برنامه مطالعه کتاب مقدس

پیدایش فصل 26 مزمور فصل 48- 49 متی فصل 26

پیدایش باب ۲۶

اقامت اسحاق در جرار

۱ در آن سرزمین قحطی شدیدی به وجود آمد. این غیراز آن قحطی ای بود که در زمان ابراهیم شده ‌بود. اسحاق به ‌نزد ابی ملک پادشاه ‌فلسطین به جرار رفت .

۲ خداوند بر اسحاق ظاهر شد و فرمود: «به ‌مصر نرو. در همین سرزمین در جایی که من ‌می گویم بمان .

۳ در اینجا زندگی کن . من با تو خواهم بود و تو را برکت ‌خواهم داد. تمام ‌این سرزمین ‌را به ‌تو و به ‌نسل ‌تو خواهم ‌داد و پیمانی را که با پدرت ‌ابراهیم بسته ام ، حفظ خواهم ‌کرد.

۴ من نسل تو را مانند ستارگان آسمان ‌زیاد می کنم ‌و تمام این سرزمین ‌را به ‌آنها خواهم داد. تمام ملّتها خواهند خواست ‌تا همان طوری که ‌تو را برکت داده ام ، آنها را نیز برکت ‌دهم .

۵ من ‌تو را برکت خواهم ‌داد چون که ‌ابراهیم از من ‌اطاعت کرد و تمام دستورات ‌و اوامر مرا بجا آورد.»

۶ پس ‌اسحاق در جرار ساکن شد.

۷ وقتی مردمان آنجا درباره همسرش پرسیدند، گفت ‌که ‌او خواهر من ‌است . او نمی خواست ‌بگوید که ربکا همسرش ‌است چون ‌می ترسید او را بکشند تا ربکا را که ‌زن ‌بسیار زیبایی بود بگیرند.

۸ مدّتی از سکونت اسحاق در آنجا گذشت ، روزی پادشاه ‌ابی ملک ، از پنجره اتاقش ‌به بیرون نگاه می کرد. او دید که ‌اسحاق ‌و ربکا مشغول عشق بازی هستند.

۹ ابی ملک دستور داد اسحاق را آوردند و به او گفت : «این زن همسر تو می باشد، چرا گفتی خواهر توست ؟» او جواب داد: «فکر کردم ‌اگر بگویم او همسر من ‌است ، مرا خواهند کشت .»

۱۰ ابی ملک ‌گفت : «این ‌چه کاری بود که ‌با ما کردی ؟ ممکن بود یکی از مردان من ‌به ‌آسانی با همسر تو همخواب شود. در آن صورت تو مسئول گناه ‌ما بودی .»

۱۱ ابی ملک به تمام مردم اخطار کرد که هرکس با این مرد و همسرش ‌بدرفتاری کند، کشته خواهد شد.

۱۲ اسحاق در آن سرزمین ‌زراعت کرد و در آن ‌سال ‌صد برابر آنچه ‌کاشته ‌بود محصول به دست ‌آورد. چون ‌خداوند او را برکت داده ‌بود.

۱۳ او مرتّب ترقی می کرد و مرد بسیار ثروتمندی شد.

۱۴ چون ‌او گلّه های گاو و گوسفند و خدمتکاران بسیاری داشت ، فلسطینیان به او حسادت کردند.

۱۵ آنها تمام چاه هایی را که غلامان پدرش ‌ابراهیم در زمانی که زنده بود کنده ‌بودند، پُر کردند.

۱۶ ابی ملک ‌به اسحاق ‌گفت : «تو از ما قویتر شده ای ، پس ‌کشور ما را ترک ‌کن .»

۱۷ بنا براین ‌اسحاق از آنجا رفت و اردوی خود را در اطراف وادی جرار برپا کرد و مدّتی در آنجا ماند.

۱۸ او چاه هایی را که ‌در زمان ‌ابراهیم کنده شده ‌بود و فلسطینیان آنها را بعد از وفات ابراهیم پُر کرده ‌بودند، دوباره ‌کند و همان ‌اسمی را که ابراهیم بر آن ‌چاه ها گذاشته بود، دوباره ‌بر آنها گذاشت .

۱۹ غلامان ‌اسحاق ‌در وادی ‌جرار چاهی کندند که آب داشت .

۲۰ شبانان جرار با شبانان ‌اسحاق دعوا کردند و گفتند: «این ‌آب ‌مال ‌ماست .» بنا براین ‌اسحاق اسم آن چاه را «دعوا» گذاشت .

۲۱ غلامان ‌اسحاق چاه دیگری کندند. به خاطر آن دعوای دیگری درگرفت . پس ‌او اسم آن ‌چاه ‌را «دشمنی» گذاشت .

۲۲ پس از آنجا کوچ کرد و چاه ‌دیگری کند. به خاطر این چاه ‌دیگر دعوایی نشد. پس ‌اسم ‌این ‌چاه را «آزادی» گذاشت . او گفت : «خداوند به ما آزادی داده است ‌تا در زمین زندگی کنیم . ما در اینجا کامیاب ‌خواهیم شد.»

۲۳ اسحاق از آنجا کوچ کرد و به ‌بئرشبع ‌آمد.

۲۴ آن ‌شب خداوند بر او ظاهر شد و فرمود: «من هستم خدای پدرت ‌ابراهیم . نترس ، من ‌با تو هستم . به خاطر وعده ای که ‌به بنده ام ‌ابراهیم ‌داده ام ، تو را برکت خواهم ‌داد و فرزندان ‌بسیاری به تو خواهم ‌بخشید.»

۲۵ اسحاق ‌در آنجا قربانگاهی درست کرد و خداوند را پرستش نمود. سپس ‌اردوی خود را در آنجا برپا کرد و غلامان او چاه دیگری کندند.

آشتی اسحاق و ابی ملک

۲۶ ابی ملک به اتّفاق ‌مشاور خود، احوزات و سردار سپاهیانش ، فیکول از جرار به ‌ملاقات اسحاق ‌آمد.

۲۷ اسحاق پرسید: «تو با من غیردوستانه رفتار کردی و مرا از سرزمین خود بیرون کردی . پس چرا حالا به ‌دیدن ‌من ‌آمدی ؟»

۲۸ آنها جواب ‌دادند: «ما حالا فهمیده ایم که خداوند با توست ‌و فکر می کنیم که باید یک ‌قرارداد صلح ‌بین ‌ما بسته شود. ما از تو می خواهیم که ‌قول ‌بدهی

۲۹ به ما صدمه ای نزنی ، همان طوری که ‌ما به ‌تو صدمه ‌نزدیم. ‌ما با تو مهربان ‌بودیم ‌و تو را به سلامتی روانه کردیم . حالا کاملا واضح است ‌که خداوند تو را برکت ‌داده است .»

۳۰ اسحاق ‌یک ‌مهمانی به ‌افتخار آنها ترتیب ‌داد. آنها خوردند و نوشیدند.

۳۱ روز بعد صبح ‌زود هریک ‌از آنها به ‌هم قول دادند و به خاطر آن ‌قسم ‌خوردند. اسحاق ‌با آنها خداحافظی کرد و دوستانه ‌از هم جدا شدند.

۳۲ در آن ‌روز غلامان ‌اسحاق آمدند و به ‌او خبر دادند که ، چاهی را که می کندیم به آب ‌رسیده است .

۳۳ او اسم آن ‌چاه ‌را «قسم » گذاشت ‌و به ‌همین ‌دلیل ‌است ‌که آن شهر «بئرشبع» نامیده شد.

همسران بیگانة عیسو

۳۴ وقتی عیسو چهل ‌ساله ‌شد با دو دختر حِتی به نامهای جودیت ‌دختر بیری و بسمه دختر ایلون ‌ازدواج کرد.

۳۵ آنها زندگی را بر اسحاق ‌و ربکا سخت ‌کردند.

 

مزامیر باب ۴۸

  شکوه جلال شهر خدا

 ۱ خداوند بزرگ است، باید او را در شهر خدای ما و بر کوه مقدّس او پرستش نمود.

 ۲ صهیون، کوه خدا که زیبا و بلند است، شهر پادشاه بزرگ که شادی بخش همه مردم دنیاست.

 ۳ خدا نشان داده است که در قصرهای آن، در حضور او امنیّت است.

 ۴ پادشاهان همه متّفق شدند تا به آن شهر حمله کنند.

 ۵ امّا وقتی آن را دیدند، تعجّب کردند و وحشتزده فرار نمودند.

 ۶ از ترس و وحشت مانند زنی که درد زایمان داشته باشد به خود می لرزیدند.

 ۷ همچون کشتی هایی که دچار توفان می گردند به تلاطم افتادند.

 ۸ آنچه را که درباره کارهای خدا شنیده بودیم، اکنون در شهر خدای خود، خداوند متعال با چشم خود می بینیم. خداوند آن شهر را همیشه حفظ خواهد کرد.

 ۹ ای خدا، ما در معبد بزرگ تو، به محبّت پایدار تو می اندیشیم.

 ۱۰ تمام مردم تو را ستایش می کنند، و آوازه تو در سراسر عالم پیچیده است. تو با عدالت داوری می کنی.

 ۱۱ مردم صهیون شادمانی می کنند و شهرهای یهودیه به وجد آمده اند، زیرا تو با عدالت داوری می کنی.

 ۱۲ ای قوم خدا، به دور صهیون بگردید و بُرجهایش را بشمارید.

 ۱۳ به دیوارهای آن توجّه نمایید و سنگرهایش را تماشا کنید تا بتوانید برای فرزندان خود آن را بازگو کنید

 ۱۴ و بگویید این خدا، خدای ماست و تا ابد راهنمای ماست.

مزامیر باب ۴۹

  توکل احمقانه بر ثروت

 ۱ ای تمامی مردمان، این را بشنوید! هرکس در هرجایی که هست گوش بدهد،

 ۲ کوچک و بزرگ، ثروتمند و فقیر.

 ۳ افکار من روشن و آشکار است، سخنان من همه از روی حکمت است.

 ۴ به مَثَلها توجّه می کنم و هنگامی که چنگ می نوازم معنی آنها را بیان می کنم.

 ۵ چرا در هنگام خطر و یا وقتی که دشمنان مرا محاصره کرده اند، بترسم؟

 ۶ اینها مردمی هستند که به ثروت خود توکّل دارند و به دارایی خویش افتخار می کنند!

 ۷ هیچ کس نمی ‌تواند تاوان جان خود را بدهد و یا بهای زندگی خود را به خدا بپردازد.

 ۸ زیرا ارزش زندگی یک انسان بسیار گرانبهاست و هیچ چیز در مقابل آن کفایت نمی کند،

 ۹ تا کسی طعم مرگ را نچشد و تا به ابد زندگی کند.

 ۱۰ همه ما می بینیم که حتّی اشخاص عالِم هم می میرند، همچنان که احمقان و نادانان می میرند. همه آنها ثروت خود را برای بازماندگان خود باقی می گذارند.

 ۱۱ درحالی که آنها نام خود را بر املاک خود می گذارند، گورشان خانه ابدی آنها می گردد و برای همیشه در آن ساکن می شوند.

 ۱۲ جاه و مقام ما را از مرگ نجات نمی دهد، بلکه ما نیز خواهیم مرد همچنان که یک حیوان می میرد.

 ۱۳ سرنوشت اشخاصی که به خودشان توکّل دارند چنین است، سرنوشت آنانی که به دارایی خود دلخوش هستند.

 ۱۴ آنها مانند گوسفندان محکوم به مرگ هستند و چوپان ایشان مرگ است. نیکوکاران بر آنها پیروز می گردند و اجساد آنان بزودی دور از خانه هایشان در دنیای مردگان خواهد پوسید.

 ۱۵ امّا خداوند، جان مرا از دنیای مردگان می رهاند و نجات می دهد.

 ۱۶ وقتی کسی دولتمند می گردد و به مال و دارایی او افزوده می گردد، شما آشفته نگردید،

 ۱۷ او در وقت مردن، دارایی خود را با خود به گور نخواهد برد.

 ۱۸ اگرچه کسی از زندگی خود راضی باشد و دیگران او را به خاطر موفقیّتش بستایند،

 ۱۹ امّا سرانجام خواهد مرد و به اجداد خود خواهد پیوست و دیگر روشنی را نخواهد دید.

 ۲۰ جاه و مقام کسی او را از مرگ نجات نمی دهد، بلکه او نیز خواهد مرد، همچنان که یک حیوان می میرد.

 

انجیل متی باب ۲۶

  توطئه علیه عیسی

 ۱ در پایان این سخنان ، عیسی به شاگردان خود گفت :

 ۲ « شما می دانید که دو روز دیگر عید فصح است و پسر انسان به دست دشمنان تسلیم می شود و آنها او را مصلوب می کنند.»

 ۳ در همین وقت سران کاهنان و مشایخ قوم در قصر قیافا کاهن اعظم جمع شدند

 ۴ و مشورت کردند که چگونه عیسی را با حیله دستگیر کرده به قتل برسانند.

 ۵ آنان گفتند: « این کار نباید در ایام عید انجام گردد ، مبادا آشوب و بلوایی در میان مردم ایجاد شود.»

  تدهین عیسی در بیت عنیا

 ۶ وقتی عیسی در بیت عنیا در منزل شمعون جذامی بود ،

 ۷ زنی با شیشه ای از عطر گرانبها پیش او آمد و در حالیکه عیسی سر سفره نشسته بود آن زن عطر را روی سر او ریخت.

 ۸ شاگردان از دیدن آن عصبانی شده گفتند: « این اسراف برای چیست ؟

 ۹ ما می توانستیم آنرا به قیمت خوبی بفروشیم و پولش را به فقرا بدهیم !»

 ۱۰ عیسی این را فهمی د و به آنان گفت :« چرا مزاحم این زن می شوید ؟ او کار بسیار خوبی برای من کرده است .

 ۱۱ فقرا همی شه با شما خواهند بود اما من همی شه با شما نیستم .

 ۱۲ او با ریختن این عطر بر بدن من مرا برای تدفین آماده ساخته است.

 ۱۳ بدانید که در هر جای عالم که این انجیل بشارت داده شود آنچه او کرده است به یاد بود او نقل خواهد شد.»

  موافقت کردن یهودا برای تسلیم کردن عیسی

 ۱۴ آنگاه یهودای اسخریوطی که یکی از آن دوازده حواری بود پیش سران کاهنان رفت

 ۱۵ و گفت : « اگر عیسی را به شما تسلیم کنم به من چه خواهید داد ؟» آنان سی سکه نقره را شمرده به او دادند.

 ۱۶ از آن وقت یهودا به دنبال فرصت مناسبی بود تا عیسی را تسلیم نماید.

  شام فصح

 ۱۷ در نخستین روز عید فطیر شاگردان نزد عیسی آمده از او پرسیدند: « کجا میل داری برای تو شام فصح را آماده کنیم ؟»

 ۱۸ عیسی جواب داد : « در شهر نزد فلان شخص بروید و به او بگوئید: استاد می گوید وقت من نزدیک است و فصح را با شاگردانم در منزل تو نگاه خواهم داشت.»

 ۱۹ شاگردان طبق دستور عیسی عمل کرده شام فصح را حاضر ساختند.

 ۲۰ وقتی شب شد عیسی با دوازده شاگرد خود بر سر سفره نشست.

 ۲۱ در ضمن شام فرمود: « بدانید که یکی از شما مرا تسلیم دشمن خواهد کرد.»

 ۲۲ آنان بسیار ناراحت شدند و یکی پس از دیگری پرسیدند :« خداوندا ، آیا من آن شخص هستم ؟»

 ۲۳ عیسی جواب داد : « کسی که دست خود را با من در کاسه فرو می کند مرا تسلیم خواهد کرد.

 ۲۴ پسر انسان به همان راهی خواهد رفت که در کتاب مقدس برای او تعیین شده است، اما وای بر آن کس که پسر انسان توسط او تسلیم شود. برای آن شخص بهتر بود که هرگز به دنیا نمی آمد.»

 ۲۵ آنگاه یهودای خائن در پاسخ گفت :« ای استاد ، آیا آن شخص من هستم ؟» عیسی جواب داد :« همان طور است که می گوئی .»

  شام خداوند

 ۲۶ شام هنوز تمام نشده بود که عیسی نان را برداشت و پس از شکر گزاری آن را پاره کرده به شاگردان داد و گفت :« بگیرید و بخورید، این است بدن من »

 ۲۷ آنگاه پیاله را برداشت و پس از شکر گزاری آن را به شاگردان داد و گفت : « همه شما از این بنوشید

 ۲۸ زیرا این است خون من که اجرای پیمان تازه را تائید می کند و برای آمرزش گناهان بسیاری ریخته می شود.

 ۲۹ بدانید که من دیگر از میوه مو نخواهم نوشید تا روزیکه آنرا با شما در پادشاهی پدرم تازه بنوشم.»

 ۳۰ پس از آن ، سرود فصح را خواندند و به طرف کوه زیتون رفتند.

  پیشگویی انکار پطرس

 ۳۱ آنگاه عیسی به آنان فرمود : « امشب همه شما مرا ترک خواهید کرد ، زیرا کتا ب مقدس می فرماید : شبان را می زنم و گوسفندان گله پراکنده خواهند شد.

 ۳۲ اما پس از آنکه دوباره زنده شوم قبل از شما به جلیل خواهم رفت .»

 ۳۳ پطرس جواب داد : « حتی اگر همه تو را ترک نمایند، من هرگز چنین کاری نخواهم کرد.»

 ۳۴ عیسی به او گفت : « یقین بدان که همین امشب پیش از آنکه خروس بخواند، تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی .»

 ۳۵ پطرس گفت : « حتی اگر لازم شود با تو بمی رم هرگز نخواهم گفت که تو را نمی شناسم .» بقیه شاگردان نیز همین را گفتند.

  دعای عیسی در باغ جتسیمانی

 ۳۶ در این وقت عیسی با شاگردان خود به محلی به نام جتسیمانی رسید و به آنان گفت :« در اینجا بنشینید ، من برای دعا به آنجا می روم .»

 ۳۷ او پطرس و دو پسر زبدی را با خود برد. غم و اندوه بر او مستولی شد

 ۳۸ و به آنان گفت : « جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است ، شما در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.»

 ۳۹ عیسی کمی جلوتر رفت ، رو به زمین نهاد و دعا کرده گفت : « ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن اما نه به اراده من بلکه به اراده تو.»

 ۴۰ بعد پیش آن سه شاگرد برگشت و دید آنان خوابیده اند ، پس به پطرس فرمود: « آیا هیچ یک از شما نمی توانست یک ساعت با من بیدار بماند؟

 ۴۱ بیدار باشید و دعا کنید تا دچار وسوسه نشوید ، روح مایل است اما جسم ناتوان.»

 ۴۲ عیسی بار دیگر رفت و دعا نموده گفت : « ای پدر ، اگر راه دیگری نیست جز این که من این پیاله را بنوشم پس اراده تو انجام شود.»

 ۴۳ باز عیسی آمده آنان را در خواب دید زیرا که چشمان ایشان از خواب سنگین شده بود.

 ۴۴ پس ، از پیش آنان رفت و برای بارسوم به همان کلمات دعا کرد.

 ۴۵ آنگاه نزد شاگردان برگشت و به آنان گفت :« بازهم خواب هستید؟ هنوز استراحت می کنید؟ساعت آن رسیده است که پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم شود.

 ۴۶ برخیزید ، برویم ، آن خائن الان می آید.»

  دستگیری عیسی

 ۴۷ عیسی هنوز صحبت خود را تمام نکرده بود که یهودا ، یکی از دوازده حواری ، همراه گروه کثیری از کسانی که سران کاهنان و مشایخ قوم فرستاده بودند به آنجا رسیدند. این گروه همه با شمشیر و چماق مسلح بودند.

 ۴۸ آن شاگرد خائن به همراهان خود علامتی داده و گفته بود : « کسی را که می بوسم همان شخص است ، او را بگیرید.»

 ۴۹ پس یهودا فورأ به طرف عیسی رفت و گفت : « سلام ، ای استاد » و او را بوسید.

 ۵۰ عیسی در جواب گفت : « ای رفیق ، کار خود را زودتر انجام بده .» در همین موقع آن گروه جلو رفتند و عیسی را دستگیر کرده محکم گرفتند.

 ۵۱ در این لحظه یکی از کسانی که با عیسی بودند دست به شمشیر خود برد ، آن را کشید و به غلام کاهن اعظم زده گوش او را برید.

 ۵۲ ولی عیسی به او فرمود : « شمشیر خود را غلاف کن . هر که شمشیر کشد به شمشیر کشته می شود.

 ۵۳ مگر نمی دانی که من می توانم از پدر خود بخواهم که بیش از دوازده فوج از ملائکه را به یاری من بفرستد؟

 ۵۴ اما در آن صورت پیشگوئیهای کتاب مقدس چگونه تحقق می یابد؟»

 ۵۵ آنگاه عیسی رو به جمعیت کرده گفت :« مگر می خواهید یک راهزن را بگیرید که این طور مسلح با شمشیر و چماق برای دستگیری من آمده اید؟ هر روز من در معبد می نشستم و تعلیم می دادم وشما دست به سوی من دراز نکردید ،

 ۵۶ اما تمام این چیزها اتفاق افتاد تا آنچه پیامبران در کتاب مقدس نوشته اند به انجام رسد.» در این وقت همه شاگردان او را ترک کرده گریختند.

  عیسی در مقابل شورای یهود

 ۵۷ آن گروه عیسی را به خانه قیافا کاهن اعظم ، که ملایان و مشایخ یهود در آنجا جمع شده بودند ، بردند.

 ۵۸ پطرس از دور به دنبال عیسی آمد تا به حیاط خانه کاهن اعظم رسید و وارد شده در میان خدمتکاران نشست تا پایان کار را ببیند.

 ۵۹ سران کاهنان و تمام اعضای شورا سعی می کردند دلیلی علیه عیسی پیدا کنند تا بر اساس آن او را به قتل برسانند.

 ۶۰ اما باوجود اینکه بسیاری جلو رفتند و شهادت های دروغ دادند شورا نتوانست دلیلی پیدا کند. سرانجام دو نفر برخاستند

 ۶۱ و گفتند: « این مرد گفته است : من می توانم معبد خدا را خراب کرده و در ظرف سه روز دوباره بنا کنم .»

 ۶۲ کاهن اعظم برخاسته از عیسی پرسید : « آیا به اتهاماتی که این شاهدان به تو وارد می سازند جواب نمی دهی ؟»

 ۶۳ اما عیسی ساکت ماند. پس کاهن اعظم گفت :« تو را به خدای زنده سوگند می دهم به ما بگو آیا تو مسیح ، پسر خدا هستی ؟»

 ۶۴ عیسی پاسخ داد :« همان است که تو می گوئی .اما همه شما بدانید که بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قادر مطلق نشسته و بر ابرهای آسمان می آید .»

 ۶۵ کاهن اعظم گریبان خود را دریده گفت : « او کفرگفت ! آیا شهادتی بالاتر از این می خواهید؟ شما حالا کفر او را با گوش خود شنیدید.

 ۶۶ نظر شما چیست ؟» آنها جواب دادند: « او مستوجب اعدام است .»

 ۶۷ آنگاه آب دهان به صورتش انداخته او را زدند و کسانی که بر رخسارش سیلی می زدند،

 ۶۸ می گفتند: « حالا ای مسیح از غیب بگو کی تو را زده است .»

  انکار پطرس

 ۶۹ در این وقت پطرس در بیرون ، در حیاط خانه نشسته بود که خادمه ای پیش او آمده گفت :« تو هم با عیسای جلیلی بودی .»

 ۷۰ پطرس در حضور همه منکر شده گفت : « من نمی دانم تو چه می گویی .»

 ۷۱ پطرس از آنجا به طرف در حیاط رفت و در آنجا خادمه دیگری او را دیده به اطرافیان خود گفت :« این شخص با عیسای ناصری بود.»

 ۷۲ باز هم پطرس منکر شده گفت :« من قسم می خورم که آن مرد را نمی شناسم .»

 ۷۳ کمی بعد کسانی که آنجا ایستاده بودند پیش پطرس آمده به او گفتند: « البته تو یکی از آنها هستی زیرا از لهجه ات پیدا است.»

 ۷۴ اما پطرس سوگند خورده گفت : « لعنت خدا بر من اگر آن مرد را بشناسم .» در همان لحظه خروس بانگ زد

 ۷۵ و پطرس به یاد آورد که عیسی به او گفته بود: « پیش از آنکه خروس بخواند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی .» پس بیرون رفت و زار زار گریست.

Go to top