برنامه مطالعه کتاب مقدس

پیدایش فصل 29 مزمور فصل 55- 56 مرقُس فصل 1

پیدایش باب ۲۹

رفتن یعقوب به خانه لابان

۱ یعقوب راه خود را ادامه داد و به طرف سرزمین ‌مشرق رفت .

۲ در صحرا بر سر چاهی رسید که ‌سه گلّه گوسفند در اطراف ‌آن خوابیده بودند. از این چاه به ‌گلّه ها آب ‌می دادند. سنگ ‌بزرگی بر سر چاه بود.

۳ وقتی همه گوسفندها در آنجا جمع می شدند، چوپانان سنگ را از دهانه چاه ‌بر ‌می داشتند و به ‌گلّه ها آب ‌می دادند و بعد از آن ‌دوباره سنگ را بر دهانه چاه می گذاشتند.

۴ یعقوب از چوپانان ‌پرسید: «دوستان ‌من ، شما اهل کجا هستید؟» آنها جواب ‌دادند: «اهل ‌حران ‌هستیم .»

۵ او پرسید: «آیا شما لابان ‌پسر ناحور را می شناسید؟» آنها جواب ‌دادند: «بله ، می شناسیم .»

۶ او پرسید: «حالش خوب ‌است ؟» آنها جواب دادند: «بله خوب است . نگاه کن ، این دخترش ‌راحیل ‌است که ‌همراه ‌گلّه اش ‌می آید.»

۷ یعقوب گفت : «هنوز هوا روشن است ‌و وقت جمع کردن ‌گلّه ها نیست . چرا به آنها آب ‌نمی دهید تا دوباره به چرا بازگردند؟»

۸ آنها جواب دادند: «تا همه گلّه ها در اینجا جمع ‌نشوند ما نمی توانیم ‌به ‌آنها آب بدهیم . وقتی همه جمع شوند، سنگ ‌را از دهانه چاه ‌برمی داریم ‌و به آنها آب ‌می دهیم .»

۹ یعقوب با آنها مشغول ‌گفت وگو بود که ‌راحیل با گلّه پدرش ‌لابان ‌به آنجا آمد.

۱۰ وقتی یعقوب ‌دختر دایی خود، راحیل ‌را دید که ‌با گلّه آمده است ، بر سر چاه رفت . سنگ را از دهانه چاه کنار زد و گوسفندان ‌را آب داد.

۱۱ سپس ‌راحیل را بوسید و از شدّت ‌خوشحالی گریه کرد.

۱۲ یعقوب ‌به راحیل ‌گفت : «من خویشاوند پدرت و پسر ربکا هستم .» راحیل ‌دوید تا به ‌پدرش ‌خبر دهد.

۱۳ وقتی لابان خبر آمدن ‌خواهر‌زاده اش ‌یعقوب را شنید، به ‌استقبال ‌او دوید. او را در آغوش کشید و بوسید و به ‌خانه آورد. یعقوب ‌تمام ماجرا را برای لابان ‌شرح داد.

۱۴ لابان گفت : «تو در حقیقت ‌از گوشت و خون من ‌هستی .» یعقوب ‌مدّت ‌یک ماه در آنجا ماند.

خدمت یعقوب به خاطر راحیل و لیه

۱۵ لابان به ‌یعقوب ‌گفت : «تو نباید به خاطر اینکه ‌خویشاوند من هستی ، برای من مفت کار کنی . چقدر مزد می خواهی؟»

۱۶ لابان دو دختر داشت. اسم دختر بزرگ لیه و اسم دختر کوچک راحیل بود.

۱۷ لیه چشمان قشنگی* داشت، ولی راحیل خوش اندام و زیبا بود. (*مفهوم دقيق اين واژه در زبان عبری مشخص نیست.)

۱۸ یعقوب ‌راحیل را دوست می داشت . بنا براین ‌به ‌لابان ‌گفت : «اگر اجازه دهی با دختر کوچک تو راحیل ازدواج کنم ، هفت سال برای تو کار می کنم .»

۱۹ لابان ‌در جواب ‌گفت : «اگر دخترم را به تو بدهم ، بهتر از این است که ‌به ‌دیگران بدهم . همین جا پیش ‌من ‌بمان .»

۲۰ یعقوب ‌برای اینکه ‌با راحیل ازدواج ‌کند، هفت سال ‌در آنجا کار کرد. امّا چون راحیل را خیلی دوست ‌می داشت ، این مدّت به ‌نظرش ‌مانند چند روز بود.

۲۱ بعد از این مدّت ‌یعقوب ‌به ‌لابان ‌گفت : «وقت آن رسیده است. دخترت ‌را به ‌من ‌بده تا با او عروسی کنم .»

۲۲ لابان مجلس عروسی برپا کرد و همه ‌مردم ‌آنجا را دعوت کرد.

۲۳ امّا در آن شب ‌لابان به جای راحیل ، لیه ‌را به ‌یعقوب داد و یعقوب ‌با او همخواب ‌شد.

۲۴ (لابان ‌کنیز خود زفله را به دخترش ‌لیه بخشید.)

۲۵ یعقوب ‌تا صبح روز بعد نفهمید که این ‌لیه است . صبح که فهمید پیش ‌لابان ‌رفت ‌و به او گفت : «این چه کاری بود که ‌تو کردی ؟ من به خاطر راحیل برای تو کار کردم . ولی تو مرا فریب ‌دادی .»

۲۶ لابان در جواب گفت : «در بین ‌ما رسم نیست ‌که ‌دختر کوچک را قبل ‌از دختر بزرگ شوهر بدهیم .

۲۷ تا جشن ‌روز هفتم ‌عروسی صبر کن . من راحیل را هم در مقابل ‌هفت سال ‌دیگر که ‌برای من ‌کار کنی به ‌تو می دهم .»

۲۸ یعقوب قبول ‌کرد. بعد از اینکه ‌یک هفته گذشت ، لابان ‌راحیل را هم ‌به ‌یعقوب ‌داد.

۲۹ (لابان کنیز خود بلهه ‌را به ‌راحیل ‌بخشید.)

۳۰ یعقوب ‌با راحیل ‌عروسی کرد و او را بیشتر از لیه ‌دوست می داشت . یعقوب ‌به خاطر راحیل هفت سال ‌دیگر برای لابان کار کرد.

فرزندان یعقوب

۳۱ چون خداوند دید که ‌یعقوب ‌لیه ‌را کمتر از راحیل ‌دوست دارد، به ‌لیه ‌قدرت ‌بچّه دار شدن بخشید، ولی راحیل ‌نازا ماند.

۳۲ لیه آبستن ‌شد و پسری به دنیا آورد. او گفت : «خداوند ناراحتی مرا دیده است . حالا شوهرم مرا دوست خواهد داشت .» بنا براین اسم ‌بچّه ‌را رئوبین گذاشت .

۳۳ لیه ‌باز هم آبستن شد و پسری زایید و گفت : «خداوند این ‌پسر را هم ‌به من ‌داده ‌است ‌چونکه می داند من ‌محبوب ‌شوهرم ‌نیستم .» پس ‌اسم ‌این پسر را هم شمعون ‌گذاشت .

۳۴ بار دیگر او آبستن شد و پسر دیگری زایید. او گفت : «حالا شوهرم ‌به ‌من ‌دلبستگی بیشتری خواهد داشت چون ‌پسری برای او زاییده ام .» پس ‌اسم این ‌پسر را لاوی گذاشت .

۳۵ او باز هم ‌آبستن ‌شد و پسر دیگری زایید و گفت : «این ‌بار خداوند را سپاس ‌خواهم گفت .» اسم ‌این ‌پسر را یهودا گذاشت . لیه ‌بعد از این ‌دیگر آبستن ‌نشد.

 

مزامیر باب ۵۵

  شکایت از دوست حیله گر

 ۱ خدایا به دعای من گوش بده و وقتی که زاری می کنم خود را از من پنهان مکن.

 ۲ دعای مرا بشنو و مستجاب فرما. از شدّت نگرانی، فکرم پریشان است.

 ۳ از تهدید دشمنان هراسانم و ظلم مردم ظالم مرا آشفته کرده است. آنها مرا عذاب می دهند و از من نفرت دارند.

 ۴ دلم افسرده و غمگین است. وحشت مرگ مرا فراگرفته است.

 ۵ ترس و وحشت مرا احاطه کرده و از پا انداخته است.

 ۶ می گویم: «ای کاش مانند کبوتر بال می داشتم، پر می زدم و به جای آرامی می رفتم.

 ۷ ای کاش به دوردستها پرواز می کردم، و خانه خود را در بیابان می ساختم،

 ۸ پناهگاهی می جُستم و از توفان بلا در امان می ماندم.»

 ۹ خداوندا، زبان شریران را مغشوش گردان، زیرا آنها شهر را به آشوب کشیده اند.

 ۱۰ شب و روز دیوارهای شهر را دور می زنند و جنایت و فساد می آفرینند.

 ۱۱ فساد و شرارت همه جا را فراگرفته و خیابانهای شهر پُر از فریب و نیرنگ است.

 ۱۲ اگر دشمن به من توهین می کرد، آن را تحمّل می کردم و یا اگر رقیب من به ضد من برخاسته بود، خود را پنهان می نمودم.

 ۱۳ امّا این تو هستی، شریک و همکار و دوست نزدیک من.

 ۱۴ ما با هم گفت وگوهای شیرین داشتیم و با یکدیگر برای عبادت به معبد بزرگ می رفتیم.

 ۱۵ مرگ ناگهانی نصیبشان شود، زنده به گور شوند، زیرا دلها و خانه های آنان پُر از شرارت و جنایت است.

 ۱۶ امّا من از خداوند، خدای خود یاری می ‌‌‌خواهم و او مرا رهایی خواهد داد.

 ۱۷ صبح و ظهر و شب به درگاه خدا ناله می کنم و او دعای مرا مستجاب خواهد کرد.

 ۱۸ وقتی با دشمنان بسیار در میدان جنگ نبرد می کنم، او مرا با پیروزی بسلامت بازمی گرداند.

 ۱۹ خدا که پادشاه ازلی است، مرا خواهد شنید و آنها را سرکوب خواهد کرد، زیرا آنها از او نمی ترسند و راه خود را تغییر نمی دهند.

 ۲۰ دوست سابق من، دست خود را علیه دوستانش بلند کرده و پیمان خود را شکسته است.

 ۲۱ سخنان چرب و نرم می زند، امّا در باطن از من نفرت دارد. حرفهایش در ظاهر بسیار شیرین، امّا مانند شمشیر تیز و کُشنده است.

 ۲۲ مشکلات خود را به خداوند بسپار و او آنها را برایت حل خواهد کرد، او هرگز نمی گذارد که اشخاص وفادار شکست بخورند.

 ۲۳ امّا تو ای خدا، این آدمهای قاتل و حیله گر را پیش از وقت به گور خواهی فرستاد، قبل از اینکه نیمی از عمرشان را سپری کنند. امّا من بر تو توکّل می کنم.

مزامیر باب ۵۶

  توکل بر خدا هنگام سختی

 ۱ خدایا بر من رحم کن، زیرا دشمنانم به من حمله می کنند و پیوسته مرا عذاب می دهند.

 ۲ تمام روز به من حمله می کنند و آنانی که با من می جنگند، بسیارند.

 ۳ ای خداوند، هنگامی که می ترسم، به تو توکّل می کنم.

 ۴ به خدا توکّل می کنم و نمی ترسم. او را به خاطر آنچه که انجام داده است شکر می کنم، پس انسان فانی به من چه می تواند بکند؟

 ۵ دشمنانم تمام روز به فکر آزار من هستند و همیشه در پی آن هستند که راهی برای اذیّت من پیدا کنند.

 ۶ آنها همه با هم در کمین هستند و پیوسته مراقب من می باشند تا مرا به قتل برسانند.

 ۷ پس ای خدا، آنها را به خاطر شرارتشان مجازات کن و به غضب خود گرفتار فرما.

 ۸ تو از پریشانی من آگاهی، حساب اشکهایم را داری آیا آنها در دفتر تو نوشته نشده اند؟

 ۹ آن روزی که تو را صدا می کنم دشمنانم برمی گردند و می گریزند. یقین دارم که خداوند پشتیبان من است.

 ۱۰ وعده های خدا را ستایش می کنم و او را شکر می کنم.

 ۱۱ بر او توکّل می کنم و نخواهم ترسید. پس انسان فانی به من چه می ‌تواند بکند؟

 ۱۲ خدایا، نذرهای خود را به تو ادا خواهم کرد و از تو سپاسگزار هستم.

 ۱۳ زیرا تو مرا از مرگ نجات دادی، و از نابودی رهانیدی تا در پرتو نور حیات که از جانب تو می تابد به حضور تو راه یابم.

 

انجیل مرقس باب ۱

  یحیی تعمید دهنده راه را برای عیسی آماده می کند

 ۱ ابتدای‌ انجیل‌ عیسی‌ مسیح‌ پسر خدا.

 ۲ چنانکه‌ در اشعیا نبی‌ مکتوب‌ است‌، «اینک‌ رسول‌ خود را پیش‌ روی‌ تو می‌فرستم‌ تا راه‌ تو را پیش‌ تو مهیا سازد.

 ۳ صدای‌ ندا کننده‌ای‌ در بیابان‌ که‌ راه‌ خداوند را مهیا سازید و طرق‌ او را راست‌ نمایید.”

 ۴ یحیی‌ تعمید دهنده‌ در بیابان‌ ظاهر شد و بجهت‌ آمرزش‌ گناهان‌ به‌ تعمید توبه‌ موعظه‌ می‌نمود.

 ۵ و تمامی‌ مرز و بوم‌ یهودیه‌ و جمیع‌ سکنه‌ اورشلیم‌ نزد وی‌ بیرون‌ شدند و به‌ گناهان‌ خود معترف‌ گردیده‌، در رود اُردن‌ از او تعمید می‌یافتند.

 ۶ و یحیی‌ را لباس‌ از پشم‌ شتر و کمربند چرمی‌ بر کمر می‌بود و خوراک‌ وی‌ از ملخ‌ و عسل‌ بری‌.

 ۷ و موعظه‌ می‌کرد و می‌گفت‌ که‌ “بعد از من‌ کسی‌ تواناتر از من‌ می‌آید که‌ لایق‌ آن‌ نیستم‌ که‌ خم‌ شده‌، دوال‌ نعلین‌ او را باز کنم‌.

 ۸ من‌ شما را به‌ آب‌ تعمید دادم‌. لیکن‌ او شما را به‌ روح‌القدس‌ تعمید خواهد داد.”

  یحیی عیسی را تعمید می دهد

 ۹ و واقع‌ شد در آن‌ ایام‌ که‌ عیسی‌ از ناصره‌جلیل‌ آمده‌ در اردن‌ از یحیی‌ تعمید یافت‌.

 ۱۰ و چون‌ از آب‌ برآمد، در ساعت‌ آسمان‌ را شکافته‌ دید و روح‌ را که‌ مانند کبوتری‌ بروی‌ نازل‌ می‌شود.

 ۱۱ و آوازی‌ از آسمان‌ در رسید که‌ “تو پسر حبیب‌ من‌ هستی‌ که‌ از تو خشنودم‌.”

  تجربه عیسی در بیابان

 ۱۲ پس‌ بی‌درنگ‌ روح‌ وی‌ را به‌ بیابان‌ می برد.

 ۱۳ و مدت‌ چهل‌ روز در صحرا بود و شیطان‌ او را تجربه‌ می‌کرد و با وحوش‌ بسر می‌برد و فرشتگان‌ او را پرستاری‌ می‌نمودند.

  موعظۀ عیسی در جلیل

 ۱۴ و بعد از گرفتاری‌ یحیی‌، عیسی‌ به‌ جلیل‌ آمده‌، به‌ بشارت‌ ملکوت‌ خدا موعظه‌ کرده‌،

 ۱۵ می‌گفت‌: “وقت‌ تمام‌ شد و ملکوت‌ خدا نزدیک‌ است‌. پس‌ توبه‌ کنید و به‌ انجیل‌ ایمان‌ بیاورید.”

  چهار ماهیگیر عیسی را پیروی می کنند

 ۱۶ و چون‌ به‌ کناره‌ دریای‌ جلیل‌ می‌گشت‌،شمعون‌ و برادرش‌ اندریاس‌ را دید که‌ دامی‌ در دریا می‌اندازند زیرا که‌ صیاد بودند.

 ۱۷ عیسی‌ ایشان‌ را گفت‌: “از عقب‌ من‌ آیید که‌ شما را صیاد مردم‌ گردانم‌.”

 ۱۸ بی‌تأمّل‌ دامهای‌ خود را گذارده‌، از پی‌ او روانه‌ شدند.

 ۱۹ و از آنجا قدری‌ پیشتر رفته‌، یعقوب‌ بن‌ زِبِدی‌ و برادرش‌ یوحنّا را دید که‌ در کشتی‌ دامهای‌ خود را اصلاح‌ می‌کنند.

 ۲۰ در حال‌ ایشان‌ را دعوت‌ نمود. پس‌ پدر خود زِبِدی‌ را با مزدوران‌ در کشتی‌ گذارده‌، از عقب‌ وی‌ روانه‌ شدند.

  عیسی با اقتدار بسیار تعلیم می دهد

 ۲۱ و چون‌ وارد کفرناحوم‌ شدند، بی‌تأمل‌ در روز سبت‌ به‌ کنیسه‌ درآمده‌، به‌ تعلیم‌ دادن‌ شروع‌ کرد،

 ۲۲ به‌ قسمی‌ که‌ از تعلیم‌ وی‌ حیران‌ شدند، زیرا که‌ ایشان‌ را مقتدرانه‌ تعلیـم‌ می‌داد نه‌ ماننـد کاتبان‌.

 ۲۳ و در کنیسه‌ ایشان‌ شخصی‌ بود که‌ روح‌ پلید داشت‌. ناگاه‌ صیحه‌ زده‌،

 ۲۴ گفت‌: “ای‌ عیسی‌ ناصری‌ ما را با تو چه‌ کار است‌؟ آیا برای‌ هلاک‌ کردنِ ما آمدی‌؟ تو را می‌شناسم‌ کیستی‌، ای‌ قدوس‌ خدا!”

 ۲۵ عیسی‌ به‌ وی‌ نهیب‌ داده‌، گفت‌: “خاموش‌ شو و از او درآی‌!”

 ۲۶ در ساعت‌ آن‌ روح‌ خبیث‌ او را مصروع‌ نمود و به‌ آواز بلند صدا زده‌، از او بیرون‌ آمد.

 ۲۷ و همه‌ متعجب‌ شدند، بحدی‌ که‌ از همدیگر سؤال‌ کرده‌، گفتند: “این‌ چیست‌ و این‌ چه‌ تعلیم‌ تازه‌ است‌ که‌ ارواح‌ پلید را نیز با قدرت‌ امر می‌کند و اطاعتش‌ می‌نمایند؟”

 ۲۸ و اسم‌ او فوراً در تمامی‌ مرز و بوم‌ جلیل‌شهرت‌ یافت‌.

  شفای مادر زن پطرس و بسیاری دیگر

 ۲۹ و از کنیسه‌ بیرون‌ آمده‌، فوراً با یعقوب‌ و یوحنّا به‌ خانه‌ شمعون‌ و اندریاس‌ درآمدند.

 ۳۰ و مادر زن‌ شمعون‌ تب‌ کرده‌، خوابیده‌ بود. در ساعت‌ وی‌ را از حالت‌ او خبر دادند.

 ۳۱ پس‌ نزدیک‌ شده‌، دست‌ او را گرفته‌، برخیزانیدش‌ که‌ همان‌ وقت‌ تب‌ از او زایل‌ شد و به‌ خدمتگزاری‌ ایشان‌ مشغول‌ گشت‌.

 ۳۲ شامگاه‌ چون‌ آفتاب‌ به‌ مغرب‌ شد، جمیع‌ مریضان‌ و مجانین‌ را پیش‌ او آوردند.

 ۳۳ و تمام‌ شهر بر درِ خانه‌ ازدحام‌ نمودند.

 ۳۴ و بسا کسانی‌ را که‌ به‌ انواع‌ امراض‌ مبتلا بودند، شفا داد و دیوهای‌ بسیاری‌ بیرون‌ کرده‌، نگذارد که‌ دیوها حرف‌ زنند زیرا که‌ او را شناختند.

  موعظۀ عیسی در سراسر جلیل

 ۳۵ بامدادان‌ قبل‌ از صبح‌ برخاسته‌، بیرون‌ رفت‌ و به‌ ویرانـه‌ای‌ رسیـده‌، در آنجا به‌ دعا مشغول‌ شد.

 ۳۶ و شمعون‌ و رفقایش‌ در پـی‌ او شتافتند.

 ۳۷ چون‌ او را دریافتند، گفتند: “همه‌ تو را می‌طلبند.”

 ۳۸ بدیشان‌ گفت‌: “به‌ دهات‌ مجـاور هم‌ برویم‌ تا در آنها نیز موعظه‌ کنم‌، زیرا که‌ بجهت‌ این‌ کار بیرون‌ آمدم‌.”

 ۳۹ پس‌ در تمام‌ جلیل‌ در کنایس‌ ایشان‌ وعظ‌ می‌نمود و دیوها را اخراج‌ می‌کرد.

  شفای یک جذامی

 ۴۰ و ابرصی‌ پیش‌ وی‌ آمده‌، استدعا کرد و زانو زده‌، بدو گفت‌: “اگر بخواهی‌، می‌توانی‌ مرا طاهر سازی‌!”

 ۴۱ عیسی‌ ترحم‌ نموده‌، دست‌ خود را دراز کرد و او را لمس‌ نموده‌، گفت‌: “می‌خواهم‌. طاهر شو!”

 ۴۲ و چون‌ سخن‌ گفت‌، فی‌الفور برص‌ از او زایل‌ شده‌، پاک‌ گشت‌.

 ۴۳ و او را قدغن‌ کرد و فوراً مرخّص‌ فرموده‌،

 ۴۴ گفت‌: “زنهار کسی‌ را خبر مده‌، بلکه‌ رفته‌ خود را به‌ کاهن‌ بنما و آنچه‌ موسی‌ فرموده‌، بجهت‌ تطهیر خود بگذران‌ تا برای‌ ایشان‌ شهادتی‌ بشود.”

 ۴۵ لیکن‌ او بیرون‌ رفته‌، به‌ موعظه‌ نمودن‌ و شهرت‌ دادن‌ این‌ امر شروع‌ کرد، بقسمی‌ که‌ بعد از آن‌ او نتوانست‌ آشکارا به‌ شهر درآید بلکه‌ در ویرانه‌های‌ بیرون‌ بسر می‌برد و مردم‌ از همه‌ اطراف‌ نزد وی‌ می‌آمدند.

Go to top