برنامه مطالعه کتاب مقدس

پیدایش فصل 21 مزمور فصل 38- 39 متی فصل 21

پیدایش باب ۲۱

تولد اسحاق

۱ خداوند همان طور که ‌وعده ‌داده ‌بود، سارا را برکت ‌داد

۲ و در وقتی که ابراهیم ‌پیر بود، سارا حامله شد و پسری برای او زایید. این ‌پسر در همان وقتی که خدا فرموده بود به دنیا آمد.

۳ ابراهیم اسم او را اسحاق گذاشت .

۴ وقتی اسحاق ‌هشت ‌روزه ‌شد، ابراهیم ‌همان طور که خدا به ‌او دستور داده بود، او را ختنه ‌کرد.

۵ وقتی اسحاق ‌متولّد شد ابراهیم صد ساله بود.

۶ سارا گفت : «خدا برای من شادی و خنده آورده ‌است ‌و هرکه این ‌را بشنود با من ‌خواهد خندید.»

۷ سپس اضافه ‌کرد: «چه ‌کسی می توانست ‌به ‌ابراهیم بگوید که سارا بچّه ‌شیر خواهد داد؟ چون ‌من ‌در موقع ‌پیری او پسری برایش زاییده ام.»

۸ بچّه ‌بزرگ ‌شد و در روزی که او را از شیر گرفتند، ابراهیم ‌مهمانی بزرگی ترتیب داد.

بیرون راندن هاجر و اسماعیل

۹ یک روز اسماعیل همان ‌پسری که هاجر مصری برای ابراهیم ‌زاییده بود- با اسحاق پسر سارای بازی می کرد.

۱۰ سارا آنها را دید و به ابراهیم گفت : «این ‌کنیز و پسرش را بیرون کن . پسر این زن نباید از ارث تو که ‌فقط باید به ‌اسحاق ‌برسد هیچ سهمی ببرد.»

۱۱ این موضوع ‌ابراهیم را بسیار ناراحت کرد چون ‌اسماعیل هم پسر او بود.

۱۲ امّا خدا به ابراهیم ‌فرمود: «درباره پسر و کنیزت هاجر نگران نباش . هرچه سارا به ‌تو می گوید انجام ‌بده . زیرا نسلی که ‌من به ‌تو وعده ‌داده ام ‌از طریق اسحاق ‌خواهد بود.

۱۳ من به ‌پسر کنیز تو هاجر هم ‌فرزندان ‌زیادی خواهم ‌داد. از او هم ملّت ‌بزرگ به وجود خواهد آمد چون ‌او هم ‌پسر توست .»

۱۴ روز بعد، صبح ‌زود ابراهیم ‌مقداری غذا و یک ‌مشک ‌آب ‌بر پشت ‌هاجر گذاشت و او را با پسر ‌بیرون کرد و هاجر آنجا را ترک کرد و رفت . او در بیابانهای بئرشبع می گشت .

۱۵ وقتی آب تمام ‌شد، پسر ‌را زیر یک بوته گذاشت

۱۶ و خودش ‌به ‌اندازه صد متر از آنجا دور شد. به خودش ‌می گفت ، «من ‌طاقت ‌ندارم ‌مردن پسرم را ببینم » و همان طور که آنجا نشسته ‌بود، شروع کرد به گریه کردن .

۱۷ خدا، صدای گریه پسر ‌را شنید. فرشته خدا از آسمان ‌با هاجر صحبت کرد و گفت : «ای هاجر، چرا پریشانی؟ نترس . خدا گریه پسر‌را شنیده ‌است .

۱۸ بلند شو، برو پسر‌را بردار و آرام کن . من از نسل ‌او ملّتی بزرگ به وجود می آورم .»

۱۹ خدا چشمهای او را باز کرد و او در آنجا چاهی دید. رفت ‌و مشک را پُر از آب ‌کرد و مقداری آب به ‌پسر داد.

۲۰ خدا با آن پسر بود و او بزرگ می شد. او در صحرای «فاران » زندگی می کرد و شکارچی ماهری شد.

۲۱ مادرش یک ‌زن مصری برای او گرفت .

پیمان ابراهیم و ابی ملک

۲۲ در آن زمان ‌ابی ملک ، با «فیکول » فرمانده سپاهیان ‌خود، نزد ابراهیم رفت ‌و به او گفت : «در هر کاری که ‌می کنی خدا با توست .

۲۳ بنا براین اینجا در حضور خدا قول ‌بده ‌که ‌من ‌یا فرزندان ‌من ‌و یا نسل مرا فریب ‌ندهی . من نسبت ‌به ‌تو وفادار بوده ام ، پس ‌تو هم نسبت ‌به من و این سرزمین که ‌تو در آن ‌زندگی می کنی وفادار باش .»

۲۴ ابراهیم گفت : «من قول ‌می دهم .»

۲۵ ابراهیم درباره چاهی که غلامان ‌ابی ملک ‌تصرّف کرده بودند از او گلایه کرد.

۲۶ ابی ملک گفت : «من ‌نمی دانم چه کسی این کار را کرده ‌است . تو هم ‌چیزی در این ‌باره ‌به من ‌نگفتی . این اولین ‌باری است ‌که ‌من ‌این ‌را می شنوم .»

۲۷ پس از آن ، ابراهیم ‌تعدادی گاو و گوسفند به ابی ملک ‌داد و هردوی آنها با هم پیمان بستند.

۲۸ ابراهیم هفت ‌بره ماده ‌از گلّه جدا کرد.

۲۹ ابی ملک پرسید: «چرا این کار را کردی ؟»

۳۰ ابراهیم جواب داد: «این ‌هفت ‌برّه ‌را از من ‌قبول کن . با این کار تو اعتراف می کنی که ‌من همان کسی هستم که ‌این ‌چاه را کنده ام .»

۳۱ به خاطر همین ‌آنجا «بئرشبع » نامیده شد، زیرا در آنجا بود که آن ‌دو با هم پیمان ‌بستند.

۳۲ بعد از اینکه آنها در بئرشبع با هم ‌پیمان ‌بستند، ابی ملک ‌و فیکول ‌به ‌فلسطین ‌برگشتند.

۳۳ ابراهیم ‌در بئرشبع ‌درخت گَزی کاشت ‌و به ‌نام خداوند خدای جاودانی دعا کرد.

۳۴ ابراهیم در فلسطین مدّت ‌زیادی زندگی کرد.

 

مزامیر باب ۳۸

  دعای شخص رنج دیده

 ۱ خداوندا، هنگامی که خشمناک هستی مرا مجازات نکن.

 ۲ تیرهای تو در بدنم فرو رفته اند؛ و مرا به زمین زده ای.

 ۳ به خاطر خشم تو در عذاب شدید هستم. از دست گناهانم، همه اعضای بدنم به درد آمده است.

 ۴ چون گناهان من از سرم گذشته و برای من بار سنگینی شده اند.

 ۵ به خاطر حماقتم، زخمهای بدنم بو گرفته و متعفّن شده اند.

 ۶ به خود می پیچم و قامتم منحنی شده و سراسر روز ناله می کنم.

 ۷ کمرم از شدّت درد می ‌سوزد و همه اعضای بدنم به درد آمده است.

 ۸ بکلّی لِه شده و از بین رفته ام و از شدّت ناله به تلاطم افتاده ‌ام.

 ۹ خداوندا، تو از خواسته های من آگاهی و ناله ها‌یم از تو پنهان نیست.

 ۱۰ دل من به تپش افتاده و نیرویم را از دست داده ام و نوری در چشمم نمانده است.

 ۱۱ دوستان و همسایگانم به خاطر بلایی که بر من آمده از من دوری می کنند و حتّی خویشاوندانم از من گریزانند.

 ۱۲ دشمنان جانم برایم دام گسترده اند و کسانی که می ‌‌خواهند مرا اذیّت کنند، تهدیدم می کنند و تمام روز برایم نقشه می کشند.

 ۱۳ امّا من مانند ناشنوایی هستم که نمی شنود و همچون لالی که حرف نمی زند.

 ۱۴ بلی، مانند کرها نه می شنوم و نه جواب می دهم.

 ۱۵ امّا ای خداوند، به تو توکّل دارم. ای خداوند، خدای من، تو جواب خواهی داد.

 ۱۶ من به درگاه تو دعا می کنم. تو نگذار که آنان از ناراحتی من شاد شوند و بر خود ببالند.

 ۱۷ جانم به لب رسیده است و از شدّت درد لحظه ای آرام ندارم.

 ۱۸ من به گناهان خود اعتراف می کنم و از خطاهایی که کرده ‌ام پشیمانم.

 ۱۹ دشمنانم سالم و قوی هستند و آنانی که بی سبب از من نفرت دارند بسیارند.

 ۲۰ آنانی که به عوض نیکی های من به من بدی می کنند با من مخالفت می کنند، چون من کوشش می کنم کار نیک انجام دهم.

 ۲۱ خداوندا، مرا ترک مکن! ای خدای من، از من دور مباش!

 ۲۲ ای خداوند، ای نجات دهنده من، به کمک من بشتاب!

مزامیر باب ۳۹

  اعتراف شخص رنج دیده

 ۱ به خود گفتم مواظب رفتار خود خواهم بود و کوشش خواهم کرد که سخن خطایی بر زبان نیاورم و در حضور مردم شریر حرفی نزنم.

 ۲ گنگ و خاموش ایستادم حتّی حرف خوب هم از زبانم شنیده نشد، امّا پریشانی من بیشتر می شد.

 ۳ اضطراب بر من چیره شده بود، هرچه بیشتر فکر می کردم بیشتر مضطرب می ‌‌‌شدم، سرانجام به زبان آمده و گفتم:

 ۴ «خداوندا، می ‌‌‌خواهم بدانم که چه وقت مرگم فرا خواهد رسید؟ چند سال دیگر از عمرم باقی است، و چه وقت زندگی من تمام خواهد شد؟»

 ۵ عمرم را چقدر کوتاه کرده ای! تمام سالهای عمرم در نظر تو فقط لحظه ای است، به راستی عمر انسان دمی بیش نیست،

 ۶ و مانند سایه کوتاه و زودگذر است. هرچه می کند بیهوده است، او ثروت می اندوزد، ولی نمی ‌داند نصیب چه کسی خواهد شد.

 ۷ اینک ای خداوند به چه چیزی امیدوار باشم؟ امید من به توست.

 ۸ پس گناهانم را ببخش، مبادا اشخاص نادان مسخره ‌ام کنند.

 ۹ من سکوت می کنم و کلمه ای هم نخواهم گفت، زیرا تو مرا به این روز گرفتار کردی.

 ۱۰ بیش از این آزارم مده، از دست ضربه های تو نزدیک است هلاک شوم.

 ۱۱ انسان را به خاطر گناهش مجازات می کنی، همه چیزهایی را که او به آن دل بسته است، مانند پارچه بید خورده از بین می ‌‌‌‌بری. بلی، عمر انسان یک نفس بیشتر نیست.

 ۱۲ خداوندا، به دعایم گوش بده، و آه و ناله ام را بشنو، و به اشکهایی که از چشمانم جاری است بنگر! من نیز مانند اجداد خود در این دنیا مهمان و غریبم،

 ۱۳ مرا رها کن تا پیش از اینکه از این دنیا بروم، لحظه ای روی شادی را ببینم.

 

انجیل متی باب ۲۱

  ورود مظفرانۀ عیسی به اورشلیم

 ۱ وقتی عیسی و شاگردان به نزدیکی اورشلیم و به دهکده بیت فاجی واقع در کوه زیتون رسیدند عیسی دو نفر از شاگردان خود را فرستاد

 ۲ و به آنها گفت: « به دهکده مقابل بروید. نزدیک دروازه آن، الاغی را با کره اش بسته خواهید یافت. آنها را باز کنید و پیش من بیاورید.

 ۳ اگر کسی به شما حرفی زد بگویید که خداوند به آنها احتیاج دارد و او به شما اجازه خواهد داد که آنها را فورا بیاورید. »

 ۴ به این وسیله پیشگویی نبی تحقق یافت که می فرماید:

 ۵ به دختر صهیون بگویی: « این پادشاه توست که بر الاغی نشسته و بر کره چارپایی سوار است و با فروتنی نزد تو می آید.»

 ۶ آن دو شاگرد رفتند و آنچه به آنها گفته شده بود، انجام دادند

 ۷ و آن الاغ و کره اش را آوردند و آنگاه رداهای خود را بر پشت آنها انداختند و عیسی سوار شد.

 ۸ جمعیت زیادی جاده را با رداهای خود فرش کردند و بعضی، شاخه های درختان را می بریدند و در راه می گسترانیدند.

 ۹ آنگاه جمعیتی که از جلو می رفتند و آنها که از عقب می آمدندفریاد می زدند و می گفتند: « سپاس باد بر پسر داوود! مبارک باد آن کسی که به نام خداوند می آید! خدای متعال او را مبارک سازد!»

 ۱۰ همین که عیسی وارد اورشلیم شدتمام مردم شهر به هیجان آمدند و عده ای می پرسیدند: « این شخص کیست؟ »

 ۱۱ جمعیت پاسخ می دادند: «این عیسی نبی است که از ناصره جلیل آمده است.»

  عیسی در معبد بزرگ اورشلیم

 ۱۲ آنگاه عیسی به داخل معبد بزرگ رفت و همه کسانی را که در صحن معبد بزرگ به خرید و فروش اشتغال داشتند، بیرون راند. او میزهای صرافان و جایگاههای کبوتر فروشان را واژگون ساخت

 ۱۳ و به آنان گفت: « کتاب مقدس می فرماید: مهبد بزرگ من نمازخانه خوانده خواهد شد، اما شما آن را کمینگاه دزدان ساخته اید.»

 ۱۴ نابینایان و مفلوجان در معبد بزرگ به نزد او آمدند و او آنها را شفا داد.

 ۱۵ سران کاهنان و علما وقتی عجایب عیسی را دیدند و شنیدند که کودکان در معبد بزرگ فریاد می زدند « سپاس باد بر پسر داوود » خشمگین شدند.

 ۱۶ آنها از عیسی پرسیدند: « آیا می شنوی اینها چه می گویند؟» عیسی جواب داد: «بلی می شنوم! مگر نخوانده اید که کودکان و شیرخوارگان را می آموزی تا زبان آنها به حمد و ثنای تو بپردازند؟»

 ۱۷ آنگاه آنان را ترک کرد و از شهر خارج شد و به بیت عنیا رفت و شب را در آنجا گذرانید.

  عیسی درخت انجیر را نفرین می کند

 ۱۸ صبح روز بعد، وقتی عیسی به شهر برگشت گرسنه شد

 ۱۹ و در کنار جاده درخت انجیری دیده به طرف آن رفت اما جز برگ چیزی در آن نیافت پس آن درخت را خطاب کرده فرمود: «تو دیگر هرگز ثمر نخواهی آورد» و آن درخت در همان لحظه خشک شد.

 ۲۰ شاگردان از دیدن آن تعجب کرده پرسیدند: «چرا این درخت به این زودی خشک شد؟»

 ۲۱ عیسی در پاسخ به آنان گفت: «یقین بدانید که اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید، نه تنها قادر خواهید بود انچه را که نسبت به این درخت انجام شد انجام دهید، بلکه اگر به این کوه بگویید که از جای خود کنده و به دریا پرتاپ شود چنین خواهد شد

 ۲۲ و هر چه با ایمان در دعا طلب کنید خواهید یافت.»

  اختیار و اقتدار عیسی

 ۲۳ عیسی وارد معبد بزرگ شد و به تعلیم مردم پرداخت. سران کاهنان و مشایخ نزد او آمده پرسیدند: «با چه اجازه ای دست به چنین کارهایی می زنی و چه کسی این اختیار را به تو داده است؟»

 ۲۴ عیسی در جواب به آنها گفت: «من از شما سوالی می کنم، اگر به آن جواب بدهید من هم به شما خواهم کفت که با چه اجازه ای این کارها را می کنم.

 ۲۵ آیا تعمید یحیی از جانب خدا بود و یا از جانب انسان؟» بر سر این موضوع در میان آنها بحثی در گرفت، می گفتند: «اگر بگوییم از جانب خداست او خواهد گفت چرا به او ایمان نیاوردید؟

 ۲۶ و اگر بگوییم از جانب انسان است، از مردم می ترسیم، زیرا همه یحیی را یک نبی می دانند.»

 ۲۷ از این رو در جواب عیسی گفتند: «ما نمی دانیم» عیسی فرمود: « پس من هم به شما نخواهم گفت که به چه اجازه ای این کارها را می کنم.»

  مَثَل دو پسر

 ۲۸ «عقیده شما در این خصوص چیست؟ شخصی دو پسر داشت. او نزد پسر بزرگ خود رفت و به او گفت: پسرم امروز به تاکستان برو و در آنجا کار کن.

 ۲۹ آن پسر جواب داد: من نمی روم، اما بعد پشیمان شد و رفت.

 ۳۰ آنگاه پدر نزد دومی آمد و همین را به او گفت او پاسخ داد: اطاعت می کنم. ای آقا، اما هرگز نرفت.

 ۳۱ کدام یک از این دو نفر بر طبق میل پدر رفتار کرد؟» گفتند: «اولی» پس عیسی جواب داد: «بدانید که باجگیران و فاحشه ها قبل از شما به پادشاهی خدا وارد خواهند شد

 ۳۲ زیر یحیی آمد و راه صحیح زندگی را به شما نشان داد و شما سخنان او را باور نکردید ولی باجگیران و فاحشه ها باور کردند و شما حتی بعد از دیدن آن هم توبه نکردید و به او ایمان نیاوردید.»

  مَثَل باغبانان شریر

 ۳۳ «به مثل دیگری گوش دهید: مالکی بود که تاکستانی احداث کرد و دور آن دیواری کشید و در آن چرخشتی کند و یک برج دیده بانی هم برای آن ساخت، آنگاه آن را به باغبان سپرد و خود به مسافرت رفت.

 ۳۴ هنگامی که موسم چیدن انگور رسید، خادمان خود را نزد باغبان فرستاد تا انگور را تحویل بگیرند.

 ۳۵ اما باغبانان، خادمان او را گرفته، یکی را کتک زدند و دیگری را کشتند و سومی را سنگسار کردند.

 ۳۶ صاحب باغ بار دیگر عده بیشتری از خادمان خود را فرستاد. با آنان نیز به همانطور رفتار کردند.

 ۳۷ سرانجام پسر خود را پیش باغبانان فرستاده گفت: آنان احترام پسرم را نگاه خواهند داشت.

 ۳۸ اما وقتی باغبانان پسر را دیدند به یکدیگر گفتند: این وارث است. بیایید او را بکشیم و میراثش را تصاحب کنیم.

 ۳۹ پس او را گرفته و از تاکستان بیرون انداخته، به قتل رسانیدند.

 ۴۰ هنگامی که صاحب تاکستان بیاید با باغبانان چه خواهد کرد؟»

 ۴۱ آنها جواب دادند: «آن مردان شریر را به عقوبت شدیدی خواهد رسانید و تاکستان را به دست باغبانان دیگری می سپارد تا هر وقت موسم میوه برسد، سهم او را بدهند.»

 ۴۲ آنگاه عیسی به آنان فرمود: «آیا تا کنون در کلام خدا نخوانده اید: آن سنگی که بنایان رد کردند اکنون مهمترین سنگ بنا شده است. این کار خداوند است و به نظر ما عجیب است.»

 ۴۳ « بنابراین به شما می گویم که پادشاهی خدا از شما گرفته و به امتی داده خواهد شد که ثمراتی شایسته به بار آورد.

 ۴۴ اگر کسی بر روی این سنگ بیفتد خرد خواهد شد و هر گاه آن سنگ بر روی کسی بیفتد او را به غبار مبدل خواهد ساخت.»

 ۴۵ وقتی سران کاهنان و فریسیان مثلهای او را شنیدند فهمیدند که عیسی به آنها اشاره می کند.

 ۴۶ آنها خواستند او را دستگیر کنند اما از مردم که عیسی را نبی می دانستند، می ترسیدند.

Go to top