برنامه مطالعه کتاب مقدس

پیدایش فصل 27 مزمور فصل 50- 51 متی فصل 27

پیدایش باب ۲۷

اسحاق یعقوب را برکت می دهد

۱ اسحاق ‌پیر و نابینا شده بود. پس به ‌دنبال ‌پسر بزرگش ‌فرستاد و به ‌او گفت : «پسرم » او جواب ‌داد: «بله »

۲ اسحاق ‌گفت : «می بینی که ‌من دیگر پیر شده ام ‌و ممکن است ‌بمیرم .

۳ تیر و کمان خود را بردار. به صحرا برو و حیوانی شکار کن

۴ و از آن غذای خوشمزه ای را که من ‌دوست دارم بپز و برایم بیاور تا آن را بخورم ‌و قبل از مردنم ‌دعا کنم که خدا تو را برکت ‌دهد.»

۵ وقتی اسحاق ‌و عیسو صحبت ‌می کردند، ربکا گفت وگوی آنها را می شنید. پس ‌وقتی عیسو برای شکار بیرون رفت ،

۶ ربکا به یعقوب ‌گفت : «من ‌شنیدم که پدرت به عیسو می گفت :

۷ حیوانی برای من ‌بیاور و آن را بپز تا من ‌بعد از خوردن آن ‌قبل ‌از آنکه ‌بمیرم ، دعا کنم که ‌خداوند تو را برکت دهد.

۸ حالا پسرم ، به ‌من گوش ‌بده ‌و هرچه به تو می گویم ‌انجام بده .

۹ به ‌طرف گلّه برو. دو بُزغاله چاق ‌بگیر و بیاور. من ‌آنها را می پزم ‌و از آن غذایی که پدرت خیلی دوست ‌دارد، درست ‌می کنم .

۱۰ تو می توانی آن غذا را برای او ببری تا بخورد و قبل از مرگش ، از خداوند برای تو برکت ‌بطلبد.»

۱۱ امّا یعقوب ‌به ‌مادرش ‌گفت : «تو می دانی که ‌بدن ‌عیسو موی زیاد دارد، ولی بدن ‌من مو ندارد.

۱۲ شاید پدرم مرا لمس کند و بفهمد که من او را فریب ‌داده ام ، در آن صورت به جای برکت لعنت ‌نصیب ‌من ‌خواهد شد.»

۱۳ مادرش گفت : «پسرم ‌بگذار هرچه ‌لعنت ‌برای توست ‌به ‌گردن من بیفتد. تو فقط آن چیزی که ‌من ‌می گویم ‌انجام ‌بده . برو و بُزها را برای من ‌بیاور.»

۱۴ پس ‌او رفت ‌و بُزها را گرفت و برای مادرش آورد. مادرش از آنها غذایی را که ‌پدرش دوست ‌می داشت پخت .

۱۵ سپس او بهترین ‌لباسهای عیسو را که ‌در خانه ‌بود آورد و به یعقوب پوشانید.

۱۶ همچنین با پوست ‌بُزها بازوها و قسمتی از گردن او را که ‌مو نداشت ‌پوشانید.

۱۷ سپس آن غذای خوشمزه را با مقداری از نانی که ‌پخته ‌بود به ‌او داد.

۱۸ یعقوب ‌پیش ‌پدرش ‌رفت ‌و گفت : «پدر» او جواب داد: «بله تو کدام یک از پسران من هستی ؟»

۱۹ یعقوب ‌گفت : «من پسر بزرگ تو عیسو هستم . کاری را که ‌به من ‌گفته ‌بودی انجام ‌دادم. لطفاً بلند شو بنشین ‌و غذایی را که ‌برایت ‌آورده ام ‌بگیر و از خدایت ‌برایم ‌طلب برکت ‌کن .»

۲۰ اسحاق گفت : «پسرم ، چطور توانستی به ‌این زودی آن را آماده ‌کنی ؟» یعقوب جواب داد: «خداوند خدای تو، مرا کمک کرد.»

۲۱ اسحاق به ‌یعقوب گفت : «جلوتر بیا تا بتوانم تو را لمس ‌کنم تا ببینم آیا واقعاً تو عیسو هستی ؟»

۲۲ یعقوب ‌جلوتر رفت . اسحاق ‌او را لمس کرد و گفت : «صدای تو مثل صدای یعقوب است . امّا بازوهای تو مثل ‌عیسوست .»

۲۳ او نتوانست ‌یعقوب ‌را بشناسد چونکه ‌بازوهای او مثل ‌بازوهای عیسو مو داشت . او می خواست برای یعقوب ‌دعای برکت بخواند

۲۴ ولی باز از او پرسید: «آیا تو واقعاً عیسو هستی ؟» او جواب داد: «بله ، من ‌عیسو هستم .»

۲۵ اسحاق گفت : «مقداری از آن غذا را برای من ‌بیاور تا بخورم ‌و بعد از آن ‌برای تو دعای برکت بخوانم .» یعقوب ، غذا و مقداری هم ‌شراب ‌برای او آورد.

۲۶ اسحاق ‌بعد از خوردن ‌و نوشیدن ‌به او گفت : «پسرم ، نزدیکتر بیا و مرا ببوس .»

۲۷ همین ‌که آمد تا پدرش ‌را ببوسد، اسحاق ‌لباسهای او را بو کرد. پس ‌برای او دعای برکت ‌خواند و گفت : «بوی خوش پسر من ، مانند بوی مزرعه ای است که خداوند آن را برکت ‌داده است .

۲۸ خدا از آسمان شبنم ‌و از زمین فراوانی نعمت ‌و غلات و شراب فراوان به ‌تو بدهد.

۲۹ قومهای دیگر بندگان ‌تو باشند و ملّتها در مقابل ‌تو تعظیم کنند. بر خویشاوندان خود حکمرانی کنی و فرزندان مادرت ‌به ‌تو تعظیم نمایند. لعنت ‌بر کسی که تو را نفرین کند و متبارک ‌باد کسی که برای تو دعای خیر کند.»

بازگشت عیسو از شکار

۳۰ دعای برکت اسحاق ‌تمام ‌شد. همین که یعقوب از آنجا رفت ، برادرش ‌عیسو از شکار آمد.

۳۱ او غذای خوشمزه ای درست ‌کرده ‌و برای پدرش ‌آورده ‌بود. عیسو گفت : «پدر، لطفاً بلند شو بنشین ‌و مقداری از غذایی که ‌برایت آورده ام بخور و دعای برکت برای من ‌بخوان .»

۳۲ اسحاق ‌پرسید: «تو کیستی ؟» او جواب ‌داد: «من ‌پسر بزرگ ‌تو عیسو هستم .»

۳۳ تمام بدن ‌اسحاق ‌به لرزه ‌افتاد و پرسید: «پس او چه کسی بود که ‌حیوانی شکار کرد و برای من آورد؟ من آن ‌را خوردم ‌و درست قبل از اینکه تو بیایی برای او دعای برکت ‌خواندم . این ‌برکت ‌برای همیشه از آن او خواهد بود.»

۳۴ وقتی عیسو این را شنید با صدای بسیار بلند و جگر سوزی گریه کرد و گفت : «پدر، برای من ‌دعای برکت بخوان .»

۳۵ اسحاق گفت : «برادرت آمد و مرا گول ‌زد و برکت ‌تو را از تو گرفت .»

۳۶ عیسو گفت : «این ‌دفعه دوّم است که او مرا فریب داده است . بی خود نیست که اسم او یعقوب ‌است . او اول حق مرا به ‌عنوان ‌نخستزادگی و حالا برکت مرا از من گرفت . آیا دیگر برکتی نمانده است که ‌تو برای من بخواهی ؟»

۳۷ اسحاق گفت : «من ‌او را بر تو برتری داده ام ‌و تمام خویشاوندانش را زیر دست او کرده ام. به ‌او غلات و شراب ‌داده ام و دیگر چیزی نمانده است که برای تو از خدا بخواهم .»

۳۸ عیسو التماس کنان ‌به ‌پدرش گفت : «ای پدر، آیا تو فقط ‌حق یک ‌دعای برکت داشتی ؟ برای من ‌هم از خدا برکت ‌بخواه .» و سپس با فریاد بلند گریست .

۳۹ بنا براین اسحاق ‌به او گفت : «برای تو نه شبنمی از آسمان ‌خواهد بود نه ‌فراوانی غلات.

۴۰ با شمشیرت ‌زندگی خواهی کرد و غلام ‌برادرت خواهی بود. امّا هر وقت از دستور او سرپیچی کنی ، آزاد خواهی بود.»

۴۱ چون ‌اسحاق ‌دعای برکت را برای یعقوب ‌خوانده بود، عیسو با یعقوب ‌دشمن شد. او با خودش گفت : «وقت مردن پدرم نزدیک ‌است . بعد از آن ‌یعقوب ‌را می کشم .»

۴۲ ربکا از نقشه عیسو باخبر شد. دنبال ‌یعقوب ‌فرستاد و به او گفت : «برادرت عیسو نقشه کشیده است که ‌تو را بکشد.

۴۳ حالا هرچه به ‌تو می گویم ‌انجام ‌بده . بلند شو و به حرّان ‌پیش ‌برادرم ‌فرار کن .

۴۴ برای مدّتی پیش ‌او بمان ‌تا عصبانیّت ‌برادرت ‌از بین ‌برود.

۴۵ وقتی او این ‌موضوع را فراموش کرد، من یک ‌نفر را می فرستم ‌تا تو بازگردی . چرا هردوی شما را در یک روز از دست ‌بدهم ؟»

۴۶ ربکا به ‌اسحاق ‌گفت : «به خاطر زنهای عیسو که ‌بیگانه هستند، از عمر خودم ‌سیر شده ام . حالا اگر یعقوب ‌هم ‌با یکی از همین ‌دختران حِتی ازدواج ‌کند، دیگر برای من مرگ بهتر از زندگی است .»

 

مزامیر باب ۵۰

  قربانی واقعی

 ۱ خداوند، خدای قادر مطلق، تمام مردم روی زمین را، از شرق تا غرب، احضار نموده سخن می گوید:

 ۲ نور جمال او از صهیون که جلوه گاه زیبایی است می درخشد.

 ۳ خدای ما می آید، امّا نه در سکوت، بلکه با آتش سوزنده که در پیشاپیش اوست و توفان سهمگین که در اطراف اوست.

 ۴ آسمانها و زمین را به گواهی می طلبد تا بر قوم خود داوری کند.

 ۵ او می فرماید: «جمع شوید ای مؤمنانی که با قربانی های خود با من پیمان بستید.»

 ۶ آسمانها اعلام می کنند که خدا عادل است، و او خودش داوری می کند.

 ۷ ای قوم من بشنوید، من سخن می گویم؛ ای اسرائیل، بدانید که من خدا هستم، خدای شما که علیه شما گواهی می دهم.

 ۸ من در مورد قربانی های شما و قربانی های سوختنی شما، که پیوسته تقدیم می کنید، شما را سرزنش نمی کنم.

 ۹ من به گاو مزرعه شما و به بُز گلّه شما احتیاجی ندارم،

 ۱۰ زیرا همه حیوانات جنگل و تمام چارپایانی که بر هزاران کوه و تپّه می چرند، از آن من هستند.

 ۱۱ تمامی پرندگان و تمام حیوانات صحرا از آن من می باشند.

 ۱۲ اگر گرسنه هم می بودم به شما نمی گفتم، زیرا که من مالک تمام جهان و هرچه در آن است می باشم.

 ۱۳ مگر من گوشت گاو می خورم و یا خون بُز می نوشم؟

 ۱۴ بلکه شکرگزاری های شما، قربانی های شما باشد و به قولی که به قادر متعال داده اید، وفا کنید.

 ۱۵ در مواقع سختی و مشکلات مرا صدا کنید. من شما را رهایی می دهم و شما مرا ستایش خواهید کرد.

 ۱۶ امّا خداوند به شریران می فرماید: «شما حق ندارید که احکام مرا بیان کنید و درباره پیمان من حرف بزنید.

 ۱۷ زیرا نمی خواهید که من شما را اصلاح کنم و احکام مرا بجا نمی آورید.

 ۱۸ دوست دزدان هستید و با زناکاران همنشین می شوید.

 ۱۹ «زبان شما همیشه به فریب آلوده است و از دروغ گفتن شرم ندارید.

 ۲۰ به برادرت تهمت می زنی و از او بدگویی می کنی.

 ۲۱ تو همه این کارها را انجام دادی و من چیزی نگفتم. تو گمان کردی که من هم مانند تو هستم. امّا حالا تو را سرزنش نموده محکوم می سازم.

 ۲۲ «ای کسانی که مرا فراموش کرده اید، به من گوش دهید، وگرنه شما را نابود خواهم کرد و کسی نخواهد بود که شما را رهایی دهد.

 ۲۳ شکرگزاری، قربانی شایسته ای است که با آن مرا احترام می کنید و من همه کسانی را که از من اطاعت کنند، نجات خواهم داد.»

مزامیر باب ۵۱

  دعای اعتراف و طلب آمرزش

 ۱ خدایا به خاطر محبّت پایدار خود بر من رحم کن، و از روی کرم بی پایانت گناهان مرا ببخش.

 ۲ مرا از گناهانم شست وشو ده و از خطاهایم پاک ساز.

 ۳ من به گناهان خود اعتراف می کنم و خطاهایی را که کرده ‌ام در نظر دارم.

 ۴ من علیه تو ای خداوند، بلی تنها علیه تو گناه کرده ‌ام، و آنچه را که در نظر تو بد است، انجام داده ام. اینک تو حق داری که مرا داوری نموده، محکوم سازی.

 ۵ من از روزی که به دنیا آمدم گناهکار بودم، از همان لحظه ای که نطفه ام در رحم مادرم بسته شد، به گناه آلوده بودم.

 ۶ تو طرفدار صداقت و راستی هستی، پس فکر مرا از حکمت پُر ساز.

 ۷ گناه مرا از من دور کن تا پاک شوم. مرا بشوی تا از برف سفیدتر گردم.

 ۸ بگذار تا صدای خوشی و لذّت را بشنوم؛ با وجودی که مرا کوبیده و خُرد کرده ای، بار دیگر شاد خواهم بود.

 ۹ از گناهانم چشم بپوش و خطاهایم را ببخش.

 ۱۰ خدایا، دل پاک در من بیافرین و باطنم را با روح راستی تازه گردان.

 ۱۱ مرا از حضور خود مران و روح پاکت را از من مگیر.

 ۱۲ شادی نجات را به من بازگردانو شوق اطاعت از اوامرت را در من ایجاد نما.

 ۱۳ آنگاه احکام تو را به خطاکاران خواهم آموخت و آنان به سوی تو باز خواهند گشت.

 ۱۴ ای خدایی که نجات دهنده من هستی، مرا از خونریزی دور کن، تا زبانم بار دیگر سرود عدالت تو را بسراید.

 ۱۵ خداوندا، به من قدرت بیان عطا فرما تا تو را ستایش کنم.

 ۱۶ تو قربانی نخواستی، وگرنه تقدیم می کردم. قربانی های سوختنی را نمی پسندی،

 ۱۷ خدایا، قربانی من، دل شکسته من است، تو دل شکسته و روح توبه کار را خوار نخواهی شمرد.

 ۱۸ خداوندا، بر صهیون لطف کن و دیوارهای اورشلیم را دوباره بنا نما.

 ۱۹ آنگاه از قربانی های کامل و مناسب خشنود خواهی شد و قربانی های سوختنی و گاوها بر قربانگاه، قربانی خواهند شد.

 

انجیل متی باب ۲۷

  عیسی در حضور پیلاطس

 ۱ وقتی صبح شد سران کاهنان و مشایخ قوم در جلسه ای تصمی م گرفتند که چگونه عیسی را به قتل برسانند.

 ۲ پس از آن او را دست بسته برده به پیلاطس ، فرماندار رومی ، تحویل دادند.

  مرگ یهودا

 ۳ وقتی یهودای خائن دید که عیسی محکوم شده است از کار خود پشیمان شد و سی سکه نقره را به سران کاهنان و مشایخ بازگردانید

 ۴ و گفت: « من گناه کرده ام که به یک مرد بیگناه خیانت کرده باعث مرگ او شده ام .» اما آنها گفتند: « دیگر به ما مربوط نیست ، خودت می دانی !»

 ۵ پس او پولها را در معبد بزرگ روی زمین پرت کرد و بیرون رفته خود را با طناب خفه نمود.

 ۶ سران کاهنان پول را برداشته گفتند: « نمی شود این پول را به بیت المال معبد ریخت زیرا خونبها است.»

 ۷ بنابراین پس از مشورت آن را به مصرف خرید مزرعه کوزه گر رسانیدند تا برای خارجیهای مقیم اورشلیم گورستانی داشته باشند.

 ۸ به این دلیل آن زمین تا به امروز .« مزرعه خون » خوانده می شود.

 ۹ به این وسیله پیش گوئی ارمی اء نبی تحقق یافت که می گوید: « آنها آن سی سکه نقره ، یعنی قیمتی را که قوم اسرائیل برای او تعیین کرده بود ، گرفتند

 ۱۰ وبا آن مزرعه کوزه گر را خریدند. چنانکه خداوند به من فرموده است.»

  بازپرسی از عیسی

 ۱۱ در این هنگام عیسی را به حضور فرماندار آوردند. فرماندار از او پرسید: « آیا تو پادشاه یهودیان هستی ؟» عیسی فرمود: « همانست که می گوئی »

 ۱۲ ولی عیسی به اتهاماتی که سران کاهنان و مشایخ به او وارد می نمودند جوابی نمی داد.

 ۱۳ آنگاه پیلاطس به او گفت :« آیا این شهادتهائی را که علیه تو می دهند نمی شنوی؟»

 ۱۴ اما او حتی یک کلمه هم جواب نداد به طوری که فرماندار بسیار تعجب کرد.

  حکم قتل عیسی

 ۱۵ در ایام عید رسم فرماندار این بود که یک زندانی را به میل مردم آزاد می ساخت.

 ۱۶ در آن ایام شخص بسیار معروفی به نام براباس در زندان بود.

 ۱۷ وقتی مردم اجتماع کردند پیلاطس به آنان گفت: « می خواهید کدام یک از این دو نفر را برایتان آزاد کنم ، براباس یا عیسای معروف به مسیح را ؟»

 ۱۸ زیرا او می دانست که یهودیان از روی حسد عیسی را به او تسلیم کرده اند.

 ۱۹ هنگامی که پیلاطس در دیوانخانه نشسته بود زوجه اش پیغامی به این شرح برای او فرستاد: « با آن مرد بی گناه کاری نداشته باش ، من دیشب به خاطر او در خواب هایی که دیدم بسیار ناراحت بودم.»

 ۲۰ ضمنأ سران کاهنان و مشایخ ، جمعیت را تشویق نمودند که از پیلاطس بخواهند که براباس را آزاد سازد و عیسی را اعدام کند.

 ۲۱ پس وقتی فرماندار از آنها پرسید: « کدامی ک از این دو نفر را می خواهید برایتان آزاد سازم ؟» آنها گفتند:« براباس را .»

 ۲۲ پیلاطس پرسید :« پس با عیسای معروف به می سح چه کنم ؟» و آنان یک صدا گفتند: « مصلوبش کن.»

 ۲۳ پیلاطس سئوال کرده گفت :« چرا ؟ چه گناهی کرده است؟» اما آنان با فریادی بلندتر گفتند:« مصلوبش کن.»

 ۲۴ وقتی پیلاطس دید که دیگر فایده ای ندارد و ممکن است شورشی ایجاد شود ، آب خواست و پیش چشم مردم دستهای خود را شست و گفت : « من از خون این مرد بری هستم ! شما مسئولید !»

 ۲۵ مردم یک صدا فریاد کردند: « خون این مرد به گردن ما و فرزندان ما باشد !»

 ۲۶ پس از آن براباس را برای آنان آزاد کرد و دستور داد عیسی را تازیانه بزنند و بسپارند تا مصلوب گردد.

  سربازان عیسی را مسخره می کنند

 ۲۷ سربازان پیلاطس عیسی را به حیاط کاخ فرماندار بردند و تمام سربازان به دور او جمع شدند.

 ۲۸ اول لباس عیسی را در آوردند و شنل ارغوانی رنگی به او پوشانیدند

 ۲۹ و تاجی از خار بافته بر سرش نهادند و چوبی به دست او دادند و در برابر او زانو زده به طعنه می گفتند:« درود بر پادشاه یهود.»

 ۳۰ آنها آب دهان بر او انداخته و با چوبی که در دستش بود بر سرش می زدند.

 ۳۱ سرانجام از مسخره کردن او دست برداشتند و آن شنل را در آورده لباس خودش را به او پوشانیدند. آنگاه او را بردند تا مصلوب کنند.

  عیسی را بر صلیب میخکوب می کنند

 ۳۲ در سر راه با مردی قیروانی به نام شمعون روبرو شدند و او را مجبور کردند که صلیب عیسی را حمل کند.

 ۳۳ وقتی به محلی به نام جلجتا یعنی جمجمه رسیدند،

 ۳۴ شراب آمیخته به داروی بیهوش کننده به او دادند ، اما وقتی آن را چشید نخواست بنوشد.

 ۳۵ آنها او را به صلیب می خکوب کردند آنگاه لباسهایش را بقید قرعه میان خود تقسیم نمودند

 ۳۶ و برای پاسداری در آنجا نشستند.

 ۳۷ جرم او را بر لوحی به این شرح نوشتند: « این است عیسی ، پادشاه یهود» و بر بالای سرش نصب کردند.

 ۳۸ دو راهزن را نیز با او مصلوب کردند، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ او.

 ۳۹ کسانی که از آنجا می گذشتند سرهای خود را می جنبانیدند و با دشنام به او می گفتند:

 ۴۰ « تو که می خواستی معبد را خراب کنی و آنرا در سه روز از نو بسازی اگر واقعأ پسر خدا هستی از صلیب پائین بیا و خودت را نجات بده.»

 ۴۱ همچنین سران کاهنان و ملایان و مشایخ یهود او را مسخره کرده می گفتند:

 ۴۲ « او دیگران را نجات می داد اما نمی تواند خودش را نجات دهد . اگر پادشاه اسرائیل است حالا از صلیب پائین بیاید و ما به او ایمان خواهیم آورد.

 ۴۳ او به خدا توکل داشت و می گفت که فرزند خدا است ، پس اگر خدا او را دوست داشته باشد او را آزاد می سازد.»

 ۴۴ حتی راهزنانی هم که با او مصلوب شده بودند همین طور به او توهین می کردند.

  مرگ عیسی

 ۴۵ از ظهر تا ساعت سه بعد ازظهر تاریکی تمام زمین را فرا گرفت.

 ۴۶ نزدیک ساعت سه عیسی با صدای بلند فریاد کرد: « ایلی ، ایلی، لما سبقتنی ؟» یعنی « خدای من ، خدای من ، چرا مرا ترک کردی ؟»

 ۴۷ بعضی از کسانی که آنجا ایستاده بودند این را شنیده گفتند: «ا لیاس را می خواند.»

 ۴۸ یکی از آنان فورأ دوید و اسفنجی را آورده در شراب ترشیده فرو برد و بر نوک چوبی قرار داده جلوی دهان عیسی برد.

 ۴۹ اما دیگران گفتند: « بگذارید ببینیم آیا الیاس می آید او را نجات دهد یا نه.»

 ۵۰ عیسی بار دیگر فریاد بلندی کشید و جان سپرد.

 ۵۱ در آن لحظه پرده اندرون مقدس معبد از بالا تا به پائین دو پاره شد و چنان زمین لرزه ای شد که تخته سنگها شکافته

 ۵۲ و قبرها باز شدند و بسیاری از مقدسین که خفته بودند برخاستند

 ۵۳ و از قبرهای خود بیرون آمده بعد از رستاخیز عیسی به شهر مقدس وارد شدند و بسیاری از مردم آنانرا دیدند.

 ۵۴ وقتی افسر رومی و افراد او که به پاسداری از عیسی مشغول بودند زمین لرزه و همه ماجرا را دیدند بسیار ترسیدند و گفتند: « بدون شک این مرد پسر خدا بود.»

 ۵۵ عده ای از زنان که عیسی را خدمت می کردند و به دنبال او از جلیل آمده بودند در آنجا حضور داشتند و از دور ناظر جریان بودند.

 ۵۶ در میان آنان مریم مجدلیه ، مریم مادر یعقوب و یوسف و مادر پسران زبدی دیده می شدند.

  تدفین عیسی

 ۵۷ در وقت غروب مردی ثروتمند به نام یوسف که احل رامه و یکی از پیروان عیسی بود رسید.

 ۵۸ او به حضور پیلاطس رفت و تقاضا نمود جسد عیسی به او داده شود. پیلاطس دستور داد که آنرا به او بدهند.

 ۵۹ یوسف جسد را برده در پارچه کتانی تازه پیچید

 ۶۰ و در قبر خود که تازه از سنگ تراشیده بود قرار داد و آنگاه سنگ بزرگی در جلوی آن غلطانیده رفت.

 ۶۱ مریم مجدلیه و آن مریم دیگر نیز در آنجا مقابل قبر نشسته بودند.

  پاسداری از مقبره

 ۶۲ روز بعد یعنی صبح روز شنبه ، سران کاهنان و فریسیان به طور دسته جمعی پیش پیلاطس رفته

 ۶۳ گفتند: « عالیجناب ، ما به یاد داریم که آن گمراه کننده وقتی زنده بود گفت که من پس از سه روز از نو زنده خواهم شد.

 ۶۴ پس دستور بفرما تا روز سوم قبر تحت نظر باشد والا امکان دارد شاگردان او بیایند و جسد او را بدزدند و آنگاه به مردم بگویند که او پس از مرگ زنده شده است و به این ترتیب در آخر کار مردم را بیشتر از اول فریب دهند».

 ۶۵ پیلاطس گفت: « شما می توانید نگهبانانی در آنجا بگمارید. بروید و تا آنجا که ممکن است از آن محافظت کنید.»

 ۶۶ پس آنها رفته قبر را مهر و موم کرده پاسدارانی در آنجا گماردند تا از قبر نگهبانی کنند.

Go to top