برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 9 حزقیال فصل 5 مکاشفه فصل 6

اول سموئیل باب ۹

ملاقات سموئیل و شائول

۱ مرد مقتدر و ثروتمندی در طایفه بنیامین زندگی می کرد به نام قیس. او پسر ابیئیل، ابیئیل پسر صرور، صرور پسر بکورت و بکورت پسر افیح بود.

۲ قیس پسر جوان و خوش چهره ای داشت به نام شائول که در بین تمام اسرائیل جوان خوش اندامی مانند او پیدا نمی شد. او یک سر و گردن از دیگران بلندتر بود.

۳ روزی الاغهای قیس، پدر شائول گُم شدند. قیس به پسر خود، شائول گفت: «برخیز و یکی از خادمان را با خود گرفته، برای یافتن الاغها برو.»

۴ آنها از کوهستان های افرایم گذشته تا سرزمین شلیشه رفتند امّا الاغها را نیافتند. از آنجا به شعلیم رفتند ولی اثری از الاغها نبود. بعد سراسر سرزمین بنیامین را جستجو نمودند، باز هم الاغها را نیافتند.

۵ وقتی به سرزمین صوف رسیدند، شائول به خادم همراه خود گفت: «بیا بازگردیم. ممکن است حالا پدرم الاغها را فراموش کرده و نگران ما شود.»

۶ امّا خادمش در جواب او گفت: «چیزی به یادم آمد. در این شهر، یک مرد خدا زندگی می کند و همه مردم به او احترام می گذارند. او هر چیزی که بگوید، حقیقت پیدا می کند. بیا پیش او برویم، شاید بتواند ما را راهنمایی کند.»

۷ شائول جواب داد: «ولی ما چیزی نداریم که به عنوان هدیه برایش ببریم. نانی را هم که داشتیم تمام شده است و هدیه دیگری هم نداریم که به آن مرد خدا بدهیم. پس چه ببریم؟»

۸ خادم گفت: «من یک تکه کوچک نقره دارم، آن را به مرد خدا می دهیم تا ما را راهنمایی کند.»

۹ شائول قبول کرد و گفت: «بسیار خوب، برویم.» پس آنها به شهر پیش آن مرد خدا رفتند.

۱۰ آنها در راهِ تپّه ای که به طرف شهر می رفت با چند دختر جوان برخوردند که برای کشیدن آب می رفتند.

۱۱ از آن دخترها پرسیدند: «آیا در این شهر، شخص رائی هست؟»

۱۲ در آن زمان وقتی کسی حاجتی داشت، می گفت: « بیا نزد یک رائی برویم. » چون به کسانی که امروز نبی می گویند در آن زمان رائی می گفتند.

۱۳ دخترها جواب دادند: «بلی، او اکنون درست سر راه شماست. اگر عجله کنید، پیش از آن که به شهر برسد، او را خواهید دید. او امروز به شهر آمده است، زیرا مردم برای گذراندن قربانی به قربانگاهی که روی تپّه می باشد، آمده اند. مردمی که به آنجا دعوت شده اند، تا رائی نیاید و دعای برکت نخواند، دست به غذا نمی زنند. اگر شما همین حالا بروید، قبل از آنکه او روی تپه برود، او را ملاقات خواهید نمود.»

۱۴ پس آنها به شهر رفتند و دیدند که سموئیل در راه خود به سوی تپّه، به طرف آنها می آید.

۱۵ یک روز پیش از آمدن شائول، خداوند به سموئیل فرمود:

۱۶ «فردا در همین ساعت مردی را از سرزمین بنیامین پیش تو می فرستم. تو او را مسح کرده به عنوان فرمانروای قوم من، اسرائیل انتخاب کن! تا قوم مرا از دست فلسطینیان نجات بدهد. من بر آنها رحم کرده ام، زیرا ناله آنها به گوش من رسیده است.»

۱۷ وقتی سموئیل شائول را دید، خداوند به سموئیل فرمود: «این شخص همان کسی است که من درباره اش به تو گفتم! او کسی است که بر قوم من حکومت خواهد کرد.»

۱۸ لحظه ای بعد شائول در پیش دروازه شهر به سموئیل برخورد و گفت: «لطفاً خانه رائی را به ما نشان بده.»

۱۹ سموئیل جواب داد: «من خودم همان رائی هستم. حالا پیش از من به بالای تپّه برو، زیرا امروز با من غذا می خوری. فردا صبح هرچه که می خواهی بدانی برایت می گویم و بعد می توانی به هر جایی می خواهی، بروی.

۲۰ امّا در باره الاغها که سه روز پیش گُم شده بودند، نگران نباش، چون آنها پیدا شده اند. ولی امید مردم اسرائیل بر تو و خانواده پدرت می باشد.»

۲۱ شائول جواب داد: «من از طایفه بنیامین هستم که کوچکترین طایفه هاست و خانواده من هم کوچکترین خانواده های طایفه بنیامین می باشد. چرا این سخنان را به من می گویی؟»

۲۲ آنگاه سموئیل، شائول و خادمش را در سالن بزرگی که در آن در حدود سی نفر مهمان حضور داشتند برد و در صدر مجلس نشاند.

۲۳ بعد سموئیل به آشپز گفت: «آن تکه گوشت را که به تو دادم و گفتم که آن را پیش خود نگه دار، بیاور.»

۲۴ آشپز گوشت را آورد و پیش شائول گذاشت. سموئیل گفت: «این را مخصوصاً برای تو نگه ‌داشته بودم تا در وقت معیّنش آن را بخوری. حالا بفرما، نوش جان کن!» به این ترتیب شائول در آن روز با سموئیل غذا خورد.

۲۵ وقتی آنها از تپّه پایین آمدند و به شهر رفتند، بستری برای شائول بر پشت بام خانه آماده بود. او دراز کشید و به خواب رفت.

۲۶ صبح روز بعد سموئیل، شائول را که در پشت بام بود صدا زد و گفت: «برخیز، وقت آن است که بروی.» پس شائول برخاست و با سموئیل بیرون رفت.

۲۷ وقتی آنها به خارج شهر رسیدند، سموئیل به شائول گفت: «به خادمت بگو که جلوتر از ما برود و تو کمی صبر کن، زیرا می خواهم پیغامی را که از جانب خداوند دارم، به تو بگویم.»

 

حزقیال باب ۵

  حزقیال موی خود را می تراشد

 ۱ خداوند فرمود: «ای انسان فانی، شمشیر تیزی چون تیغ آرایشگران بردار و ریش و موی خود را بتراش. سپس مویها را در ترازویی وزن کن و به سه قسمت تقسیم کن.

 ۲ یک سوم آن را هنگامی که روزهای محاصره به سر آمد، در شهر در آتش بسوزان. یک سوم دیگر را در پیرامون شهر با شمشیر بزن و قسمت دیگر را در باد پراکنده کن؛ زیرا من به دنبال ایشان شمشیری از نیام برخواهم کشید.

 ۳ اندکی از آن را بگیر و در ردای خود ببند.

 ۴ دوباره قدری از آن را بردار و در آتش بینداز و بسوزان. از آنجا آتشی علیه قوم اسرائیل برخواهد خاست.»

 ۵ خداوند متعال می فرماید: «بر اورشلیم بنگر. من او را در مرکز جهان قرار دادم و دیگر کشورها را در اطراف او.

 ۶ امّا اورشلیم علیه فرمانهای من سرکشی کرده است و نشان داد که از ملّتهای دیگر پلیدتر است. اورشلیم فرمانهای مرا رد کرده است و از پذیرش پیروی قوانین من خودداری می کند.

 ۷ اکنون ای اورشلیم گوش کن، من، خداوند متعال چه می فرمایم: چون تو سرکش تر از همه ملّتهایی که در اطراف تو هستند، می باشی و از فرمانها و قوانین من پیروی نکرده ای و طبق قوانین مللی که در اطراف تو هستند عمل کرده ای،

 ۸ بنا بر این من، خداوند متعال، به تو می گویم، من دشمن تو هستم و در حضور تمام ملل جهان تو را مجازات می کنم.

 ۹ پس به خاطر تمام کارهای زشت تو، کاری با تو خواهم کرد که تا به حال هرگز انجام نداده ام و در آینده نیز انجام نخواهم داد.

 ۱۰ بنا بر این در اورشلیم، پدران و مادران، فرزندان خود را و فرزندان، پدران و مادران خود را خواهند خورد. من تو را مجازات خواهم کرد و هر کسی را که باقی بماند به هر طرف پراکنده می کنم.

 ۱۱ «بنا بر این من، خداوند متعال به حیات خودم سوگند یاد می کنم، چون تو معبد بزرگ مرا با کارهای زشت و پلید خود آلوده ساختی، من نیز با بی رحمی تو را نابود خواهم کرد.

 ۱۲ یک سوم مردم تو از گرسنگی و بیماری خواهند مُرد، یک سوم دیگر خارج از شهر با شمشیر کشته می شوند و یک سوم باقیمانده را در باد پراکنده می کنم و با شمشیری از نیام کشیده، ایشان را دنبال خواهم کرد.

 ۱۳ «تو قدرت خشم و غضب مرا حس خواهی کرد تا من راضی شوم. هنگامی که این رویدادها واقع شوند، متقاعد خواهی شد که من یعنی خداوند، با تو سخن گفته ام زیرا از بی وفایی تو بسیار خشمگین شده ام.

 ۱۴ در میان ملّتهای اطراف و در نظر رهگذران تو را ویران و رسوا خواهم کرد.

 ۱۵ «هنگامی که من در خشم خود تو را مجازات کنم تو در میان ملّتهای اطراف مایه ننگ و تمسخر خواهی بود و درسی وحشتناک برای ایشان، زیرا من، خداوند چنین گفته ام.

 ۱۶ هنگامی که من پیکانهای مرگبار گرسنگی و ویرانی را علیه تو رها سازم تا تو را نابود گردانم، بیشتر و بیشتر تو را دچار قحطی خواهم کرد.

 ۱۷ گرسنگی و حیوانات وحشی را خواهم فرستاد تا کودکان شما را بکشند و بیماری، خشونت و جنگ تا شما را از بین ببرند. من، خداوند چنین گفته ام.»

 

مکاشفه باب ۶

  شکستن مُهرها

 ۱ در آن هنگام که بره ، نخستین مهر از آن هفت مهر را شکست من ناظر بودم و شنیدم که یکی از آن حیوانات با صدائی مانند رعد می گوید « بیا »

 ۲ و ناگهان اسب سفیدی دیدم که سوار آن کمانی به دست داشت و تاجی به او داده شد و او پیروزمندانه عازم فتح و ظفر شد.

 ۳ وقتی بره ، دومین مهر را گشود شنیدم حیوان دوم گفت « بیا »

 ۴ و اسب دیگری که سرخ رنگ بود بیرون آمد و به سوار آن قدرت داده شد تا صلح را از روی زمین بر دارد تا انسانها یکدیگر را بکشند و همچنین به او شمشیر بزرگی داده شد.

 ۵ وقتی بره ، سومین مهر را گشود ، شنیدم که حیوان سوم گفت « بیا » آنگاه نگاه کردم و اسب سیاهی را دیدم که سوارش ترازوئی به دست داشت

 ۶ و صدائی از میان آن حیوانات به گوشم رسید که می گفت : « قیمت یک چارک گندم و یا سه چارک جو مزد یک روز کار خواهد بود. به روغن زیتون و شراب آسیبی مرسان».

 ۷ زمانی که او چهارمین مهر را گشود صدای حیوان چهارم را شنیدم که می گفت « بیا »

 ۸ وقتی به آنجا نگاه کردم اسب رنگ پریده ای را دیدم که نام سوارش مرگ بود و دنیای مردگان به دنبالش می آمد. به او قدرتی داده شد تا یک چهارم زمین را با شمشیر و گرسنگی و امراض مهلک و حیوانات وحشی از بین ببرد.

 ۹ وقتی پنجمین مهر را گشود در زیر مذبح ارواح کسانی ر ا دیدم که به خاطر کلام خدا و اعتراف ایمان خود شهید شده بودند.

 ۱۰ آنها با صدای بلند فریاد زدند : « ای خداوند قدوس و راستین ، تا به کی بر ساکنان زمین داوری نمی کنی و انتقام خون ما را از آنها نمی گیری ؟ »

 ۱۱ به هر یک از آنها ردای سفیدی دادند و به آنها گفته شد که اندکی دیگر بیآرامند تا تعداد همقطاران و برادرانشان که می باید مثل آنان کشته شوند کامل گردد.

 ۱۲ آنگاه وقتی بره ، ششمین مهر را گشود دیدم که زمین لرزهً شدیدی رخ داد. خورشید مانند پلاسی سیاه گشت ماه کاملا مثل خون سرخ شد

 ۱۳ و ستارگان آسمان مانند انجیرهائی که از تند باد به زمین می ریزند فرو ریختند.

 ۱۴ آسمان مانند طومار در هم پیچیده ای ناپدید شد و همهً کوه ها و جزیره ها از جای خود منتقل شدند،

 ۱۵ و پادشاهان و فرمانروایان زمین ، سر لشگران و توانگران ، زورمندان و همهً انسانها چه برده و چه آزاد خود را در غارها و در میان صخره های کوه ها پنهان ساختند.

 ۱۶ و به کوه و کمرها می گفتند : « به روی ما بیفتید و ما را از چهرهً تخت نشین و از خشم و غضب بره پنهان کنید،

 ۱۷ زیرا روز عظیم خشم آنها رسیده است ، کی می تواند آن روز را تحمل کند؟»

Go to top