برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 15 حزقیال فصل 11 مکاشفه فصل 12

اول سموئیل باب ۱۵

جنگ با عمالیقیان

۱ سموئیل به شائول گفت: «خداوند مرا فرستاد تا تو را برای پادشاهی اسرائیل مسح نمایم. پس اکنون به پیام خداوند متعال گوش بده

۲ که چنین می فرماید: وقتی که مردم اسرائیل از مصر خارج شدند و می خواستند از سرزمین عمالیق عبور کنند، آن مردم مانع عبور آنها شدند، اینک می خواهم عمالیقیان را به خاطر این کارشان مجازات کنم.

۳ پس برو همه آن مردم را از بین ببر. بر آنها هیچ رحم مکن، بلکه زن و مرد، کودکان و اطفال شیرخوار، گاوان، گوسفندان، شترها و الاغهای ایشان را هم زنده مگذار.»

۴ پس شائول سپاه خود را در طلایم برای جنگ آماده کرد. تعداد سربازان او دویست هزار پیاده از اسرائیل و ده هزار نفر از یهودا بود.

۵ شائول به شهر عمالیق نزدیک شده در یک وادی کمین گرفت.

۶ بعد به قوم قینیان پیغام فرستاده گفت: «از مردم عمالیق جدا شوید وگرنه شما هم با آنها هلاک خواهید شد، زیرا وقتی که مردم اسرائیل از مصر خارج شدند، شما با آنها با مهربانی و خوبی رفتار کردید.» پس قینیان از مردم عمالیق جدا شدند.

۷ آنگاه شائول به عمالیقیان حمله کرده همه را از حویله تا شور که در شرق مصر است به قتل رساند.

۸ اجاج، پادشاه عمالیق را زنده دستگیر کرد و دیگران را با شمشیر از بین بُرد.

۹ امّا شائول و مردان او اجاج را نکشتند و همچنین بهترین گوسفندان، گاوان و حیوانات چاق و چله و برّه ها و اجناس قیمتی را از بین نبردند. تنها چیزهای ناچیز و بی ارزش را نابود کردند.

برکناری شائول از پادشاهی

۱۰ بعد خداوند به سموئیل فرمود:

۱۱ «من از اینکه شائول را به پادشاهی برگزیدم، متأسف هستم؛ زیرا او از من اطاعت نمی کند و فرامین مرا بجا نمی آورد.» سموئیل بسیار غمگین و متأثر شد و تمام شب به حضور خداوند گریه و زاری کرد.

۱۲ صبحِ روز بعد خواست که به دیدن شائول برود. امّا شنید که شائول به کرمل رفته تا ستونی به یادگار خود بسازد و از آنجا به جلجال رفته است.

۱۳ وقتی سموئیل شائول را یافت، شائول به او گفت: «خداوند به تو برکت بدهد. ببین من فرمان خداوند را بجا آوردم.»

۱۴ سموئیل گفت: «پس این همه صدای گوسفند و بانگ گاوها چیست که می شنوم؟»

۱۵ شائول جواب داد: «آنها را از مردم عمالیق به غنیمت گرفته اند. مردان من بهترین گوسفندان و گاوها را نکشتند تا برای خداوند خدای ما قربانی کنند امّا همه چیزهای دیگر را بکلّی از بین بردیم.»

۱۶ سموئیل به شائول گفت: «خاموش باش! بشنو که خداوند دیشب به من چه فرمود.» شائول گفت: «بگو.»

۱۷ سموئیل جواب داد: «آن وقت ‌که تو حتّی در نظر خودت شخص ناچیزی بودی، خداوند تو را به فرمانروایی قوم اسرائیل برگزید و تو را به پادشاهی اسرائیل مسح نمود.

۱۸ او تو را مأمور ساخته فرمود: برو عمالیقیان گناهکار را نابود کن و آن قدر بجنگ تا همه هلاک شوند.

۱۹ پس چرا از فرمان خداوند اطاعت نکردی؟ چرا دست به تاراج و چپاول زدی و کاری را که در نظر خداوند زشت بود، به عمل آوردی؟»

۲۰ شائول در جواب گفت: «من از امر خداوند اطاعت نمودم. وظیفه ای را که به من سپرده بود، تمام و کمال اجرا کردم. اجاج، پادشاه عمالیقیان را اسیر کرده آوردم و مردم عمالیق را بکلّی از بین بردم.

۲۱ امّا مردم بهترین گوسفندان، گاوان و اموالی را که باید از بین می بردند برای خود نگه داشتند تا برای خداوند در جلجال قربانی کنند.»

۲۲ سموئیل گفت: «آیا خداوند بیشتر از دادن قربانی ها و نذرها خشنود و راضی می شود یا از اطاعت از او؟ اطاعت بهتر از قربانی کردن است. فرمانبرداری بمراتب بهتر از چربی قوچ است.

۲۳ نافرمانی مثل جادوگری، گناه است. سرکشی مانند شرارت و بت پرستی است. چون تو از فرمان خداوند پیروی نکردی، بنا بر این او هم تو را از مقام سلطنت بر کنار کرده است.»

۲۴ شائول به گناه خود اعتراف کرده گفت: «بلی، من گناهکارم. از فرمان خداوند و حرف تو سرپیچی کرده ام، زیرا من از مردم ترسیدم و مطابق میل آنها رفتار نمودم.

۲۵ امّا خواهش می کنم که گناه مرا ببخشی و همراه من بیایی تا خداوند را پرستش کنم.»

۲۶ سموئیل جواب داد: «من با تو بر نمی گردم! زیرا تو امر خداوند را بجا نیاوردی و خداوند هم تو را از مقام سلطنتِ اسرائیل برکنار کرده است.»

۲۷ وقتی سموئیل می خواست از پیش او برود، شائول ردای او را گرفت و ردای او پاره شد.

۲۸ سموئیل گفت: «می بینی، امروز خداوند، سلطنت اسرائیل را از تو پاره و جدا کرد و آن را به یک نفر دیگر که از تو بهتر است، داد.

۲۹ آن خدایی که عظمت و جلال اسرائیل است دروغ نمی گوید و اراده خود را تغییر نمی دهد، زیرا او بشر نیست که تغییر عقیده بدهد.»

۳۰ شائول بازهم تمنّا کرده گفت: «درست است که من گناه کرده ام، امّا به خاطر احترام من در نزد مردم و نیز رهبران قوم برای پرستش خداوند خدایت، با من بیا.»

۳۱ سرانجام سموئیل راضی شد و با او رفت.

۳۲ بعد سموئیل گفت: «اجاج، پادشاه عمالیقیان را به حضور من بیاورید.» اجاج را با ترس و لرز آوردند، او با خود می گفت: «چقدر مرگ تلخ است!»

۳۳ سموئیل گفت: «همان طور که شمشیر تو مادران را بی اولاد کرد، مادر تو هم مانند همان مادران بی اولاد می شود.» این را گفت و اجاج را در حضور خداوند در جلجال تکه تکه کرد.

۳۴ سموئیل از آنجا به رامه رفت و شائول هم به خانه خود به جبعه برگشت.

۳۵ سموئیل دیگر شائول را تا روز مرگش ندید، ولی همیشه به خاطر او غمگین بود و خداوند از اینکه شائول را به مقام سلطنت اسرائیل برگزیده بود، متأسف بود.

 

حزقیال باب ۱۱

  داوری رهبران اسرائیل

 ۱ روح خدا مرا برداشت و به دروازه شرقی معبد بزرگ آورد. آنجا در نزدیک دروازه، بیست و پنج مرد بودند و در میان ایشان یازنیا پسر عزور و فلطیا پسر بنایاهو یعنی رهبران قوم را دیدم.

 ۲ خدا به من فرمود: «ای انسان فانی، این مردان توطئه های شریرانه ای می چینند و در این شهر راهنمایی های پلید می کنند.

 ۳ ایشان می گویند: زمان آن نرسیده که خانه ها را بسازیم، این شهر چون دیگ است و ما گوشت در آن می باشیم.

 ۴ بنا بر این ای انسان فانی، علیه ایشان نبوّت کن.»

 ۵ آنگاه روح خداوند بر من آمد و فرمود که بگو خداوند چنین می فرماید: «ای قوم اسرائیل، این سخنی است که می گویید، امّا من می دانم که چه می اندیشید.

 ۶ شما بسیاری را در شهر کشته اید. خیابانها را از اجساد پُر کرده اید.

 ۷ «بنا بر این من، خداوند متعال می گویم: کشته شدگانی را که در درون دیگ گذاشته اید گوشت هستند و این شهر دیگ، امّا شما از آن بیرون آورده خواهید شد.

 ۸ شما از شمشیر ترسیدید، و من شما را به شمشیر می سپارم.

 ۹ شما را از شهر بیرون می برم و به دست بیگانگان خواهم سپرد و داوری خود را به اجرا خواهم گذاشت.

 ۱۰ با شمشیر کشته خواهید شد و در مرز اسرائیل شما را داوری خواهم کرد.

 ۱۱ این شهر مانند دیگی که گوشت را حفظ می کند، از شما حفاظت نخواهد کرد. در هر کجای سرزمین اسرائیل باشید شما را مجازات خواهم کرد.

 ۱۲ آنگاه خواهید دانست که من خداوند هستم و هنگامی که از قوانین کشورهای همسایه پیروی می کردید، قوانین مرا می شکستید و از فرمانهای من سرپیچی می کردید.»

 ۱۳ هنگامی که نبوّت می کردم، فلطیا پسر بنایا مُرد. پس با صورت بر خاک افتادم و فریاد برآوردم: «ای خداوند متعال، آیا همه بازماندگان اسرائیل را نابود خواهی کرد؟»

  وعده آزادی از اسارت

 ۱۴ آنگاه خداوند به من فرمود:

 ۱۵ «ای انسان فانی، خویشاوندان و قوم تو که در اورشلیم هستند، درباره تو و هموطنانت که در تبعید به سر می برید، می گویند: آنها از خداوند دور شده اند، بنا بر این حالا این سرزمین به ما تعلّق دارد.

 ۱۶ «بنا بر این چنین بگو: خداوند، خدا می فرماید: هر چند ایشان را به دوردستها بردم و در میان ملّتها پراکنده ساخته ام، امّا در حال حاضر من پناهگاه ایشان هستم.

 ۱۷ «بنا بر این به آنها بگو که من، خداوند متعال چنین می گویم، ایشان را از بین مردم و کشورهایی که در آنها پراکنده اند، جمع می کنم و سرزمین اسرائیل را به آنها می دهم.

 ۱۸ هنگامی که بازگردند، تمام بُتهای آلوده و ناپاک را از میان برخواهند داشت.

 ۱۹ من در ایشان دل و روح تازه ای خواهم نهاد و دل سنگی را از جسم ایشان برمی دارم و دلی از گوشت به ایشان خواهم بخشید.

 ۲۰ تا از احکام من پیروی کنند و دستورات مرا بجا آورند. ایشان قوم من خواهند بود و من هم خدای ایشان خواهم بود.

 ۲۱ امّا کسانی که دل ایشان به دنبال پرستش بُتهای نفرت انگیز و ناپاک است، آنها را به خاطر آنچه که کرده اند، مجازات می کنم.

  جلال خدا اورشلیم را ترک می کند

 ۲۲ آنگاه موجودات به پرواز درآمدند و چرخها با ایشان رفتند. نور درخشنده حضور خدای اسرائیل بر فراز ایشان بود.

 ۲۳ سپس جلال خداوند از میان شهر برخاست و بر کوهی که در قسمت شرقی شهر بود، توقّف کرد.

 ۲۴ روح خدا مرا در رؤیا برداشت و دوباره نزد تبعیدشدگان در بابل برد. در همین جا رؤیای من به پایان رسید.

 ۲۵ و هرچه را خداوند به من نشان داده بود، به تبعید شدگان گفتم.

 

مکاشفه باب ۱۲

  زن و اژدها

 ۱ در این وقت علامت بزرگی در آسمان ظاهر شد ، زنی را دیدم که ملبس به آفتاب بود. او تاجی از دوازده ستاره بر سر داشت و ماه در زیر پاهایش بود.

 ۲ او باردار بود و از درد زایمان و پریشانی فریاد می زد.

 ۳ آنگاه علامتی دیگر در آسمان ظاهر شد ، اژدهای بزرگ سرخ رنگی را دیدم که هفت سر و ده شاخ داشت و بر هر یکی از سرهایش نیم تاجی قرار داشت ،

 ۴ و با دم خود ثلث ستارگان آسمان را جمع کرد و آنان را بر زمین ریخت. اژدها در برابر آن زنی که نزدیک بود بزاید ایستاد تا همین که بچه اش به دنیا بیاید آن راببلعد.

 ۵ آن زن پسری به دنیا آورد که قرار بود با عصائی آهنین بر همهً ملل حکومت کند. اما کودک او به سوی خدا و تخت او ربوده شد

 ۶ و آن زن به بیابان به جائی که خدا برایش آماده کرده بود گریخت ، تا در آنجا به مدت یکهزار و دویست وشصت روز نگهداری شود.

 ۷ در آسمان جنگی بر پا شد. میکائیل و فرشتگانش با اژدها و فرشتگان او جنگیدند.

 ۸ اژدها شکست خورد و دیگر در آسمان جائی برای او و فرشتگانش نبود.

 ۹ پس آن اژدهای بزرگ از آسمان به زیر انداخته شد ، آن مار قدیمی که کلیهً جهان را گمراه می کند و نامش ابلیس و شیطان است با فرشتگانش به زمین افکنده شدند.

 ۱۰ آنگاه صدائی بلند در آسمان شنیدم که می گفت : « اکنون نجات و قدرت و سلطنت خدای ما رسیده است و مسیح او قدرت را به دست گرفته است و کسی که مدعیءٍ برادران ما بود و شب و روز آنان را در برابر خدای ما متهم می ساخت از آسمان بیرون رانده شده است.

 ۱۱ این برادران ما با خون بره و با شهادتی که به زبان می آورند بر او چیره شده اند ، زیرا آنها حاضرند جانهای خود را فدا کرده بمیرند.

 ۱۲ پس ای آسمانها و همهً ساکنان آنها شادی کنید. اما وای بر شما ، ای زمین و ای دریا. زیرا ابلیس به سوی شما امده است و از این که می داند مهلت زیادی ندارد ، بسیار خشمگین است.

 ۱۳ همین که اژدها فهمید که به زمین انداخته شده است به دنبال زنی که کودک ذکوری به دنیا آورد رفت.

 ۱۴ اما به آن زن دو بال عقاب بزرگ داده شد تا به سوی مکانی که در بیابان برایش آماده شده بود پرواز کند و مدت سه سال و نیم در آنجا دور از دسترس مار نگهداری شود.

 ۱۵ مار به دنبال آن زن سیلابی از دهان خود بیرون آورد تا با جریان آن او را بشوید و ببرد.

 ۱۶ اما زمین به کمک او آمده دهان خود را گشود و سیلابی را که اژدها از دهان خود جاری ساخته بود فرو برد.

 ۱۷ از این رو اژدها نسبت به آن زن خشمگین شد و رفت تا با بقیهً فرزندان او که فرمانهای خدا را نگاه می دارند و به عیسی شهادت می دهند بجنگد و اژدها در کنار دریا به انتظار ایستاد.

Go to top