برنامه مطالعه کتاب مقدس

پیدایش فصل 25 مزمور فصل 46- 47 متی فصل 25

پیدایش باب ۲۵

فرزندان دیگر ابراهیم

۱ ابراهیم ‌با زن دیگری به نام قطوره ازدواج ‌کرد.

۲ او زمران ، یُقشان ، مدان ، مدیان ، ایشباک و شوآ را به دنیا آورد

۳ یقشان ، پدر شبا و دِدان ‌بود. آشوریم ، لتوشیم ، لئومیم از نسل دِدان ‌بودند.

۴ عیفا، عیفَر، حنوک، ابیداع و الداعه فرزندان مدیان بودند. همه اینها فرزندان ‌قطوره بودند.

۵ ابراهیم تمام ‌دارایی خود را به ‌اسحاق بخشید.

۶ ولی در زمان حیات خود هدایایی هم به ‌پسرهایی که ‌از زنهای دیگر خود داشت ، داد و آنها را از پیش اسحاق ‌بیرون کرد و به طرف ‌سرزمین مشرق ‌فرستاد.

فوت ابراهیم

۷ ابراهیم ‌در سن ‌صد و هفتاد و پنج ‌سالگی در حالی که ‌کاملا پیر شده بود،

۸ وفات یافت ‌و به ‌نزد اجداد خود رفت .

۹ سران ‌او اسحاق ‌و اسماعیل ‌او را در آرامگاه مکفیله در مزرعه مشرق ‌ممری که متعلّق به عفرون پسر سوحار حِتّی بود، دفن کردند.

۱۰ این همان ‌مزرعه ای بود که ‌ابراهیم از حِتّیان خریده بود. ابراهیم ‌و زنش ‌سارا هر دو در آنجا دفن ‌شدند.

۱۱ بعد از وفات ‌ابراهیم ، خدا پسر او، اسحاق را برکت داد. او نزدیک چاه «خدای زنده و بینا» زندگی می کرد.

فرزندان اسماعیل

۱۲ پسران اسماعیل کسی که ‌هاجر، کنیز مصری سارا، برای ابراهیم به دنیا آورده بود-

۱۳ به ‌ترتیب ‌تولّدشان عبارت بودند از: نبایوت ، قیدار، اَدَبئیل ، مبسام ،

۱۴ مشماع، دومه، مسا،

۱۵ حداد، تیما، یطور، نافیش ‌و قِدمَه.

۱۶ اینها نیاکان ‌دوازده امیر بودند و نام هریک ‌به ‌قبیله ‌و دهات و اردو‌گاه ایشان داده شد.

۱۷ اسماعیل صد و سی و هفت ‌ساله ‌بود که مرد و به نزد اجداد خود رفت .

۱۸ فرزندان اسماعیل در سرزمینی بین ‌حویله و شور، در مشرق ‌مصر، در راه آشور زندگی می کردند و از فرزندان دیگر ابراهیم جدا بودند.

تولد عیسو و یعقوب

۱۹ این است ‌داستان زندگی ‌اسحاق پسر ابراهیم .

۲۰ اسحاق ‌چهل ساله ‌بود که ‌با ربکا دختر بتوئیل (اَرامی از اهالی بین النهرین ) و خواهر لابان ‌ازدواج کرد.

۲۱ چون ‌ربکا فرزندی نداشت ، اسحاق نزد خداوند دعا کرد. خداوند دعای او را مستجاب ‌فرمود و ربکا آبستن شد.

۲۲ ربکا دوقلو آبستن شده ‌بود. قبل ‌از اینکه ‌بچّه ها به دنیا بیایند در شکم ‌مادرشان برضد یکدیگر دست ‌و پا می زدند. ربکا گفت : «چرا باید چنین چیزی برای من اتّفاق بیفتد؟» پس ‌رفت تا از خداوند بپرسد.

۲۳ خداوند به ‌او فرمود: «دو ملّت ‌در شکم ‌تو می باشند. تو دو قوم را‌، که رقیب ‌یکدیگرند، به ‌دنیا می آوری . یکی از دیگری قویتر خواهد بود و برادر بزرگ خادم برادر کوچک خواهد بود.»

۲۴ وقت زاییدن او رسید. او دو پسر به دنیا آورد.

۲۵ اولی سرخ رنگ و پوستش مانند پوستین ، پُر از مو بود. اسم ‌او را عیسو گذاشتند.

۲۶ دوّمی وقتی به دنیا آمد، پاشنه عیسو را محکم ‌گرفته ‌بود. اسم او را یعقوب ‌گذاشتند. اسحاق ‌در موقع ‌تولّد این پسرها شصت ساله ‌بود.

عیسو حق نخستزادگی خود را می فروشد

۲۷ پسرها بزرگ شدند. عیسو شکارچی ماهری شد و صحرا را دوست ‌می داشت ، ولی یعقوب مرد آرامی بود که در خانه می ماند.

۲۸ اسحاق ‌عیسو را بیشتر دوست ‌می داشت ‌چونکه ‌از حیواناتی که او شکار می کرد می خورد، امّا ربکا یعقوب را بیشتر دوست می داشت .

۲۹ یک روز وقتی یعقوب ‌مشغول پختن آش ‌بود، عیسو از شکار آمد و گرسنه ‌بود.

۳۰ او به ‌یعقوب ‌گفت : «نزدیک ‌است از گرسنگی بمیرم . مقداری از آن آش ‌قرمز به من ‌بده .» (به همین ‌دلیل است که ‌به ‌او «اَدوم» یعنی قرمز می گویند.)

۳۱ یعقوب ‌به ‌او گفت : «به این ‌شرط ‌از این آش ‌به ‌تو می دهم ‌که ‌تو حق ‌نخستزادگی خود را به ‌من ‌بدهی .»

۳۲ عیسو گفت : «بسیار خوب ، چیزی نمانده که ‌از گرسنگی بمیرم . حق نخستزادگی چه ‌فایده ای برای من دارد؟»

۳۳ یعقوب گفت : «اول ‌برای من قسم بخور که ‌حق خود را به ‌من دادی.» عیسو قسم خورد و حق ‌نخستزادگی خود را به ‌یعقوب ‌داد.

۳۴ بعد از آن یعقوب ‌مقداری آش عدس ‌و نان به ‌او داد. او خورد و نوشید و بلند شد و رفت . عیسو برای نخستزادگی خود بیشتر از این ‌ارزش ‌قایل ‌نشد.

 

مزامیر باب ۴۶

  خدا با ماست

 ۱ خدا پناهگاه و قوّت ماست، مددکاری که هنگام سختی فوراً به فریاد ما می رسد.

 ۲ بنا بر این نخواهیم ترسید، اگر چه زمین بلرزد و کوه ها به عمق اقیانوسها فرو روند،

 ۳ یا دریاها بخروشند و کف برآورند و کوه ها به لرزه درآیند.

 ۴ نهری است که جویهای آن شهر خدا را شادمان می سازد، و به خانه مقدّس او طراوت می بخشد.

 ۵ چون خدا در این شهر ساکن است، پس هرگز ویران نخواهد شد، هر بامداد به کمک آن خواهد آمد.

 ۶ ملّتها هیاهو می کنند و دولتها متزلزل می شوند، امّا وقتی خدا حرف می زند، زمین ذوب می گردد.

 ۷ خداوند متعال با ماست، خدای یعقوب پناه ماست.

 ۸ بیایید و عجایب خداوند را مشاهده کنید، و کارهای عظیمی را که در دنیا انجام داده است، ببینید.

 ۹ او جنگها را در سراسر جهان خاتمه می دهد. کمانها را می شکند، نیزه ها را خُرد می کند، و سپرها را در آتش می اندازد.

 ۱۰ از جنگ دست بکشید و بدانید که من خدا هستم، و در سراسر جهان و در بین تمام مردمان متعال می باشم.

 ۱۱ خداوند متعال با ماست و خدای یعقوب پناه ماست.

مزامیر باب ۴۷

  خدا پادشاه تمام جهان

 ۱ ای مردمان جهان دست زنید، و با آواز بلند به حضور خدا بسرایید!

 ۲ از خداوند، آن قادر متعال باید ترسید او پادشاه بزرگی است، بر سراسر جهان پادشاهی می کند.

 ۳ او ما را بر اقوام جهان پیروز می گرداند؛ و ملّتها را در پیش پای ما به خاک می اندازد.

 ۴ او این سرزمین را برای سکونت ما انتخاب کرد، سرزمینی که موجب افتخار فرزندان یعقوب است، قومی که او آنها را دوست می دارد.

 ۵ خدا در میان هلهله شادی و با صدای شیپور به تخت خود جلوس نمود.

 ۶ در ستایش خدا سرود بخوانید، برای پادشاه ما سرود نیایش بخوانید.

 ۷ خدا پادشاه سراسر جهان است؛ با سرود او را ستایش کنید.

 ۸ خدا بر تخت مقدّس خود نشسته و بر مردم جهان حکمرانی می کند.

 ۹ پادشاهان جهان با قوم خدای ابراهیم برای پرستش او جمع می شوند، زیرا او نیرومندتر از همه لشکرهای دنیا و حاکم مطلق جهان است.

 

انجیل متی باب ۲۵

  مَثَل ده دختر جوان

 ۱ « در آن روز پادشاهی آسمانی مثل ده دختر جوان خواهد بود که چراغهای خود را برداشته به استقبال داماد رفتند.

 ۲ پنج نفر از آنان دانا و پنج نفر نادان بودند.

 ۳ دختران نادان چراغهای خود را با خود برداشتند ولی با خود هیچ روغن نبردند ،

 ۴ اما دختران دانا چراغهای خود را با ظرفهای پر از روغن بردند.

 ۵ چون داماد در آمدن تأخیر کرد همگی خوابشان برد.

 ۶ در نیمه شب فریاد کسی شنیده شد که می گفت : « داماد می آید، به پیشواز او بیائید»

 ۷ وقتی دختران این را شنیدند همه برخاسته چراغهایشان را حاضر کردند.

 ۸ دختران نادان به دختران دانا گفتند: « چراغهای ما در حال خاموش شدن است ، مقداری از روغن خودتان را به ما بدهید.»

 ۹ آنها گفتند: « خیر ، برای همه ما کافی نیست ، بهتر است شما پیش فروشندگان بروید و مقداری روغن برای خودتان بخرید.»

 ۱۰ وقتی آنها رفتند روغن بخرند ، داماد وارد شد. کسانی که آماده بودند با او به مجلس عروسی وارد شدند و در بسته شد.

 ۱۱ بعد که آن پنج دختر دیگر برگشتند ، فریاد زدند: « ای آقا ، ای آقا در را به روی ما باز کن»

 ۱۲ اما او جواب داد :« به شما می گویم که اصلا شما را نمی شناسم »

 ۱۳ پس بیدار باشید زیرا شما از روز و ساعت این واقعه خبر ندارید.»

  مَثَل سه غلام

 ۱۴ « پادشاهی خدا مانند مردی است که می خواست سفر کند ، پس غلامان خود را خوانده تمام ثروتش را به آنان سپرد

 ۱۵ و به هر یک به نسبت توانائیش چیزی داد ـ به یکی پنج کیسه زر و به دیگری دو کیسه ، و به سومی یک کیسه ، و پس از آن به سفر رفت .

 ۱۶ مردی که پنج کیسه زر داشت زود رفت و با آنها تجارت کرد و پنج کیسه زر سود برد.

 ۱۷ همچنین آن مردی که تو کیسه زر داشت دو کیسه دیگر سود آورد.

 ۱۸ اما آن مردی که یک کیسه زر به او داده شده بود رفت و زمین را کند و پول ارباب خود را پنهان کرد.

 ۱۹ بعد از مدت زیادی ارباب برگشت و با آنها به تصفیه حساب پرداخت.

 ۲۰ کسی که پنج کیسه زر به او داده شده بود آمد و پنج کیسه ای را هم که سود برده بود با خود آورد و گفت :« تو این پنج کیسه را به من سپرده بودی ، این پنج کیسه دیگر هم سود آن است .»

 ۲۱ ارباب گفت :« آفرین ، ای غلام خوب و آمین ، تو در امر کوچکی امانت و درستی خود رانشان دادی ، من حالا کارهای بزرگ را به تو خواهم سپرد. بیا و در شادی ارباب خود شریک باش.»

 ۲۲ آنگاه مردی که دو کیسه زر داشت آمد و گفت :« تو دو کیسه به من سپردی ، این دو کیسه دیگر هم سود آن است .»

 ۲۳ ارباب گفت:« آفرین ، ای غلام خوب و آمین تو در کار کوچکی امانت و درستی خود را نشان دادی و حالا کارهای بزرگ را به تو خواهم سپرد. بیا و در شادی ارباب خود شریک باش.»

 ۲۴ سپس مردی که یک کیسه به او داده شده بود آمد و گفت :« ای ارباب ، من می دانستم که تو مرد سختگیری هستی ، از جائی که نکاشته ای درو می کنی و از جائیکه نپاشیده ای جمع می نمائی

 ۲۵ پس ترسیدم و رفتم و طلای تو را در زمین پنهان کردم . بفرما ، پول تو این جا است.»

 ۲۶ ارباب گفت :« ای غلام بد سرشت و تنبل ، تو که می دانستی من از جائی که نکاشته ام درو می کنم و از جائی که نپاشیده ام جمع می کنم ،

 ۲۷ پس به همین دلیل می باید پول مرا به صرافان می دادی تا وقتی من از سفر برمی گردم آن را باسودش پس بگیرم.

 ۲۸ کیسه زر را از او بگیرید و به آن کس که ده کیسه دارد بدهید،

 ۲۹ زیرا آن کس که دارد به او بیشتر داده خواهد شد تا به فراوانی داشته باشد و آنکس که ندارد حتی آنچه را هم که دارد از دست خواهد داد.

 ۳۰ این غلام بی فایده را به تاریکی بیندازید جایی که گریه و دندان بردندان سائیدن وجود دارد.»

  روز داوری

 ۳۱ « وقتی پسر انسان با جلال خود همراه با همه فرشتگان می آید بر تخت پادشاهی خود خواهد نشست

 ۳۲ و تمام ملل روی زمین در حضور او جمع می شوند. آنگاه او مانند شبانی که گوسفندان را از بزها جدا می کند آدمیان را به دو گروه تقسیم خواهد کرد

 ۳۳ گوسفندان را در دست راست و بزها را در دست چپ خود قرار خواهد داد.

 ۳۴ آنگاه پادشاه به آنانیکه در سمت راست او هستند خواهد گفت :« ای کسانی که از جانب پدر من برکت یافته اید! بیائید و وارث سلطنتی شوید که از ابتدای آفرینش عالم برای شما آماده شده است.

 ۳۵ چون وقتی گرسنه بودم به من خوراک دادید ، وقتی تشنه بودم به من آب دادید ، هنگامی که غریب بودم مرا به خانه خود بردید،

 ۳۶ وقتی عریان بودم مرا پوشانیدید ، وقتی بیمار بودم به عیادت من آمدید و وقتیکه در زندان بودم از من دیدن کردید»

 ۳۷ آنگاه نیکان پاسخ خواهند داد : « ای خداوند چه وقت تو را گرسنه دیدیم که به تو خوراک داده باشیم و یا کی تو را تشنه دیدیم که به تو آب داده باشیم ؟

 ۳۸ کی غریب بودی که تو را به خانه بردیم یا برهنه بودی که تو را پوشاندیم ؟

 ۳۹ کی تو را بیمار یا محبوس دیدیم که بدیدنت آمدیم ؟»

 ۴۰ پادشاه در جواب خواهد گفت : « بدانید آنچه به یکی از کوچکترین برادران من کردید ، به من کردید.»

 ۴۱ « آنگاه به آنانیکه در سمت چپ او هستند خواهد گفت : « ای ملعونان ، از من دور شوید و به آتش ابدی که برای ابلیس و فرشتگان او آماده شده است بروید،

 ۴۲ زیرا وقتی گرسنه بودم به من خوراک ندادید ، وقتی تشنه بودم به من آب ندادید ،

 ۴۳ وقتی غریب بودم به من منزل ندادید، وقتی برهنه بودم مرا نپوشانیدید و وقتی بیمار و محبوس بودم به عیادت من نیامدید.»

 ۴۴ آنان نیز جواب خواهند داد: « کی تو را گرسنه یا تشنه یا غریب یا عریان یا بیمار یا محبوس دیدیم و کاری برایت نکردیم ؟»

 ۴۵ او جواب خواهد داد : « بدانید آنچه به یکی از این کوچکان نکردید به من نکردید»

 ۴۶ و آنان به کیفر ابدی خواهند رسید ولی نیکان به حیات جاودانی وارد خواهند شد.»

Go to top