برنامه مطالعه کتاب مقدس

پیدایش فصل 28 مزمور فصل 52- 53- 54 متی فصل 28

پیدایش باب ۲۸

اسحاق یعقوب را نزد لابان می فرستد

۱ اسحاق ‌یعقوب ‌را صدا کرد. به او سلام کرد و گفت : «با دختران کنعانی ازدواج نکن .

۲ به ‌بین النهرین ‌به ‌خانه پدربزرگت بتوئیل برو و با یکی از دختران دایی خود لابان ازدواج ‌کن .

۳ تا خدای قادر مطلق ‌ازدواج تو را برکت ‌دهد و فرزندان زیاد به ‌تو بدهد. بنا براین تو پدر ملّتهای بسیار خواهی شد.

۴ تا خدا همان طور که ‌ابراهیم ‌را برکت ‌داد، تو و فرزندان ‌تو را نیز برکت دهد تا تو مالک این ‌سرزمینی که در آن زندگی می کنی و خدا آن ‌را به ‌ابراهیم داده است، ‌بشوی .»

۵ اسحاق، ‌یعقوب ‌را به بین النهرین ‌به نزد لابان ‌پسر بتوئیل ‌اَرامی فرستاد. لابان برادر ربکا -‌مادر یعقوب و عیسو- بود.

عیسو زن دیگری می گیرد

۶ عیسو فهمید که ‌اسحاق برای یعقوب ‌دعای برکت خوانده و او را به ‌بین النهرین ‌فرستاده است تا برای خود زن ‌بگیرد. او همچنین ‌فهمید، وقتی اسحاق برای یعقوب دعای برکت می خواند به ‌او دستور داد که ‌با دختران کنعانی ازدواج نکند.

۷ او اطّلاع داشت که یعقوب دستور پدر و مادرش ‌را اطاعت ‌کرده و به بین النهرین رفته است .

۸ او می دانست ‌که ‌پدرش ‌از زنان کنعانی خوشش ‌نمی آید.

۹ پس ‌به ‌نزد اسماعیل ، پسر ابراهیم رفت و با محلت دختر اسماعیل که خواهر نبایوت بود، ازدواج کرد.

رویای یعقوب در بیت ئیل

۱۰ یعقوب ‌بئرشبع ‌را ترک ‌کرد و به طرف حرّان رفت .

۱۱ هنگام ‌غروب آفتاب به ‌محلی رسید. همان جا سنگی زیر سر خود گذاشت ‌و خوابید.

۱۲ در خواب دید، پلّکانی در آنجا هست که ‌یک سرش ‌بر زمین ‌و سر دیگرش در آسمان ‌است ‌و فرشتگان از آن ‌بالا و پایین می روند.

۱۳ و خداوند در کنار آن ایستاده ‌و می گوید: «من هستم خدای ابراهیم و اسحاق . من این ‌زمینی را که روی آن خوابیده ای به ‌تو و به ‌فرزندان ‌تو خواهم ‌داد.

۱۴ نسل ‌تو مانند غبار زمین زیاد خواهد شد. آنها قلمرو خود را از هر طرف ‌توسعه خواهند داد. من به ‌وسیله تو و فرزندان ‌تو، همه ملّتها را برکت خواهم ‌داد.

۱۵ به خاطر داشته ‌باش ‌که ‌من ‌با تو خواهم بود. و هر جا بروی تو را محافظت خواهم کرد و تو را به ‌این زمین ‌باز خواهم آورد. تو را ترک ‌نخواهم ‌کرد تا همه چیزهایی را که به ‌تو وعده ‌داده ام به انجام ‌برسانم .»

۱۶ یعقوب ‌از خواب ‌بیدار شد و گفت : «خداوند در اینجاست . او در این ‌مکان است ‌و من ‌این را نمی دانستم .»

۱۷ او ترسید و گفت : «این چه ‌جای ترسناکی است . این جا باید خانه خدا باشد. اینجا دروازه آسمان ‌است .»

۱۸ یعقوب ‌روز بعد، صبح ‌زود برخاست. او سنگی را که ‌زیر سر خود گذاشته ‌بود برداشت و آن را به عنوان ‌یک ‌ستون ‌یادبود در آنجا گذاشت . بر روی آن ‌روغن ‌زیتون ریخت تا به ‌این ‌وسیله آن را برای خدا وقف کند.

۱۹ او اسم آن شهر را که ‌تا آن موقع ‌لوز نامیده می شد، بیت ئیل ‌گذاشت .

۲۰ بعد از آن یعقوب ‌برای خداوند نذر کرد و گفت : «اگر تو با من باشی و مرا در این ‌سفر محافظت ‌نمایی ، به ‌من خوراک ‌و لباس بدهی

۲۱ و من ‌به ‌سلامتی به ‌خانه پدرم بازگردم ، تو خدای من خواهی بود.

۲۲ این ستون یادبودی که ‌برپا کرده ام محل ‌پرستش ‌تو خواهد شد و از هرچه ‌به من ‌بدهی ده یک ‌آن را به ‌تو خواهم ‌داد.»

 

مزامیر باب ۵۲

  قضاوت و فیض خدا

 ۱ ای مرد قدرتمند، چرا به شرارت خود افتخار می کنی؟ و به مردم نیک آزار می رسانی؟

 ۲ برای نابودی دیگران نقشه می کشی و زبانت مانند تیغ تیز و کار تو خیانت است.

 ۳ بدی را زیادتر از خوبی، و دروغ را بیشتر از راستی دوست می داری.

 ۴ ای حیله گر، تو دوست داری که مردم را با سخنان خود آزار دهی.

 ۵ امّا خدا تو را از خانه ات بیرون کشیده، برای همیشه نابود خواهد کرد. او تو را از سرزمین زندگان ریشه کن می سازد.

 ۶ نیکوکاران این را دیده، خواهند ترسید و به تو خندیده، خواهند گفت:

 ۷ «این شخص را ببینید، وی همان کسی است که بر خدا توکّل نکرد، بلکه بر ثروت فراوان خود توکّل کرد و به شریر پناه برد.»

 ۸ امّا من مانند درخت زیتون در خانه خدا هستم. من همیشه به رحمت پایدار او توکّل خواهم کرد.

 ۹ خدایا، من همیشه به خاطر آنچه که انجام داده ای از تو تشکّر می کنم و در حضور تمام وفاداران اعلام خواهم کرد که تو نیکو هستی.

مزامیر باب ۵۳

  شرارت انسان

 ۱ احمقان در دل خود می گویند: «خدا وجود ندارد.» اینها اشخاصی فاسد هستند، کارهای زشت می کنند. و کار نیک از آنها سر نمی زند.

 ۲ خدا از آسمان بر مردم روی زمین می نگرد تا ببیند آیا شخص فهمیده ای وجود دارد که طالب خدا باشد.

 ۳ امّا همه گمراه و یکسان فاسد شده اند، حتّی یک نفر نیکوکار هم در بین آنها نیست.

 ۴ خدا می پرسد: «آیا این بدکاران شعور ندارند که بندگان مرا مانند نان می خورند و مرا به یاد نمی آورند؟»

 ۵ امّا آنها به وحشت خواهند افتاد به طوری که قبلا هرگز آن طور وحشتزده نشده بودند. خدا استخوانهای دشمنانش را پراکنده خواهد کرد. آنان رسوا خواهند گشت، چون خدا آنها را طرد نموده است.

 ۶ ای کاش پیروزی برای بنی اسرائیل از صهیون بیاید، وقتی خداوند قوم خود را از اسارت آزاد کند، یعقوب شاد خواهد شد و بنی اسرائیل شادی خواهد کرد.

 

مزامیر باب ۵۴

  دعای رهایی از شر دشمنان

 ۱ خدایا، با قدرت خود نجاتم بده و با نیروی خود آزادم کن.

 ۲ خدایا، دعای مرا بشنو و به سخنان من گوش بده،

 ۳ زیرا اشخاص مغرور علیه من برخاسته اند و مردمان ظالم قصد کشتن مرا دارند. آنان به خدا توجّه ندارند.

 ۴ امّا خدا مددکار من است و خداوند حافظ جان من می باشد.

 ۵ او دشمنانم را به سزای گناهشان می رساند. به خاطر وفاداری خود، به زندگی آنها خاتمه خواهد داد.

 ۶ خداوندا، با کمال خوشی به پیشگاه تو قربانی تقدیم خواهم کرد. تو را سپاس خواهم گفت زیرا نیکو هستی.

 ۷ تو مرا از تمام مشکلاتم نجات داده ای،و من شکست دشمنانم را با چشمانم دیده ام.

 

انجیل متی باب ۲۸

  رستاخیز عیسی

 ۱ بعد از روز سبت ، در سپیده دم صبح روز یکشنبه ، مریم مجدلیه و آن مریم دیگر به دیدن قبر رفتند.

 ۲ ناگاه زمین لرزه شدیدی رخ داد زیرا فرشته خداوند از آسمان نازل شده به سوی سنگ آمد و آن را به کناری غلطانیده بر روی آن نشست.

 ۳ صورت او مثل برق می درخشید و لباسهایش مانند برف سفید بود.

 ۴ از دیدن این منظره نگهبانان از ترس لرزیدند و مانند مرده به زمین افتادند.

 ۵ آنگاه فرشته به زنان گفت :« نترسید ،می دانم که به دنبال عیسای مصلوب می گردید.

 ۶ او اینجا نیست . چنانکه خود او قبلا گفته بود پس از مرگ زنده گشت. بیائید و جائی را که او خوابیده بود ببینید

 ۷ و زود بروید و به شاگردان او بگوئید که او پس از مرگ زنده شده است و قبل از شما به جلیل خواهد رفت و شما او رادر آنجا خواهید دید. آنچه را بشما گفتم به خاطر داشته باشید.»

 ۸ آنها با عجله و ترس و در عین حال شاد و خوشحال از قبر خارج شدند و دوان دوان رفتند تا این خبر را به شاگردان برسانند.

 ۹ در ضمن راه ، ناگهان عیسی با آنان روبرو شده گفت :« سلام بر شما ! » زنان جلو آمدند و بر قدمهای او به خاک افتاده در مقابل او سجده کردند.

 ۱۰ آنگاه عیسی به آنان فرمود :« نترسید ، بروید و به برادران من بگوئید که به جلیل بروند و در آنجا مرا خواهند دید.»

  گزارش نگهبانان

 ۱۱ وقتی زنان در راه بودند ، بعضی از نگهبانان به شهر رفته آنچه را که اتفاق افتاده بود به سران کاهنان گزارش دادند.

 ۱۲ سران کاهنان پس از ملاقات و مشورت با مشایخ پول زیادی به سربازان دادند

 ۱۳ تا اینکه آنها بگویند: « شاگردان او شبانه آمدند و هنگامی که ما در خواب بودیم جسد را دزدیدند»

 ۱۴ و نیز افزودند: « اگر این موضوع به گوش فرماندار برسد ما خودمان او را قانع می کنیم و نمی گذاریم که شما به زحمت بیفتید.»

 ۱۵ پس نگهبانان پول را گرفته طبق دستور آنان عمل کردند و این موضوع تا به امروز در بین یهودیان شایع است.

  ظهور عیسی به شاگردان

 ۱۶ یازده شاگرد عیسی به جلیل ، به کوهی که عیسی گفته بود آنانرا در آنجا خواهد دید ، رفتند.

 ۱۷ وقتی آنها عیسی را دیدند او را پرستش کردند هر چند که بعضی در شک بودند.

 ۱۸ آنگاه عیسی جلوتر آمده برای آنان صحبت کرد و فرمود: « تمام قدرت در آسمان و بر روی زمین به من داده شده است.

 ۱۹ پس بروید و همه ملتها را شاگرد من سازید و آنها را به نام پدر و پسر و روح ا لقدس تعمید دهید

 ۲۰ و تعلیم دهید که همه چیزهائی را که به شما گفته ام انجام دهند و بدانید که من هر روزه تا اتقضای عالم با شما هستم.»

Go to top