برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 14 حزقیال فصل 10 مکاشفه فصل 11

اول سموئیل باب ۱۴

حمله یوناتان بر فلسطینیان

۱ یک روز یوناتان به جوانی که اسلحه او را حمل می کرد گفت: «بیا تا به اردوگاه فلسطینیان که در آن طرف است برویم.» او این امر را به پدر خود اطّلاع نداد.

۲ شائول با ششصد نفر از سربازان خود در نزدیکی جبعه در مغرون، زیر یک درخت انار اردو زده بود.

۳ در بین مردان او اخیای کاهن حضور داشت. (اخیا برادر ایخابود، پسر فینحاس و نوه عیلی) وی کاهن خداوند در شیلوه بود. او جامه مخصوص کاهنان را دربر داشت. مردم نمی دانستند که یوناتان آنجا را ترک کرده است.

۴ یوناتان برای اینکه به استحکامات نظامی فلسطینیان برسد می بایست از گذرگاه باریکی که بین دو صخره تیز به نامهای بوصیص و سِنَّه بود، بگذرد.

۵ یکی از آن دو صخره به طرف شمال، مقابل مخماس و دیگری به طرف جنوب مقابل جبعه قرار داشت.

۶ یوناتان به جوان همراه خود گفت: «بیا تا به اردوگاه فلسطینیان کافر برویم. امید است که خداوند به ما کمک بکند، زیرا تعداد دشمن چه کم باشد، چه زیاد، در برابر قدرت خداوند ناچیز است.»

۷ جوان همراهش گفت: «هرچه صلاح می دانی بکن، من با نظر تو موافقم.»

۸ یوناتان گفت: «پس بیا به آنجا برویم. ما خود را به آنها نشان می دهیم.

۹ اگر گفتند: حرکت نکنید تا ما پیش شما بیاییم، ما در جای خود می ایستیم و پیش آنها نمی رویم.

۱۰ امّا اگر گفتند که پیش آنها برویم، در آن صورت می رویم، زیرا این نشانه آن است که خداوند آنها را به دست ما تسلیم می کند.»

۱۱ پس آنها خود را به سپاهیان فلسطینیان نشان دادند و فلسطینیان گفتند: «عبرانیان را ببینید که از غارهایی که در آنها پنهان شده بودند، بیرون آمده اند.»

۱۲ آنها یوناتان و جوان همراهش را صدا کرده گفتند: «اینجا بیایید تا چیزی را به شما نشان بدهیم.» یوناتان به جوان همراه خود گفت: «پشت سر من بیا، خداوند آنها را به دست ما تسلیم می کند.»

۱۳ یوناتان به حالت سینه خیز درحالی که همراهش پشت سرش می آمد، پیش آنها بالا رفت و به فلسطینیان حمله کرد. یوناتان آنها را به زمین می انداخت و جوان همراهش که پشت سرش بود، آنها را می کشت.

۱۴ در همان حمله اول، یوناتان و همراهش در حدود بیست نفر آنها را در یک جریب زمین هلاک کردند.

۱۵ تمام فلسطینیان چه در اردوگاه و چه در بیرون و حتّی سربازان از ترس به لرزه افتادند. در آن هنگام زلزله شدیدی رخ داد و آنها را بیشتر به وحشت انداخت.

شکست فلسطینیان

۱۶ نگهبانان شائول در جبعه بنیامین دیدند که سپاه عظیم فلسطینیان سراسیمه به هر طرف می دوند.

۱۷ آنگاه شائول به همراهان خود گفت: «ببینید چه کسانی غایب هستند.» وقتی جستجو کردند دیدند که یوناتان و کسی که اسلحه او را حمل می کرد حاضر نبودند.

۱۸ پس شائول به اخیا گفت که صندوق پیمان خداوند را پیش او بیاورد. چون صندوق خداوند در آن وقت پیش قوم اسرائیل بود.

۱۹ هنگامی که شائول با کاهن حرف می زد، شورش در اردوی فلسطینیان شدیدتر شد و شائول به کاهن گفت: «صبر کن!»

۲۰ پس شائول و همراهانش همگی برای جنگ رفتند و دیدند که فلسطینیان برضد یکدیگر شمشیر کشیده، خودشان یکدیگر را می کشند.

۲۱ آن عدّه از عبرانیانی که قبلا در اردوی فلسطینیان بودند به طرفداری از مردم اسرائیل که با شائول و یوناتان بودند علیه فلسطینیان داخل جنگ شدند.

۲۲ همچنین اسرائیلیانی که در کوهستان افرایم خود را پنهان کرده بودند وقتی خبر فرار فلسطینیان را شنیدند به جنگ دشمن رفتند.

۲۳ خداوند در آن روز قوم اسرائیل را پیروز ساخت و جنگ از حدود بیت آون هم گذشت.

سوگند عجولانه شائول

۲۴ اسرائیلی ها در آن روز از گرسنگی ناتوان شده بودند؛ زیرا شائول گفته بود: «تا من انتقام خود را از دشمنان نگیرم، نباید کسی دست به غذا بزند و اگر کسی این کار را بکند، لعنت بر او باد!» بنا بر این آن روز هیچ کسی غذا نخورده بود.

۲۵ مردم به جنگلی رسیدند و دیدند که عسل بروی زمین جاری است

۲۶ و در همه جای جنگل عسل به فراوانی پیدا می شد، ولی از ترس سوگندی که شائول خورده بود، کسی به آن دست نزد.

۲۷ امّا یوناتان چون از فرمان پدر خود بی اطّلاع بود، نوک عصایی را که در دست داشت داخل کندوی عسل کرده آن را خورد و حالش بهتر شد.

۲۸ یکی از حاضرین به او گفت: «ما همگی از گرسنگی بی حال هستیم، چون پدرت گفته است: لعنت بر آن کسی که امروز چیزی بخورد.»

۲۹ یوناتان جواب داد: «پدرم بیهوده مردم را زحمت می دهد. می بینی که فقط با چشیدن یک ذره عسل چقدر حالم بهتر شد.

۳۰ بهتر بود اگر پدرم به مردم اجازه می داد تا از غذایی که از دشمنان به دست آورده اند بخورند، آنگاه می توانستند تعداد زیادتری از فلسطینیان را بکشند.»

۳۱ آن روز مردم اسرائیل فلسطینیان را از مخماس تا ایلون تعقیب کرده می کشتند و در اثر گرسنگی ضعیف شده بودند.

۳۲ پس به حیواناتی که به غنیمت گرفته بودند حمله کرده گاوها و گوسفندان را سر می بریدند و گوشت آنها را با خون می خوردند.

۳۳ کسی به شائول خبر داده گفت: «مردم با خوردن خون در مقابل خداوند گناه می کنند.» شائول گفت: «شما خیانت کرده ‌‌اید. حالا یک سنگ بزرگ را پیش من بغلطانید

۳۴ و بعد بروید و به مردم بگویید که گاوان و گوسفندان را به اینجا بیاورند و بکشند و بخورند و با خوردن خون، پیش خداوند گناه نکنند.» پس همه در آن شب گاوان را آورده در آنجا کشتند.

۳۵ شائول برای خداوند قربانگاهی ساخت و آن اولین قربانگاهی بود که برای خداوند بنا کرد.

۳۶ سپس شائول گفت: «بیایید بر فلسطینیان شبیخون بزنیم و تا صبح هیچ کدام آنها را زنده نگذاریم.» مردم گفتند: «هرچه صلاح می دانی بکن.» امّا کاهن گفت: «اول با خدا مشورت کنیم.»

۳۷ شائول از خدا پرسید: «آیا به تعقیب فلسطینیان برویم؟ آیا به ما کمک می کنی که آنها را مغلوب سازیم؟» امّا خدا در آن شب به او جوابی نداد.

۳۸ بعد شائول به رهبران قوم گفت: «باید معلوم کنیم که چه کسی از ما مرتکب گناه شده است.

۳۹ به نام خداوند که آزادی بخش اسرائیل است قسم می خوردم که گناهکار باید کشته شود، حتّی اگر پسرم یوناتان باشد.» امّا کسی چیزی نگفت.

۴۰ آنگاه شائول به قوم اسرائیل گفت: «همه شما آن طرف بایستید و یوناتان و من این طرف می ایستیم.» مردم جواب دادند: «تو هرچه که بهتر است انجام بده.»

۴۱ شائول با دعا به خداوند گفت: «خداوندا، ای خدای اسرائیل، چرا به سؤال این بنده ات جوابی ندادی؟ آیا من و یوناتان گناهی کرده ایم یا گناه به گردن دیگران است؟ خداوندا، گناهکار را به ما نشان بده.» سپس قرعه انداختند، قرعه به نام شائول و یوناتان درآمد.

۴۲ طبق دستور شائول، بین خود او و یوناتان قرعه انداختند. این بار قرعه به نام یوناتان درآمد.

۴۳ آنگاه شائول به یوناتان گفت: «راست بگو چه کرده ای؟» یوناتان جواب داد: «کمی عسل را با نوک عصای دست خود گرفته خوردم. برای مردن حاضرم.»

۴۴ شائول گفت: «بلی، تو حتماً باید کشته شوی. خدا مرا بکشد، اگر تو کشته نشوی.»

۴۵ ولی سربازان به شائول گفتند: «امروز یوناتان قوم اسرائیل را نجات داد. غیر ممکن است که او کشته شود. به نام خداوند قسم نمی گذاریم حتّی یک تار موی او هم کم شود، زیرا امروز به وسیله او بود که خداوند معجزه بزرگی نشان داد.» به این ترتیب مردم شفاعت کرده یوناتان را از مرگ نجات دادند.

۴۶ بعد شائول، فرمان بازگشت سپاه خود را صادر کرد و فلسطینیان هم به وطن خود برگشتند.

پادشاهی و خانواده شائول

۴۷ وقتی شائول پادشاه اسرائیل شد، با همه دشمنان، از قبیل موآبیان، عمونیان، اَدومیان، پادشاهان صوبه و فلسطینیان جنگید و در همه جنگها پیروز شد.

۴۸ او با شجاعت تمام عمالیقیان را شکست داد و قوم اسرائیل را از دست دشمنان نجات داد.

۴۹ شائول سه پسر داشت به نامهای یوناتان، یشوی و ملکیشوع. او همچنین دارای دو دختر بود. دختر بزرگش میرب و دختر کوچکش میکال نام داشت.

۵۰ زن شائول، اخینوعام دختر اخیمعاص بود و فرمانده ارتش او، ابنیر پسر نیر عموی شائول بود

۵۱ قیس پدر شائول و نیر پدر ابنیر و پسران ابیئیل بودند.

۵۲ در تمام دوران سلطنت شائول، اسرائیل و فلسطینیان همیشه در جنگ بودند و شائول هر شخص نیرومند و شجاعی را که می دید، به خدمت سپاه خود در می آورد.

 

حزقیال باب ۱۰

  جلال خداوند اورشلیم را ترک می کند

 ۱ آنگاه نگریستم و بر فراز گنبدی که بالای سر فرشتگان نگهبان بود، چیزی شبیه تختی از یاقوت کبود پدیدار گشت.

 ۲ خدا به مردی که لباس کتانی به تن داشت، فرمود: «در بین چرخها، در زیر موجودات بالدار برو، دستهایت را از زغالهای سوزان پُر کن، آنگاه زغالها را بر روی شهر پراکنده ساز.» من دیدم که او رفت.

 ۳ هنگامی که او رفت، موجودات بالدار در قسمت جنوب معبد بزرگ بودند و ابری حیاط داخلی را پر کرد.

 ۴ نور درخشنده حضور خداوند از موجودات برخاست و بر در دروازه معبد بزرگ قرار گرفت. آنگاه ابری معبد بزرگ را پر کرد و حیاط از نور جلال خداوند می درخشید.

 ۵ صدای بالهای موجودات بالدار که تا حیاط بیرونی شنیده می شد، شبیه صدای خداوند متعال بود.

 ۶ هنگامی که خداوند به مردی که جامه کتانی پوشیده بود، امر کرد تا مقداری آتش از بین چرخهایی که در زیر موجودات بود، بردارد. آن مرد رفت و کنار یکی از چرخها ایستاد.

 ۷ آنگاه یکی از موجودات دست خود را به سوی آتشی که در میان ایشان بود دراز کرد و مقداری در دست مردی که جامه کتانی پوشیده بود، گذاشت. آن مرد آتش را گرفت و بیرون رفت.

 ۸ به نظر می رسید که آن موجودات در زیر بالهایشان دستی مانند دست انسان داشتند.

 ۹ نگاه کردم و چهار چرخِ هم شکل دیدم، هر چرخ در کنار یکی از موجودات بود.

 ۱۰ چرخها چون سنگهای گرانبها می درخشیدند و در درون هر چرخ، چرخ دیگری قرار داشت.

 ۱۱ این چرخها می توانستند به هر طرف حرکت کنند، بدون اینکه دور بزنند. به هر سمتی که چرخ جلویی حرکت می کرد، چرخهای دیگر به دنبالش می رفتند بدون اینکه دور بزنند.

 ۱۲ تمام بدنهای آنها، پشت ها، دستها، بالها و چرخها پُر از چشم بود.

 ۱۳ ندایی شنیدم که می گفت: «چرخهای گردان.»

 ۱۴ هر موجود چهار صورت داشت، صورت اول مانند گاو، صورت دوم ‌مانند انسان، سومین صورت چون شیر و چهارمین صورت مانند عقاب بود.

 ۱۵ موجودات به هوا برخاستند. ایشان همان موجوداتی بودند که در کنار رود خابور دیده بودم.

 ۱۶ هنگامی که موجودات حرکت می کردند، چرخها نیز به حرکت می آمدند و هرگاه بالهای خود را می گشودند و پرواز می کردند، چرخها نیز با ایشان بودند.

 ۱۷ هنگامی که ایشان می ایستادند، چرخها نیز می ایستادند و چون برمی خاستند، چرخها نیز برمی خاستند؛ چون روح موجودات زنده در آنها بود.

 ۱۸ آنگاه نور درخشان خداوند از آستانه معبد بزرگ بیرون رفت و بالای سر موجودات قرار گرفت.

 ۱۹ سپس بالهای خود را گشودند و همان طور که چرخها در کنارشان بودند، از زمین برخاستند و در دهانه دروازه شرقی معبد بزرگ توقّف کردند و جلال خدای اسرائیل بر فراز ایشان بود.

 ۲۰ من آن موجودات را شناختم. آنها همان موجوداتی بودند که در زیر تخت خدای اسرائیل، در کنار رود خابور دیده بودم.

 ۲۱ هر کدام چهار رو و چهار بال داشت و در زیر هریک از بالهایشان شبیه دست انسان بود.

 ۲۲ چهره های ایشان هم مانند چهره هایی بود که در کنار رود خابور دیده بودم. هر کدام از آنها مستقیماً حرکت می کرد.

 

مکاشفه باب ۱۱

  دو شاهد

 ۱ به من چوب بلندی که مانند چوب اندازه گیری بود دادند و گفتند : « برو معبد خدا و مذبح را اندازه بگیر و عدهً عبادت کنندگان را بشمار

 ۲ ولی با محوطهً خارج معبد کاری نداشته باش ، آن را اندازه نگیر زیرا به ملل غیر یهودی واگذار شده است و آنان به مدت چهل و دو ماه شهر مقدس را پایمال خواهند کرد.

 ۳ من دو شاهد خود را مأمور خواهم ساخت ، دو پلاس پوش که در تمام آن یکهزار و دویست و شصت روز نبوت خواهند کرد

 ۴ این دو نفر همان دو درخت زیتون و دو چراغی هستند که در پیشگاه خداوند زمین می ایستند.

 ۵ اگر کسی بخواهد به آنها آزاری رساند از دهان آنان آتش بیرون می ریزد و دشمنانشان را می سوزاند به این ترتیب هر که در پی آزار آنها باشد کشته می شود.

 ۶ این دو نفر قدرت بستن آسمان را دارند بطوری که در مدت نبوت آنان باران نبارد و قدرت دارند که چشمه های آب را به خون مبدل سازند و زمین را هر زمان که بخواهند به بلائی دچار سازند

 ۷ و آن زمان که شهادت خود را به پایان رسانند آن حیوان وحشی که از چاه بی انتها می آید با آنان جنگ خواهد کرد. آنان را شکست خواهد داد و به قتل خواهد رسانید.

 ۸ نعش های آنان در خیابان آن شهر بزرگ که به کنایه سدوم یا مصر نامی ده شده است خواهند افتاد همانجائی که خداوند آنها نیز مصلوب شد.

 ۹ بمدت سه روز و نیم مردمان از هر امت و قبیله ، از هر زبان و ملت بر اجساد آنان خواهند نگریست و نخواهند گذاشت آنان دفن شوند.

 ۱۰ به خاطر مرگ این دو نفر تمام مردم روی زمین خوشحال خواهند شد. جشن خواهند گرفت و به یکدیگر هدیه خواهند داد ، زیرا این دو پیامبر تمام مردم روی زمین را معذب می ساختند.

 ۱۱ در پایان این سه روز و نیم روح حیات از جانب خدا بر آنان وارد آمد و آنها به روی پای خود ایستادند و تمام کسانی که این واقعه را دیدند سخت وحشت کردند.

 ۱۲ آنگاه آن دو ، صدای بلندی از آسمان شنیدند که به آنان می گفت : « به اینجا بیائید » و آنان پیش چشم دشمنان خود در ابری به آسمان رفتند.

 ۱۳ در همان لحظه زمین لرزهً شدیدی رخ داد و یک دهم شهر فرو ریخت و هفت هزار نفر در آن زمین لرزه کشته شدند و آنها که زنده ماندند وحشت کردند و خدای آسمان را تمجید نمودند.

 ۱۴ بلای دوم به پایان رسید و بلای سوم بزودی می رسد.

  هفتمین شیپور

 ۱۵ آنگاه فرشتهً هفتم در شیپور خود دمید و صداهای بلندی از آسمان بگوش رسید که می گفتند : « فرمانروائی جهان به خداوند ما و مسیح او رسیده و او تا به ابد سلطنت خواهد کرد »

 ۱۶ و آن بیست و چهار پیر که در برابر خدا روی تخت هایشان نشسته بودند روی بر زمین نهادند و خدا را عبادت کردند و می گفتند :

 ۱۷ « ترا سپاس می گوئیم ای خداوند ، خدا ، توئی قادر مطلق که هستی و بودی. زیرا تو قدرت بسیار عظیم خود را به دست گرفته و سلطنت را آغاز کرده ای.

 ۱۸ ملتها خشمگین شدند. روز خشم تو رسیده است. اکنون زمان داوری مردگان است. اکنون زمان پاداش گرفتن خادمان تو یعنی پیامبران و مقدسین تو می باشد. کسانی که از تو خوف دارند چه کوچک و چه بزرگ. زمان آن رسیده است که کسانی که زمین راتباه می سازند از بین ببری ».

 ۱۹ آنگاه معبد خدا در آسمان گشوده شد و در داخل معبد صندوقچهً پیمان خدا دیده شد ، رعد و برق و زلزله پدید آمد ، صداهای مهیب شنیده شد و تگرگ شدید بارید.

Go to top