برنامه مطالعه کتاب مقدس

پیدایش فصل 30 مزمور فصل 57- 58 مرقُس فصل 2

پیدایش باب ۳۰

۱ راحیل فرزندی نزایید و به خاطر همین ‌به ‌خواهرش ‌حسادت ‌می کرد. او به یعقوب گفت : «یا به ‌من بچّه ‌بده یا من می میرم .»

۲ یعقوب از دست راحیل عصبانی شد و گفت : «من ‌نمی توانم جای خدا را بگیرم . اوست که تو را از بچّه دار شدن ‌باز داشته است .»

۳ راحیل گفت : «بیا و با کنیز من ‌بلهه ‌همبستر شو تا او به جای من ‌بچّه ای بزاید و به ‌این ‌وسیله من مادر بشوم .»

۴ پس او کنیز خود بلهه را به ‌شوهرش ‌داد و یعقوب ‌با او همبستر شد.

۵ بلهه آبستن شد و برای یعقوب ‌پسری زایید.

۶ راحیل گفت : «خدا حق ‌من ‌را داده و دعای مرا شنیده است . او به من ‌پسری داده ‌است .» پس ‌اسم این پسر را دان گذاشت .

۷ بلهه ‌بار دیگر آبستن شد و پسر دیگری برای یعقوب ‌زایید.

۸ راحیل گفت : «من با خواهر خود مبارزه سختی کرده ام ‌و پیروز شده ام .» بنا براین اسم آن پسر را نفتالی گذاشت .

۹ امّا لیه ‌وقتی دید دیگر نمی تواند بچّه دار شود، کنیز خود زلفه را به ‌یعقوب داد.

۱۰ پس زلفه ‌پسری برای یعقوب زایید.

۱۱ لیه گفت : «من سعادتمند شده ام .» پس ‌اسم ‌او را جاد گذاشت .

۱۲ زلفه ‌برای یعقوب ‌پسر دیگری زایید.

۱۳ لیه گفت : «من چقدر خوشحال هستم . دیگر، همه زنان ‌مرا خوشحال خواهند خواند.» پس ‌اسم ‌او را اشیر گذاشت .

۱۴ موقع درو گندم ، رئوبین به ‌مزرعه ‌رفت . او مهر گیاهی پیدا کرد و آن را برای مادرش ‌لیه ‌آورد. راحیل ‌به ‌لیه گفت : «خواهش ‌می کنم ‌مقداری از مهر گیاه پسرت را به من ‌بده .»

۱۵ لیه جواب داد: «آیا این کافی نیست که تو شوهر مرا تصاحب ‌کرده ای ؟ حالا هم کوشش ‌می کنی کهمهر گیاه پسر مرا از من ‌بگیری ؟» راحیل گفت : «اگر مهر گیاه پسرت ‌را به ‌من ‌بدهی می توانی به ‌جای آن امشب ‌با یعقوب ‌بخوابی .»

۱۶ وقت ‌عصر بود. یعقوب ‌از مزرعه ‌می آمد. لیه ‌به ‌استقبال ‌او رفت ‌و گفت : «تو امشب ‌باید با من ‌بخوابی ، زیرا من ‌مِهر گیاه پسرم را برای این کار داده ام .» پس ‌آن ‌شب یعقوب با او خوابید.

۱۷ خدا دعای لیه ‌را مستجاب کرد و او آبستن شد و پنجمین ‌پسرش را زایید.

۱۸ سپس ‌لیه گفت : «خدا به ‌من ‌پاداش ‌داده ‌است . زیرا من کنیز خود را به ‌شوهرم داده ام .» پس ‌او اسم ‌پسرش ‌را یساکار گذاشت .

۱۹ لیه ‌بار دیگر آبستن ‌شد و پسر ششم را برای یعقوب ‌زایید.

۲۰ او گفت : «خدا هدیه ای عالی به من ‌داده است . حالا دیگر مورد توجّه ‌شوهرم قرار می گیرم ، چون ‌شش پسر برای او زاییده ام.» پس ‌اسم او را زبولون ‌گذاشت .

۲۱ بعد از آن دختری زایید و اسمش را دینه ‌گذاشت .

۲۲ خدا راحیل ‌را به یاد آورد. دعای او را مستجاب کرد و به او قدرت بچّه دار شدن عطا فرمود.

۲۳ او آبستن شد و پسری زایید. راحیل گفت : «خدا پسری به ‌من داده و به ‌این ‌وسیله ننگ ‌مرا برطرف ‌ساخته است .»

۲۴ بنا براین اسم او را یوسف گذاشت ‌و گفت : «خداوند پسر دیگری هم به من خواهد داد.»

قرارداد یعقوب با لابان

۲۵ بعد از تولّد یوسف ، یعقوب ‌به ‌لابان ‌گفت : «اجازه ‌بده به ‌وطن ‌خودم ‌و به ‌خانه ام بازگردم .

۲۶ زنان ‌و بچّه های مرا که ‌به خاطر آنها برای تو کار کرده ام ‌به ‌من ‌بده ‌تا از اینجا بروم . البتّه تو خوب می دانی که ‌چطور به تو خدمت کرده ام .»

۲۷ لابان به او گفت : «خواهش می کنم به حرفهای من گوش ‌کن ، من فال گرفته ام ‌و فهمیده ام که خداوند به خاطر تو مرا برکت داده ‌است .

۲۸ پس ‌حالا بگو مزدت ‌چقدر است ‌تا به ‌تو بدهم .»

۲۹ یعقوب ‌جواب ‌داد: «تو می دانی که ‌چطور گلّه های تو تحت مراقبت من زیاد شده اند.

۳۰ وقتی من پیش ‌تو آمدم ، اموال ‌تو کم بود ولی حالا زیاد شده ‌است . خداوند به خاطر من تو را برکت ‌داده ‌است . حالا دیگر وقت آن ‌است که من ‌به ‌فکر خودم باشم .»

۳۱ لابان ‌پرسید: «چه ‌چیزی باید به ‌تو بدهم ؟» یعقوب جواب ‌داد: «من ‌هیچ ‌مزدی نمی خواهم . اگر با پیشنهاد من موافق ‌باشی من ‌به کارم ادامه ‌می دهم ‌و از گلّه های تو مواظبت می کنم :

۳۲ امروز به میان گلّه های تو می روم و تمام برّه های سیاه و بُزغاله های ابلق را به جای مزد خودم جدا می کنم .

۳۳ موقعی که ‌بیایی تا آنچه را من به ‌جای مزد خود برمی دارم ‌ببینی براحتی می توانی بفهمی که ‌من با تو بی ریا و راست ‌بوده ام . اگر گوسفندی که ‌سیاه ‌نباشد و یا بُزی که ابلق ‌نباشد پیش من ‌دیدی ، بدان ‌که آن را دزدیده ام .»

۳۴ لابان گفت : «موافقم . همان طور که گفتی قبول ‌دارم .»

۳۵ امّا آن روز لابان ‌تمام بُزهای نری که ابلق ‌یا خالدار بودند و همچنین ‌تمام ‌بُزهای مادَه ای که ‌ابلق یا خالدار بودند و یا لکه سفیدی داشتند و همه گوسفندان ‌سیاه ‌را جدا کرد و به ‌پسران خود داد تا آنها را ببرند و از آنها مواظبت ‌کنند.

۳۶ او با این ‌گلّه سه ‌روز سفر کرد و تا آن جایی که می توانست از یعقوب دور شد. امّا یعقوب ‌از باقیمانده گلّه مواظبت می کرد.

۳۷ یعقوب شاخه های سبز درخت سپیدار و بادام و چنار را برداشت و روی پوست آنها را خط خطی کرد تا سفیدی آنها معلوم شود.

۳۸ بعد وقتی گلّه برای نوشیدن ‌آب ‌می آمد، او این شاخه ها را در آبخور آنها می انداخت . زیرا حیوانات ‌هنگامی که برای نوشیدن آب می آمدند، جفت گیری می کردند.

۳۹ وقتی بُزها در مقابل این شاخه ها آبستن ‌می شدند بُزغاله های آنها ابلق و خالدار به دنیا می آمدند.

۴۰ یعقوب گوسفندها را از بُزها جدا می کرد و آنها را در طرف ‌دیگر مقابل حیوانات ‌ابلق و خالدار گلّه لابان نگهداری می کرد. به این ترتیب ‌او گلّه خود را مرتب ‌زیاد می کرد و آنها را از گلّه لابان جدا نگهداری می کرد.

۴۱ هنگامی که حیوانات ‌قوی و سالم جفت گیری می کردند، یعقوب ‌شاخه ها را در آبخور آنها می گذاشت ‌و آنها در میان شاخه ها آبستن ‌می شدند.

۴۲ امّا وقتی حیوانات ‌ضعیف ‌جفت گیری می کردند یعقوب شاخه ها را در آبخور آنها نمی گذاشت . به ‌این ‌ترتیب حیوانات ‌ضعیف ‌به ‌لابان ‌می رسید و حیوانات ‌قوی و سالم مال یعقوب می شد.

۴۳ به ‌این ‌ترتیب ‌یعقوب ‌بسیار ثروتمند شد. او صاحب گلّه های بسیار شد و بردگان و شتران و الاغهای بسیار داشت .

 

مزامیر باب ۵۷

  دعا برای کمک

 ۱ خدایا بر من رحم کن، بر من رحم کن زیرا به تو پناه می آورم. زیر سایه بالهای تو پناه می برم تا توفان بلا بگذرد.

 ۲ من به درگاه خدای متعال، خدایی که همه احتیاجات مرا برآورده می سازد، دعا می کنم.

 ۳ او از آسمان دعای مرا می شنود و مرا نجات می دهد. او دشمن مرا شکست می دهد و مرا از محبّت و رحمت پایدار خود برخوردار می سازد.

 ۴ دشمنانم مرا محاصره کرده اند، آنهایی که مانند شیرهای درّنده هستند. دندانها‌یشان مانند نیزه، تیز و زبانشان مانند شمشیر، برّان است.

 ۵ خدایا، عظمت و شکوه تو بالاتر از آسمانها و جلال تو بر سراسر روی زمین آشکار گردد.

 ۶ دشمنانم برای من دام گسترده اند تا مرا گرفتار سازند. در زیر بار غم خم گشته ام. آنها چاهی سر راه من کندند، امّا خودشان در آن افتادند.

 ۷ خدایا، دل من استوار و محکم است و برای تو سرود شکرگزاری خواهم سرایید.

 ۸ ای جان من بیدار شو. ای عود من و ای بربط من، بیدار شوید، من خورشید را بیدار خواهم کرد.

 ۹ خدایا، در بین اقوام جهان تو را سپاس خواهم گفت و در میان مردم تو را ستایش خواهم کرد.

 ۱۰ زیرا محبّت پایدار و وفاداری تو بالاتر از آسمانهاست.

 ۱۱ خدایا، عظمت و شکوهت را در آسمان و جلالت را بر روی زمین آشکار فرما.

مزامیر باب ۵۸

  دعا برای انتقام

 ۱ ای فرمانروایان، آیا به راستی حکم می کنید؟ و ای داوران آیا به انصاف داوری می نمایید؟

 ۲ خیر! شما از روی شرارت فکر می کنید و دستهای شما پُر از ظلم است!

 ۳ شریران از ابتدا منحرف و از روز تولّد دروغگو بوده اند.

 ۴ آنها مانند مار زهرآگین هستند و مانند مار کبرای کر، که گوش خود را می بندند،

 ۵ تا صدای افسونگران را نشوند، هرچند آنها با مهارت افسون کنند.

 ۶ خدایا، دندانهای این شیرهای درّنده را در دهانشان بشکن.

 ۷ مانند آبی که در یک زمین خشک ناپدید می شود، آنها را محو کن و مانند علف بیابان پایمال و پژمرده گردان.

 ۸ بگذار مانند حلزونی که به تدریج در لجن فرو می رود و مانند کودکی که مرده به دنیا می آید، روی روشنی را نبینند.

 ۹ خداوند زودتر از آن که دیگ، گرمای آتش را احساس کند، پیر و جوان آنها را هرچه زودتر مانند خار و خاشاک از بین خواهد برد.

 ۱۰ نیکوکاران وقتی ببینند که شریران به کیفر گناه خود رسیده اند، خوشحال خواهند شد و پاهای خود را در خون آنان خواهند شست.

 ۱۱ سرانجام همه خواهند گفت: «به راستی که نیکوکاران پاداش می گیرند، و خدایی هست که داور جهان است.»

 

انجیل مرقس باب ۲

  شفای مرد افلیج

 ۱ و بعد از چندی‌، باز وارد کفرناحوم‌ شده‌، چون‌ شهرت‌ یافت‌ که‌ در خانه‌ است‌،

 ۲ بی‌درنگ‌ جمعی‌ ازدحام‌ نمودند بقسمی‌ که‌ بیرون‌ در نیز گنجایش‌ نداشت‌ و برای‌ ایشان‌ کلام‌ را بیان‌ می‌کرد.

 ۳ که‌ ناگاه‌ بعضی‌ نزد وی‌ آمده‌ مفلوجی‌ را به‌ دست‌ چهار نفر برداشته‌، آوردند.

 ۴ و چون‌ به‌سبب‌ جمعیت‌ نتوانستند نزد او برسند، طاق‌ جایی‌ را که‌ او بود باز کرده‌ و شکافته‌، تختی‌ را که‌ مفلوج‌ بر آن‌ خوابیده‌ بود، به‌ زیر هشتند.

 ۵ عیسی‌ چون‌ ایمان‌ ایشان‌ را دید، مفلوج‌ را گفت‌:”ای‌ فرزند، گناهان‌ تو آمرزیده‌ شد.”

 ۶ لیکن‌ بعضی‌ از کاتبان‌ که‌ در آنجا نشسته‌ بودند، در دل‌ خود تفکر نمودند

 ۷ که‌ “چرا این‌ شخص‌ چنین‌ کفر می‌گوید؟ غیر از خدای‌ واحد، کیست‌ که‌ بتواند گناهان‌ را بیامرزد؟”

 ۸ در ساعت‌ عیسی‌ در روح‌ خود ادراک‌ نموده‌ که‌ با خود چنین‌ فکر می‌کنند، بدیشان‌ گفت‌: “از بهر چه‌ این‌ خیالات‌ را به‌خاطر خود راه‌ می‌دهید؟

 ۹ کدام‌ سهل‌تر است‌؟ مفلوج‌ را گفتن‌ گناهان‌ تو آمرزیده‌ شد؟ یا گفتن‌ برخیز و بستر خود را برداشته‌ بخرام‌؟

 ۱۰ لیکن‌ تا بدانید که‌ پسر انسان‌ را استطاعت‌ آمرزیدن‌ گناهان‌ بر روی‌ زمین‌ هست‌...” مفلوج‌ را گفت‌:

 ۱۱ “تو را می‌گویم‌ برخیز و بستر خود را برداشته‌، به‌ خانه‌ خود برو!”

 ۱۲ او برخاست‌ و بی‌تأمل‌ بستر خود را برداشته‌، پیش‌ روی‌ همه‌ روانه‌ شد بطوری‌ که‌ همه‌ حیران‌ شده‌، خدا را تمجید نموده‌، گفتند: “مثل‌ این‌ امر هرگز ندیده‌ بودیم‌!”

  ضیافت در خانه متی

 ۱۳ و باز به‌ کناره‌ دریا رفت‌ و تمام‌ آن‌ گروه‌ نزد او آمدند و ایشان‌ را تعلیم‌ می‌داد.

 ۱۴ و هنگامی‌ که‌ می‌رفت‌ لاوی‌ ابن‌ حلفی‌ را بر باجگاه‌ نشسته‌ دید. بدو گفت‌: “از عقب‌ من‌ بیا!” پس‌ برخاسته‌، در عقب‌ وی‌ شتافت‌.

 ۱۵ و وقتی‌ که‌ او در خانه‌ وی‌ نشسته‌ بود، بسیاری‌ از باجگیران‌ و گناهکاران‌ با عیسی‌ و شاگردانش‌ نشستند زیرا بسیار بودند و پیروی‌ او می‌کردند.

 ۱۶ و چون‌ کاتبان‌ و فریسیان‌ او را دیدند که‌ با باجگیران‌ و گناهکاران‌ می‌خورد، به‌ شاگردان‌ او گفتند: “چرا با باجگیران‌ و گناهکاران‌ اکل‌ و شرب‌ می‌نماید؟”

 ۱۷ عیسی‌ چون‌ این‌ را شنید، بدیشان‌ گفت‌: “تندرستان‌ احتیاج‌ به‌ طبیب‌ ندارند بلکه‌ مریضان‌. و من‌ نیامدم‌ تا عادلان‌ را بلکه‌ تا گناهکاران‌ را به‌ توبه‌ دعوت‌ کنم‌.”

  سؤال رهبران مذهبی دربارۀ روزه

 ۱۸ و شاگردان‌ یحیی‌ و فریسیان‌ روزه‌ می‌داشتند. پس‌ آمده‌، بدو گفتند: “چون‌ است‌ که‌ شاگردان‌ یحیی‌ و فریسیان‌ روزه‌ می‌دارند و شاگردان‌ تو روزه‌ نمی‌دارند؟”

 ۱۹ عیسی‌ بدیشان‌ گفت‌: “آیا ممکن‌ است‌ پسران‌ خانه‌ عروسی‌ مادامی‌ که‌ داماد با ایشان‌ است‌ روزه‌ بدارند؟ زمانی‌ که‌ داماد را با خود دارند، نمی‌توانند روزه‌ دارند.

 ۲۰ لیکن‌ ایامی‌ می‌آید که‌ داماد از ایشان‌ گرفته‌ شود. در آن‌ ایام‌ روزه‌ خواهند داشت‌.

 ۲۱ و هیچ‌ کس‌ بر جامه‌ کهنه‌، پاره‌ای‌ از پارچه‌ نو وصله‌ نمی‌کند، والا آن‌ وصله‌ نو از آن‌ کهنه‌ جدا می‌گردد و دریدگی‌ بدتر می‌شود.

 ۲۲ و کسی‌ شراب‌ نو را در مشکهای‌ کهنه‌ نمی‌ریزد وگرنه‌ آن‌ شراب‌ نو مشکها را بِدَرد و شراب‌ ریخته‌، مشکها تلف‌ می‌گردد. بلکه‌ شراب‌ نو را در مشکهای‌ نو باید ریخت‌.”

  شاگردان در روز سبت گندم می چینند

 ۲۳ و چنـان‌ افتـاد که‌ روز سبتی‌ از میان‌مزرعه‌ها می‌گذشت‌ و شاگردانش‌ هنگامی‌ که‌ می‌رفتنـد، به‌ چیـدن‌ خوشه‌هـا شروع‌ کردنـد.

 ۲۴ فریسیان‌ بـدو گفتنـد: “اینک‌ چـرا در روز سبت‌ مرتکب‌ عملی‌ می‌باشند که‌ روا نیست‌؟”

 ۲۵ او بدیشـان‌ گفت‌: “مگـر هرگـز نخوانده‌ایـد کـه‌ داود چه‌ کرد چون‌ او و رفقایش‌ محتاج‌ و گرسنـه‌ بودنـد؟

 ۲۶ چگونه‌ در ایـام‌ اَبیاتار رئیـس‌ کهنـه‌ به‌ خانـه‌ خـدا درآمـده‌، نـان‌ تَقْدِمِـه‌ را خـورد که‌ خوردن‌ آن‌ جز به‌ کاهنان‌ روا نیست‌ و به‌ رفقای‌ خـود نیـز داد؟”

 ۲۷ و بدیشـان‌ گفت‌: “سبت‌ بجهت‌ انسان‌ مقرر شد نه‌ انسان‌ برای‌ سبت‌.

 ۲۸ بنابراین‌ پسر انسان‌ مالک‌ سبت‌ نیز هست‌.”

Go to top