برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 12 حزقیال فصل 8 مکاشفه فصل 9

اول سموئیل باب ۱۲

آخرین سخنرانی سموئیل

۱ سموئیل به قوم اسرائیل گفت: «خواهشی که از من کرده بودید، بجا آوردم و پادشاهی برایتان منصوب کردم.

۲ اکنون پادشاه رهبر شماست. امّا من پیر شده و موهایم سفید گشته است، پسران من نزد شما هستند. من از دوران جوانی شما را خدمت کرده ام.

۳ اکنون از شما می خواهم که در حضور خداوند و پادشاه برگزیده او حقیقت را بگویید که آیا من گاو یا الاغ کسی را بزور گرفته ام؟ آیا بر کسی ظلم کرده ام یا به کسی آزار رسانده ام؟ اگر از کسی رشوه گرفته ام تا چشمان خود را ببندم، بگویید تا آن را جبران کنم.»

۴ آنها گفتند: «نه، تو به کسی ظلم نکرده ای، و به کسی هم آزار نرسانده ای و از کسی رشوه نگرفته ای.»

۵ سموئیل گفت: «پس خدا و پادشاه برگزیده او شاهد من هستند که من در پیش شما گناهی ندارم.» آنها جواب دادند: «بلی، درست است.»

۶ سموئیل گفت: «خداوند بود که موسی و هارون را مأمور ساخت و اجداد شما را از مصر بیرون آورد.

۷ اکنون بایستید تا در پیشگاه خداوند شما را متّهم نمایم که خداوند چه کارهایی در حق شما و نیاکانتان کرده است.

۸ وقتی بنی اسرائیل در مصر بودند و مردم آنجا شروع به آزار آنها کردند، آنان به حضور خداوند گریه و زاری نمودند. پس خداوند موسی و هارون را فرستاد و آنها نیاکان شما را از مصر خارج نموده و به این سرزمین آوردند.

۹ ولی آنها بزودی خداوند خدای خود را فراموش کردند. پس خداوند، آنها را به دست دشمنانشان، یعنی سیسرا، فرمانده سپاه یابین، پادشاه کشور حاصور، فلسطینیان و پادشاه موآب مغلوب ساخت.

۱۰ آنها باز پیش خداوند ناله و زاری کردند و گفتند: ما گناهکار هستیم، زیرا خداوند را فراموش کردیم و در عوض بُتهای بعل و عشتاروت را پرستیدیم. حالا ما را ببخش و از دست دشمنان نجات بده و ما تنها تو را پرستش خواهیم کرد.

۱۱ پس خداوند جدعون و باراق، یفتاح و سرانجام مرا فرستاد و شما را از دست دشمنانی که در اطرافتان بودند، رهایی بخشید و باز به شما فرصت داد تا زندگی آسوده ای داشته باشید.

۱۲ امّا وقتی دیدید که ناحاش، پادشاه عمونیان قصد دارد به شما حمله کند، خدای خود را رد کردید و از من خواستید که پادشاهی برای شما تعیین کنم تا بر شما حکومت کند.

۱۳ «اینک این پادشاهی که انتخاب کرده ‌‌اید؛ از خداوند خواستید و او یک پادشاه برای شما تعیین نمود تا بر شما حکومت کند.

۱۴ پس اگر از خدا بترسید و از او اطاعت نموده، او را خدمت نمایید و دستورات او را بجا آورید و اگر شما و پادشاهی که بر شما حکومت می کند از فرمان خداوند خدای خود پیروی کنید، همه چیز برای شما نیکو خواهد شد.

۱۵ امّا اگر به سخنان خداوند گوش ندهید و از اوامر او سرپیچی کنید، آنگاه او علیه شما و پادشاه شما خواهد بود.

۱۶ اینک توجّه نمایید و کارهای عظیم خداوند را ببینید.

۱۷ شما می دانید که در این فصل سال که وقت درو گندم است، باران نمی بارد. امّا من به درگاه خداوند دعا می کنم تا رعد و برق و باران از آسمان بفرستد تا بدانید که وقتی خواستید پادشاهی برای شما تعیین شود، چه گناه بزرگی در برابر خداوند مرتکب شدید.»

۱۸ آنگاه سموئیل به حضور خداوند دعا کرد و خداوند در همان روز رعد و برق و باران را فرستاد و ترس خداوند و سموئیل همگی را فراگرفت.

۱۹ قوم اسرائیل به سموئیل گفتند: «از حضور خداوند خدای خود تمنّا کن که ما را هلاک نسازد؛ زیرا به خاطر اینکه برای خود پادشاه خواستیم، به گناهان خود افزودیم.»

۲۰ سموئیل به آنها گفت: «نترسید، می دانم که شما گناهکار هستید، امّا سعی کنید که از این به بعد از احکام خداوند پیروی کنید و از دل و جان او را خدمت نمایید.

۲۱ به دنبال چیزهای بیهوده نروید زیرا آنها فایده ای ندارند و نمی توانند شما را نجات بدهند.

۲۲ خداوند به خاطر نام با عظمت خود، قوم خود را ترک نمی کند. او با میل خود شما را قوم خاص خود ساخت.

۲۳ من هم خدا نکند که در مقابل خداوند مرتکب گناهی بشوم و دست از دعا کردن برای شما بکشم، بلکه من راه راست و نیک را به شما نشان خواهم داد.

۲۴ فقط از خداوند بترسید و با ایمان کامل و با تمام وجود از او اطاعت کنید و کارهای عظیمی را که برای شما کرده است، از یاد نبرید.

۲۵ امّا اگر باز هم از کارهای بد دست نکشید، هم شما و هم پادشاه شما هلاک خواهید شد.»

 

حزقیال باب ۸

  بت پرستی در معبد بزرگ

 ۱ در روز پنجم ماه از سال ششم تبعید ما، درحالی که در خانه خود با رهبران یهودا نشسته بودم، دست خداوند متعال بر من آمد.

 ۲ نگاه کردم و شکلی چون انسان دیدم، از کمر به پایین چون آتش و از کمر به بالا مانند برنزِ گداخته، درخشان بود.

 ۳ او چیزی را که شبیه دستی بود دراز کرد و موی سر مرا گرفت و سپس در این رویا، روح خدا مرا در بین زمین و آسمان بلند کرد و به اورشلیم برد و در دروازه شمالی معبد بزرگ قرار داد و در آنجا بُتی قرار داشت که سبب خشم خدا بود.

 ۴ من در آنجا جلال خدای اسرائیل را همان طور که در کنار رود خابور در بابل دیده بودم، دیدم.

 ۵ سپس خدا به من فرمود: «ای انسان فانی، حال به طرف شمال نگاه کن.» من به آن طرف نگاه کردم و آن بت را که باعث خشم خداوند شده بود، دیدم که در قسمت ورودی دروازه شمالی قربانگاه قرار داشت.

 ۶ خدا به من فرمود: «ای انسان فانی، آیا می بینی چه پلیدیهای بزرگی قوم اسرائیل مرتکب می شوند تا مرا از معبدم دور کنند؟ امّا تو پلیدیهای بزرگتری خواهی دید.»

 ۷ خداوند مرا به دروازه حیاط خارجی آورد و در آنجا سوراخی در دیوار بود.

 ۸ به من گفت: «ای انسان فانی، دیوار را بکَن.» وقتی دیوار را کَندم، دروازه ای پدیدار شد.

 ۹ او به من گفت: «داخل شو و کارهای زشت و پلیدی را که اینجا انجام می دهند، ببین.»

 ۱۰ پس من داخل شدم و نگاه کردم. آنجا روی همه دیوارها اشکال انواع خزندگان و حیوانات نفرت انگیز و همه بُتهای قوم اسرائیل نقش شده بود.

 ۱۱ هفتاد نفر از رهبران قوم اسرائیل نزد آنها ایستاده بودند و یازنیا پسر شافان در میان ایشان ایستاده بود و هرکس آتشدانی در دست خود داشت؛ دود خوشبوی بُخور از آنها برمی خاست.

 ۱۲ خداوند از من پرسید: «ای انسان فانی، آیا می بینی که رهبران اسرائیل در خفا چه می کنند؟ ایشان همه در اتاقی پر از بت پرستش می کنند. بهانه ایشان این است که خداوند ما را نمی بیند؛ او این سرزمین را ترک کرده است.»

 ۱۳ خداوند همچنین به من فرمود: «تو پلیدیهای بزرگتری خواهی دید که ایشان مرتکب می شوند.»

 ۱۴ آنگاه او مرا به دروازه شمالی معبد بزرگ آورد. زنها آنجا نشسته بودند و برای مرگ خدای خود تموز، گریه می کردند.

 ۱۵ سپس به من گفت: «ای انسان فانی، آیا می بینی؟ تو پلیدیهای بزرگتری خواهی دید.»

 ۱۶ آنگاه مرا به حیاط درونی معبد بزرگ برد. آنجا در نزدیکی در ورودی معبد بزرگ، بین قربانگاه و ایوان حدود بیست و پنج مرد بودند. ایشان به معبد بزرگ پشت کرده، به سوی شرق خم شده بودند و طلوع خورشید را ستایش می کردند.

 ۱۷ خداوند به من فرمود: «ای انسان فانی، آن را می بینی؟ آیا به اندازه کافی بد نیست که خاندان یهودا در اینجا مرتکب پلیدی می شوند؟ آیا باید سرزمین را پر از خشونت کنند و خشم مرا بیشتر برانگیزند؟ ببین چگونه در نهایت بی ادبی به من توهین می کنند.

 ۱۸ بنا بر این من در خشم عمل خواهم کرد و چشم پوشی و دلسوزی نخواهم کرد. گرچه با صدای بلند فریاد خواهند کشید، ولی ایشان را نخواهم شنید.»

 

مکاشفه باب ۹

  ۱ در این وقت پنجمین فرشته در شیپور خود دمید و من ستاره ای را دیدم که به زمین افتاد و کلید« چاه بی انتها» به آن ستاره داده شد

 ۲ و با آن کلید ، چاه بی انتها را گشود و از چاه دودی مانند دود یک کورهً بزرگ برخاست و نور خورشید و هوا از دود چاه ، تیره و تار گشت.

 ۳ آنگاه از آن دود ملخ هائی بیرون آمده و زمین را پر ساختند و به آنان قدرتی مثل قدرت کژدم داده شد

 ۴ و به آنها گفته شد که به علف زمین و گیاهان و درختان کاری نداشته باشند بلکه فقط به آدمیانی که مهر خدا را بر خود ندارند آسیب برسانند.

 ۵ به آنها اجازه داده شد این آدمیان را به مدت پنج ماه معذب سازند و مانند کسانی که از نیش عقرب رنج می برند آنها را عذاب دهند ، ولی اجازه کشتن آنها را نداشتند.

 ۶ در آن ایام این مردمان آرزوی مرگ خواهند کرد اما به آرزوی خود نخواهند رسید مشتاق مردن خواهند بود ولی مرگ به سراغ آنها نخواهد آمد.

 ۷ این ملخ ها مثل اسبان آماده نبرد بودند بر روی سر آنها چیزها ئی شبیه به تاجهای زرین قرار داشت ، صورت آنها مانند صورت انسان بود ،

 ۸ موهایشان مانند موهای زنان ، دندانهایی مثل دندانهای شیر داشتند

 ۹ و سینه های آنها را سینه بندهایی مانند زره های آهنین می پوشانید ، و صدای بالهایشان مانند صدای اسبان و ارابه هائی بود که به می دان جنگ هجوم می آورند.

 ۱۰ آنها مانند عقرب صاحب دم های نیشداری هستند و قدرت دارند با دم خود نوع بشر را به مدت پنج ماه معذب سازند.

 ۱۱ پادشاه آنها فرشتهً چاه بی انتها است که نامش به عبرانی « ابدون » و در یونانی « آپولیون » ( نابود کننده ) می باشد.

 ۱۲ بلای اول به پایان رسید ، اما دو بلای دیگر هنوز هست که باید بیاید.

 ۱۳ آنگاه ششمین فرشته در شیپور خود دمید و من از چهار گوشهً مذبح زرین که در حضور خدا قرار دارد صدایی شنیدم

 ۱۴ که به فرشتهً ششم که شیپور را به دست داشت می گفت : « چهار فرشته ای را که در رود بزرگ فرات بسته شده اند آزاد ساز ».

 ۱۵ پس آن چهار فرشته آزاد شدند تا ثلث آدمیان را بکشند آنان برای همین سال و ماه و روز و ساعت آماده شده بودند.

 ۱۶ من شنیدم که تعداد سواران آنها دویست میلیون نفر بود.

 ۱۷ در رؤیائی که من دیدم اسبان و سواران آنها چنین بودند : سواران سیه بندهائی به رنگ های سرخ آتشین و آبی و زرد گوگردی بر تن داشتند. اسبان سرهائی مانند سر شیر داشتند و از دهانشان آتش و دود و گوگرد بیرون می آمد.

 ۱۸ این سه بلا یعنی آتش و دود و گوگرد که از دهانشان بیرون می آمد ثلث آدمیان را کشت.

 ۱۹ قدرت اسبان در دهان و دم های آنها بود زیرا دم هایشان به مارهائی شباهت داشت که با سر خود می گزیدند و به مردم آزار می رسانیدند

 ۲۰ بقیه آدمیان که از این بلاها جان سالم به در بردند از بت هائی که خود ساخته بودند دست نکشیدند و از پرستش شیاطین و بتهائی که از طلا و نقره و برنز و سنگ و چوب ساخته شده بودند و قادر به دیدن و شنیدن و راه رفتن نیستند باز نایستادند

 ۲۱ و از آدمکشی و جادوگری و زنا و یا دزدی توبه نکردند.

Go to top