برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 13 حزقیال فصل 9 مکاشفه فصل 10

اول سموئیل باب ۱۳

جنگ با فلسطینیان

۱ شائول سی ساله بود که پادشاه شد و مدّت چهل سال بر اسرائیل سلطنت نمود.

۲ او سه هزار نفر از مردان اسرائیلی را انتخاب کرد که دو هزار نفر از آنها را با خود به مخماس و کوهستان بیت ئیل برد و هزار نفر را هم همراه پسرش یوناتان به جبعه بنیامین فرستاد و بقیّه را به خانه هایشان فرستاد.

۳ یوناتان به اردوگاه فلسطینیان در جبعه حمله نموده، آنها را شکست داد. این خبر بزودی به گوش فلسطینیان رسید و شائول دستور داد که خبر جنگ را در همه جا با صدای شیپور اعلام کنند تا تمام عبرانیان بشنوند.

۴ چون مردم اسرائیل اطّلاع یافتند که شائول به اردوگاه فلسطینیان حمله کرده و فلسطینیان از بنی اسرائیل متنفّر شده اند، پس تمام قوم در جلجال به حالت آماده باش درآمدند.

۵ فلسطینیان سی هزار ارابه جنگی، شش هزار سرباز سواره و تعداد بی شماری همچون ریگ دریا، سرباز پیاده برای جنگ با اسرائیل آماده کرده در مخماس، در شرق بیت آون، اردو زدند.

۶ بنی اسرائیل از دیدن آن سپاه عظیم روحیه خود را از دست دادند و خود را در غار‌ها و سوراخها یا بین صخره ها، قبرها و یا چاه ها پنهان کردند.

۷ بعضی از آنها هم از رود اردن گذشته به سرزمین جاد و جلعاد پناه بردند. در این وقت شائول در جلعاد بود و همراهانش از عاقبت جنگ می ترسیدند.

۸ سموئیل قبلا به شائول گفته بود که برای آمدن او یک هفته انتظار بکشد. چون آمدن او طول کشید، سربازان کم کم از اطراف او پراکنده می شدند.

۹ پس شائول گفت: «قربانی های سوختنی و سلامتی را به حضور من بیاورید.» او مراسم قربانی سوختنی را انجام داد.

۱۰ در پایان مراسم قربانی، سموئیل از راه رسید و شائول به استقبال او رفت.

۱۱ سموئیل پرسید: «این چه کاری بود که تو کردی؟» شائول جواب داد: «تو در وقت معیّن نیامدی و مردم هم از اطراف من پراکنده می شدند، به علاوه فلسطینیان هم در مخماس آماده حمله بودند.

۱۲ پس با خود گفتم فلسطینیان بزودی در جلجال به ما حمله می کنند، از طرفی رضامندی خداوند را هم کسب نکرده ام، پس مجبور شدم مراسم قربانی سوختنی را خودم انجام دهم.»

۱۳ سموئیل گفت: «تو کار احمقانه ای کردی چون دستور خداوند خدای خود را بجا نیاوردی. اگر تو فرمان خداوند خدای خود را انجام می دادی، سلطنت تو و نسل تو برای همیشه برقرار می ماند.

۱۴ امّا چون تو از فرمان او اطاعت نکردی، سلطنت تو برقرار نمی ماند. خداوند شخص دلخواه خود را یافته، او را به سلطنت بر قوم خود خواهد گماشت.»

۱۵ آنگاه سموئیل جلجال را ترک نموده، به راه خود رفت و بقیّه سربازان به دنبال شائول به جبعه، در سرزمین بنیامین رفتند. وقتی شائول سربازان خود را شمرد، دید که تنها ششصد نفر باقیمانده بودند.

۱۶ شائول و پسرش، یوناتان و سربازان ایشان در جبعه بنیامین اردو زدند و فلسطینیان در مخماس اردو زدند.

۱۷ سپاه فلسطینیان به سه دسته تقسیم شدند. یک دسته از راه عُفره به سرزمین شوعال حرکت کرد،

۱۸ دسته دوم به سوی بیت حورون و دسته سوم به طرف سرحدی که مشرف به درّه صبوعیم در نزدیکی بیابان است به راه افتاد.

۱۹ در آن روزها هیچ آهنگری در کشور اسرائیل یافت نمی شد، زیرا فلسطینیان به عبرانیان اجازه نمی دادند که شمشیر و نیزه بسازند.

۲۰ پس هرگاه مردم اسرائیل می خواستند بیل، گاوآهن، تبر و یا داس خود را تیز کنند، بایستی پیش آهنگران فلسطینی می رفتند.

۲۱ دستمزد تیز کردن بیل و گاوآهن هشت تکه نقره و داس و تبر و سوهان چهارتکه نقره بود.

۲۲ در روز جنگ، به غیراز شائول و یوناتان هیچ یک از سربازان، شمشیر یا نیزه ای نداشتند.

۲۳ فلسطینی ها تعدادی از سپاهیان خود را فرستادند تا از گذرگاه مخماس دفاع کنند.

 

حزقیال باب ۹

  اورشلیم مجازات می شود

 ۱ آنگاه خداوند با آوازی بلند در گوش من ندا کرد و فرمود: «ای مردانی که شهر را مجازات خواهید کرد، بیایید و سلاحهای کشنده خود را به دست گیرید.»

 ۲ بی درنگ شش مرد از راه دروازه شمالی معبد بزرگ آمدند و هریک اسلحه کشنده ای در دست داشت. همراه ایشان مردی با لباس کتانی بود که وسایل نوشتن با خود داشت. ایشان وارد شدند و کنار قربانگاه برنزی ایستادند.

 ۳ سپس نور درخشان حضور خدای اسرائیل از فرشتگان نگهبان برخاست و به آستانه معبد بزرگ آمد، خداوند مردی را که لباس کتانی پوشیده بود، خواند

 ۴ و به او فرمود: «از میان شهر اورشلیم بگذر و بر پیشانی کسانی که به خاطر انجام پلیدیها آه و ناله می کنند، نشانه ای بگذار.»

 ۵ من شنیدم که به دیگران چنین فرمود: «به دنبال او از میان شهر بگذرید و بکشید، چشم پوشی نکنید و رحم نکنید.

 ۶ پیران، جوانان، دختران، کودکان و زنان را، همه را بکشید، امّا به کسی که این نشان را دارد، دست نزنید و از معبد بزرگ من آغاز کنید.» پس از رهبرانی که در جلوی معبد بزرگ بودند، شروع کردند.

 ۷ آنگاه به ایشان فرمود: «بروید و معبد بزرگ را آلوده کنید و حیاطها را از کشته ها پُر نمایید.» پس ایشان بیرون رفتند و در شهر به کشتار پرداختند.

 ۸ هنگامی که کشتار ادامه داشت، من در آنجا تنها بودم. با صورت روی زمین افتادم و فریاد بر آوردم: «ای خداوند متعال، آیا اکنون که خشم خود را بر اورشلیم فرو می ریزی، تمام بازماندگان اسرائیل را خواهی کشت؟»

 ۹ خدا پاسخ داد: «گناهان قوم اسرائیل و یهودا بی نهایت بزرگ است. خونریزی سرزمین را فراگرفته و شهر پر از بی عدالتی است. ایشان می گویند: خداوند سرزمین را ترک کرده است و ما را نمی بیند.

 ۱۰ بنا بر این، من چشم پوشی نمی کنم و رحم نخواهم نمود، بلکه آنچه را با دیگران کردند، بر سرشان می آورم.»

 ۱۱ آنگاه مردی که لباس کتانی پوشیده بود و وسایل نوشتن داشت، بازگشت و به خداوند گزارش داد: «آنچه را فرموده بودید، انجام دادم.»

 

مکاشفه باب ۱۰

  فرشته و طومار کوچک

 ۱ آنگاه فرشتهً پر قدرت دیگری را که از آسمان پائین می آمد دیدم. او با ابری پوشیده شده بود و رنگین کمانی به دور سرش بود ، چهره اش مانند خورشید می درخشید و ساق پاهایش مثل ستونهای آتش بود.

 ۲ در دستش طومار کوچک باز شده ای بود و پای راستش بر دریا و پای چپ او بر خشکی قرار داشت.

 ۳ آنگاه فریاد بلندی مانند غرش شیر بر آورد و همین که او سخن گفت رعدهای هفتگانه فریاد بر آوردند.

 ۴ من آماده شدم که آنچه را که رعدهای هفتگانه می گفتند بنویسم ، اما صدایی را از آسمان شنیدم که می گفت : « آنچه را که رعدهای هفتگانه گفتند در دل خود نگهدار و آن را ننویس».

 ۵ آنگاه دیدم آن فرشته ای که به روی دریا و خشکی ایستاده بود دست راست خود را به سوی آسمان بلند کرد

 ۶ و به آن کس که تا به ابد زنده است و آسمان و زمین و دریا و هر چه در آنهاست آفرید سوگند یاد کرده گفت : « دیگر تأخیری نخواهد شد.

 ۷ بلکه در آن روزهائی که فرشتهً هفتم شیپور خود را به صدا در می آورد نقشه های مخفی خدا انجام خواهد شد همانطور که به بندگان خود یعنی پیامبران وعده داده بود.»

 ۸ بعد همان صدائی که من از آسمان شنیده بودم باز با من صحبت کرده گفت : « برو طومار باز شده را از دست فرشته ای که بر دریا و خشکی ایستاده است بگیر. »

 ۹ پس بسوی آن فرشته رفتم و به او گفتم که طومار کوچک را به من بدهد او به من گفت : « آن را بر دار و بخور. اندرونترا تلخ خواهد ساخت ولی در دهان تو مثل عسل شیرین خواهد بود.»

 ۱۰ پس طومار کوچک را از دست فرشته گرفته خوردم و آن در دهان من مثل عسل شیرین بود ، اما وقتی آن را خوردم اندرونم تلخ شد.

 ۱۱ به من گفتند: « باید یک بار دیگر این پیشگوئی ها را در بارهً امتها ، ملل و زبانها و پادشاهان بسیار بازگو کنی».

Go to top