برنامه مطالعه کتاب مقدس

پیدایش فصل 24 مزمور فصل 44- 45 متی فصل 24

پیدایش باب ۲۴

همسری برای اسحاق

۱ ابراهیم ‌بسیار پیر شده ‌بود و خداوند به ‌هرچه او می کرد، برکت ‌داده ‌بود

۲ او روزی به ‌یکی از نوکرانش ‌که ‌از همه بزرگتر بود و اختیار همه ‌چیز در دستش بود گفت : «دست خود را وسط ران من بگذار و قسم بخور.

۳ من می خواهم که ‌تو به ‌نام خداوند، خدای آسمان و زمین ‌قسم بخوری که برای پسر من ‌از مردم ‌این ‌سرزمین ‌یعنی کنعان ‌زن نگیری .

۴ تو باید به سرزمینی که من در آنجا به دنیا آمده ام ‌بروی و از آنجا برای پسرم ‌زن ‌بگیری .»

۵ آن نوکر پرسید: «اگر آن دختر حاضر نشود وطن ‌خود را ترک کند و با من ‌به ‌این ‌سرزمین ‌بیاید چه کنم ؟ آیا پسرت را به ‌سرزمینی که تو از آنجا آمدی بفرستم ؟»

۶ ابراهیم جواب داد: «تو نباید پسر مرا هیچ وقت ‌به آنجا بفرستی.

۷ خداوند، خدای آسمان ‌مرا از خانه پدرم ‌و از سرزمین اقوامم بیرون آورد. به طور جدّی به ‌من ‌قول داد که ‌این ‌سرزمین ‌را به نسل من ‌خواهد داد. او فرشته خود را قبل از تو خواهد فرستاد. بنا براین تو می توانی در آنجا زنی برای پسرم ‌بگیری .

۸ اگر دختر حاضر نشد با تو بیاید، آن ‌وقت ‌تو از قولی که ‌داده ای آزاد هستی . ولی تو در هیچ شرایطی نباید پسر مرا به ‌آنجا ببری .»

۹ پس آن ‌نوکر دست خود را میان ‌ران ‌اربابش ‌ابراهیم گذاشت ‌و برای او قسم خورد که هرچه ابراهیم ‌از او خواسته ‌است، انجام دهد.

۱۰ آن نوکر، که اختیار دارایی ابراهیم ‌در دستش ‌بود، ده ‌تا از شترهای اربابش ‌را برداشت ‌و به ‌شمال ‌بین النهرین به ‌شهری که ‌ناحور در آن زندگی می کرد، رفت .

۱۱ وقتی به ‌آنجا رسید، شترها را در کنار چشمه ای که ‌بیرون شهر بود، خوابانید. نزدیک غروب بود، وقتی که زنان برای بردن ‌آب ‌به آنجا می آمدند.

۱۲ او دعا کرد و گفت : «ای خداوند، خدای آقایم ‌ابراهیم ، امروز به ‌من ‌توفیق ‌بده ‌و پیمان خودت را با آقایم ‌ابراهیم ‌حفظ کن .

۱۳ من ‌اینجا در کنار چشمه ای هستم که ‌زنان جوان ‌شهر برای بردن آب می آیند.

۱۴ به یکی از آنها خواهم ‌گفت : کوزه خود را پایین ‌بیاور تا از آن آب ‌بنوشم . اگر او بگوید: بنوش ، من برای شترهایت ‌هم ‌آب می آورم ، او همان کسی باشد که ‌تو برای بنده ات ‌اسحاق ‌انتخاب کرده ای . اگر چنین ‌بشود، من خواهم دانست که ‌تو پیمان ‌خود را با آقایم حفظ کرده ای. »

۱۵ قبل از اینکه ‌او دعایش ‌را تمام کند، ربکا با یک کوزه آب ‌که ‌بر دوشش ‌بود رسید. او دختر بتوئیل ‌پسر ناحور برادر ابراهیم بود و اسم ‌زن ‌ناحور ملکه بود.

۱۶ ربکا دختری بسیار زیبا و باکره ‌بود. او از چشمه ‌پایین ‌رفت و کوزه اش را پُر کرد و برگشت .

۱۷ مباشر ابراهیم به ‌استقبال او دوید و گفت : «لطفاً کمی آب از کوزه ات به ‌من ‌بده ‌تا بنوشم .»

۱۸ او گفت : «بنوش ، ای آقا» و فوراً کوزه را از شانه اش پایین آورد و نگه ‌داشت ‌تا او از آن ‌بنوشد.

۱۹ وقتی آب نوشید، آن ‌زن به او گفت : «برای شترهایت هم ‌آب ‌می آورم ‌تا سیراب ‌شوند.»

۲۰ او فوراً کوزه اش ‌را در آبخور حیوانات خالی کرد و به طرف ‌چشمه دوید تا برای همه شتران آب ‌بیاورد.

۲۱ آن ‌مرد در سکوت مراقب دختر بود تا ببیند آیا خداوند سفرش را موفّق خواهد کرد یا نه .

۲۲ وقتی آن دختر کارش ‌تمام ‌شد، آن مرد یک حلقه طلایی گران قیمت در بینی و همچنین دو عدد دست بند طلا به دستهای دختر کرد

۲۳ و به ‌او گفت : «لطفاً به من ‌بگو پدر تو کیست ؟ آیا در خانه او برای من ‌و مردان من ‌جایی ‌است ‌تا شب ‌را در آنجا بمانیم ؟»

۲۴ دختر گفت : «پدر من ‌بتوئیل ‌پسر ناحور و مِلکه ‌است .

۲۵ در خانه ما، کاه و علوفه فراوان ، و جا برای استراحت ‌شما هست .»

۲۶ پس آن مرد زانو زد و خداوند را پرستش ‌نمود.

۲۷ او گفت : «سپاس بر خداوند، خدای آقایم ‌ابراهیم که ‌با وفاداری وعده ای را که ‌به او داده ‌است، ‌حفظ ‌کرده ‌است . خداوند مستقیماً مرا به خانه اقوام آقایم راهنمایی کرده است .»

۲۸ دختر به طرف خانه مادرش دوید و تمام ماجرا‌را تعریف کرد.

۲۹ ربکا برادری ‌به ‌نام ‌لابان داشت. او به ‌طرف ‌بیرون دوید تا به ‌چشمه ای که مباشر ابراهیم در آنجا بود، برود.

۳۰ او حلقه بینی و دست بندها را در دست ‌خواهرش دیده ‌بود و شنیده ‌بود که ‌آن مرد به دختر چه ‌گفته ‌است . او پیش ‌مباشر ابراهیم که ‌با شترهایش کنار چشمه ایستاده ‌بود رفت و به او گفت :

۳۱ «با من ‌به ‌خانه ‌بیا. تو مردی هستی که خداوند تو را برکت داده است. چرا بیرون ‌ایستاده ای ؟ من در خانه ام برای تو جا آماده کرده ام و برای شترهایت ‌هم جا هست .»

۳۲ پس آن مرد به ‌خانه ‌رفت ‌و لابان شترهای او را باز کرد و به آنها کاه ‌و علوفه ‌داد. سپس آب آورد تا مباشر ابراهیم و خادمان او پاهای خود را بشویند.

۳۳ وقتی غذا آوردند، آن مرد گفت : «من تا منظور خود را نگویم غذا نخواهم خورد.» لابان ‌گفت : «هرچه ‌می خواهی بگو.»

۳۴ او گفت : «من ‌مباشر ابراهیم هستم .

۳۵ خداوند، برکت ‌و ثروت ‌فراوان ‌به آقایم ‌عطا کرده است . به او گلّه های گوسفند، بُز و گاو و همچنین نقره و طلا و غلامان ‌و کنیزان ‌و شتران ‌و الاغهای زیاد داده ‌است .

۳۶ سارا، همسر آقایم ‌در زمانی که پیر بود برای او پسری به دنیا آورد و آقایم ‌هرچه داشت به او داده است .

۳۷ آقایم ‌از من ‌قول گرفته و مرا قسم داده است ‌که ‌از مردم کنعان ‌برای پسرش ‌زن نگیرم .

۳۸ بلکه گفت : برو و از قبیله پدرم ، از میان ‌اقوامم ‌زنی برای او انتخاب ‌کن .

۳۹ من از آقایم ‌پرسیدم : اگر دختر نخواست ‌با من ‌بیاید چه کنم ؟

۴۰ او جواب داد: خداوندی که همیشه ‌او را اطاعت کرده ام ‌فرشته خود را با تو خواهد فرستاد و تو را موفّق خواهد نمود. تو از میان قبیله خودم ‌و از میان ‌فامیلهای پدرم ، زنی برای پسرم خواهی گرفت .

۴۱ برای رهایی تو از این قسم فقط یک راه ‌وجود دارد. اگر تو به ‌نزد اقوام من ‌رفتی و آنها تو را رد کردند، آن ‌وقت تو از قولی که داده ای آزاد خواهی بود.

۴۲ «امروز وقتی به ‌سر چشمه ‌رسیدم ، دعا کردم و گفتم : ای خداوند، خدای آقایم ابراهیم ، لطفاً در این کار به من توفیق عنایت کن .

۴۳ من اینجا سر چشمه ‌می مانم . وقتی دختری برای برداشتن آب ‌می آید از او خواهم خواست که از کوزه خود به من آب بدهد تا بنوشم .

۴۴ اگر او قبول کرد و برای شترهایم ‌هم آورد، او همان کسی باشد که ‌تو انتخاب ‌کرده ای تا همسر پسر آقایم بشود.

۴۵ قبل از اینکه ‌دعای خود را تمام ‌کنم ، ربکا با کوزه آبی که ‌بر دوش ‌داشت آمد و به ‌سر چشمه ‌رفت تا آب ‌بردارد. به او گفتم : لطفاً به من آب بده ‌تا بنوشم .

۴۶ او فوراً کوزه را از شانه اش ‌پایین آورد و گفت : بنوش، من شترهای تو را هم سیراب ‌می کنم ، پس ‌من ‌نوشیدم ‌و او شترهای مرا هم سیراب ‌کرد.

۴۷ از او پرسیدم پدرت ‌کیست ؟ او جواب داد: پدر من بتوئیل پسر ناحور و مِلْکه است . سپس حلقه را در بینی او و دست بندها را در دستش کردم .

۴۸ زانو زدم ‌و خداوند را پرستش ‌نمودم . من خداوند، خدای آقایم ‌ابراهیم را سپاس گفتم که مستقیماً مرا به خانه فامیل ‌آقایم هدایت کرد. جایی که ‌دختری برای پسر آقایم پیدا کردم .

۴۹ حالا اگر می خواهید به آقایم ‌لطف ‌بکنید، به ‌من ‌بگویید تا بدانم ‌وگرنه ‌تصمیم ‌بگیرم که ‌چه ‌باید بکنم .»

۵۰ لابان ‌و بتوئیل جواب دادند: «چون ‌این امر از طرف خداوند است ، ما حق نداریم تصمیم ‌بگیریم .

۵۱ این ‌تو و این ربکا. او را بردار و برو. همان طور که ‌خداوند فرموده است، ‌او همسر پسر آقای تو بشود.»

۵۲ وقتی مباشر ابراهیم ‌این ‌را شنید، سجده کرد و خداوند را پرستش ‌نمود.

۵۳ بعد رختها و هدایای طلا و نقره را بیرون آورد و به ‌ربکا داد. همچنین هدایای گران قیمتی هم به برادر و مادرش ‌داد.

۵۴ سپس مباشر ابراهیم و خادمان ‌او خوردند و نوشیدند و شب را در آنجا به سر بردند. صبح وقتی بلند شدند، او گفت : «اجازه بدهید پیش ‌آقایم ‌برگردم .»

۵۵ امّا برادر و مادر ربکا گفتند: «بگذار دختر مدّت یک ‌هفته ‌یا ده ‌روز اینجا بماند و بعد بیاید.»

۵۶ آن مرد گفت : «ما را نگه ‌ندارید. خداوند سفر مرا موفقیّت آمیز کرده است ، پس اجازه بدهید پیش ‌آقایم ‌برگردم .»

۵۷ آنها جواب دادند: «بگذار دختر را صدا کنیم ‌و ببینیم نظر خودش چیست .»

۵۸ پس ربکا را صدا کردند و از او پرسیدند: «آیا می خواهی با این مرد بروی ؟» او جواب داد: «بلی»

۵۹ پس ‌آنها ربکا و دایه اش ‌را، با مباشر ابراهیم و خادمان او فرستادند.

۶۰ آنها برای ربکا دعای خیر کردند و گفتند: «تو، ای خواهر ما، مادر هزاران هزار نفر باش ‌و نسلهای تو شهرهای دشمنان خود را به ‌تصرّف ‌درآورند.»

۶۱ سپس ربکا و ندیمه های ‌او حاضر شدند و سوار شترها شده ، و به اتّفاق ‌مباشر ابراهیم ‌حرکت کردند.

۶۲ اسحاق در قسمت جنوبی کنعان ‌زندگی می کرد. او یک ‌روز هنگام غروب ‌بیرون رفت ‌تا در بیابان قدم ‌بزند.

۶۳ از بیابانهای اطراف چاه «خدای زنده و بینا» می گذشت که ‌آمدن شترها را دید.

۶۴ وقتی ربکا، اسحاق را دید، از شتر خود پایین آمد

۶۵ و از مباشر ابراهیم ‌پرسید: «آن ‌مرد کیست که از مزرعه ‌به ‌طرف ‌ما می آید؟» مباشر جواب داد: «او آقای من است .» پس ‌ربکا صورت خود را با روبند پوشانید.

۶۶ مباشر هرچه ‌که ‌انجام ‌داده بود برای اسحاق تعریف ‌کرد.

۶۷ اسحاق ربکا را به چادری که ‌مادرش سارا در آن ‌زندگی می کرد برد و با او ازدواج کرد. اسحاق ‌به ‌ربکا علاقه مند شد و بعد از مرگ ‌مادرش ‌تسلّی یافت .

 

مزامیر باب ۴۴

  سوگ ملی و درخواست کمک

 ۱ خدایا، ما به گوشهای خود شنیده ایم و اجداد ما برای ما تعریف کرده اند که تو در زمان آنها و در دوران گذشته چه کارهای شگفتی انجام داده ای.

 ۲ تو با دست خود اقوام دیگر را از این سرزمین بیرون کردی و قوم خود را در سرزمین خودشان ساکن گرداندی. تو آنها را مجازات کردی، و قوم خود را توفیق بخشیدی.

 ۳ قوم تو این سرزمین را با شمشیر خود تسخیر نکردند، و به قدرت بازوی خویش پیروز نگردیدند، بلکه با قدرت و توانایی تو و با اطمینان به حضور تو که نشانه رضایت تو از آنان بود پیروز گشتند.

 ۴ تو پادشاه و خدای من هستی، به قوم خود پیروزی عطا فرما.

 ۵ با کمک تو دشمنان را شکست می دهیم و با نام تو بدخواهان خود را پایمال می کنیم.

 ۶ نه تیر و کمان خود توکّل خواهم کرد و نه به شمشیر خود که مرا نجات دهد؛

 ۷ بلکه تو ما را از دست دشمنانمان رهایی بخشیدی و بدخواهان ما را شکست دادی.

 ۸ ما همیشه به نام خدای خود افتخار خواهیم کرد و پیوسته سپاسگزار تو خواهیم بود.

 ۹ امّا اکنون ما را ترک کرده ای و رسوا ساخته ای، لشکریان ما را کمک نمی کنی.

 ۱۰ ما را در مقابل دشمن متواری ساخته ای و آنها دارایی ما را غارت کرده اند.

 ۱۱ ما را مانند گوسفندان به کشتارگاه فرستادی؛ و در بین اقوام جهان پراکنده ساختی.

 ۱۲ قوم خود را ارزان فروختی، آنها برای تو ارزشی نداشتند.

 ۱۳ نزد همسایگان، ما را خوار و حقیر ساختی. آنها به ما توهین می کنند و به ما می خندند.

 ۱۴ ما را در میان ملّتهای دیگر انگشت نما ساخته ای، و ما وسیله خنده آنان گشته ایم.

 ۱۵ پیوسته به خاطر اهانت دشمنان

 ۱۶ و نفرت بدخواهان خوار و شرمنده ام.

 ۱۷ همه اینها بر ما واقع شد، امّا ما تو را فراموش نکردیمو پیمانی را که با ما بسته ای نشکستیم.

 ۱۸ از تو دلسرد نشدیم و از راه تو منحرف نگشتیم.

 ۱۹ امّا تو ما را در بین حیوانات وحشی بدون کمک رها کردی؛ و ما را در تاریکی کامل ترک نمودی.

 ۲۰ اگر ما نام تو را فراموش می کردیم، یا دست کمک به سوی خدایان غیر دراز می کردیم،

 ۲۱ البتّه تو می دانستی، زیرا از اسرار دل مردم آگاهی.

 ۲۲ ما به خاطر نام تو همیشه با مرگ روبه رو هستیم و ما را مانند گوسفندانی که در انتظار کشته شدن باشند، به حساب می آورند.

 ۲۳ ای خداوند، بیدار شو! چرا خوابیده ای؟ برخیز و ما را برای همیشه ترک مکن.

 ۲۴ چرا خود را از ما پنهان می کنی؟ مصیبت و رنجهای ما را از یاد مبر.

 ۲۵ دیگر به خاک افتاده، شکست خورده ایم.

 ۲۶ برخیز و به کمک ما بیا! به خاطر محبّت پایدار خود ما را نجات بده.

مزامیر باب ۴۵

  سرود عروسی شاهانه

 ۱ با کلمات زیبایی که از فکرم تراوش می کنند، می ‌‌‌خواهم مانند نویسنده ای با استعداد، شعر دلنوازی در وصف پادشاه بسرایم.

 ۲ تو زیباتر از همه انسانهایی، فیض از لبان تو جاری است، خدا برای همیشه تو را مبارک ساخته است.

 ۳ ای پادشاه مقتدر، شمشیر خود را به کمر ببند، تو پُر جلال و با شکوهی،

 ۴ برای دفاع از حقیقت و راستی با شکوه بر مَرکب خود سوار شو، دست توانای تو، تو را پیروز می گرداند.

 ۵ تیرهای تو به قلب دشمنانت خواهد نشست، ملّتها به پای تو خواهند افتاد.

 ۶ سلطنتی را که خدا به تو بخشیده است، تا به ابد پایدار خواهد بود. تو با عدالت بر ملّت خود حکومت می کنی.

 ۷ راستی را دوست می داری و از شرارت متنفری. بنا بر این خدای تو، تو را برگزیده، بیش از هرکس دیگر تو را شادمان ساخته است.

 ۸ لباسهای تو همه آمیخته با عطر است، عطر مُر، عود و دارچین، در کاخ عاج، نوای شیرین موسیقی تو را شادمان می سازد.

 ۹ دختران پادشاهان، ندیمه های دربار تو هستند، ملکه، مُزیّن به طلای خالص در سمت راست تخت تو ایستاده است.

 ۱۰ ای دختر، پند مرا بشنو و به آن توجّه کن. مردم و خانه پدری خود را فراموش کن.

 ۱۱ پادشاه شیفته زیبایی جمال توست. او سَروَر توست، او را تعظیم نما.

 ۱۲ مردم صُور برای تو هدیه می آورند، و ثروتمندان طالب رضامندی می باشند.

 ۱۳ عروس پادشاه را بنگرید، او در حجله خود، در لباس قلابدوزی چه زیباست!

 ۱۴ او را با لباس رنگانگش به حضور پادشاه می برند، و ندیمه هایش در عقب او هستند، و‌آنها نیز همچنین به حضور پادشاه حاضر می شوند.

 ۱۵ آنان با سرور و شادمانی به کاخ پادشاه وارد می شوند.

 ۱۶ ای پادشاه، تو پسران بسیار خواهی داشت، آنان نیز مانند اجداد تو بر تخت پادشاهی خواهند نشست، و تو آنان را به حکمرانی سراسر جهان خواهی گماشت.

 ۱۷ سرود من، آوازه تو را همیشه پایدار خواهد ساخت، و تمام مردم پیوسته تو را ستایش خواهند نمود.

 

انجیل متی باب ۲۴

  پیشگویی خرابی معبد بزرگ اورشلیم

 ۱ در حالیکه عیسی از معبد خارج می شد ، شاگردانش توجه او را به بناهای معبد جلب نمودند.

 ۲ عیسی به آنها گفت :« آیا این بناها را نمی بینید؟ یقین بدانید که هیچ سنگی از آن بر سنگ دیگر باقی نخواهد ماند بلکه همه فرو خواهند ریخت.»

  سختی ها و زحمات

 ۳ وقتی عیسی در روی کوه زیتون نشسته بود شاگردانش به نزد ا و آمدند و به طور محرمانه به او گفتند: « به ما بگو ، کی این امور واقع خواهد شد؟ و نشانه آمدن تو و رسیدن آخر زمان چه خواهد بود؟»

 ۴ عیسی جواب داد :« مواظب باشید که کسی شما را گمراه نسازد

 ۵ زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت : « من مسیح هستم » و بسیاری را گمراه خواهند کرد

 ۶ زمانی می آید که شما صدای جنگها را از نزدیک و اخبار مربوط به جنگ در جاهای دور را خواهید شنید. هراسان نشوید ، چنین وقایعی باید رخ دهد اما پایان کار هنوز نرسیده است

 ۷ زیرا ملتی با ملت دیگر و دولتی با دولت دیگر جنگ خواهد کرد و قحطی ها و زمین لرزه ها در همه جا پدید خواهد آمد.

 ۸ این ها همه مثل آغاز درد زایمان است.

 ۹ در آن وقت شما را برای شکنجه و کشتن تسلیم خواهند نمود و تمام جهانیان به خاطر ایمانی که به من دارید از شما متنفر خواهند بود

 ۱۰ و بسیاری ایمان خود را از دست خواهند داد و یکدیگر را تسلیم دشمن نموده از هم متنفر خواهند شد.

 ۱۱ پیامبران دروغین زیادی بر خواهند خاست و بسیاری را گمراه خواهند نمود.

 ۱۲ و شرارت بقدری زیاد می شود که محبت آدمیان نسبت به یکدیگر سرد خواهد شد.

 ۱۳ اما هر کس تا آخر پایدار بماند نجات خواهد یافت

 ۱۴ و این مژده پادشاهی الهی در سراسر عالم اعلام خواهد شد تا برای همه ملتها شهادتی باشد و آنگاه پایان کار فرا می رسد.»

  وحشت عظیم

 ۱۵ « پس هر گاه آن وحشت عظیمی را که دانیال نبی از آن سخن گفت در مکان مقدس ایستاده ببینید( خواننده خوب توجه کند(

 ۱۶ کسانیکه در یهودیه هستند باید به کوه ها بگریزند.

 ۱۷ اگر کسی روی بام خانه ای باشد نباید برای بردن اسباب خود به پایین بیآید

 ۱۸ و اگر کسی در مزرعه باشد نباید برای بردن لباس خود به خانه برگردد.

 ۱۹ آن روزها برای زنان آبستن و شیرده چقدر وحشتناک خواهد بود !

 ۲۰ دعا کنید که وقت فرار شما در زمستان و یا در روز سبت نباشد ،

 ۲۱ زیرا در آن وقت مردم به چنان رنج و عذاب سختی گرفتار خواهند شد که از ابتدای عالم تا آن وقت هرگز نبوده و بعد از آن هم دیگر نخواهد بود.

 ۲۲ اگر خدا آن روزها را کوتاه نمی کرد هیچ جان داری جان سالم به در نمی برد اما خدا به خاطر برگزیدگان خود آن روزها را کوتاه خواهد ساخت.»

 ۲۳ « در آن زمان اگر کسی به شما بگوید: « نگاه کن مسیح این جا یا آن جا است » آن را باور نکنید.

 ۲۴ زیرا اشخاص بسیاری پیدا خواهند شد که به دروغ ادعا می کنند مسیح یا پیامبر هستند و معجزات و آیات بزرگی انجام خواهند داد به طوری که اگر ممکن بود حتی برگزیدگان خدا را هم گمراه می گردند.

 ۲۵ توجه کنید ، من قبلا شما را آگاه ساخته ام .

 ۲۶ اگر به شما بگویند که او در بیابان است ، بآنجا نروید و اگر بگویند که در اندرون خانه است ، باور نکنید.

 ۲۷ ظهور پسر انسان مانند ظاهر شدن برق لامع از آسمان است که وقتی از شرق ظاهر شود تا غرب را روشن می سازد.

 ۲۸ هر جا لاشه ای باشد لاشخوران در آنجا جمع می شوند !»

  ظهور پسر انسان

 ۲۹ به محض آنکه مصیبت آن روزها به پایان برسد ، خورشید تاریک خواهد شد و ماه دیگر نور نخوهد داد ، ستارگان از آسمان فرو خواهند ریخت و قدرت های آسمانی متزلزل خواهند شد.

 ۳۰ پس از آن ، علامت پسر انسان در آسمان ظاهر می شود و همه ملل عالم سوگواری خواهند کرد و پسر انسان را خواهند دید که با قدرت و جلال عظیم بر ابرهای آسمان می آید.

 ۳۱ شیپور بزرگ بصدا خواهد آمد و او فرشتگان خود را می فرستد تا برگزیدگان خدا را از چهار گوشه جهان و از کرانه های فلک جمع کنند.»

  درسی از درخت انجیر

 ۳۲ «از درخت انجیر درسی بیاموزید: هر وقت شاخه های آن جوانه می زند و برگ می آورند شما می دانید که تابستان نزدیک است.

 ۳۳ به همان طریق وقتی تمام این چیزها را می بینید بدانید که آخر کار نزدیک بلکه بسیا نزدیک است.

 ۳۴ بدانید تا همه این چیزها واقع نشود مردمان این نسل نخواهند مرد.

 ۳۵ آسمان و زمین از بین خواهند رفت اما سخنان من هرگز از بین نخواهد رفت.»

  هیچ کس از آن روز و ساعت خبر ندارد

 ۳۶ « هیچ کس غیر از پدر از آن روز و ساعت خبر ندارد ، حتی پسر و فرشتگان آسمانی هم از آن بی خبرند

 ۳۷ زمان ظهور پسر انسان درست مانند روزگار نوح خواهد بود.

 ۳۸ در روزهای قبل از طوفان یعنی تا روزی که نوح بداخل کشتی رفت مردم می خوردند و می نوشیدند و ازدواج می کردند

 ۳۹ و چیزی نمی فهمیدند تا آنکه سیل آمد و همه را از بین برد. ظهور پسر انسان نیز همین طور خواهد بود.

 ۴۰ از دو نفر که در مزرعه هستند یکی را می برند و دیگری را می گذارند

 ۴۱ و از دو زن که دست آس می کنند یکی را می برند و دیگری را می گذارند.

 ۴۲ پس بیدار باشید زیرا نمی دانید در چه روزی مولای شما می آید.

 ۴۳ به خاطر داشته باشید: اگر صاحبخانه می دانست که دزد در چه ساعت از شب می آید بیدار می ماند و نمی گذاشت دزد وارد خانه اش بشود.

 ۴۴ پس شما باید همی شه آماده باشید زیرا پسر انسان در ساعتی که انتظار ندارید خواهد آمد.»

  غلام امین

 ۴۵ « کیست آن غلام آمین و دانا که اربابش او را به سرپرستی خادمی ن خانه خود گمارده باشد تا در وقت مناسب جیره آنان را بدهد.

 ۴۶ خوشا به حال آن غلام اگر وقتی اربابش برمی گردد او را در حال انجام وظیفه ببیند.

 ۴۷ بدانید که اربابش اداره تمام مایملک خود را به عهده او خواهد گذاشت.

 ۴۸ اما اگر آن غلام شریر باشد و بگوید که آمدن ارباب من طول خواهد کشید

 ۴۹ و به اذیت و آزار غلامان دیگر بپردازد و با می گساران به خوردن و نوشیدن مشغول شود،

 ۵۰ در روزی که او انتظار ندارد و در وقتی که نمی داند ، اربابش خواهد آمد

 ۵۱ و او را از میان دو پاره کرده به سرنوشت ریاکاران گرفتار خواهد ساخت ـ در جائیکه گریه و دندان بر دندان سائیدن وجود دارد.»

Go to top