ مرا پذیرفتی‌،

۱۱ پس‌ هدایایی‌ را كه‌ به‌ تو پیشكش‌ كرده‌ام‌ قبول‌ فرما. خدا نسبت‌ به‌ من‌ بسیار بخشنده‌ بوده‌ و تمام‌ احتیاجاتم‌ را رفع‌ كرده‌ است‌.» یعقوب‌ آنقدر اصرار كرد تا عیسو آنها را پذیرفت‌.

۱۲ عیسو گفت‌: «آماده‌ شو تا برویم‌. من‌ و افرادم‌ تو را همراهی‌ خواهیم‌ كرد.»

۱۳ یعقوب‌ گفت‌: «چنانكه‌ می‌بینی‌ بعضی‌ از بچه‌ها كوچكند و رمه‌ها و گله‌ها نوزادانی‌ دارند كه‌ اگر آنها را بسرعت‌ برانیم‌ همگی‌ تلف‌ خواهند شد.

۱۴ پس‌ شما جلو بروید و ما هم‌ همراه‌ بچه‌ها و گله‌ها آهسته‌ می‌آییم‌ و در سعیر به‌ شما ملحق‌ می‌شویم‌.»

۱۵ عیسو گفت‌: «لااقل‌ بگذار چند نفر از افرادم‌ همراه‌ تو باشند.» یعقوب‌ پاسخ‌ داد: «لزومی‌ ندارد، ما خودمان‌ می‌آییم‌. از لطف‌ سَروَرم‌ سپاسگزارم‌.»

۱۶ عیسو همان‌ روز راه‌ خود را پیش‌ گرفته‌، به‌ سعیر مراجعت‌ نمود،

۱۷ اما یعقوب‌ با خانواده‌اش‌ به‌ سوكوت‌ رفت‌ و درآنجا برای‌ خود خیمه‌ و برای‌ گله‌ها و رمه‌هایش‌ سایبانها درست‌ كرد. به‌ همین‌ دلیل‌ آن‌ مكان‌ را سوكـوت‌ (یعنـی‌ «سایبانها») نامیده‌انـد.

۱۸ سپس‌ از آنجا بسلامتی‌ به‌ شكیم‌ واقع‌ در كنعان‌ كوچ‌ كردند و خارج‌ از شهر خیمه‌ زدند.

۱۹ او زمینی‌ را كه‌ در آن‌ خیمه‌ زده‌ بود از خانواده‌ حمور، پدر شكیم‌ به‌ صد پاره‌ نقره‌ خرید.

۲۰ در آنجا یعقوب‌قربانگاهی‌ ساخت‌ و آن‌ را ایل‌ الوهی‌ اسرائیل‌ (یعنی‌ «قربانگاه‌ خدای‌ اسرائیل‌») نامید.


پیدایش باب ۳۴

رسوایی دینه

۱ روزی‌ دینه‌، دختر یعقوب‌ ولیه‌، برای‌ دیدن‌ دخترانی‌ كه‌ در همسایگی‌ آنها سكونت‌ داشتند رفت‌.

۲ وقتی‌ شكیم‌ پسر حمور، پادشاه‌ حّوی‌، دینه‌ را دید او را گرفته‌، به‌ وی‌ تجاوز نمود.

۳ شكیم‌ سخت‌ عاشق‌ دینه‌ شد و سعی‌ كرد با سخنان‌ دلنشین‌ توجه‌ او را به‌ خود جلب‌ نماید.

۴ شكیم‌ موضوع‌ رابا پدر خویش‌ در میان‌ نهاد و از او خواهش‌ كرد كه‌ آن‌ دختر را برایش‌ به‌ زنی‌ بگیرد.

۵ چیزی‌ نگذشت‌ كه‌ خبر به‌ گوش‌ یعقوب‌ رسید، ولی‌ چون‌ پسرانش‌ برای‌ چرانیدن‌ گله‌ها به‌ صحرا رفته‌ بودند، تا مراجعت‌ آنها هیچ‌ اقدامی‌ نكرد.

۶ حمور، پدر شكیم‌، نزد یعقوب‌ رفت‌ تا با او صحبت‌ كند.

۷ او وقتی‌ به‌ آنجا رسید كه‌ پسران‌ یعقوب‌ نیز از صحرا برگشته‌ بودند. ایشان‌ از شنیدن‌ آنچه‌ بر سر خواهرشان‌ آمده‌ بود بشدت‌ خشمگین‌ بودند، زیرا این‌ عملِ زشت‌ حیثیت‌ آنها را پایمال‌ كرده‌ بود.

۸ حمور به‌ یعقوب‌ گفت‌: «پسرم‌ شكیم‌ واقعاً عاشق‌ دخترت‌ می‌باشد. خواهش‌ می‌كنم‌ وی‌ را به‌ زنی‌ به‌ او بدهید.

۹ علاوه‌ بر این‌ شما می‌توانید همین‌جا در بین‌ ما زندگی‌ كنید و بگذارید دختران‌ شما با پسران‌ ما ازدواج‌ كنند و ما هم‌ دختران‌ خود را به‌ همسری‌ به‌ پسران‌ شما خواهیم‌ داد.

۱۰ مِلك‌ من‌ وسیع‌ است‌، پس‌ هر جا كه‌ مایل‌ هستید ساكن‌ شوید و كار كنید و صاحب‌ املاك‌ شوید.»

۱۱ آنگاه‌ شكیم‌ به‌ پدر و برادران‌ دینه‌ گفت‌: «خواهش‌ می‌كنم‌ در حق‌ من‌ این‌ لطف‌ را بكنید و اجازه‌ دهید دینه‌ را به‌ زنی‌ بگیرم‌.

۱۲ هر چقدر مهریه‌ و پیشكش‌ بخواهید به‌ شما خواهم‌ داد.»

۱۳ برادران‌ دینه‌ بخاطر این‌ كه‌ شكیم‌ خواهرشان‌ را رسوا كرده‌ بود، به‌ نیرنگ‌ به‌ شكیم‌ و پدرش‌ گفتند:

۱۴ «ما نمی‌توانیم‌ خواهر خود را به‌ یك‌ ختنه‌ نشده‌ بدهیم‌. این‌ مایه‌ رسوایی‌ ما خواهد شد.

۱۵ ولی‌ به‌ یك‌ شرط‌ حاضریم‌ این‌ كار را بكنیم‌، و آن‌ شرط‌ این‌ است‌كه‌ همه‌ مردان‌ و پسران‌ شما ختنه‌ شوند.

۱۶ آنگاه‌ دختران‌ خود را به‌ شما خواهیم‌ داد و دختران‌ شما را برای‌ خود خواهیم‌ گرفت‌ و در بین‌ شما ساكن‌ شده‌، یك‌ قوم‌ خواهیم‌ بود.

۱۷ اگر این‌ شرط‌ را نپذیرید و ختنه‌ نشوید، دخترمان‌ را برداشته‌ از اینجا خواهیم‌ رفت‌.»

۱۸ حمور و شكیم‌ شرط‌ آنها را پذیرفتند و شكیم‌ در انجام‌ این‌ كار درنگ‌ ننمود،

۱۹ زیرا عاشق‌ دینه‌ بود. مردم‌ شهر برای‌ شكیم‌ احترام‌ زیادی‌ قایل‌ بودند و از سخنان‌ او پیروی‌ می‌كردند.

۲۰ پس‌ او و پدرش‌ به‌ دروازه‌ شهر رفتند و به‌ اهالی‌ آنجا گفتند:

۲۱ «این‌ مردم‌، دوستان‌ ما هستند. اجازه‌ دهید در میان‌ ما ساكن‌ شده‌، به‌ كسب‌ و كار خود مشغول‌ شوند. زمین‌ وسیع‌ است‌ و جای‌ كافی‌ برای‌ آنها وجود دارد و ما و آنها می‌توانیم‌ با هم‌ وصلت‌ كنیم‌.

۲۲ اما آنها فقط‌ به‌ این‌ شرط‌ حاضرند در اینجا بمانند و با ما یك‌ قوم‌ شوند كه‌ همه‌ مـردان‌ و پسـران‌ ما مانند ایشان‌ ختنـه‌ گردند.

۲۳ اگر چنین‌ كنیم‌، اموال‌ و گله‌ها و آنچه‌ كه‌ دارند از آن‌ ما خواهد شد. بیایید با این‌ شرط‌ موافقت‌ كنیم‌ تا آنها در اینجا با ما زندگی‌ كنند.»

۲۴ اهالی‌ شهر پیشنهاد شكیم‌ و پدرش‌ را پذیرفتند و ختنه‌ شدند.

۲۵ ولی‌ سه‌ روز بعد، در حالی‌ كه‌ هنوز درد داشتند، شمعون‌ و لاوی‌، برادران‌ دینه‌، شمشیرهای‌ خود را برداشته‌، بدون‌ روبرو شدن‌ با كوچكترین‌ مقاومتی‌ وارد شهر شدند و تمام‌ مردان‌ را از دمِ شمشیر گذرانیدند.

۲۶ آنها حمور و شكیم‌ را كُشتند و دینه‌ را از خانه‌ شكیـم‌ برداشته‌، با خود بردنـد.

۲۷ سپس‌ پسران‌ یعقوب‌ رفتند و تمام‌ شهر را غارت‌ كردند، زیـرا خواهرشـان‌ در آنجا رسوا شـده‌ بـود.

۲۸ ایشان‌ گله‌ها و رمه‌ها و الاغها و هر چه‌ را كه‌ بدستشان‌ رسید، چه‌ در شهر و چه‌ در صحرا،

۲۹ با زنان‌ و اطفال‌ و تمامی‌ اموالی‌ كه‌ در خانه‌ها بود غارت‌ كردند و با خود بردند.

۳۰ یعقوب‌ به‌ شمعون‌ و لاوی‌ گفت‌: «شما مرا به‌ دردسر انداخته‌اید و حال‌ كنعانیها و فرّزیها و تمامی‌ ساكنان‌ این‌ مرزوبوم‌ دشمن‌ من‌ خواهند شد. عدة‌ما در برابر آنها ناچیز است‌؛ اگر آنها بر سر ما بریزند، ما رانابود خواهند كرد.»

۳۱ آنها در جواب‌ پدر خود گفتند: «آیا او می‌بایست‌ با خواهر ما مانند یك‌ فاحشه‌ رفتار می‌كرد؟»


پیدایش باب ۳۵

یعقوب به بیت ئیل بر می گردد

۱ خدا به‌ یعقوب‌ فرمود: «حال‌ برخیز و به‌ بیت‌ئیل‌ برو. در آنجا ساكن‌ شو و قربانگاهی‌ بساز و آن‌ خدایی‌ را كه‌ وقتی‌ از دست‌ برادرت‌ عیسو می‌گریختی‌ بر تو ظاهر شد، عبادت‌ نما.»

۲ آنگاه‌ یعقوب‌ به‌ تمامی‌ اهل‌ خانه‌ خود دستور داد كه‌ بُتهایی‌ را كه‌ با خود آورده‌ بودند، دور بیندازند و غسل‌ بگیرند و لباسهایشان‌ را عوض‌ كنند.

۳ او به‌ ایشان‌ گفت‌: «به‌ بیت‌ئیل‌ می‌رویم‌ و من‌ در آنجا برای‌ خدایی‌ كه‌ به‌ هنگام‌ سختی‌، دعاهایم‌ را اجابت‌ فرمود و هـر جا می‌رفتم‌ با من‌ بود، قربانگاهی‌ خواهم‌ ساخت‌.»

۴ پس‌ همگی‌، بُتهای‌ خود و گوشواره‌هایی‌ را كه‌ در گوش‌ داشتند به‌ یعقوب‌ دادند و او آنها را زیر درخت‌ بلوطی‌ در شكیم‌ دفن‌ كرد.

۵ سپس‌ آنها بار دیگر كوچ‌ كردند. و ترس‌ خدا بر تمامی‌ شهرهایی‌ كه‌ یعقوب‌ از آنها عبور می‌كرد قرار گرفت‌ تا به‌ وی‌ حمله‌ نكنند.

۶ سرانجام‌ به‌ لوز كه‌ همان‌ بیت‌ئیل‌ باشد، واقع‌ در سرزمین‌ كنعان‌ رسیدند.

۷ یعقوب‌ در آنجا قربانگاهی‌ بنا كرد و آن‌ را قربانگاه‌ «خدای‌ بیت‌ئیل‌» نامید (چون‌ هنگام‌ فرار از دست‌ عیسو، در بیت‌ئیل‌ بود كه‌ خدا بر او ظاهر شد).

۸ چند روز پس‌ از آن‌، دبوره‌ دایه‌ پیر ربكا مُرد و او را زیر درخت‌ بلوطی‌ در دره‌ پایین‌ بیت‌ئیل‌ به‌ خاك‌ سپردند. از آن‌ پس‌، درخت‌ مذكور را «بلوط‌ گریه‌» نامیدند.

۹ پس‌ از آن‌ كه‌ یـعقـوب‌ از بـین‌النـهرین‌ وارد بیـت‌ئـیل‌ شد، خـدا بار دیـگر بـر وی‌ ظـاهر شد و او را بركت‌ داد

۱۰ و به‌ او فرمود: «بعد از این‌ دیگر نام‌ تو یعقوب‌ خوانده‌ نشود، بلكه‌ نام‌ تو اسرائیل‌ خواهد بود.

۱۱ من‌ هستم‌ خدای‌ قادر مطلق‌. بارور و زیـاد شو!ملل‌ زیاد و پادشاهان‌ بسیار از نسل‌ تو پدید خواهند آمد.

۱۲ سرزمینی‌ را كه‌ به‌ ابراهیم‌ و اسحاق‌ دادم‌، به‌ تو و به‌ نسل‌ تو نیز خواهم‌ داد.»

۱۳ سپس‌ خدا از نزد او به‌ آسمان‌ صعود كرد.

۱۴ پس‌ از آن‌، یعقوب‌ در همانجایی‌ كه‌ خدا بر او ظاهر شده‌ بود، ستونی‌ از سنگ‌ بنا كرد و هدیه‌ نوشیدنی‌ برای‌ خداوند بر آن‌ ریخت‌ و آن‌ را با روغن‌ زیتون‌ تدهین‌ كرد.

۱۵ یعقوب‌ آن‌ محل‌ را بیت‌ئیل‌ (یعنی‌ «خانه‌ خدا») نامید، زیرا خدا در آنجا با وی‌ سخن‌ گفته‌ بود.

مرگ راحیل و اسحاق

۱۶ سپس‌ او و خانواده‌اش‌ بیت‌ئیل‌ را ترك‌ گفتند و بسوی‌ افرات‌ رهسپار شدند. اما هنوز به‌ افرات‌ نرسیده‌ بودند كه‌ دردِ زایمانِ راحیل‌ شروع‌ شد.

۱۷ در حالی‌ كه‌ راحیل‌ با سختی‌ وضع‌ حمل‌ می‌نمود، قابله‌اش‌ گفت‌: «نترس‌، چون‌ این‌ بار نیز پسر زاییده‌ای‌.»

۱۸ ولی‌ راحیل‌ در حال‌ مرگ‌ بود. او در حین‌ جان‌ سپردن‌، پسرش‌ را بن‌ اونی‌ (یعنی‌ «پسر غم‌ من‌») نام‌ نهاد، ولی‌ بعد پدرش‌ او را بنیامین‌ (یعنی‌ «پسر دست‌ راست‌ من‌») نامید.

۱۹ پس‌ راحیل‌ وفات‌ یافت‌ و او را در نزدیكی‌ راه‌ افرات‌ كه‌ بیت‌لحم‌ هم‌ نامیده‌ می‌شد، دفن‌ كردند.

۲۰ یعقوب‌ روی‌ قبرش‌ ستونی‌ از سنگ‌ بنا كرد كه‌ تا به‌ امروز باقی‌ است‌.

۲۱ آنگاه‌ اسرائیل‌ از آنجا كوچ‌ كرد و در آن‌ طرف‌ برج‌ عیدر خیمه‌ زد.

۲۲ در همینجا بود كه‌ رئوبین‌ با بلهه‌ كنیز پدرش‌ همبستر شد و اسرائیل‌ از این‌ جریان‌ آگاهی‌ یافت‌.

۲۳ یعقوب‌ دوازده‌ پسر داشت‌ كه‌ اسامی‌ آنها از این‌ قرار است‌: پسران‌ لیه‌: رئوبین‌ (بزرگترین‌ فرزند یعقوب‌)، شمعون‌، لاوی‌، یهودا، یساكار و زبولون‌.

۲۴ پسران‌ راحیل‌: یوسف‌ و بنیامین‌.

۲۵ پسران‌ بلهه‌ كنیز راحیل‌: دان‌ و نفتالی‌.

۲۶ جاد و اشیر هم‌ از زلفه‌، كنیز لیه‌ بودند. همه‌ پسران‌ یعقوب‌ در بین‌ النهرین‌ متولد شدند.

۲۷ سرانجام‌ یعقوب‌ نزد پدر خود اسحاق‌ به‌ قریه‌ اربع‌ واقع‌ در مِلك‌ ممری‌ آمد. (آن‌ قریه‌ را حبرون‌ نیز می‌گویند و ابراهیم‌ هم‌ در آنجا زندگی‌ كرده‌ بود).

۲۸ اسحاق‌ در سن‌ صد و هشتاد سالگی‌ در كمال‌ پیری‌ وفات‌ یافت‌ و به‌ اجداد خویش‌ پیوست‌

۲۹ و پسرانش‌ عیسو و یعقوب‌ او را دفن‌ كردند.


پیدایش باب ۳۶

نسل عیسو

۱ اسامی‌ زنان‌ و فرزندان‌ عیسو كه‌ او را ادوم‌ نیز می‌گفتند از این‌ قرار است‌:

۲ عیسو با سه‌ دختر كنعانی‌ ازدواج‌ كرد: عاده‌ (دختر ایلون‌ حیتّی‌)،

۳ اهولیبامه‌ (دختر عنا، نوه‌ صبعون‌ حّوی‌) و بسمه‌ (دختر اسماعیل‌ و خواهر نبایوت‌).

۴ عاده‌، الیفاز را برای‌ عیسو زایید و بسمه‌ رعوئیل‌ را.

۵ اهولیبامه‌، یعوش‌ و یعلام‌ و قورح‌ را زایید. همه‌ پسران‌ عیسو در سرزمین‌ كنعان‌ متولد شدند.

۶ عیسو، زنان‌ و پسران‌ و دختران‌ و همه‌ اهل‌ بیت‌ و تمامی‌ حیوانات‌ و دارایی‌ خود را كه‌ در سرزمین‌ كنعان‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود،

۷ برداشت‌ و از نزد برادرش‌ یعقوب‌ به‌ كوه‌ سعیر رفت‌،

۸ زیرا هر دو گله‌ها و رمه‌های‌ فراوان‌ داشتند و زمین‌ آنقدر بزرگ‌ نبود كه‌ در یكجا باهم‌ زندگی‌ كنند.

۹ اسامی‌ ادومی‌ها یعنی‌ نوادگان‌ عیسو،

۱۰ كه‌ از زنان‌ او عاده‌ و بسمه‌ در كوهستان‌ سعیر متولد شدند، از این‌ قرار است‌:

۱۱ فرزندان‌ الیفاز پسر عاده‌: تیمان‌، اومار،

۱۲ صفوا، جعتام‌، قناز و عمالیق‌ (كه‌ مادرش‌ تمناع‌ كنیز الیفاز بود).

۱۳ عیسو نوه‌های‌ دیگری‌ هم‌ داشت‌ كه‌ فرزندان‌ رعوئیل‌ پسر بسمه‌ بودند؛ اسامی‌ آنها از این‌ قرار است‌: نحت‌، زارح‌، شمه‌ و مزه‌.

۱۴ اهولیبامه‌، زن‌ عیسو (دختر عنا و نوه‌ صبعون‌) سه‌ پسر برای‌ عیسو زایید به‌ نامهای‌ یعوش‌، یعلام‌ و قورح‌.

۱۵ نوه‌های‌ عیسو سران‌ این‌ قبایل‌ شدند: تیمان‌، اومار، صفوا، قناز، قورح‌، جعتام‌ و عمالیق‌.

۱۶ قبایل‌ نامبرده‌ فرزندان‌ الیفاز پسر ارشد عیسو و همسرش‌ عاده‌ بودند.

۱۷ سران‌ این‌ قبایل‌ فرزندان‌ رعوئیل‌ پسر عیسو از همسرش‌ بسمه‌ بودند: نحت‌، زارح‌، شمه‌ و مزه‌.

۱۸ سران‌ این‌ قبایل‌ پسران‌ عیسو از همسرش‌ اهولیبامه‌ بودند:

۱۹ یعوش‌، یعلام‌ و قورح‌.

۲۰ قبایلی‌ كه‌ از نسل‌ سعیر حوری‌، یكی‌ از خانواده‌های‌ ساكن‌ سرزمین‌ سعیر، به‌ وجود آمدند عبارتند از:

۲۱ لوطان‌، شوبال‌، صبعون‌، عنا، دیشون‌، ایصر و دیشان‌.

۲۲ حوری‌ و هومام‌ فرزندان‌ لوطان‌ بودند.

۲۳ لوطان‌ خواهری‌ داشت‌ به‌ نام‌ تمناع‌.

۲۴ فرزندان‌ شوبال‌: علوان‌، مناحت‌، عیبال‌، شفو و اونام‌.

۲۵ فرزندان‌ صبعون‌: ایه‌ و عنا (عنا همان‌ پسری‌ بود كه‌ موقع‌ چرانیدن‌ الاغهای‌ پدرش‌ چشمه‌های‌ آب‌ گرم‌ را در صحرا یافت‌).

۲۶ فرزندان‌ عنا: دیشون‌ و اهولیبامه‌.

۲۷ فرزندان‌ دیشون‌: حمدان‌، اشبان‌، یتران‌ و كران‌.

۲۸ فرزندان‌ ایصر: بلهان‌، زعوان‌ و عقان‌. فرزندان‌ دیشان‌: عوص‌ و اران‌.

۲۹ اسامی‌ سران‌ قبایل‌ حوری‌ كه‌ در سرزمین‌ سعیر بودند عبارتند از:

۳۰ لوطان‌، شوبال‌، صبعون‌، عنا، دیشون‌، ایصر و دیشان‌.

پادشادهان ادوم

۳۱ پیش‌ از این‌ كه‌ در اسرائیل‌ پادشاهی‌ روی‌ كار آید،

۳۲ در سرزمین‌ ادوم‌ این‌ پادشاهان‌ یكی‌ پس‌ از دیگری‌ به‌ سلطنت‌ رسیدند:

۳۳ بالع‌، پسر بعور اهل‌ دینهابه‌ واقع‌ در ادوم‌.

۳۴ یوباب‌، پسر زارح‌ از شهر بصره‌.

۳۵ حوشام‌، از سرزمین‌ تیمانیها.

۳۶ حداد، پسر بداد. او لشكر مدیانی‌ها را در سرزمین‌ موآب‌ شكست‌ داد.

۳۷ نام‌ شهر او عویت‌ بود. سمله‌، از اهالی‌ مسریقه‌. شائول‌، اهل‌ رحوبوت‌ كه‌ در كنار رودخانه‌ ای‌ واقع‌ بود.

۳۸ بعل‌ حانان‌، پسر عكبور.

۳۹ حداد، از اهالی‌ فاعو كه‌ نام‌ زنش‌ مهیطب‌ئیل‌ دختر مطرد و نوه‌ میذهب‌ بود

۴۰ این‌ قبایل‌ از عیسو به‌ وجود آمدند:

۴۱ تمناع‌، علوه‌، یتیت‌، اهولیبامه‌، ایله‌، فینون‌، قناز، تیمان‌، مبصار، مجدی‌ئیل‌ و عیرام‌.

۴۲ همه‌ اینها ادومی‌ بودند

۴۳ و هر یك‌ نام‌ خود را بر ناحیه‌ای‌ كه‌ در آن‌ ساكن‌ بودند نهادند.


پیدایش باب ۳۷

خوابهای یوسف

۱ یعقوب‌ بار دیگر در كنعان‌ یعنی‌ سرزمینی‌ كه‌ پدرش‌ در آن‌ اقامت‌ كرده‌ بود، ساكن‌ شد.

۲ در این‌ زمان‌ یوسف‌ پسر یعقوب‌ هفده‌ ساله‌ بود. او برادران‌ ناتنی‌ خود را كه‌ فرزندان‌ بلهه‌ و زلفه‌ كنیزان‌ پدرش‌ بودند، در چرانیدن‌ گوسفندان‌ پدرش‌ كمك‌ می‌كرد. یوسف‌ كارهای‌ ناپسندی‌ را كه‌ از آنان‌ سر می‌زد به‌ پدرش‌ خبر می‌داد.

۳ یعقوب‌ یوسف‌ را بیش‌ از سایر پسرانش‌ دوست‌ می‌داشت‌، زیرا یوسف‌ در سالهای‌ آخر عمرش‌ به‌ دنیا آمده‌ بود، پس‌ جامه‌ای‌ رنگارنگ‌ به‌ یوسف‌ داد.

۴ برادرانش‌ متوجه‌ شدند كه‌ پدرشان‌ او را بیشتر از آنها دوست‌ می‌دارد؛ در نتیجه‌ آنقدر از یوسف‌ متنفر شدند كه‌ نمی‌توانستند به‌ نرمی‌ با او سخن‌ بگویند.

۵ یك‌ شب‌ یوسف‌ خوابی‌ دید و آنرا برای‌ برادرانش‌ شرح‌ داد. این‌ موضوع‌ باعث‌ شد كینة‌ آنهانسبت‌ به‌ یوسف‌ بیشتر شود.

۶ او به‌ ایشان‌ گفت‌: «گوش‌ كنید تا خوابی‌ را كه‌ دیده‌ام‌ برای‌ شما تعریف‌ كنم‌.

۷ در خواب‌ دیدم‌ كه‌ ما در مزرعه‌ بافه‌ها را می‌بستیم‌. ناگاه‌ بافه‌ من‌ بر پا شد و ایستاد و بافه‌های‌ شما دور بافه‌ من‌ جمع‌ شدند و به‌ آن‌ تعظیم‌ كردند.»

۸ برادرانش‌ به‌ وی‌ گفتند: «آیا می‌خواهی‌ پادشاه‌ شوی‌ و بر ما سلطنت‌ كنی‌!» پس‌ خواب‌ و سخنان‌ یوسف‌ بر كینه‌ برادران‌ او افزود.

۹ یوسف‌ بار دیگر خوابی‌ دید و آن‌ را برای‌ برادرانش‌ چنین‌ تعریف‌ كرد: «خواب‌ دیدم‌ كه‌ آفتاب‌ و ماه‌ و یازده‌ ستاره‌ به‌ من‌ تعظیم‌ می‌كردند.»

۱۰ این‌ بار خوابش‌ را برای‌ پدرش‌ هم‌ تعریف‌ كرد؛ولی‌ پدرش‌ او را سرزنش‌ نمـوده‌، گفت‌: «این‌ چه‌ خوابـی‌ است‌ كه‌ دیـده‌ای‌؟ آیا واقعـاً مـن‌ و مـادرت‌ و برادرانت‌ آمـده‌، پیش‌ تـو تعظیم‌ خواهیـم‌ كـرد؟»

۱۱ برادرانش‌ به‌ او حسادت‌ می‌كردند، ولی‌ پدرش‌ درباره‌ خوابی‌ كه‌ یوسف‌ دیده‌ بود، می‌اندیشید.

فروخته شدن یوسف

۱۲ برادران‌ یوسف‌ گله‌های‌ پدرشان‌ را برای‌ چرانیدن‌ به‌ شكیم‌ برده‌ بودند.

۱۳ یعقوب‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: «برادرانت‌ در شكیم‌ مشغول‌ چرانیدن‌ گله‌ها هستند.

۱۴ برو و ببین‌ اوضاع‌ چگونه‌ است‌؛ آنگاه‌ برگرد و به‌ من‌ خبر بده‌.» یوسف‌ اطاعت‌ كرد و از دره‌ حبرون‌ به‌ شكیم‌ رفت‌.

۱۵ در آنجا شخصی‌ به‌ او برخورد و دید كه‌ وی‌ در صحرا سرگردان‌ است‌. او از یوسف‌ پرسید: «در جستجوی‌ چه‌ هستی‌؟»

۱۶ یوسف‌ گفت‌: «در جستجوی‌ برادران‌ خود و گله‌ هایشان‌ می‌باشم‌. آیا تو آنها را دیده‌ای‌؟»

۱۷ آن‌ مرد پاسخ‌ داد: «بلی‌، من‌ آنها را دیدم‌ كه‌ از اینجا رفتند و شنیدم‌ كه‌ می‌گفتند به‌ دوتان‌ می‌روند.» پس‌ یوسف‌ به‌ دوتان‌ رفت‌ و ایشان‌ را در آنجا یافت‌.

۱۸ همین‌ كه‌ برادرانش‌ از دور دیدند یوسف‌ می‌آید، تصمیم‌ گرفتند او را بكشند.

۱۹ آنها به‌ یكدیگر گفتند: «خواب‌ بیننده‌ بزرگ‌ می‌آید!

۲۰ بیایید او را بكشیم‌ و در یكی‌ از این‌ چاهها بیندازیم‌ و به‌ پدرمان‌ بگوییم‌ جانور درنده‌ای‌ او را خورده‌ است‌. آن‌ وقت‌ ببینیم‌ خوابهایش‌ چه‌ می‌شوند.»

۲۱ اما رئوبین‌ چون‌ این‌ را شنید، به‌ امید این‌ كه‌ جان‌ او را نجات‌ بدهد، گفت‌: «او را نكشیم‌. خون‌ او را نریزیم‌، بلكه‌ وی‌ را در این‌ چاه‌ بیندازیم‌.

۲۲ با این‌ كار بدون‌ این‌ كه‌ به‌ او دستی‌ بزنیم‌ خودش‌ خواهد مرد.» (رئوبین‌ در نظر داشت‌ بعداً او را از چاه‌ بیرون‌ آورد و نزد پدرش‌ باز گرداند).

۲۳ بمحض‌ این‌ كه‌ یوسف‌ نزد برادرانش‌ رسید، آنها بر او هجوم‌ برده‌، جامه‌ رنگارنگی‌ را كه‌ پدرشان‌ به‌ او داده‌ بود، از تنش‌ بیرون‌ آوردند.

۲۴ سپس‌ او رادر چاهی‌ كه‌ آب‌ نداشت‌ انداختند

۲۵ و خودشان‌ مشغول‌ خوردن‌ غذا شدند. ناگاه‌ از دور كاروان‌ شتری‌ را دیدند كه‌ بطرف‌ ایشان‌ می‌آید. آنها تاجران‌ اسماعیلـی‌ بودنـد كه‌ كتیـرا و ادویـه‌ از جلعـاد به‌ مصـر می‌بردنـد.

۲۶ یهودا به‌ سایرین‌ گفت‌: «نگاه‌ كنید، كاروان‌ اسماعیلیان‌ می‌آید. بیایید یوسف‌ را به‌ آنها بفروشیم‌.

۲۷ كُشتن‌ او و مخفی‌ كردن‌ این‌ موضـوع‌ چه‌ نفـعی‌ بــرای‌ ما دارد؟ به‌ هـر حـال‌ او بـرادر ماسـت‌؛ نبـاید بـدست‌ مـا كشتـه‌ شـود.» برادرانش‌ با پیشنهـاد او موافقت‌ كردنـد.

۲۸ وقتی‌ تاجران‌ رسیدند، برادران‌ یوسف‌ اورا از چاه‌ بیرون‌ آورده‌، به‌ بیست‌ سكه‌ نقره‌ به‌ آنها فروختند. آنها هم‌ یوسف‌ را با خـود به‌ مصـر بردنـد.

۲۹ رئوبین‌ كه‌ هنگام‌ آمدن‌ كاروان‌ در آنجا نبود، وقتی‌ به‌ سر چاه‌ آمد و دید كه‌ یوسف‌ در چاه‌ نیست‌، از شدت‌ ناراحتی‌ جامه‌ خود را چاك‌ زد.

۳۰ آنگاه‌ نزد برادرانش‌ آمده‌، به‌ آنها گفت‌: «یوسف‌ را برده‌اند و من‌ نمی‌دانم‌ كجا بدنبالش‌ بروم‌؟»

۳۱ پس‌ برادرانش‌ بزی‌ را سر بریده‌ جامه‌ زیبای‌ یوسف‌ را به‌ خون‌ بـز آغشته‌ نمودند.

۳۲ سپس‌ جامه‌ آغشتـه‌ به‌ خـون‌ را نـزد یعقـوب‌ برده‌، گفتنـد: «آیا ایـن‌ همان‌ جامه‌ یوسف‌ نیست‌؟ آن‌ را در صحرا یافته‌ایم‌.»

۳۳ یعقوب‌ آن‌ را شناخت‌ و فریاد زد: «آری‌، این‌ جامه‌ پسرم‌ است‌. حتماً جانور درنده‌ای‌ او را دریده‌ و خورده‌ است‌.»

۳۴ آنگاه‌ یعقوب‌ جامه‌ خود را پاره‌ كرده‌، پلاس‌ پوشید و روزهای‌ زیادی‌ برای‌ پسرش‌ ماتـم‌ گرفت‌.

۳۵ تمامی‌ اهل‌ خانواده‌اش‌ سعی‌ كردند وی‌ را دلداری‌ دهند، ولی‌ سودی‌ نداشت‌. او می‌گفت‌: «تا روز مرگم‌ غم‌ یوسف‌ را نمی‌توانم‌ فراموش‌ كنم‌.» و همچنان‌ از غم‌ فرزندش‌ می‌گریست‌.

۳۶ اما تاجران‌ پس‌ از این‌ كه‌ به‌ مصر رسیدند، یوسف‌ را به‌ فوطیفار، یكی‌ از افسران‌ فرعون‌ فروختند. فوطیفار رئیس‌ محافظان‌ دربار بود.


پیدایش باب ۳۸

یهودا و تامار

۱ در همان‌ روزها بود كه‌ یهودا خانه‌ پدر خود را ترك‌ نموده‌، به‌ عدولام‌ رفت‌ و نزد شخصی‌ به‌ نام‌ حیره‌ ساكن‌ شد.

۲ در آنجا او دختر مردی‌ كنعانی‌ به‌ نام‌ شوعا را به‌ زنی‌ گرفت‌

۳ و از او صاحب‌ پسری‌ شد كه‌ او را عیر نامید.

۴ شوعا بار دیگر حامله‌ شد و پسری‌ زایید و او را اونان‌ نام‌ نهاد.

۵ وقتی‌ آنها در كزیب‌ بودند، زن‌ یهودا پسر سوم‌ خود را به‌ دنیا آورد و او را شیله‌ نامید.

۶ وقتی‌ عیر، پسر ارشد یهودا، بزرگ‌ شد پدرش‌ دختری‌ را به‌ نام‌ تامار برای‌ او به‌ زنی‌ گرفت‌.

۷ اما چون‌ عیر شخص‌ شروری‌ بود، خداوند او را كُشت‌.

۸ آنگاه‌ یهودا به‌ اونان‌ برادر عیر گفت‌: «مطابق‌ رسم‌ ما، تو باید با زن‌ برادرت‌ تامار ازدواج‌ كنی‌ تا نسل‌ برادرت‌ از بین‌ نرود.»

۹ اونان‌ با تامار ازدواج‌ كرد، اما چون‌ نمی‌خواست‌ فرزندش‌ از آنِ كس‌ دیگری‌ باشد، هر وقت‌ با او نزدیكی‌ می‌كرد، جلوگیری‌ نموده‌، نمی‌گذاشت‌ تامار بچه‌ای‌ داشته‌ باشـد كه‌ از آنِ برادر مرده‌اش‌ شـود.

۱۰ این‌ كار اونـان‌ در نظر خداوند ناپسند آمد و خدا او را نیز كشت‌.

۱۱ یهودا به‌ عروس‌ خود تامار گفت‌: «به‌ خانه‌ پدرت‌ برو و بیوه‌ بمان‌ تا این‌ كه‌ پسر كوچكم‌ شیله‌ بزرگ‌ شود. آن‌ وقت‌ می‌توانی‌ با او ازدواج‌ كنی‌.» (ولی‌ یهودا قلباً راضی‌ به‌ این‌ كار نبود، چون‌ می‌ترسید شیله‌ نیز مثل‌ دو برادر دیگرش‌ هلاك‌ شود). پس‌ تامار به‌ خانه‌ پدرش‌ رفت‌.

۱۲ پس‌ از مدتی‌، زن‌ یهودا مُرد. وقتی‌ كه‌ روزهای‌ سوگواری‌ سپری‌ شد، یهودا با دوستش‌ حیره‌ عدولامی‌ برای‌ نظارت‌ بر پشمچینی‌ گوسفندان‌ به‌ تمنه‌ رفت‌.

۱۳ به‌ تامار خبر دادند كه‌ پدر شوهرش‌ برای‌ چیدنِ پشمِ گوسفندان‌ بطرف‌ تمنه‌ حركت‌ كرده‌ است‌.

۱۴ تامار لباس‌ بیوگی‌ خود را از تن‌ در آورد و برای‌ این‌ كه‌ شناخته‌ نشود چادری‌ بر سر انداخته‌، دم‌ دروازه‌ عینایم‌ سر راه‌ تمنه‌ نشست‌، زیرا او دید كه‌ هر چند شیله‌ بزرگ‌ شده‌ ولی‌ او را به‌ عقد وی‌ در نیاورده‌اند.

۱۵ یهودا او را دید، ولی‌ چون‌ او روی‌ خود را پوشانیده‌ بود، او را نشناخت‌ و پنداشت‌ زن‌ بدكاره‌ای‌ است‌.

۱۶ پس‌ به‌ كنار جاده‌ بطرف‌ او رفته‌، به‌ او پیشنهاد كرد كه‌ با وی‌ همبستر شود، غافل‌ از این‌ كه‌ عروس‌ خودش‌ می‌باشد. تامار به‌ او گفت‌: «چقدر می‌خواهی‌ به‌ من‌ بدهی‌؟»

۱۷ یهودا گفت‌: «بزغاله‌ای‌ از گله‌ام‌ برایت‌ خواهم‌ فرستاد.» زن‌ گفت‌: «برای‌ این‌ كه‌ مطمئن‌ شوم‌ كه‌ بزغاله‌ را می‌فرستی‌ باید چیزی‌ نزد من‌ گرو بگذاری‌.»

۱۸ یهودا گفت‌: «چه‌ چیزی‌ را گرو بگذارم‌؟» زن‌ جواب‌ داد: «مُهر و عصایت‌ را.» پس‌ یهودا آنها را به‌ او داد و با وی‌ همبستر شد و در نتیجه‌ تامار آبستن‌ شد.

۱۹ پس‌ از این‌ واقعه‌ تامار بازگشت‌ و دوباره‌ لباس‌ بیوِگی‌ خود را پوشید.

۲۰ یهودا بزغاله‌ را به‌ دوستش‌ حیره‌ عدولامی‌ سپرد تا آن‌ را برای‌ آن‌ زن‌ ببرد و اشیاء گرویی‌ را پس‌ بگیرد، اما حیره‌ آن‌ زن‌ را نیافت‌.

۲۱ پس‌، از مردم‌ آنجا پرسید: «آن‌ زن‌ بدكاره‌ای‌ كه‌ دمِ دروازه‌ ، سر راه‌ نشسته‌ بود كجاست‌؟» به‌ او جواب‌ دادند: «ما هرگز چنین‌ زنی‌ در اینجا ندیده‌ایم‌.»

۲۲ حیره‌ نزد یهودا بازگشت‌ و به‌ او گفت‌: «او را نیافتم‌ و مردمان‌ آنجا هم‌ می‌گویند چنین‌ زنی‌ را در آنجا ندیده‌اند.»

۲۳ یهودا گفت‌: «بگذار آن‌ اشیاء مال‌ او باشد، مبادا رسوا شویم‌. به‌ هر حال‌ من‌ بزغاله‌ را برای‌ او فرستادم‌، ولی‌ تو نتوانستی‌ او را پیدا كنی‌.»

۲۴ حدود سه‌ ماه‌ بعد از این‌ واقعه‌، به‌ یهودا خبر دادند كه‌ عروسش‌ تامار زنا كرده‌ و حامله‌ است‌. یهودا گفت‌: «او را بیرون‌ آورید و بسوزانید.»

۲۵ در حالی‌ كه‌ تامار را بیرون‌ می‌آوردند تا او را بكشند این‌ پیغام‌ را برای‌ پدر شوهرش‌ فرستاد: «مردی‌ كه‌ صاحب‌ این‌ مُهر و عصا می‌باشد، پدر بچه‌ من‌ است‌، آیا او را می‌شناسی‌؟»

۲۶ یهودا مُهروعصا راشناخت‌ و گفت‌: «او تقصیری‌ ندارد، زیرا من‌ به‌ قول‌ خود وفا نكردم‌ و او رابرای‌ پسرم‌ شیله‌ نگرفتم‌.» یهودا دیگر با او همبستر نشد.

۲۷ چون‌ وقت‌ وضع‌ حمل‌ تامار رسید، دو قلو زایید.

۲۸ در موقع‌ زایمان‌، یكی‌ از پسرها دستش‌ را بیرون‌ آورد و قابله‌ نخ‌ قرمزی‌ به‌ مـچ‌ دست‌ او بست‌.

۲۹ اما او دست‌ خود را عقب‌ كشید و پسر دیگر، اول‌ به‌ دنیا آمد. قابله‌ گفت‌: «چگونه‌ بیرون‌ آمدی‌؟» پس‌ او را فارص‌ (یعنی‌ «بیرون‌ آمدن‌») نامیدند.

۳۰ اندكی‌ بعد، پسری‌ كه‌ نخ‌ قرمز به‌ دستش‌ بسته‌ شده‌ بود متولد شد و او را زارح‌ (یعنی‌ «قرمز») نامیدند.


پیدایش باب ۳۹

یوسف و زن فوطیفار

۱ و اما یوسف‌ بدست‌ تاجران‌ اسماعیلی‌ به‌ مصر برده‌ شد. فوطیفار كه‌ یكی‌ از افسران‌ فرعون‌ و رئیس‌ محافظان‌ دربار بود، او را از ایشان‌ خرید.

۲ خداوند یوسف‌ را در خانه‌ اربابش‌ بسیار بركت‌ می‌داد، بطوری‌ كه‌ آنچه‌ یوسف‌ می‌كرد موفقیت‌ آمیز بود.

۳ فوطیفار متوجه‌ این‌ موضوع‌ شده‌ و دریافته‌ بود كه‌ خداوند با یوسف‌ می‌باشد.

۴ از این‌ رو یوسف‌ مورد لطف‌ اربابش‌ قرار گرفت‌. طولی‌ نكشید كه‌ فوطیفار وی‌ را برخانه‌ و كلیه‌ امور تجاری‌ خود ناظر ساخت‌.

۵ خداوند فوطیفار را بخاطر یوسف‌ بركت‌ داد چنانكه‌ تمام‌ امور خانه‌ او بخوبی‌ پیش‌ می‌رفت‌ و محصولاتش‌ فراوان‌ و گله‌هایش‌ زیاد می‌شد.

۶ پس‌ فوطیفار مسئولیت‌ اداره‌ تمام‌ اموال‌ خود را بدست‌ یوسف‌ سپرد و دیگر او برای‌ هیچ‌ چیز فكر نمی‌كرد جز این‌ كه‌ چه‌ غذایی‌ بخورد. یوسف‌ جوانی‌ خوش‌اندام‌ و خوش‌ قیافه‌ بود.

۷ پس‌ از چندی‌، نظر همسر فوطیفار به‌ یوسف‌ جلب‌ شد و به‌ او پیشنهاد كرد كه‌ با وی‌ همبستر شود.

۸ اما یوسف‌ نپذیرفت‌ و گفت‌: «اربابم‌ آنقدر به‌ من‌ اعتماد دارد كه‌ هر آنچه‌ در این‌ خانه‌ است‌ به‌ من‌ سپرده‌

۹ و تمام‌ اختیار این‌ خانه‌ را به‌ من‌ داده‌ است‌. او چیزی‌ را از من‌ مضایقه‌ نكرده‌ جز تو را كه‌ همسر او هستی‌. پس‌ چگونه‌ مرتكب‌ چنین‌ عمل‌ زشتی‌ بشوم‌؟ این‌ عمل‌، گناهی‌ است‌ نسبت‌ به‌ خدا.»

۱۰ اما او دست‌ بردار نبود و هر روز از یوسف‌ می‌خواست‌ كه‌ با وی‌ همبسترشود. ولی‌ یوسف‌ به‌ سخنان‌ فریبنده‌ او گوش‌ نمی‌داد و تا آنجا كه‌ امكان‌ داشت‌ از وی‌ دوری‌ می‌كرد.

۱۱ روزی‌ یوسف‌ طبق‌ معمول‌ به‌ كارهای‌ منزل‌ رسیدگی‌ می‌كرد. آن‌ روز شخص‌ دیگری‌ هم‌ در خانه‌ نبود.

۱۲ پس‌ آن‌ زن‌ چنگ‌ به‌ لباس‌ او انداخته‌، گفت‌: «با من‌ بخواب‌.» ولی‌ یوسف‌ از چنگ‌ او گریخت‌ و از منزل‌ خارج‌ شد، اما لباسش‌ در دست‌ وی‌ باقی‌ ماند.

۱۳ آن‌ زن‌ چون‌ وضع‌ را چنین‌ دید،

۱۴ با صدای‌ بلند فریاد زده‌، خدمتكاران‌ را به‌ كمك‌ طلبید و به‌ آنها گفت‌: «شوهرم‌ این‌ غلام‌ عبرانی‌ را به‌ خانه‌ آورد، حالا او ما را رسوا می‌سازد!

۱۵ او به‌ اتاقم‌ آمد تا به‌ من‌ تجاوز كند، ولی‌ چون‌ مقاومت‌ كردم‌ و فریاد زدم‌، فرار كرد و لباس‌ خود را جا گذاشت‌.»

۱۶ پس‌ آن‌ زن‌ لباس‌ را نزد خود نگاه‌داشت‌ و وقتی‌ شوهرش‌ به‌ منزل‌ آمد

۱۷ داستانی‌ را كه‌ ساخته‌ بود، برایش‌ چنین‌ تعریف‌ كرد: «آن‌ غلامِ عبرانی‌ كه‌ به‌ خانه‌ آورده‌ای‌ می‌خواست‌ به‌ من‌ تجاوز كند،

۱۸ ولی‌ من‌ با داد و فریاد، خود را از دستش‌ نجات‌ دادم‌. او گریخت‌، ولی‌ لباسش‌ را جا گذاشت‌.»

۱۹ فوطیفار چون‌ سخنان‌ زنش‌ را شنید، بسیار خشمگین‌ شد

۲۰ و یوسف‌ را به‌ زندانی‌ كه‌ سایر زندانیان‌ پادشاه‌ در آن‌ در زنجیر بودند انداخت‌.

۲۱ اما در آنجا هم‌ خداوند با یوسف‌ بود و او را بركت‌ می‌داد و وی‌ را مـورد لطف‌ رئیس‌ زنـدان‌ قـرار داد.

۲۲ طولی‌ نكشید كه‌ رئیس‌ زندان‌، یوسف‌ را مسئول‌ اداره‌ زندان‌ نمود، بطوری‌ كه‌ همه‌ زندانیان‌ زیر نظر او بودند.

۲۳ رئیس‌ زندان‌ در مورد كارهایی‌ كه‌ به‌ یوسف‌ سپرده‌ بود نگرانی‌ نداشت‌، زیرا خداوند با یوسف‌ بود و او را در انجام‌ كارهایش‌ موفق‌ می‌ساخت‌.


پیدایش باب ۴۰

یوسف خواب زندانیها را تعبیر می کند

۱ مدتی‌ پس‌ از زندانی‌ شدن‌ یوسف‌،

۲ فرعون‌ رئیس‌ نانوایان‌ و رئیس‌ ساقیان‌ خود را به‌ زندان‌ انداخت‌،

۳ زیرا خشم‌ او را برانگیخته‌ بودند. آنها را به‌ زندان‌ فوطیفار، رئیس‌ محافظان‌ دربار كه‌ یوسف‌ در آنجا بود انداختند.

۴ آنها مدت‌ درازی‌ در زندان‌ ماندند و فوطیفار یوسف‌ را به‌ خدمت‌ آنها گماشت‌.

۵ یك‌ شب‌ هر دو آنها خواب‌ دیدند.

۶ صبح‌ روز بعد، یوسف‌ دید كه‌ آنها ناراحت‌ هستند.

۷ پس‌، از آنها پرسید: «چرا امروز غمگین‌ هستید؟»

۸ گفتند: «دیشب‌ ما هر دو خواب‌ دیدیم‌ و كسی‌ نیست‌ كه‌ آن‌ را تعبیر كند.» یوسف‌ گفت‌: «تعبیر كردن‌ خوابها كار خداست‌. به‌ من‌ بگویید چه‌ خوابهایی‌ دیده‌اید؟»

۹ اول‌ رئیس‌ ساقیان‌ خوابی‌ را كه‌ دیده‌ بود، چنین‌ تعریف‌ كرد: «دیشب‌ در خواب‌ درخت‌ انگوری‌ را دیدم‌ كه‌ سه‌ شاخه‌ داشت‌.

۱۰ ناگاه‌ شاخه‌ها شكفتند و خوشه‌های‌ زیادی‌ انگور رسیده‌ دادند.

۱۱ من‌ جام‌ شراب‌ فرعون‌ را در دست‌ داشتم‌، پس‌ خوشه‌های‌ انگور را چیده‌، در جام‌ فشردم‌ و به‌ او دادم‌ تا بنوشد.»

۱۲ یوسف‌ گفت‌: «تعبیر خواب‌ تو این‌ است‌: منظور از سه‌ شاخه‌، سه‌ روز است‌.

۱۳ تا سه‌ روز دیگر فرعون‌ تو را از زندان‌ آزاد كرده‌، دوباره‌ ساقی‌ خود خواهد ساخت‌.

۱۴ پس‌ خواهش‌ می‌كنم‌ وقتی‌ دوباره‌ مورد لطف‌ او قرار گرفتی‌، مرا به‌ یاد آور و سرگذشتم‌ را برای‌ فرعون‌ شرح‌ بده‌ و از او خواهش‌ كن‌ تا مرا از این‌ زندان‌ آزاد كند.

۱۵ زیرا مرا كه‌ عبرانی‌ هستم‌ از وطنم‌ دزدیده‌، به‌ اینجا آورده‌اند. حالا هم‌ بدون‌ آنكه‌ مرتكب‌ جرمی‌ شده‌ باشم‌، مرا در زندان‌ انداخته‌اند.»

۱۶ وقتی‌ رئیس‌ نانوایان‌ دید كه‌ تعبیر خواب‌ دوستش‌ خیر بود، او نیز خواب‌ خود را برای‌ یوسف‌ بیان‌ كرده‌، گفت‌: «درخواب‌ دیدم‌ كه‌ سه‌ سبد پر از نان‌ روی‌ سرخود دارم‌.

۱۷ در سبد بالایی‌ چندین‌ نوع‌ نان‌ برای‌ فرعون‌ گذاشته‌ بودم‌، اما پرندگان‌ آمده‌ آنها را خوردند.»

۱۸ یوسف‌ به‌ او گفت‌: «مقصود از سه‌ سبد، سه‌ روز است‌.

۱۹ سه‌ روز دیگر فرعون‌ سرت‌ را از تنت‌ جدا كرده‌، بدنت‌ را به‌ دار می‌آویزد و پرندگان‌ آمده‌ گوشت‌ بدنت‌ را خواهند خورد.»

۲۰ سه‌ روز بعد، جشن‌ تولد فرعون‌ بود و به‌ همین‌ مناسبت‌ ضیافتی‌ برای‌ مقامات‌ مملكتی‌ ترتیب‌ داد. او فرستاد تا رئیس‌ ساقیان‌ و رئیس‌ نانوایان‌ را از زندان‌ به‌ حضورش‌ آورند.

۲۱ سپس‌ رئیس‌ ساقیان‌ را به‌ كار سابقش‌ گمارد،

۲۲ ولی‌ رئیس‌ نانوایان‌ را به‌ دارآویخت‌، همانطور كه‌ یوسف‌ گفته‌ بود.

۲۳ اما رئیس‌ ساقیان‌ یوسف‌ را به‌ یاد نیاورد.


پیدایش باب ۴۱

خوابهای فرعون

۱ دو سال‌ بعد از این‌ واقعه‌، شبی‌ فرعون‌ خواب‌ دید كه‌ كنار رود نیل‌ ایستاده‌ است‌.

۲ ناگاه‌ هفت‌ گاو چاق‌ و فربه‌ از رودخانه‌ بیرون‌ آمده‌، شروع‌ به‌ چریدن‌ كردند.

۳ بعد هفت‌ گاو دیگر از رودخانه‌ بیرون‌ آمدند و كنار آن‌ هفت‌ گاو ایستادند، ولی‌ اینها بسیار لاغر و استخوانی‌ بودند.

۴ سپس‌ گاوهای‌ لاغر، گاوهای‌ چاق‌ را بلعیدند. آنگاه‌ فرعون‌ از خواب‌ پرید.

۵ او باز خوابش‌ برد و خوابی‌ دیگر دید. این‌ بار دید كه‌ هفت‌ خوشه‌ گندم‌ روی‌ یك‌ ساقه‌ قرار دارند كه‌ همگی‌ پُر از دانه‌های‌ گندم‌ رسیده‌ هستند.

۶ سپس‌ هفت‌ خوشه‌ نازك‌ دیگر كه‌ باد شرقی‌ آنها را خشكانیده‌ بود، ظاهر شدند.

۷ خوشه‌های‌ نازك‌ و خشكیده‌، خوشه‌های‌ پُر و رسیده‌ را بلعیدند. آنگاه‌ فرعون‌ از خواب‌ بیدار شد و فهمید كه‌ همه‌ را در خواب‌ دیده‌ است‌.

۸ صبح‌ روز بعد، فرعون‌ كه‌ فكرش‌ مغشوش‌ بود، تمام‌ جادوگران‌ و دانشمندان‌ مصر را احضار نمود و خوابهایش‌ را برای‌ ایشان‌ تعریف‌ كرد، ولی‌ كسی‌ قادر به‌ تعبیر خوابهای‌ او نبود.

۹ آنگاه‌ رئیس‌ ساقیان‌ پیش‌ آمده‌، به‌ فرعون‌ گفت‌: «الان‌ یادم‌ آمد كه‌ چه‌ خطای‌ بزرگی‌ مرتكب‌ شده‌ام‌.

۱۰ مدتی‌ پیش‌، وقتی‌ كه‌ بر غلامان‌ خود غضب‌ نمودی‌ و مرا با رئیس‌ نانوایان‌ به‌ زندانِ رئیس‌ محافظانِ دربار انداختی‌،

۱۱ هر دو ما در یك‌ شب‌ خواب‌ دیدیم‌.

۱۲ ما خوابهایمان‌ را برای‌ جوانی‌ عبرانی‌ كه‌ غلامِ رئیس‌ محافظان‌ دربار و با ما همزندان‌ بود، تعریف‌ كردیم‌ و او خوابهایمان‌ را برای‌ ما تعبیر كرد؛

۱۳ و هر آنچه‌ كه‌ گفته‌ بود اتفاق‌ افتاد. من‌ به‌ خدمت‌ خود برگشتم‌ و رئیس‌ نانوایان‌ به‌ دار آویخته‌ شد.»

۱۴ فرعون‌ فوراً فرستاد تا یوسف‌ را بیاورند، پس‌ با عجله‌ وی‌ را از زندان‌ بیرون‌ آوردند. او سر وصورتش‌ را اصلاح‌ نمود و لباسهایش‌ را عوض‌ كرد و بحضور فرعون‌ رفت‌.

۱۵ فرعون‌ به‌ او گفت‌: «من‌ دیشب‌ خوابی‌ دیدم‌ و كسی‌ نمی‌تواند آن‌ را برای‌ من‌ تعبیر كند. شنیده‌ام‌ كه‌ تو می‌توانی‌ خوابها را تعبیر كنی‌.»

۱۶ یوسف‌ گفت‌: «من‌ خودم‌ قادر نیستم‌ خوابها را تعبیر كنم‌، اما خدا معنی‌ خوابت‌ را به‌ تو خواهد گفت‌.»

۱۷ پس‌ فرعون‌ خوابش‌ را برای‌ یوسف‌ اینطور تعریف‌ كرد: «در خواب‌ دیدم‌ كنار رود نیل‌ ایستاده‌ام‌.

۱۸ ناگهان‌ هفت‌ گاو چاق‌ و فربه‌ از رودخانه‌ بیرون‌ آمده‌، مشغول‌ چریدن‌ شدند.

۱۹ سپس‌ هفت‌ گاو دیگر را دیدم‌ كه‌ از رودخانه‌ بیرون‌ آمدند، ولی‌ این‌ هفت‌ گاو بسیار لاغر و استخوانی‌ بودند. هرگز در تمام‌ سرزمین‌ مصر، گاوهایی‌ به‌ این‌ زشتی‌ ندیده‌ بودم‌.

۲۰ این‌ گاوهای‌ لاغر آن‌ هفت‌ گاو چاقی‌ را كه‌ اول‌ بیرون‌ آمده‌ بودند، بلعیدند.

۲۱ پس‌ از بلعیدن‌، هنوز هم‌ گاوها لاغر و استخوانی‌ بودند. در این‌ موقع‌ از خواب‌ بیدار شدم‌.

۲۲ كمی‌ بعد باز به‌ خواب‌ فرورفتم‌. این‌ بار در خواب‌ هفت‌ خوشه‌ گندم‌ روی‌ یك‌ ساقه‌ دیدم‌ كه‌ همگی‌ پر از دانه‌های‌ رسیده‌ بودند.

۲۳ اندكی‌ بعد، هفت‌ خوشه‌ كه‌ باد شرقی‌ آنها را خشكانیده‌ بود، نمایان‌ شدند.

۲۴ ناگهان‌ خوشه‌های‌ نازك‌ خوشه‌های‌ پُر و رسیده‌ را خوردند. همه‌ اینها را برای‌ جادوگران‌ خود تعریف‌ كردم‌، ولی‌ هیچ‌ كدام‌ از آنها نتوانستند تعبیر آنها را برای‌ من‌ بگویند.»

۲۵ یوسف‌ به‌ فرعون‌ گفت‌: «معنی‌ هر دو خواب‌ یكی‌ است‌. خدا تو را از آنچه‌ كه‌ در سرزمین‌ مصر انجام‌ خواهد داد، آگاه‌ ساخته‌ است‌.

۲۶ هفت‌ گاو چاق‌ و فربه‌ و هفت‌ خوشه‌ پُر و رسیده‌ كه‌ اول‌ ظاهر شدند، نشانه‌ هفت‌ سالِ فراوانی‌ است‌.

۲۷ هفت‌ گاو لاغر و استخوانی‌ و هفت‌ خوشه‌ نازك‌ و پژمرده‌، نشانه‌ هفت‌ سال‌ قحطی‌ شدید است‌ كه‌ بدنبال‌ هفت‌ سال‌ فراوانی‌ خواهد آمد.

۲۸ بدین‌ ترتیب‌، خدا آنچه‌ را كه‌ می‌خواهد بزودی‌ در این‌ سرزمین‌ انجام‌ دهد، بر تو آشكار ساخته‌ است‌.

۲۹ طی‌ هفت‌ سال‌ آینده‌ در سراسر سرزمین‌ مصر محصول‌، بسیار فراوان‌ خواهدبود.

۳۰ اما پس‌ از آن‌، چنان‌ قحطی‌ سختی‌ به‌ مدت‌ هفت‌ سال‌ پدید خواهد آمد

۳۱ كه‌ سالهای‌ فراوانی‌ از خاطره‌ها محو خواهد شد و قحطی‌، سرزمین‌ را از بین‌ خواهد برد.

۳۲ خوابهای‌ دوگانه‌ تو نشانه‌ این‌ است‌ كه‌ آنچه‌ برایت‌ شرح‌ دادم‌، بزودی‌ به‌ وقوع‌ خواهد پیوست‌، زیرا از جانب‌ خدا مقرر شده‌ است‌.

۳۳ من‌ پیشنهاد می‌كنم‌ كه‌ فرعون‌ مردی‌ دانا و حكیم‌ بیابد و او را بر اداره‌ امور كشاورزی‌ این‌ سرزمین‌ بگمارد.

۳۴ سپس‌ مأمورانی‌ مقرر كند تا در هفت‌ سال‌ فراوانی‌،

۳۵ یك‌ پنجم‌ محصولات‌ را در شهرها، در انبارهای‌ سلطنتی‌ ذخیره‌ كنند،

۳۶ تا در هفت‌ سال‌ قحطی بعد از آن‌، با كمبود خوراك‌ مواجه‌ نشوید. در غیر این‌ صورت‌، سرزمین‌ شما در اثر قحطی‌ از بین‌ خواهد رفت‌.»

یوسف شخص دوم مملکت می شود

۳۷ فرعون‌ و همه‌ افرادش‌ پیشنهاد یوسف‌ را پسندیدند.

۳۸ سپس‌ فرعون‌ گفت‌: «چه‌ كسی‌ بهتر از یوسف‌ می‌تواند از عهده‌ این‌ كار بر آید، مردی‌ كه‌ روح‌ خدا در اوست‌.»

۳۹ سپس‌ فرعون‌ رو به‌ یوسف‌ نموده‌، گفت‌: «چون‌ خدا تعبیر خوابها را به‌ تو آشكار كرده‌ است‌، پس‌ داناترین‌ و حكیم‌ترین‌ شخص‌ تو هستی‌.

۴۰ هم‌ اكنون‌ تو را بر این‌ امر مهم‌ می‌گمارم‌. تو شخص‌ دوم‌ سرزمین‌ مصر خواهی‌ شد و فرمانت‌ در سراسر كشور اجرا خواهد گردید.»

۴۱ سپس‌ فرعون‌ انگشتر سلطنتی‌ خود را به‌ انگشت‌ یوسف‌ كرد و لباس‌ فاخری‌ بر او پوشانیده‌، زنجیر طلا به‌ گردنش‌ آویخت‌،

۴۲ و او را سوار دومین‌ عرابه‌ سلطنتی‌ كرد.

۴۳ او هر جا می‌رفت‌ جلو او جار می‌زدند: «زانو بزنید!» بدین‌ ترتیب‌ یوسف‌ بر تمامی‌ امور مصر گماشته‌ شد.

۴۴ فرعون‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: «من‌ فرعون‌، پادشاه‌ مصر، اختیارات‌ سراسر كشور مصر را به‌ تو واگذار می‌كنم‌.»

۴۵ فرعون‌ به‌ یوسف‌، نام‌ مصری‌ صفنات‌ فعنیح‌ را داد و اسنات‌ دختر فوطی‌ فارع‌، كاهن‌ اون‌ را به‌ عقد وی‌ در آورد. و یوسف‌ در سراسر كشور مصرمشهور گردید.

۴۶ یوسف‌ سی‌ ساله‌ بود كه‌ فرعون‌ او را به‌ خدمت‌ گماشت‌. او دربار فرعون‌ را ترك‌ گفت‌ تا به‌ امور سراسر كشور رسیدگی‌ كند.

۴۷ طی‌ هفت‌ سالِ فراوانی‌ محصول‌، غله‌ در همه‌ جا بسیار فراوان‌ بود.

۴۸ در این‌ سالها یوسف‌ محصولات‌ مزارع‌ را در شهرهای‌ اطراف‌ ذخیره‌ نمود.

۴۹ بقدری‌ غله‌ در سراسر كشور جمع‌ شد كه‌ دیگر نمی‌شد آنها را حساب‌ كرد.

۵۰ قبل‌ از پدید آمدن‌ قحطی‌، یوسف‌ از همسرش‌ اسنات‌، دختر فوطی‌ فارع‌، كاهن‌ اون‌ صاحب‌ دو پسر شد.

۵۱ یوسف‌ پسر بزرگ‌ خود را منسی‌ (یعنی‌ «فراموشی‌») نامید و گفت‌: «با تولد این‌ پسر خدا به‌ من‌ كمك‌ كرد تا تمامی‌ خاطره‌ تلخ‌ جوانی‌ و دوری‌ از خانه‌ پدر را فراموش‌ كنم‌.»

۵۲ او دومین‌ پسر خود را افرایم‌ (یعنی‌ «پرثمر») نامید و گفت‌: «خدا مرا در سرزمینِ سختی‌هایم‌، پرثمر گردانیده‌ است‌.»

۵۳ سرانجام‌ هفت‌ سالِ فراوانی‌ به‌ پایان‌ رسید

۵۴ و همانطور كه‌ یوسف‌ گفته‌ بود، هفت‌ سالِ قحطی‌ شروع‌ شد. در كشورهای‌ همسایه‌ مصـر قحطی‌ بود، اما در انبارهای‌ مصر غلة‌ فراوان‌ یافت‌ می‌شد.

۵۵ گرسنگی‌ براثر كمبود غذا آغاز شد و مردمِ مصر برای‌ طلب‌ كمك‌ نزد فرعون‌ رفتند و فرعون‌ نیز آنها را نزد یوسف‌ فرستاده‌، گفت‌: «بروید و آنچه‌ یوسف‌ به‌ شما می‌گوید انجام‌ دهید.»

۵۶ در این‌ موقع‌، قحطی‌ سراسر جهان‌ را فرا گرفته‌ بود.

۵۷ یوسف‌ انبارها را گشوده‌، غله‌ مورد نیاز را به‌ مصریان‌ و به‌ مردمی‌ كه‌ از خارج‌ می‌آمدند می‌فروخت‌.


پیدایش باب ۴۲

برادران یوسف به مصر می روند

۱ یعقوب‌ چون‌ شنید در مصر غله‌ فراوان‌ است‌، به‌ پسرانش‌ گفت‌: «چرا نشسته‌، به‌ یكدیگر نگاه‌ می‌كنید؟

۲ شنیده‌ام‌ در مصر غله‌ فراوان‌ است‌. قبل‌ از این‌ كه‌ همه‌ از گرسنگی‌ بمیریم‌، بروید و از آنجا غله‌ بخرید.»

۳ بنابراین‌ ده‌ برادر یوسف‌ برای‌ خرید غله‌ به‌ مصررفتند.

۴ ولی‌ یعقوب‌، بنیامین‌ برادر تنی‌ یوسف‌ را همراه‌ آنها نفرستاد، چون‌ می‌ترسید كه‌ او را هم‌ از دست‌ بدهد.

۵ پس‌ پسران‌ یعقوب‌ هم‌ با سایر اشخاصی‌ كه‌ برای‌ خرید غله‌ از سرزمینهای‌ مختلف‌ به‌ مصر می‌آمدند وارد آنجا شدند، زیرا شدت‌ قحطی‌ در كنعان‌ مثل‌ همه‌ جای‌ دیگر بود.

۶ چون‌ یوسف‌ حاكم‌ مصر و مسئول‌ فروش‌ غله‌ بود، برادرانش‌ نزد او رفته‌ در برابرش‌ به‌ خاك‌ افتادند.

۷ یوسف‌ فوراً آنها را شناخت‌، ولی‌ وانمود كرد كه‌ ایشان‌ را نمی‌شناسد و با خشونت‌ از آنها پرسید: «از كجا آمده‌اید؟» گفتند: «از سرزمین‌ كنعان‌ برای‌ خرید غله‌ آمده‌ایم‌.»

۸ هر چند یوسف‌ برادرانش‌ را شناخت‌، اما ایشان‌ او را نشناختند.

۹ در این‌ موقع‌ یوسف‌ خوابهایی‌ را كه‌ مدتها پیش‌ در خانه‌ پدرش‌ دیده‌ بود، به‌ خاطر آورد. او به‌ آنها گفت‌: «شما جاسوس‌ هستید و برای‌ بررسی‌ سرزمین‌ ما به‌ اینجا آمده‌اید.»

۱۰ آنها گفتند: «ای‌ سَروَر ما، چنین‌ نیست‌. ما برای‌ خرید غله‌ آمده‌ایم‌.

۱۱ همه‌ ما برادریم‌. ما اشخاص‌ درستكاری‌ هستیم‌ و برای‌ جاسوسی‌ نیامده‌ایم‌.»

۱۲ یوسف‌ گفت‌: «چرا، شما جاسوس‌ هستید و آمده‌اید سرزمین‌ ما را بررسی‌ كنید.»

۱۳ آنها عرض‌ كردند: «ای‌ سَروَر، ما دوازده‌ برادریم‌ و پدرمان‌ در سرزمین‌ كنعان‌ است‌. برادر كوچك‌ ما نزد پدرمان‌ است‌ و یكی‌ از برادران‌ ما هم‌ مرده‌ است‌.»

۱۴ یوسف‌ گفت‌: «از كجا معلوم‌ كه‌ راست‌ می‌گویید؟

۱۵ فقط‌ در صورتی‌ درستی‌ حرفهای‌ شما ثابت‌ می‌شود كه‌ برادر كوچكتان‌ هم‌ به‌ اینجا بیاید وگرنه‌ به‌ حیات‌ فرعون‌ قسم‌ كه‌ اجازه‌ نخواهم‌ داد از مصر خارج‌ شوید.

۱۶ یكی‌ از شما برود و برادرتان‌ را بیاورد. بقیه‌ را اینجا در زندان‌ نگاه‌ می‌دارم‌ تا معلوم‌ شود آنچه‌ گفته‌اید راست‌ است‌ یا نه‌. اگر دروغ‌ گفته‌ باشید خواهم‌ فهمید كه‌ شما برای‌ جاسوسی‌ به‌ اینجا آمده‌اید.»

۱۷ آنگاه‌ همه‌ آنها را به‌ مدت‌ سه‌ روز به‌ زندان‌انداخت‌.

۱۸ در روز سوم‌ یوسف‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «من‌ مرد خداترسی‌ هستم‌، پس‌ آنچه‌ به‌ شما می‌گویم‌ انجام‌ دهید و زنده‌ بمانید.

۱۹ اگر شما واقعاً افراد صادقی‌ هستید، یكی‌ از شما در زندان‌ بماند و بقیه‌ با غله‌ای‌ كه‌ خریده‌اید نزد خانواده‌های‌ گرسنه‌ خود برگردید.

۲۰ ولی‌ شما باید برادر كوچك‌ خود را نزد من‌ بیاورید. به‌ این‌ طریق‌ به‌ من‌ ثابت‌ خواهد شد كه‌ راست‌ گفته‌اید و من‌ شما را نخواهم‌ كشت‌.» آنها این‌ شرط‌ را پذیرفتند.

۲۱ آنگاه‌ برادران‌ به‌ یكدیگر گفتند: «همه‌ این‌ ناراحتی‌ها بخاطر آن‌ است‌ كه‌ به‌ برادر خود یوسف‌ بدی‌ كردیم‌ و به‌ التماس‌ عاجزانه‌ او گوش‌ ندادیم‌.»

۲۲ رئوبین‌ به‌ آنها گفت‌: «آیا من‌ به‌ شما نگفتم‌ این‌ كار را نكنید؟ ولی‌ حرف‌ مرا قبول‌ نكردید. حالا باید تاوان‌ گناهمان‌ را پس‌ بدهیم‌.»

۲۳ البته‌ آنها نمی‌دانستند كه‌ یوسف‌ سخنانشان‌ را می‌فهمد، زیرا او توسط‌ مترجم‌ با ایشان‌ صحبت‌ می‌كرد.

۲۴ در این‌ موقع‌ یوسف‌ از نزد آنها به‌ جایی‌ خلوت‌ رفت‌ و بگریست‌. پس‌ از مراجعت‌، شمعون‌ را از میان‌ آنها انتخاب‌ كرده‌، دستور داد در برابر چشمان‌ برادرانش‌ او را در بند نهند.

۲۵ آنگاه‌ یوسف‌ به‌ نوكرانش‌ دستور داد تا كیسه‌های‌ آنها را از غله‌ پُر كنند. ضمناً مخفیانه‌ به‌ نوكران‌ خود گفت‌ كه‌ پولهایی‌ را كه‌ برادرانش‌ برای‌ خرید غله‌ پرداخته‌ بودند، در داخل‌ كیسه‌هایشان‌ بگذارند و توشه‌ سفر به‌ آنها بدهند. پس‌ آنها چنین‌ كردند و

۲۶ برادران‌ یوسف‌ غله‌ را بار الاغهای‌ خود نموده‌، روانه‌ منزل‌ خویش‌ شدند.

۲۷ هنگام‌ غروب‌ آفتاب‌، وقتی‌ كه‌ برای‌ استراحت‌ توقف‌ كردند، یكی‌ از آنها كیسه‌ خود را باز كرد تا به‌ الاغها خوراك‌ بدهد و دید پولی‌ كه‌ برای‌ خرید غله‌ پرداخته‌ بود، در دهانه‌ كیـسه‌ است‌.

۲۸ پس‌ به‌ برادرانش‌ گفت‌: «ببینید! پولی‌ را كه‌ داده‌ام‌ در كیسه‌ام‌ گذارده‌اند.» از ترس‌ لرزه‌ بر اندام‌ آنها افتاده‌، به‌ یكدیگر گفتند: «این‌ چه‌ بلایی‌ است‌ كه‌ خدا بر سر ما آورده‌ است‌؟»

۲۹ ایشان‌ به‌ سرزمین‌ كنعان‌ نزد پدر خود یعقوب‌ رفتند و آنچه‌ را كه‌ برایشان‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود برای‌ اوتعریف‌ كرده‌،

۳۰ گفتند: «حاكم‌ مصر با خشونت‌ زیاد با ما صحبت‌ كرد و پنداشت‌ كه‌ ما جاسوس‌ هستیم‌.

۳۱ به‌ او گفتیم‌ كه‌ ما مردمانی‌ درستكار هستیم‌ و جاسوس‌ نیستیم‌؛

۳۲ ما دوازده‌ برادریم‌ از یك‌ پدر. یكی‌ از ما مرده‌ و دیگری‌ كه‌ از همه‌ ما كوچكتر است‌ نزد پدرمان‌ در كنعان‌ می‌باشد.

۳۳ حاكم‌ مصر در جواب‌ ما گفت‌: "اگر راست‌ می‌گویید، یكی‌ از شما نزد من‌ بعنوان‌ گروگان‌ بماند و بقیه‌، غله‌ها را برداشته‌، نزد خانواده‌های‌ گرسنه‌ خود بروید

۳۴ و برادر كوچك‌ خود را نزد من‌ آورید. اگر چنین‌ كنید معلوم‌ می‌شود كه‌ راست‌ می‌گویید و جاسوس‌ نیستید. آنگاه‌ من‌ هم‌ برادر شما را آزاد خواهم‌ كرد و اجازه‌ خواهم‌ داد هر چند بار كه‌ بخواهید به‌ مصر آمده‌، غله‌ موردنیاز خود را خریداری‌ كنید." »

۳۵ آنها وقتی‌ كیسه‌های‌ خود را باز كردند، دیدند پولهایی‌ كه‌ بابت‌ خرید غله‌ پرداخته‌ بودند، داخل‌ كیسه‌های‌ غله‌ است‌. آنها و پدرشان‌ از این‌ پیشامد بسیار ترسیدند.

۳۶ یعقوب‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «مرا بی‌اولاد كردید. یوسف‌ دیگر برنگشت‌، شمعون‌ از دستم‌ رفت‌ و حالا می‌خواهید بنیامین‌ را هم‌ از من‌ جدا كنید. چرا این‌ همه‌ بدی‌ بر من‌ واقع‌ می‌شود؟»

۳۷ آنگاه‌ رئوبین‌ به‌ پدرش‌ گفت‌: «تو بنیامین‌ را بدست‌ من‌ بسپار. اگر او را نزد تو باز نیاوردم‌ دو پسرم‌ را بكُش‌.»

۳۸ ولی‌ یعقوب‌ در جواب‌ او گفت‌: «پسر من‌ با شما به‌ مصر نخواهد آمد؛ چون‌ برادرش‌ یوسف‌ مرده‌ و از فرزندان‌ مادرش‌ تنها او برای‌ من‌ باقی‌ مانده‌ است‌. اگر بلایی‌ بر سرش‌ بیاید پدر پیرتان‌ از غصه‌ خواهد مُرد.»


پیدایش باب ۴۳

سفر دوم به مصر

۱ قحطی‌ در كنعان‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت‌.

۲ پس‌ یعقوب‌ از پسرانش‌ خواست‌ تا دوباره‌ به‌ مصر بروند و مقداری‌ غله‌ بخرند، زیرا غله‌ای‌ كه‌ از مصر خریده‌ بودند، تمام‌ شده‌ بود.

۳ یهودا به‌ او گفت‌: «پدر، حاكم‌ مصر با تأكید به‌ ما گفت‌ كه‌ اگر برادر كوچك‌ خود را همراه‌ نبریم‌،

۴ ما را بحضور خود نخواهد پذیرفت‌.

۵ پس‌ اگر بنیامین‌ رابا ما نفرستی‌ ما به‌ مصر نمی‌رویم‌ تا برای‌ تو غله‌ بخریم‌.»

۶ یعقوب‌ به‌ آنها گفت‌: «چرا به‌ او گفتید كه‌ برادر دیگری‌ هم‌ دارید؟ چرا با من‌ چنین‌ كردید؟»

۷ گفتند: «آن‌ مرد تمام‌ جزئیات‌ خانواده‌ ما را بدقت‌ از ما پرسید و گفت‌: "آیا پدر شما هنوز زنده‌ است‌؟ آیا برادر دیگری‌ هم‌ دارید؟" ما مجبور بودیم‌ به‌ سؤالات‌ او پاسخ‌ بدهیم‌. ما از كجا می‌دانستیم‌ به‌ ما می‌گوید: "برادرتان‌ را نزد من‌ بیاورید؟"»

۸ یهودا به‌ پدرش‌ گفت‌: «پسر را به‌ من‌ بسپار تا روانه‌ شویم‌. در غیر این‌ صورت‌ ما و فرزندانمان‌ از گرسنگی‌ خواهیم‌ مُرد.

۹ من‌ تضمین‌ می‌كنم‌ كه‌ او را سالم‌ برگردانم‌. اگر او را نزد تو باز نیاوردم‌ گناهش‌ تا ابد به‌ گردن‌ من‌ باشد.

۱۰ اگر موافقت‌ كرده‌ و او را همراه‌ ما فرستاده‌ بودی‌ تا بحال‌ به‌ آنجا رفته‌ و برگشته‌ بودیم‌.»

۱۱ سرانجام‌ یعقوب‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «حال‌ كه‌ این‌ چنین‌ است‌ از بهترین‌ محصولاتی‌ كه‌ در این‌ سرزمین‌ داریم‌، برای‌ حاكم‌ مصر به‌ ارمغان‌ ببرید. مقداری‌ بلسان‌ و عسل‌، كتیرا و مُر، پسته‌ و بادام‌ بار الاغهایتان‌ نموده‌، به‌ مصر بروید.

۱۲ دو برابر پولی‌ را هم‌ كه‌ دفعه‌ پیش‌ در كیسه‌هایتان‌ گذاشته‌ بودند با خودتان‌ ببرید، شاید اشتباهی‌ در كار بوده‌ است‌.

۱۳ در ضمن‌، برادرتان‌ بنیامین‌ نیز همراه‌ شما خواهد آمد.

۱۴ امیدوارم‌ كه‌ خدای‌ قادر مطلق‌ شما را مورد لطف‌ آن‌ مرد قرار دهد تا شمعون‌ و بنیامین‌ را برگرداند. اگر خواستِ خدا چنین‌ است‌ كه‌ بی‌اولاد شوم‌، بگذار بی‌اولاد شوم‌.»

۱۵ پس‌ ایشان‌ هدایا و دوبرابر پول‌ دفعه‌ پیش‌ را برداشته‌، همراه‌ بنیامین‌ عازم‌ مصر شدند و نزد یوسف‌ رفتند.

۱۶ چون‌ یوسف‌ بنیامین‌ را همراه‌ آنها دید، به‌ ناظر خانه‌ خود گفت‌: «امروز ظهر این‌ مردان‌ با من‌ نهار خواهند خورد. آنها را به‌ خانه‌ ببر و برای‌ خوراك‌ تدارك‌ ببین‌.»

۱۷ پس‌ ناظر چنان‌ كه‌ دستور یافته‌ بود، ایشان‌ را به‌قصر یوسف‌ برد.

۱۸ پسران‌ یعقوب‌ وقتی‌ فهمیدند آنها را به‌ كجا می‌بـرند، بی‌نهایت‌ ترسان‌ شدند و به‌ یكدیگر گفتند: «شاید بخاطر آن‌ پولی‌ كه‌ در كیسه‌های‌ ما گذاشته‌ شده‌ بود، می‌خواهند ما را بگیرند و به‌ اسارت‌ خود درآورند و الاغهای‌ ما را نیز تصاحب‌ نمایند.»

۱۹ وقتی‌ به‌ دروازه‌ قصر رسیدند،

۲۰ به‌ ناظر یوسف‌ گفتند: «ای‌ آقا، دفعه‌ اول‌ كه‌ برای‌ خرید غله‌ به‌ مصر آمدیم‌،

۲۱ هنگام‌ مراجعت‌ چون‌ كیسه‌های‌ خود را گشودیم‌، پولهایی‌ را كه‌ برای‌ خرید غله‌ پرداخته‌ بودیم‌ در آنها یافتیم‌. حال‌، آن‌ پولها را آورده‌ایم‌.

۲۲ مقداری‌ هم‌ پول‌ برای‌ خرید این‌ دفعه‌ همراه‌ خود آورده‌ایم‌. ما نمی‌دانیم‌ آن‌ پولها را چه‌ كسی‌ در كیسه‌های‌ ما گذارده‌ بود.»

۲۳ ناظربه‌ آنها گفت‌: «نگران‌ نباشید. حتماً خدای‌ شما و خدای‌ اجدادتان‌ این‌ ثروت‌ را در كیسه‌هایتان‌ گذاشته‌ است‌، چون‌ من‌ پول‌ غله‌ها رااز شما گرفتم‌.» پس‌ آن‌ مرد شمعون‌ را از زندان‌ آزاد ساخته‌، نزد برادرانش‌ آورد.

۲۴ سپس‌ آنها را به‌ داخل‌ قصر برده‌، آب‌ به‌ ایشان‌ داد تا پاهای‌ خود را بشویند و برای‌ الاغهایشان‌ نیز علوفه‌ فراهم‌ نمود.

۲۵ آنگاه‌ آنها هدایای‌ خود را آماده‌ كردند تا ظهر كه‌ یوسف‌ وارد می‌شود به‌ او بدهند، زیرا به‌ آنها گفته‌ بودند كه‌ در آنجا نهار خواهند خورد.

۲۶ وقتی‌ كه‌ یوسف‌ به‌ خانه‌ آمد هدایای‌ خود را به‌ او تقدیم‌ نموده‌، در حضور او تعظیم‌ كردند.

۲۷ یوسف‌ از احوال‌ ایشان‌ پرسید و گفت‌: «پدر پیرتان‌ كه‌ درباره‌ او با من‌ صحبت‌ كردید چطور است‌؟ آیا هنوز زنده‌ است‌؟»

۲۸ عرض‌ كردند: «بلی‌، او هنوز زنده‌ و سالم‌ است‌.» و بار دیگر در مقابل‌ او تعظیم‌ كردند.

۲۹ یوسف‌ چون‌ برادر تنی‌ خود بنیامین‌ را دید پرسید: «آیا این‌ همان‌ برادر كوچك‌ شماست‌ كه‌ درباره‌اش‌ با من‌ صحبت‌ كردید؟» سپس‌ به‌ او گفت‌: «پسرم‌، خدا تو را بركت‌ دهد.»

۳۰ یوسف‌ با دیدن‌ برادرش‌ آنچنان‌ تحت‌ تأثیر قرار گرفت‌ كه‌ نتوانست‌ از گریستن‌ خودداری‌ نماید؛ پس‌ به‌ جایی‌ خلوت‌ شتافت‌و در آنجا گریست‌.

۳۱ سپس‌ صورت‌ خود را شسته‌ نزد برادرانش‌ بازگشت‌ و درحالی‌ كه‌ بر خود مسلط‌ شده‌ بود، دستور داد غذا را بیاورند.

۳۲ برای‌ یوسف‌ جداگانه‌ سفره‌ چیدند و برای‌ برادرانش‌ جداگانه‌. مصریانی‌ هم‌ كه‌ در آنجا بودند از سفرة‌ دیگری‌ غذا می‌خوردند، زیرا مصری‌ها عبرانی‌ها را نجس‌ می‌دانستند.

۳۳ یوسف‌ برادرانش‌ را برحسب‌ سن‌ ایشان‌ بر سر سفره‌ نشانید و آنها از این‌ عمل‌ او متعجب‌ شدند.

۳۴ او از سفره‌ خود به‌ ایشان‌ غذا داد و برای‌ بنیامین‌ پنج‌ برابر سایرین‌ غذا كشید. پس‌ آن‌ روز ایشان‌ با یوسف‌ خوردند و نوشیدند و شادی‌ نمودند.


پیدایش باب ۴۴

جام گمشده یوسف

۱ وقتی‌ برادران‌ یوسف‌ آماده‌ حركت‌ شدند، یوسف‌ به‌ ناظر خانه‌ خود دستور داد كه‌ كیسه‌های‌ آنها را تا حدی‌ كه‌ می‌توانستند ببرند از غله‌ پُر كند و پول‌ هر یك‌ را در دهانه‌ كیسه‌اش‌ بگذارد.

۲ همچنین‌ به‌ ناظر دستور داد كه‌ جام‌ نقره‌اش‌ را با پولهای‌ پرداخت‌ شده‌ در كیسه‌ بنیامین‌ بگذارد. ناظر آنچه‌ كه‌ یوسف‌ به‌ او گفته‌ بود انجام‌ داد.

۳ برادران‌ صبح‌ زود برخاسته‌، الاغهای‌ خود را بار كردند و به‌ راه‌ افتادند.

۴ اما هنوز از شهر زیاد دور نشده‌ بودند كه‌ یوسف‌ به‌ ناظر گفت‌: «بدنبال‌ ایشان‌ بشتاب‌ و چون‌ به‌ آنها رسیدی‌ بگو: "چرا بعوض‌ خوبی‌ بدی‌ كردید؟

۵ چرا جام‌ مخصوص‌ سَروَر مرا كه‌ با آن‌ شراب‌ می‌نوشد و فال‌ می‌گیرد دزدیدید؟"»

۶ ناظر چون‌ به‌ آنها رسید، هر آنچه‌ به‌ او دستور داده‌ شده‌ بود، به‌ ایشان‌ گفت‌.

۷ آنها به‌ وی‌ پاسخ‌ دادند: «چرا سَروَر ما چنین‌ سخنانی‌ می‌گوید؟ قسم‌ می‌خوریم‌ كه‌ مرتكب‌ چنین‌ عمل‌ زشتی‌ نشده‌ایم‌.

۸ مگر ما پولهایی‌ را كه‌ دفعه‌ پیش‌ در كیسه‌های‌ خود یافتیم‌ نزد شما نیاوردیم‌؟ پس‌ چطور ممكن‌ است‌ طلا یا نقره‌ای‌ از خانه‌ اربابت‌ دزدیده‌ باشیم‌؟

۹ جام‌ را پیش‌ هر كس‌ كه‌ پیدا كردی‌ او را بكش‌ و بقیه‌ ما هم‌ برده‌ سَروَرمان‌ خواهیم‌ شد.»

۱۰ ناظر گفت‌: «بسیار خوب‌، ولی‌ فقط‌ همان‌ كسی‌كه‌ جام‌ را دزدیده‌ باشد، غلام‌ من‌ خواهد شد وبقیه‌ شما می‌توانید بروید.»

۱۱ آنگاه‌ همگی‌ با عجله‌ كیسه‌های‌ خود را از پشت‌ الاغ‌ بر زمین‌ نهادند و آنها را باز كردند.

۱۲ ناظر جستجوی‌ خود را از برادر بزرگتر شروع‌ كرده‌، به‌ كوچكتر رسید و جام‌ را در كیسه‌ بنیامین‌ یافت‌.

۱۳ برادران‌ از شدت‌ ناراحتی‌ لباسهای‌ خود را پاره‌ كردند و كیسه‌ها را بر الاغها نهاده‌، به‌ شهر بازگشتند.

۱۴ وقتی‌ یهودا و سایر برادرانش‌ به‌ خانه‌ یوسف‌ رسیدند، او هنوز در آنجا بود. آنها نزد او به‌ خاك‌ افتادند.

۱۵ یوسف‌ از ایشان‌ پرسید: «چرا این‌ كار را كردید؟ آیا نمی‌دانستید مردی‌ چون‌ من‌ به‌ كمك‌ فال‌ می‌تواند بفهمد چه‌ كسی‌ جامش‌ را دزدیده‌ است‌؟»

۱۶ یهودا گفت‌: «در جواب‌ سَروَر خود چه‌ بگوییم‌؟ چگونه‌ می‌توانیم‌ بی‌گناهی‌ خود را ثابت‌ كنیم‌؟ خواست‌ خداست‌ كه‌ بسزای‌ اعمال‌ خود برسیم‌. اینك‌ برگشته‌ایم‌ تا همگی‌ ما و شخصی‌ كه‌ جام‌ نقره‌ در كیسه‌اش‌ یافت‌ شده‌، غلامان‌ شما شویم‌.»

۱۷ یوسف‌ گفت‌: «نه‌، فقط‌ شخصی‌ كه‌ جام‌ را دزدیده‌ است‌ غلام‌ من‌ خواهد بود. بقیه‌ شما می‌توانید نزد پدرتان‌ باز گردید.»

۱۸ یهودا جلو رفته‌، گفت‌: «ای‌ سَروَر، می‌دانم‌ كه‌ شما چون‌ فرعون‌ مقتدر هستید، پس‌ بر من‌ خشمگین‌ نشوید و اجازه‌ دهید مطلبی‌ به‌ عرض‌ برسانم‌.

۱۹ دفعه‌ اول‌ كه‌ بحضور شما رسیدیم‌، از ما پرسیدید كه‌ آیا پدر و برادر دیگری‌ داریم‌؟

۲۰ عرض‌ كردیم‌، بلی‌. پدر پیری‌ داریم‌ و برادر كوچكی‌ كه‌ فرزندِ زمانِ پیری‌ اوست‌. این‌ پسر برادری‌ داشت‌ كه‌ مرده‌ است‌ و او اینك‌ تنها پسر مادرش‌ می‌باشد و پدرمان‌ او را خیلی‌ دوست‌ دارد.

۲۱ دستور دادید آن‌ برادر كوچكتر را بحضورتان‌ بیاوریم‌ تا او را ببینید.

۲۲ عرض‌ كردیم‌ كه‌ اگر آن‌ پسر از پدرش‌ جدا شود، پدرمان‌ خواهد مرد.

۲۳ ولی‌ به‌ ما گفتید دیگر به‌ مصر برنگردیم‌ مگر این‌ كه‌ او را همراه‌ خود بیاوریم‌.

۲۴ پس‌ نزد غلامت‌ پدر خویش‌ برگشتیم‌ و آنچه‌ به‌ ما فرموده‌ بودید، به‌ او گفتیم‌.

۲۵ وقتی‌ او به‌ ما گفت‌ كـه‌ دوبـاره‌ بـه‌ مصـر برگردیم‌ و غلـه‌ بخریــم‌،

۲۶ گفتیم‌ كه‌ نمی‌توانیم‌ به مصر برویم‌ مگر این‌ كه‌ اجازه‌ بدهی‌ برادر كوچك‌ خود را نیز همراه‌ ببریم‌. چون‌ اگر او را با خود نبریم‌ حاكم‌ مصر ما را بحضور نخواهد پذیرفت‌.

۲۷ پدرمان‌ به‌ ما گفت‌: "شما می‌دانید كه‌ همسرم‌ راحیل‌ فقط‌ دو پسر داشت‌.

۲۸ یكی‌ از آنها رفت‌ و دیگر برنگشت‌. بدون‌ شك‌ حیوانات‌ وحشی‌ او را دریدند و من‌ دیگر او را ندیدم‌.

۲۹ اگر برادرش‌ را هم‌ از من‌ بگیرید و بلایی‌ بر سرش‌ بیاید، پدر پیرتان‌ از غصه‌ خواهد مُرد."

۳۰ حال‌، ای‌ سَروَر، اگر نزد غلامت‌، پدر خود برگردم‌ و این‌ جوان‌ كه‌ جان‌ پدرمان‌ به‌ جان‌ او بسته‌ است‌ همراه‌ من‌ نباشد، پدرم‌ از غصه‌ خواهد مُرد.

۳۱ آن‌ وقت‌ ما مسئول‌ مرگ‌ پدر پیرمان‌ خواهیم‌ بود.

۳۲ من‌ نزد پدرم‌ ضامن‌ جان‌ این‌ پسر شدم‌ و به‌ او گفتم‌ كه‌ هرگاه‌ او را سالم‌ برنگردانم‌، گناهش‌ تا ابد به‌ گردن‌ من‌ باشد.

۳۳ بنابراین‌ التماس‌ می‌كنم‌ مرا بجای‌ بنیامین‌ در بندگی‌ خویش‌ نگاهدارید و اجازه‌ دهید كه‌ او همراه‌ سایرین‌ نزد پدرش‌ برود.

۳۴ زیرا چگونه‌ می‌توانم‌ بدون‌ بنیامین‌ نزد پدرم‌ برگردم‌ و بلایی‌ را كه‌ بر سر پدرم‌ می‌آید ببینم‌؟»


پیدایش باب ۴۵

یوسف خود را می شناساند

۱ یوسف‌ دیگر نتوانست‌ خودداری‌ كند، پس‌ به‌ نوكران‌ خود گفت‌: «همه‌ از اینجا خارج‌ شوید.» پس‌ از این‌ كه‌ همه‌ رفتند و او را با برادرانش‌ تنها گذاشتند او خود را به‌ ایشان‌ معرفی‌ كرد.

۲ سپس‌ با صدای‌ بلند گریست‌، بطوری‌ كه‌ اطرافیان‌ صدای‌ گریه‌ او را شنیدند و این‌ خبر را به‌ گوش‌ فرعون‌ رسانیدند.

۳ او به‌ برادرانش‌ گفت‌: «من‌ یوسف‌ هستم‌. آیا پدرم‌ هنوز زنده‌ است‌؟» اما برادرانش‌ كه‌ از ترس‌ زبانشان‌ بند آمده‌ بود، نتوانستند جواب‌ بدهند.

۴ یوسف‌ گفت‌: «جلو بیایید!» پس‌ به‌ او نزدیك‌ شدند و او دوباره‌ گفت‌: «منم‌، یوسف‌، برادر شما كه‌ او را به‌ مصر فروختید.

۵ حال‌ از این‌ كار خود ناراحت‌ نشوید و خود را سرزنش‌ نكنید، چون‌ این‌ خواست‌ خدا بود. او مرا پیش‌ از شما به‌ مصر فرستاد تا جان‌ مردم‌ را در این‌ زمان‌ قحطی‌ حفظ‌ كند.

۶ از هفت‌ سال‌ قحطی‌، دو سال‌ گذشته‌ است‌. طی‌ پنج‌ سال‌ آینده كشت‌ و زرعی‌ نخواهد شد.

۷ اما خدا مرا پیش‌ از شما به‌ اینجا فرستاد تا برای‌ شما بر روی‌ زمین‌ نسلی‌ باقی‌ بگذارد و جانهای‌ شما را بطرز شگفت‌انگیزی‌ رهایی‌ بخشد.

۸ آری‌، خدا بود كه‌ مرا به‌ مصر فرستاد، نه‌ شمـا. در اینجا هم‌ خدا مرا مشاور فرعون‌ و سرپرست‌ خانه‌ او و حاكم‌ بر تمامی‌ سرزمین‌ مصر گردانیده‌ است‌.

۹ حال‌، نزد پدرم‌ بشتابید و به‌ او بگویید كه‌ پسر تو، یوسف‌ عرض‌ می‌كند: "خدا مرا حاكم‌ سراسر مصر گردانیده‌ است‌. بی‌درنگ‌ نزد من‌ بیا

۱۰ و در زمین‌ جوشن‌ ساكن‌ شو تا تو با همه‌ فرزندانت‌ و نوه‌هایت‌ و تمامی‌ گله‌ و رمه‌ و اموالت‌ نزدیك‌ من‌ باشی‌.

۱۱ من‌ در اینجا از تو نگهداری‌ خواهم‌ كرد، زیرا پنج‌ سالِ دیگر از این‌ قحطی‌ باقیست‌ و اگر نزد من‌ نیایی‌ تو و همه‌ فرزندان‌ و بستگانت‌ از گرسنگی‌ خواهید مُرد.

۱۲ " همه‌ شما و برادرم‌ بنیامین‌ شاهد هستید كه‌ این‌ من‌ هستم‌ كه‌ با شما صحبت‌ می‌كنم‌.

۱۳ پدرم‌ را از قدرتی‌ كه‌ در مصر دارم‌ و از آنچه‌ دیده‌اید آگاه‌ سازید و او را فوراً نزد من‌ بیاورید.»

۱۴ آنگاه‌ یوسف‌، بنیامین‌ را در آغوش‌ گرفته‌ و با هم‌ گریستند.

۱۵ بعد سایر برادرانش‌ را بوسید و گریست‌. آنگاه‌ جرأت‌ یافتند با او صحبت‌ كنند.

۱۶ طولی‌ نكشید كه‌ خبر آمدن‌ برادران‌ یوسف‌ به‌ گوش‌ فرعون‌ رسید. فرعون‌ و تمامی‌ درباریانش‌ از شنیدن‌ این‌ خبر خوشحال‌ شدند.

۱۷ پس‌ فرعون‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: «به‌ برادران‌ خود بگو كه‌ الاغهای‌ خود را بار كنند و به‌ كنعان‌ بروند.

۱۸ و پدر و همه‌ خانواده‌های‌ خود را برداشته‌ به‌ مصر بیایند. من‌ حاصلخیزترین‌ زمینِ مصر را به‌ ایشان‌ خواهم‌ داد تا از محصولاتِ فراوانِ آن‌ بهره‌مند شوند.

۱۹ برای‌ آوردن‌ پدرت‌ و زنان‌ و اطفال‌، چند عرابه‌ به‌ آنها بده‌ كه‌ با خود ببرند.

۲۰ به‌ ایشان‌ بگو كه‌ درباره‌ اموال‌ خود نگران‌ نباشند، زیرا حاصلخیزترین‌ زمین‌ مصر به‌ آنها داده‌ خواهد شد.»

۲۱ یوسف‌ چنانكه‌ فرعون‌ گفته‌ بود، عرابه‌ها و آذوقه‌ برای‌ سفر به‌ ایشان‌ داد.

۲۲ او همچنین‌ به‌ هر یك‌ از آنها یكدست‌ لباس‌ نو هدیه‌ نمود، اما به‌ بنیامین‌ پنج‌ دست‌ لباس‌ و سیصد مثقال‌ نقره‌ بخشیـد.

۲۳ برای‌ پدرش‌ ده‌ بارِ الاغ‌ از بهترین‌ كالاهای‌ مصر و ده‌ بارِ الاغ‌ غله‌ و خوراكیهای‌ دیگر بجهت‌ سفرش‌ فرستاد.

۲۴ این‌ طریق‌ برادران‌ خود را مرخص‌ نمود و به‌ ایـشان‌ تأكـید كرد كـه‌ در بیـن‌ راه‌ باهم‌ نزاع‌ نكنند.

۲۵ آنها مصر را به‌ قصد كنعان‌ ترك‌ گفته‌، نزد پدر خویش‌ باز گشتند.

۲۶ آنگاه‌ نزد یعقوب‌ شتافته‌، به‌ او گفتند: «یوسف‌ زنده‌ است‌! او حاكم‌ تمام‌ سرزمین‌ مصر می‌باشد.» اما یعقوب‌ چنان‌ حیرت‌ زده‌ شد كه‌ نتوانست‌ سخنان‌ ایشان‌ را قبول‌ كند.

۲۷ ولی‌ وقتی‌ چشمانش‌ به‌ عرابه‌ها افتاد و پیغام‌ یوسف‌ را به‌ او دادند، روحش‌ تازه‌ شد

۲۸ و گفت‌: «باور می‌كنم‌! پسرم‌ یوسف‌ زنده‌ است‌! می‌روم‌ تا پیش‌ از مردنم‌ او را ببینم‌.»


پیدایش باب ۴۶

یعقوب به مصر می رود

۱ پس‌ یعقوب‌ با هر چه‌ كه‌ داشت‌ كوچ‌ كرده‌، به‌ بئرشبع‌ آمد و در آنجا برای‌ خدای‌ پدرش‌ اسحاق‌، قربانی‌ها تقدیم‌ كرد.

۲ شب‌ هنگام‌، خدا در رویا به‌ وی‌ گفت‌: «یعقوب‌! یعقوب‌!» عرض‌ كرد: «بلی‌، خداوندا!»

۳ گفت‌: «من‌ خدا هستم‌، خدای‌ پدرت‌! از رفتن‌ به‌ مصر نترس‌، زیرا در آنجا از تو ملت‌ بزرگی‌ به‌ وجود خواهم‌ آورد.

۴ من‌ با تو به‌ مصر خواهم‌ آمد، اما نسل‌ تو را از آنجا به‌ سرزمین‌ خودت‌ باز خواهم‌ گردانید. لیكن‌ تو در مصر خواهی‌ مُرد و یوسف‌ در كنارت‌ خواهد بود.»

۵ یعقوب‌ از بئرشبع‌ كوچ‌ كرد و پسرانش‌ او را همراه‌ زنان‌ و فرزندانشان‌ با عرابه‌هایی‌ كه‌ فرعون‌ به‌ ایشان‌ داده‌ بود، به‌ مصر بردند.

۶ آنها گله‌ و رمه‌ و تمامی‌ اموالی‌ را كه‌ در كنعان‌ اندوخته‌ بودند، با خود به‌ مصر آوردند.

۷ یعقوب‌ با پسران‌ و دختران‌ و نوه‌های‌ پسری‌ و دختری‌ خود و تمام‌ خویشانش‌ به‌ مصر آمد.

۸ اسامی‌ پسران‌ و نوه‌های‌ یعقوب‌ كه‌ با وی‌ به‌ مصر آمدند از این‌ قرار است‌:

۹ رئوبین‌ پسر ارشد او و پسرانش‌: حنوك‌، فلو، حصرون‌ و كرمی‌.

۱۰ شمعون‌ و پسرانش‌: یموئیل‌، یامین‌، اوحد، یاكین‌، صوحر وشائول‌. (مادر شائول‌ كنعانی‌ بود).

۱۱ لاوی‌ و پسرانش‌: جرشون‌، قهات‌ و مراری‌.

۱۲ یهوداوپسرانش‌: عیر، اونان‌، شیله‌، فارص‌ و زارح‌. (اما عیر و اونان‌ پیش‌ از رفتن‌ یعقوب‌ به‌ مصر در كنعان‌ مردند). پسران‌ فارص‌، حصرون‌ و حامول‌ بودند.

۱۳ یساكار و پسرانش‌: تولاع‌، فوّه‌، یوب‌ و شمرون‌.

۱۴ زبولون‌ و پسرانش‌: سارد، ایلون‌ و یاحل‌ئیل‌.

۱۵ تمامی‌ اعقاب‌ یعقوب‌ و لیه‌ كه‌ در بین‌النهرین‌ متولد شده‌ بودند، با محاسبه‌ دخترشان‌ دینه‌، جمعاً سی‌ و سه‌ نفر بودند.

۱۶ جاد و پسرانش‌: صفیون‌، حجّی‌، شونی‌، اصبون‌، عیری‌، ارودی‌ و ارئیلی‌.

۱۷ اشیر و پسرانش‌: یمنه‌، یشوه‌، یشوی‌، بریعه‌ و دخترش‌ سارح‌. پسران‌ بریعه‌ حابر و ملكی‌ئیل‌ بودند.

۱۸ این‌ شانزده‌ نفر اعقاب‌ یعقوب‌ و زلفه‌ بودند. زلفه‌ كنیزی‌ بود كه‌ لابان‌ به‌ دخترش‌ لیه‌ داده‌ بود.

۱۹ راحیل‌، زن‌ یعقوب‌، دو پسر زایید به‌ نامهای‌ یوسف‌ و بنیامین‌.

۲۰ پسران‌ یوسف‌ كه‌ در مصر متولد شدند: منسی‌ و افرایم‌. (مادرشان‌ اسنات‌، دختر فوطی‌ فارع‌، كاهن‌ اون‌ بود).

۲۱ پسران‌ بنیامین‌: بالع‌، باكر، اشبیل‌، جیرا، نعمان‌، ایحی‌، رش‌، مفیم‌، حفیم‌ و آرد.

۲۲ این‌ چهارده‌ نفر اعقاب‌ یعقوب‌ و راحیل‌ بودند.

۲۳ دان‌ و پسرش‌: حوشیم‌.

۲۴ نفتالی‌ و پسرانش‌: یحص‌ئیل‌، جونی‌، یصر و شلیم‌.

۲۵ این‌ هفت‌ نفر اعقاب‌ یعقوب‌ و بلهه‌ بودند. بلهه‌ كنیزی‌ بود كه‌ لابان‌ به‌ دخترش‌ راحیل‌ داده‌ بود.

۲۶ پس‌ تعداد افرادی‌ كه‌ از نسل‌ یعقوب‌ همراه‌ او به‌ مصر رفتند (غیر از زنان‌ پسرانش‌) شصت‌ و شش‌ نفر بود.

۲۷ با افزودن‌ دو پسر یوسف‌، جمع‌ افراد خانواده‌ یعقوب‌ كه‌ در مصر بودند، هفتاد نفر می‌شد.

۲۸ یعقوب‌، پسرش‌ یهودا را جلوتر نزد یوسف‌ فرستاد تا از او بپرسد كه‌ از چه‌ راهی‌ باید به‌ زمین‌ جوشن‌ رفت‌. وقتی‌ كه‌ به‌ جوشن‌ رسیدند،

۲۹ یوسف‌عرابه‌ خود را حاضر كرد و برای‌ دیدن‌ پدرش‌ به‌ جوشن‌ رفت‌. وقتی‌ در آنجا پدرش‌ را دید، او را در آغوش‌ گرفته‌، مدتی‌ گریست‌.

۳۰ آنگاه‌ یعقوب‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: «حال‌، مرا غم‌ مُردن‌ نیست‌، زیرا بار دیگر تو را دیدم‌ و می‌دانم‌ كه‌ زنده‌ای‌.»

۳۱ یوسف‌ به‌ برادرانش‌ و تمامی‌ افراد خانواده‌ آنها گفت‌: «حال‌ می‌روم‌ تا به‌ فرعون‌ خبر دهم‌ كه‌ شما از كنعان‌ به‌ نزد من‌ آمده‌اید.

۳۲ به‌ او خواهم‌ گفت‌ كه‌ شما چوپان‌ هستید و تمامی‌ گله‌ها و رمه‌ها و هر آنچه‌ را كه‌ داشته‌اید همراه‌ خویش‌ آورده‌اید.

۳۳ پس‌ اگر فرعون‌ از شما بپرسد كه‌ شغل‌ شما چیست‌،

۳۴ به‌ او بگویید كه‌ از ابتدای‌ جوانی‌ تا بحال‌ به‌ شغل‌ چوپانی‌ و گله‌داری‌ مشغول‌ بوده‌اید و این‌ كار را از پدران‌ خود به‌ ارث‌ برده‌اید. اگر چنین‌ به‌ فرعون‌ پاسخ‌ دهید او به‌ شما اجازه‌ خواهد داد تا در جوشن‌ ساكن‌ شوید، چون‌ مردم‌ سایر نقاط‌ مصر از چوپانان‌ نفرت‌ دارند.»


پیدایش باب ۴۷

۱ یوسف‌ بحضورفرعون‌ رفت‌ وبه‌ اوخبرداد و گفت‌: «پدرم‌ و برادرانم‌ با گله‌ها و رمه‌ها و هر آنچه‌ كه‌ داشته‌اند از كنعان‌ به‌ اینجا آمده‌اند، و الان‌ در جوشن‌ هستند.»

۲ او پنج‌ نفر از برادرانش‌ راكه‌ با خود آورده‌ بود، به‌ فرعون‌ معرفی‌ كرد.

۳ فرعون‌ از آنها پرسید: «شغل‌ شما چیست‌؟» گفتنـد: «مـا هـم‌ مثـل‌ اجدادمـان‌ چوپـان‌ هستیـم‌.

۴ آمده‌ایم‌ در مصر زندگی‌ كنیم‌، زیرا در كنعان‌ بعلت‌ قحطی‌ شدید برای‌ گله‌های‌ ما چراگاهی‌ نیست‌. التماس‌ می‌كنیم‌ به‌ ما اجازه‌ دهید در جوشن‌ ساكن‌ شویم‌.»

۵ فرعون‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: «حال‌ كه‌ پدرت‌ و برادرانت‌ به‌ اینجا آمده‌اند، هر جایی‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ آنها بده‌. بگذار در جوشن‌ كه‌ بهترین‌ ناحیه‌ مصر است‌ ساكن‌ شوند.

۶ اگر افراد شایسته‌ای‌ بین‌ آنها هست‌، آنها را بر گله‌های‌ من‌ نیز بگمار.»

۷ سپس‌ یوسف‌، پدرش‌ یعقوب‌ را نزد فرعون‌ آورد، و یعقوب‌ فرعون‌ را بركت‌ داد.

۸ فرعون‌ از یعقوب‌ پرسید: «چند سال‌ از عمرت‌ می‌گذرد؟»

۹ یعقوب‌ جواب‌ داد: «صد و سی‌ سال‌ دارم‌ و سالهای‌ عمرم‌ را در غربت‌ گذرانده‌ام‌. عمرم‌ كوتاه‌ وپر از رنج‌ بوده‌ است‌ و به‌ سالهای‌ عمر اجدادم‌ كه‌ در غربت‌ می‌زیستند، نمی‌رسد.»

۱۰ یعقوب‌ پیش‌ از رفتن‌، بار دیگر فرعون‌ را بركت‌ داد.

۱۱ آنگاه‌ یوسف‌ چنان‌ كه‌ فرعون‌ دستور داده‌ بود بهترین‌ ناحیه‌ مصر، یعنی‌ ناحیه‌ رعمسیس‌ را برای‌ پدر و برادرانش‌ تعیین‌ كرد و آنها را در آنجا مستقر نمود،

۱۲ و یوسف‌ برحسب‌ تعدادشان‌ خوراك‌ كافی‌ در اختیار آنها گذاشت‌.

قحطی

۱۳ قحطی‌ روزبروز شدت‌ می‌گرفت‌ بطوری‌ كه‌ همه‌ مردم‌ مصر و كنعان‌ گرسنگی‌ می‌كشیدند.

۱۴ یوسف‌ تمام‌ پولهای‌ مردم‌ مصر و كنعان‌ را در مقابل‌ غله‌هایی‌ كه‌ خریده‌ بودند، جمع‌ كرد و در خزانه‌های‌ فرعون‌ ریخت‌.

۱۵ وقتی‌ پولِ مردم‌ تمام‌ شد، نزد یوسف‌ آمده‌، گفتند: «دیگر پولی‌ نداریم‌ كه‌ بعوض‌ غله‌ بدهیم‌. به‌ ما خوراك‌ بده‌. نگذار از گرسنگی‌ بمیریم‌.»

۱۶ یوسف‌ در جواب‌ ایشان‌ گفت‌: «اگر پول‌ شما تمام‌ شده‌، چهارپایان‌ خود را به‌ من‌ بدهید تا در مقابل‌، به‌ شمـا غله‌ بدهم‌.»

۱۷ آنها چاره‌ای‌ نداشتند جز این‌ كه‌ چهار پایان‌ خـود را به‌ یوسف‌ بدهنـد تا به‌ ایشان‌ نان‌ بدهد. بـه‌ این‌ تـرتیب‌ در عـرض‌ یك‌ سال‌، تمام‌ اسبها و الاغها و گله‌ها و رمه‌های‌ مصر از آنِ فرعون‌ گردید.

۱۸ سال‌ بعد، آنها بار دیگر نزد یوسف‌ آمده‌، گفتند: «ای‌ سَروَر ما، پول‌ ما تمام‌ شده‌ و تمامی‌ گله‌ها و رمه‌های‌ ما نیز از آن‌ تو شده‌ است‌. دیگر چیزی‌ برای‌ ما باقی‌ نمانده‌ جز خودمان‌ و زمینهایمان‌.

۱۹ نگذار از گرسنگی‌ بمیریم‌؛ نگذار زمینهایمان‌ از بین‌ بروند. ما و زمینهایمان‌ را بخر و ما با زمین‌هایمان‌ مالِ فرعون‌ خواهیم‌ شد. به‌ ما غذا بده‌ تا زنده‌ بمانیم‌ و بذر بده‌ تا زمینها بایر نمانند.»

۲۰ پس‌ یوسف‌ تمامی‌ زمین‌ مصر را برای‌ فرعون‌ خرید. مصریان‌ زمینهای‌ خود را به‌ او فروختند، زیرا قحطی‌ بسیار شدید بود.

۲۱ به‌ این‌ طریق‌ مردمِ سراسرمصر غلامان‌ فرعون‌ شدند.

۲۲ تنها زمینی‌ كه‌ یوسف‌ نخرید، زمین‌ كاهنان‌ بود، زیرا فرعون‌ خوراك‌ آنها را به‌ آنها می‌داد و نیازی‌ به‌ فروش‌ زمین‌ خود نداشتند.

۲۳ آنگاه‌ یوسف‌ به‌ مردم‌ مصر گفت‌: «من‌ شما و زمینهای‌ شما را برای‌ فرعون‌ خریده‌ام‌. حالا به‌ شما بذر می‌دهم‌ تا رفته‌ در زمینها بكارید.

۲۴ موقع‌ برداشت‌ محصول‌، یك‌ پنجم‌ آن‌ را به‌ فرعون‌ بدهید و بقیه‌ را برای‌ كشت‌ سال‌ بعد و خوراك‌ خود و خانواده‌هایتان‌ نگاهدارید.»

۲۵ آنها گفتند: «تو در حق‌ ما خوبی‌ كرده‌ای‌ و جان‌ ما را نجات‌ داده‌ای‌، بنابراین‌ غلامان‌ فرعون‌ خواهیم‌ بود.»

۲۶ پس‌ یوسف‌ در تمامی‌ سرزمین‌ مصر مقرر نمود كه‌ از آن‌ به‌ بعد، هر ساله‌ یك‌ پنجم‌ از تمامی‌ محصول‌ بعنوان‌ مالیات‌ به‌ فرعون‌ داده‌ شود. محصول‌ زمینهای‌ كاهنان‌ مشمول‌ این‌ قانون‌ نبود. این‌ قانون‌ هنوز هم‌ به‌ قوت‌ خود باقی‌ است‌.

۲۷ پس‌ بنی‌اسرائیل‌ در سرزمین‌ مصر در ناحیه‌ جوشن‌ ساكن‌ شدند و بر تعداد و ثروت‌ آنها پیوسته‌ افزوده‌ می‌شد.

۲۸ یعقوب‌ بعد از رفتن‌ به‌ مصر، هفده‌ سال‌ دیگر زندگی‌ كرد و در سن‌ صد و چهل‌ و هفت‌ سالگی‌ در گذشت‌.

۲۹ او در روزهای‌ آخر عمرش‌، یوسف‌ را نزد خود خواند و به‌ او گفت‌: «دستت‌ را زیر ران‌ من‌ بگذار و سوگند یاد كن‌ كه‌ مرا در مصر دفن‌ نكنی‌.

۳۰ بعد از مردنم‌ جسد مرا از سرزمین‌ مصر برده‌، در كنار اجدادم‌ دفن‌ كن‌.» یوسف‌ به‌ او قول‌ داد كه‌ این‌ كار را بكند.

۳۱ یعقوب‌ گفت‌: «برایم‌ قسم‌ بخور كه‌ این‌ كار را خواهی‌ كرد.» وقتی‌ یوسف‌ برایش‌ قسم‌ خورد، یعقوب‌ خدا را شكر كرد و با خیال‌ راحت‌ در بسترش‌ دراز كشید.


پیدایش باب ۴۸

یعقوب افرایم و منسی را برکت می دهد

۱ پس‌ از چندی‌ به‌ یوسف‌ خبر دادند كه‌ پدرش‌ سخت‌ مریض‌ است‌. پس‌ دو پسرش‌ منسی‌ و افرایم‌ را برداشته‌، به‌ دیدن‌ پدر خود رفت‌.

۲ چون‌ یعقوب‌ خبرآمدن‌ یوسف‌ را شنید، نیروی‌ خودرا جمع‌ كرده‌، در رختخواب‌ نشست‌.

۳ او به‌ یوسف‌ گفت‌: «خدای‌ قادر مطلق‌ در ناحیه‌ لوز كنعان‌ به‌ من‌ ظاهر شد و مرا بركت‌ داد.

۴ او به‌ من‌ فرمود: "به‌ تو فرزندان‌ زیادی‌ خواهم‌ بخشید و از نسل‌ تو قومهای‌ بسیاری‌ به‌ وجود خواهم‌ آورد و این‌ سرزمین‌ را به‌ نسـل‌ تـو خواهـم‌ داد تـا مِلك‌ دایمـی‌ ایشـان‌ باشـد."

۵ اكنون‌ دو پسرت‌ منسی‌ و افرایم‌ كه‌ قبل‌ از آمدن‌ من‌، در مصر به‌ دنیا آمده‌اند، مانند فرزندانم‌ رئوبین‌ و شمعون‌ وارثان‌ من‌ خواهند بود.

۶ ولی‌ فرزندانی‌ كه‌ بعد از این‌ برایت‌ به‌ دنیا بیایند متعلق‌ به‌ خودت‌ بوده‌ از سهم‌ افرایم‌ و منسی‌ ارث‌ خواهند برد.

۷ من‌ این‌ كار را بخاطر مادرت‌ راحیل‌ می‌كنم‌. پس‌ از بیرون‌ آمدنم‌ از بین‌النهرین‌ او بین‌ راه‌ در نزدیكی‌ افرات‌ مُرد و من‌ هم‌ او را كنار راه‌ افرات‌ دفن‌ كردم‌.» (افرات‌ همان‌ بیت‌لحم‌ است‌).

۸ وقتی‌ یعقوب‌ پسران‌ یوسف‌ را دید از او پرسید: «آیا اینها پسران‌ تو هستند؟»

۹ یوسف‌ گفت‌: «بلی‌، اینها پسران‌ من‌ هستند كه‌ خدا آنها را در مصر به‌ من‌ بخشیده‌ است‌.» یعقوب‌ گفت‌: «آنها را نزد من‌ بیاور تا بركتشان‌ بدهم‌.»

۱۰ یعقوب‌ بر اثر پیری‌ چشمانش‌ ضعیف‌ و تار گشته‌، نمی‌توانست‌ خوب‌ ببیند. پس‌ یوسف‌ پسرانش‌ را پیش‌ او آورد. او آنها را بوسید و در آغوش‌ كشید.

۱۱ یعقوب‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: «هرگز فكر نمی‌كردم‌ دوباره‌ تو را ببینم‌ و حال‌ آنكه‌ خدا این‌ توفیق‌ را عنایت‌ فرمود كه‌ فرزندانت‌ را نیز ببینم‌.»

۱۲ یوسف‌ پسرانش‌ را از روی‌ زانوان‌ یعقوب‌ برداشت‌ و در مقابل‌ پدرش‌ سر تعظیم‌ فرود آورد.

۱۳ سپس‌ افرایم‌ را در طرف‌ چپ‌ و منسی‌ را در طرف‌ راست‌ یعقوب‌ قرار داد.

۱۴ اما یعقوب‌ دستهای‌ خود را عمداً طوری‌ دراز كرد و بر سر پسرها گذاشت‌ كه‌ دست‌ راست‌ او بر سر افرایم‌، پسر كوچكتر، و دست‌ چپ‌ او بر سر منسی‌، پسر بزرگتر قرار گرفت‌.

۱۵ آنگاه‌ یوسف‌ را چنین‌ بركت‌ داد: «خدایی‌ كه‌ پدرانم‌ ابراهیم‌ و اسحاق‌ در حضورش‌ زندگی‌ می‌كردند، این‌ دو پسرت‌ را بركت‌ دهد. خدایی‌ كه‌ مرا در تمام‌ عمرم‌ شبانی‌ كرده‌،

۱۶ آن‌ فرشته‌ای‌ كه‌ مرا ازهر بدی‌ محفوظ‌ داشته‌، آنها را بركت‌ دهد. باشد كه‌ این‌ دو پسر نام‌ من‌ و نام‌ پدرانم‌ ابراهیم‌ و اسحاق‌ را زنده‌ نگاهدارند و از آنها ملت‌ عظیمی‌ به‌ وجود آید.»

۱۷ اما یوسف‌ چون‌ دست‌ راست‌ پدرش‌ را روی‌ سر افرایم‌ دید ناراحت‌ شد، پس‌ دست‌ راست‌ او را گرفت‌ تا آن‌ را روی‌ سر منسی‌ بگذارد.

۱۸ یوسف‌ گفت‌: «پدر، تو دستهایت‌ را به‌ اشتباه‌ روی‌ سر پسرها گذاشته‌ای‌! پسر بزرگتر من‌ این‌ یكی‌ است‌. دست‌ راست‌ خود را روی‌ سر او بگذار.»

۱۹ اما پدرش‌ نپذیرفت‌ و گفت‌: «پسرم‌، من‌ می‌دانم‌ چه‌ می‌كنم‌. از منسی‌ هم‌ یك‌ ملت‌ بزرگ‌ به‌ وجود خواهد آمد، ولی‌ برادر كوچكتر او افرایم‌، بزرگتر خواهد بود و از نسل‌ او ملل‌ بسیاری‌ به‌ وجود خواهند آمد.»

۲۰ آنگاه‌ یعقوب‌ پسران‌ یوسف‌ را در آن‌ روز بركت‌ داده‌، گفت‌: «باشد كه‌ قوم‌ اسرائیل‌ با این‌ كلمات‌ یكدیگر را بركت‌ داده‌، بگویند: خدا تو را مثل‌ افرایم‌ و منسی‌ كامیاب‌ و سعادتمند گرداند.» به‌ این‌ طریق‌ یعقوب‌ افرایم‌ را بر منسی‌ برتری‌ بخشید.

۲۱ سپس‌ یعقوب‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: «من‌ بزودی‌ می‌میرم‌، اما خدا با شما خواهد بود و شما را بار دیگر به‌ سرزمین‌ اجدادتان‌ باز خواهد گردانید.

۲۲ من‌ زمینی‌ را كه‌ به‌ كمان‌ و شمشیر خود از اموری‌ها گرفتم‌، به‌ تو كه‌ بر برادرانت‌ برتری‌ داری‌، می‌بخشم‌.»


پیدایش باب ۴۹

آخرین سخنان یعقوب

۱ آنگاه‌ یعقوب‌ همه‌ پسرانش‌ را نزد خود فرا خواند و به‌ ایشان‌ گفت‌: «دور من‌ جمع‌ شوید تا به‌ شما بگویم‌ كه‌ در آینده‌ بر شما چه‌ خواهد گذشت‌.

۲ ای‌ پسران‌ یعقوب‌ به‌ سخنان‌ پدر خود اسرائیل‌ گوش‌ دهید.

۳ «رئوبین‌، تو پسر ارشد من‌ و فرزند اوایل‌ جوانی‌ من‌ هستی‌. تو از لحاظ‌ مقام‌ و قدرت‌ از همه‌ برتر می‌باشی‌،

۴ ولی‌ چون‌ امواج‌ سركش‌ دریا، خروشانی‌. پس‌ از این‌ دیگر برتر از همه‌ نخواهی‌ بود، زیرا با یكی‌ از زنان‌ من‌ نزدیكی‌ نموده‌، مرا بی‌حرمت‌ كردی‌.

۵ «شمعون‌ و لاوی‌ ، شما مثل‌ هم‌ هستید، مردانی‌بی‌رحم‌ و بی‌انصاف‌.

۶ من‌ هرگز در نقشه‌های‌ پلید شما شریك‌ نخواهم‌ شد، زیرا از روی‌ خشم‌ خود انسانها را كُشتیـد و خودسرانه‌ رگ‌ پاهای‌ گـاوان‌ را قطع‌ كردید.

۷ لعنت‌ بر خشم‌ شما كه‌ این‌ چنین‌ شدید و بی‌رحم‌ بود. من‌ نسل‌ شما را در سراسر سرزمین‌ اسرائیل‌ پراكنده‌ خواهم‌ ساخت‌.

۸ «ای‌ یهودا، برادرانت‌ تو را ستایش‌ خواهند كرد. تو دشمنانت‌ را منهدم‌ خواهی‌ نمود.

۹ یهودا مانند شیر بچه‌ای‌ است‌ كه‌ از شكار برگشته‌ و خوابیده‌ است‌. كیست‌ كه‌ جرأت‌ كند او را بیدار سازد؟

۱۰ عصای‌ سلطنت‌ از یهودا دور نخواهد شد تا شیلو كه‌ همه‌ قومها او را اطاعت‌ می‌كنند، بیاید.

۱۱ الاغ‌ خود را به‌ بهترین‌ درخت‌ انگور خواهد بست‌ و جامه‌ خود را در شراب‌ خواهد شست‌.

۱۲ چشمان‌ او تیره‌ تر از شراب‌ و دندانهایش‌ سفیدتر از شیر خواهد بود.

۱۳ «زبولون‌ در سواحل‌ دریا ساكن‌ خواهد شد و بندری‌ برای‌ كشتیها خواهد بود و مرزهایش‌ تا صیدون‌ گسترش‌ خواهد یافت‌.

۱۴ «یساكار حیوان‌ باركش‌ نیرومندی‌ است‌ كه‌ زیر بار خود خوابیده‌ است‌.

۱۵ وقتی‌ ببیند جایی‌ كه‌ خوابیده‌ دلپسند است‌، تن‌ به‌ كار خواهد داد و چون‌ برده‌ای‌ به‌ بیگاری‌ كشیده‌ خواهد شد.

۱۶ «دان‌ قبیله‌ خود را چون‌ یكی‌ از قبایل‌ اسرائیل‌ داوری‌ خواهد كرد.

۱۷ او مثل‌ مار بر سر راه‌ قرار گرفته‌، پاشنه‌ اسبان‌ را نیش‌ خواهد زد تا سوارانشان‌ سرنگون‌ شوند.

۱۸ خداوندا، منـتظر نجات‌ تو می‌باشم‌.

۱۹ «جاد مورد حمله‌ غارتگران‌ واقع‌ خواهد شد، اما او بر آنها هجوم‌ خواهد آورد.

۲۰ «اشیر سرزمینـی‌ حاصلخیـز خواهـد داشت‌ و از محصول‌ آن‌ برای‌ پادشاهان‌ خوراك‌ تهیه‌ خواهد كرد.

۲۱ «نفتالی‌ غزالی‌ است‌ آزاد كه‌ بچه‌های‌ زیبا به‌ وجود می‌آورد.

۲۲ «یوسف‌ درخت‌ پرثمریست‌ در كنار چشمه‌ آب‌ كه‌ شاخه‌هایش‌ به‌ اطراف‌ سایه‌ افكنده‌ است‌.

۲۳ دشمنان‌ بر او هجوم‌ آوردند و با تیرهای‌ خود به‌ او صدمه‌ زدند.

۲۴ ولی‌ خدای‌ قادر یعقوب‌ یعنی‌ شبان‌ وپناهگاه‌ اسرائیل‌ بازو و كمان‌ آنها را شكسته‌ است‌.

۲۵ باشد كه‌ خدای‌ قادر مطلق‌، خدای‌ پدرت‌، تو را یاری‌ كند و از بركات‌ آسمانی‌ و زمینی‌ بهره‌مند گرداند و فرزندان‌ تو را زیاد سازد.

۲۶ بركت‌ پدر تو عظیم‌تر از وفور محصولات‌ كوه‌های‌ قدیمی‌ است‌. تمام‌ این‌ بركات‌ بر یوسف‌ كه‌ از میان‌ برادرانش‌ برگزیده‌ شد، قرار گیرد.

۲۷ «بنیامین‌ گرگ‌ درنده‌ای‌ است‌ كه‌ صبحگاهان‌ دشمنانش‌ را می‌بلعد و شامگاهان‌ آنچه‌ را كه‌ به‌ غنیمت‌ گرفته‌ است‌، تقسیم‌ می‌نماید.»

۲۸ این‌ بود بركات‌ یعقوب‌ به‌ پسران‌ خود كه‌ دوازده‌ قبیله‌ اسرائیل‌ را به‌ وجود آوردند.

مرگ یعقوب

۲۹ سپس‌ یعقوب‌ چنین‌ وصیت‌ كرد: «من‌ بزودی‌ می‌میرم‌ و به‌ اجداد خود می‌پیوندم‌. شما جسد مرا به‌ كنعان‌ برده‌، در كنار پدرانم‌ در غار مكفیله‌ كه‌ مقابل‌ ممری‌ است‌ دفن‌ كنید.

۳۰ ابراهیم‌ آن‌ را با مزرعه‌اش‌ از عفرون‌ حیتّی‌ خریداری‌ نمود تا مقبره‌ خانوادگی‌اش‌ باشد.

۳۱ در آنجا ابراهیم‌ و همسرش‌ ساره‌، اسحاق‌ و همسر وی‌ ربكا دفن‌ شده‌اند. لیه‌ را هم‌ درآنجا به‌ خاك‌ سپردم‌.

۳۲ پدربزرگم‌ ابراهیم‌ آن‌ غار و مزرعه‌اش‌ را برای‌ همین‌ منظور از حیتّی‌ها خرید.»

۳۳ پس‌ از آن‌ كه‌ یعقوب‌ این‌ وصیت‌ را با پسرانش‌ به‌ پایان‌ رساند، بر بستر خود دراز كشیده‌، جان‌ سپرد و به‌ اجداد خود پیوست‌.


پیدایش باب ۵۰

۱ آنگاه‌ یوسف خود را روی جسد پدرش انداخته‌، گریست‌ و او را بوسید.

۲ سپس‌ دستور داد تا جسد وی‌ را مومیایی‌ كنند.

۳ كار مومیایی‌ كردن‌ مرده‌ چهل‌ روز طول‌ می‌كشید. پس‌ از مومیایی‌ كردن‌ جسد یعقوب‌، مردمِ مصر مدت‌ هفتاد روز برای‌ او عزاداری‌ كردند.

۴ بعد از اتمام‌ ایام‌ عزاداری‌، یوسف‌ نزد درباریان‌ فرعون‌ رفته‌، از ایشان‌ خواست‌ كه‌ از طرف‌ وی‌ به‌ فرعون‌ بگویند:

۵ «پدرم‌ مرا قسم‌ داده‌ است‌ كه‌ پس‌ از مرگش‌ جسد وی‌ را به‌ كنعان‌ برده‌، در قبری‌ كه‌ برای‌ خود آماده‌ كرده‌ است‌ دفن‌ كنم‌. درخواست‌ می‌كنم‌ به‌ من‌ اجازه‌ دهید بروم‌ و پدرم‌ را دفن‌ كنم‌. پس‌ از دفن‌ پدرم‌ فوراً مراجعت‌ خواهم‌ كرد.»

۶ فرعون‌ موافقت‌ كرد و به‌ یوسف‌ گفت‌: «برو و همانطوری‌ كه‌ قول‌ داده‌ای‌ پدرت‌ را دفن‌ كن‌.»

۷ پس‌ یوسف‌ روانه‌ شد تا پدر خود را دفن‌ كند. تمام‌ مشاوران‌ فرعون‌ و بزرگان‌ مصر و همچنین‌ اهل‌ خانه‌ پدرش‌ و خانواده‌ خودش‌ و برادرانش‌، همراه‌ وی‌ رفتند.

۸ اما بچه‌ها و گله‌ها و رمه‌ها در جوشن‌ ماندند.

۹ عرابه‌ها و سواران‌ نیز آنها را همراهی‌ می‌كردند. به‌ این‌ ترتیب‌ گروه‌ عظیمـی‌ راهی‌ كنعان‌ شد.

۱۰ وقتی‌ كه‌ به‌ خرمنگاه‌ اطاد در آنطرف‌ رود اردن‌ رسیدند، با صدای‌ بلند گریستند و به‌ نوحه‌گری‌ پرداختند و یوسف‌ برای‌ پدرش‌ هفت‌ روز ماتـم‌ گرفت‌.

۱۱ كنعانی‌های‌ ساكن‌ اطاد چون‌ این‌ سوگواری‌ را دیدند آن‌ محل‌ را آبل‌ مصرائیم‌ (یعنی‌ «ماتم‌ مصریها») نامیدند و گفتند: «اینجا مكانی‌ است‌ كه‌ مصریها ماتمی‌ عظیم‌ گرفتند.»

۱۲ پس‌ همانطور كه‌ یعقوب‌ وصیت‌ كرده‌ بود، پسرانش‌ او را به‌ كنعان‌ بـرده‌،

۱۳ در غار مكفیله‌ كه‌ ابراهیم‌ آن‌ را با مزرعه‌اش‌ از عفرون‌ حیتّی‌ برای‌ خود خریده‌ بود و در نزدیكی‌ مِلك‌ ممری‌ قرار داشت‌، دفن‌ كردند.

۱۴ یوسف‌ پس‌ از دفن‌ پدرش‌، با برادران‌ و همه‌ كسانی‌ كه‌ همراه‌ او رفته‌ بودند به‌ مصر مراجعت‌ كرد.

مهربانی یوسف نسبت به برادرانش

۱۵ وقتی‌ برادران‌ یوسف‌ دیدند كه‌ پدرشان‌ مرده‌ است‌، به‌ یكدیگر گفتند: «حالا یوسف‌ انتقام‌ همه‌ بدیهایی‌ را كه‌ به‌ او روا داشتیم‌ از ما خواهد گرفت‌.»

۱۶ پس‌ این‌ پیغام‌ را برای‌ او فرستادند: «پدرت‌ قبل‌از این‌ كه‌ بمیرد به‌ ما امر فرمود به‌ تو بگوییم‌ كه‌ از سر تقصیر ما بگذری‌ و انتقام‌ آن‌ عمل‌ بدی‌ را كه‌ نسبت‌ به‌ تو انجام‌ دادیم‌ از ما نگیری‌.

۱۷ حال‌ ما بندگان‌ خدای‌ پدرت‌ التماس‌ می‌كنیم‌ كه‌ ما را ببخشی‌.» وقتی‌ كه‌ یوسف‌ این‌ پیغام‌ را شنید گریست‌.

۱۸ آنگاه‌ برادرانش‌ آمده‌، به‌ پای‌ او افتادند و گفتند: «ما غلامان‌ تو هستیم‌.»

۱۹ اما یوسف‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «از من‌ نترسید. مگر من‌ خدا هستم‌؟

۲۰ هر چند شما به‌ من‌ بدی‌ كردید، اما خدا عمل‌ بد شما را برای‌ من‌ به‌ نیكی‌ مبدل‌ نمود و چنان‌ كه‌ می‌بینید مرا به‌ این‌ مقام‌ رسانیده‌ است‌ تا افراد بی‌شماری‌ را از مرگِ ناشی‌ از گرسنگی‌ نجات‌ دهم‌.

۲۱ پس‌ نترسید. من‌ از شما و خانواده‌های‌ شما مواظبت‌ خواهم‌ كرد.» او با آنها به‌ مهربانی‌ سخن‌ گفت‌ و خیال‌ آنها آسوده‌ شد.

مرگ یوسف

۲۲ یوسف‌ و برادرانش‌ و خانواده‌های‌ آنها مثل‌ سابق‌ به‌ زندگی‌ خود در مصر ادامه‌ دادند.

۲۳ یوسف‌ صد و ده‌ سال‌ زندگی‌ كرد و توانست‌ فرزندان‌ و نوه‌های‌ پسرانش‌ افرایم‌ و فرزندان‌ ماخیر، پسر منسی‌ را ببیند.

۲۴ یوسف‌ به‌ برادران‌ خود گفت‌: «من‌ بزودی‌ می‌میرم‌، ولی‌ بدون‌ شك‌ خدا شما را از مصر به‌ كنعان‌، سرزمینی‌ كه‌ وعده‌ آن‌ را به‌ نسل‌ ابراهیم‌ و اسحاق‌ و یعقوب‌ داده‌ است‌، خواهد برد.»

۲۵ سپس‌ یوسف‌ برادرانش‌ را قسم‌ داده‌، گفت‌: «هنگامی‌ كه‌ خدا شما را به‌ كنعان‌ می‌برد، استخوانهای‌ مرا نیز با خود ببرید.»

۲۶ یوسف‌ در سن‌ صد و ده‌ سالگی‌ در مصر درگذشت‌ و جسد او را مومیایی‌ كرده‌ در تابوتی‌ قرار دادند.

ترجمه تفسیری



Go to top