برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 17 حزقیال فصل 13 مکاشفه فصل 14

اول سموئیل باب ۱۷

جلیات بنی اسرائیل را به مبارزه می طلبد

۱ فلسطینیان ارتش خود را برای جنگ در سوکوه، در سرزمین یهودیه جمع کردند و در افس دمیم، بین سوکوه و عزیقه اردو زدند.

۲ و همچنین شائول و مردان جنگی اسرائیل نیز جمع شده در درّه ایلاه اردو زدند و یک خط دفاعی در مقابل فلسطینیان تشکیل دادند.

۳ فلسطینیان در یک طرف، بالای کوه ایستادند و اسرائیلیان بر کوه مقابل در طرف دیگر، درحالی که درّه ای در بین ایشان قرار داشت.

۴ آنگاه مرد مبارزی به نام جلیات که از اهالی جت بود از اردوی فلسطینیان به میدان آمد. قد او در حدود سه متر بود.

۵ کلاهخود برنزی بر سر، زره برنزی به وزن پنجاه و هفت کیلو به تَن

۶ و ساق بند برنزی به پا داشت. زوبین برنزی روی شانه هایش بود

۷ و چوب نیزه اش به کلفتی چوب نساجان و سرنیزه اش از آهن و به وزن هفت کیلو بود. سلاحدارش پیشاپیش او با سپر بزرگی می رفت.

۸ او در آنجا ایستاد و با صدای بلند به سپاه اسرائیل گفت: «آیا لازم بود که با این همه سپاه برای جنگ بیایید؟ من از طرف فلسطینیان به میدان آمده ام و شما هم که از مردان شائول هستید، یک نفر را از طرف خود برای جنگ با من بفرستید.

۹ اگر بتواند با من بجنگد و مرا بکشد، آنگاه ما همه غلام شما می شویم. و اگر من بر او غالب شدم و او را کشتم، در آن صورت شما غلام ما می شوید و ما را خدمت می کنید.»

۱۰ او اضافه کرد: «من امروز مبارز می طلبم. پس یک ‌نفر را بفرستید تا با من بجنگد.»

۱۱ وقتی شائول و سپاه اسرائیل سخنان او را شنیدند جرأت خود را از دست دادند و بسیار ترسیدند.

داوود در اردوگاه شائول

۱۲ داوود، پسر یسای افراتی که از اهالی بیت لحم و از طایفه یهودا بود، هفت برادر داشت. پدرش در زمان پادشاهی شائول بسیار پیر و سالخورده شده بود.

۱۳ سه برادر بزرگ او به ترتیب، الیاب، ابیناداب و شمه نام داشتند که با سپاه شائول برای جنگ آمده بودند.

۱۴ داوود برادر کوچکتر بود. آن سه برادر با شائول ماندند

۱۵ و داوود گاه به گاه به بیت لحم برمی گشت تا از گلّه های پدر خود نگهبانی کند.

۱۶ در عین حال آن فلسطینی تا چهل روز، صبح و شام به میدان می آمد و مبارز می طلبید.

۱۷ یک روز یَسی به داوود گفت: «این ده کیلو غلّه برشته را با ده نان بردار و هرچه زودتر برای برادرانت در اردوگاه ببر.

۱۸ همچنین این پنیرها را هم برای فرماندهان ایشان ببر و ببین که برادرانت چطور هستند و از سلامتی ایشان برای من نشانه ای بیاور.»

۱۹ در همین وقت شائول و سپاهیان او در درّه ایلاه با فلسطینیان در جنگ بودند.

۲۰ داوود صبح زود برخاست و گلّه را به چوپان سپرد. آذوقه را برداشت و طبق راهنمایی پدر خود رهسپار اردوگاه شد و دید که سپاه اسرائیل با فریاد روانه میدان جنگ است.

۲۱ لحظه ای بعد هر دو لشکر مقابل هم صف آراستند.

۲۲ داوود چیزهایی را که با خود آورده بود به نگهبانان اردو سپرد و خودش به میدان جنگ رفت تا احوال برادران خود را بپرسد.

۲۳ در همین موقع مبارز فلسطینی که نامش جلیات و از شهر جت بود، از اردوگاه فلسطینیان خارج شد و مانند گذشته مبارز طلبید و داوود شنید.

۲۴ همین که سپاهیان اسرائیل او را دیدند، از ترس فرار کردند.

۲۵ گفتند: «آن مرد را دیدید؟ او آمده است که آبروی تمام سپاه اسرائیل را ببرد. پادشاه اعلام کرده است که هر کسی او را بکشد جایزه خوبی به او می بخشد و دختر خود را هم به او می دهد. و نیز تمام خاندانش از دادن مالیات معاف می شوند.»

۲۶ داوود از کسانی که آنجا ایستاده بودند، پرسید: «کسی که آن فلسطینی را بکشد و اسرائیل را از این ننگ رهایی دهد، چه پاداشی می گیرد؟ این فلسطینی کافر کسیت که سپاه خدای زنده را این طور تحقیر و رسوا می کند؟»

۲۷ آنها گفتند: «او همان پاداشی را می گیرد که پیشتر گفتیم.»

۲۸ چون الیاب، برادر بزرگ او دید که داوود با آن مردان حرف می زند، خشمگین شد و پرسید: «اینجا چه می کنی؟ آن چند تا گوسفند را در بیابان، پیش چه کسی گذاشتی؟ من تو آدم بدجنس را می شناسم و می دانم که به بهانه دیدن جنگ آمده ای.»

۲۹ داوود گفت: «من چه کرده ام؟ تنها یک سؤال کردم.»

۳۰ این را گفت و رو به طرف شخص دیگری کرده، سؤال خود را تکرار نمود و هر کدام همان یک جواب را به او دادند.

۳۱ وقتی سخنان داوود به گوش شائول رسید، شائول او را به حضور خود خواند.

۳۲ داوود به پادشاه گفت: «نگران نباشید. من می روم و با آن فلسطینی می جنگم.»

۳۳ شائول به داوود گفت: «تو نمی توانی حریف آن فلسطینی شوی، زیرا تو جوانی بی تجربه هستی و او از جوانی شخصی جنگجو بوده است.»

۳۴ امّا داوود در جواب گفت: «این غلامت چوپانی گلّه پدر خود را کرده است. هرگاه شیر یا خرس بیاید و برّه ای را از گلّه ببرد،

۳۵ من بدنبالش رفته و آن را از دهان حیوان درّنده نجات می دهم. اگر به من حمله کند، گلویش را گرفته و آن را می کشم.

۳۶ غلامت شیر و خرس را کشته است و با این فلسطینی کافر هم که سپاه خدای زنده را بی حرمت می کند، همان معامله را می نماید.

۳۷ خداوندی که مرا از چنگ و دندان شیر و خرس نجات داده است، از دست این فلسطینی هم نجات می دهد.» پس شائول موافقت کرده گفت: «برو خداوند همراهت باشد.»

۳۸ آنگاه شائول لباس جنگی خود را به داوود پوشانید. کلاهخود برنزی به سرش گذاشت و زره به تنش کرد.

۳۹ داوود شمشیر شائول را به کمر بست و دو سه قدم راه رفت ولی دید که نمی تواند با آن لباسها حرکت کند. او به شائول گفت: «من به این لباسها عادت ندارم.» پس آنها را از تنش بیرون آورد.

۴۰ سپس چوبدستی خود را به دست گرفت و پنج تا سنگ صاف از وادی برداشت و در کیسه چوپانی خود انداخت. و فلاخن خود را برداشته و به طرف آن فلسطینی رفت.

داوود، جلیات را مغلوب می کند

۴۱ فلسطینی هم درحالی که سربازی سپر او را در جلوی او می برد به طرف داوود رفت.

۴۲ وقتی فلسطینی، خوب به داوود نگاه کرد، او را مسخره نمود. چون به نظر او داوود پسری خوشرو و ظریف بود.

۴۳ او به داوود گفت: «آیا من سگ هستم که با چوب برای مقابله من می آیی؟» پس داوود را به نام خدایان خود لعنت کرد.

۴۴ بعد به داوود گفت: «بیا تا گوشتت را به مرغان هوا و درّندگان صحرا بدهم.»

۴۵ داوود به فلسطینی جواب داد: «تو با شمشیر و نیزه نزد من می ‌آیی و من به نام خداوند متعال، خدای اسرائیل که تو او را حقیر شمردی، نزد تو می آیم.

۴۶ امروز خداوند مرا بر تو پیروز می گرداند. من تو را می کشم و سرت را از تن جدا می کنم و لاشه سپاهیانت را به مرغان هوا و درّندگان صحرا می دهم تا همه مردم روی زمین بدانند که خدایی در اسرائیل هست

۴۷ و همه کسانی که در اینجا حاضرند، شاهد باشند که پیروزی با شمشیر و نیزه به دست نمی آید، زیرا جنگ، جنگ خداوند است و او ما را بر شما پیروز می سازد.»

۴۸ وقتی که فلسطینی از جای خود حرکت کرد و می خواست به داوود نزدیک شود، داوود فوراً برای مقابله به سوی او شتافت.

۴۹ دست خود را در کیسه کرد و یک سنگ برداشت و در فلاخن گذاشت و پیشانی فلسطینی را نشانه گرفت. سنگ به پیشانی او فرو رفت و او را نقش بر زمین نمود.

۵۰ داوود با یک فلاخن و یک سنگ بر فلسطینی غالب شد و درحالی که هیچ شمشیری در دست او نبود، او را کشت.

۵۱ بعد داوود رفت و بالای سر فلسطینی ایستاد، شمشیر او را از غلاف کشید و او را کشت و سرش را از تن جدا کرد. وقتی فلسطینیان دیدند که پهلوانشان کشته شد، همگی فرار کردند.

۵۲ بعد لشکر اسرائیل و یهودا برخاستند و با فریاد به تعقیب فلسطینیان تا جت و حتّی دروازه های عقرون پرداختند به طوری که جاده ای که به طرف شعریم و جت و عقرون می رفت پر از اجساد مردگان بود.

۵۳ سپس دست از تعقیب کشیده برگشتند و اردوگاه فلسطینیان را غارت نمودند.

۵۴ داوود سر بریده جلیات را گرفته به اورشلیم برد. امّا اسلحه او را در چادر خودش نگاه ‌داشت.

داوود به شائول معرفی می شود

۵۵ وقتی که داوود برای جنگ با فلسطینی می رفت، شائول از فرمانده سپاه خود، ابنیر پرسید: «این جوان پسر کیست؟» ابنیر جواب داد: «پادشاها به جان تو قسم که من نمی دانم.»

۵۶ پادشاه به ابنیر گفت: «برو بپرس که این جوان پسر کیست.»

۵۷ پس از آنکه داوود فلسطینی را کشت و برگشت، ابنیر او را به نزد شائول برد. داوود هنوز سَر جلیات را با خود داشت

۵۸ و شائول از او پرسید: «ای جوان، پدر تو کیست؟» داوود جواب داد: «پدر من بنده شما، یسای بیت لحمی است.»

 

حزقیال باب ۱۳

  محکومیت انبیای دروغین

 ۱ خداوند به من فرمود:

 ۲ «ای انسان فانی، علیه انبیایی که از خیال خود نبوّت می کنند، نبوّت کن و بگو: کلام خداوند را بشنوید.»

 ۳ خداوند متعال چنین می فرماید: «وای بر انبیای نادانی که از روح خود پیروی می کنند و هیچ ندیده اند.

 ۴ ای قوم اسرائیل، انبیای شما چون روباهان در ویرانه ها هستند.

 ۵ ایشان از دیوارهایی که فرو ریخته اند نگهبانی نمی کنند و دیوارها را بازسازی نمی کنند، بنا بر این اسرائیل نمی تواند هنگام جنگ در روز خداوند، از خود دفاع کند.

 ۶ رؤیاها و پیشگویی های ایشان نادرست و دروغ است. ادّعا می کنند که از پیامهای من سخن می گویند، امّا من ایشان را نفرستاده ام و انتظار دارند حرفهایشان حقیقت پیدا کند.

 ۷ من به ایشان می گویم: رؤیاهای شما غلط و پیشگویی هایتان دروغ است، امّا باز هم می گویید که از زبان من حرف می زنید، درحالی که من با شما صحبت نکرده ام.»

 ۸ بنا بر این خداوند متعال به ‌ایشان چنین می فرماید: «چون سخن های نادرست گفتید و رؤیاهای دروغین دیدید، پس اینک برضد شما خواهم بود.

 ۹ ای انبیایی که رؤیاهای دروغین می بینید و پیشگویی های گمراه کننده می کنید، من شما را مجازات خواهم کرد. شما آنجایی که مردم گرد هم می آیند تا تصمیم بگیرند، نخواهید بود. نام شما در فهرست شهروندان اسرائیل نخواهد بود. شما هرگز به سرزمین خود باز نخواهید گشت. آنگاه خواهید دانست که من، خداوند متعال هستم.

 ۱۰ «انبیا با گفتن اینکه همه چیز خوب است، قوم مرا گمراه کرده اند. یقیناً همه چیز خوب نیست. قوم من دیوار سستی بنا کرده اند و انبیا آن را با گِل سفید می پوشانند.

 ۱۱ به انبیا بگو دیوار ایشان فرو خواهد ریخت. من باران سیل آسا و تگرگ فرو خواهم باراند و بادهای شدید بر آن خواهند وزید.

 ۱۲ دیوار فرو خواهد ریخت و همه خواهند پرسید: گِل مالی چه فایده ای داشت؟»

 ۱۳ اینک خداوند متعال چنین می فرماید: «در خشم خود، باد شدید، باران سیل آسا و تگرگ خواهم فرستاد تا دیوار نابود شود.

 ۱۴ من دیواری را که ایشان گِل اندود کرده اند، درهم می شکنم و پایه آن را عریان می گذارم. دیوار آن فرو خواهد ریخت و همه شما را خواهد کشت. آنگاه همه خواهند دانست که من خداوند هستم.

 ۱۵ «دیوار و کسانی که آن را گل اندود کردند، قدرت خشم مرا حس خواهند کرد و آنگاه به شما خواهم گفت دیوار و کسانی که آن را گِل اندود کردند، نابود شده اند؛

 ۱۶ یعنی همه انبیایی که با اطمینان به اورشلیم می گفتند همه چیز خوب است، هنگامی که چنین نبود.»

 ۱۷ خداوند فرمود: «اینک ای انسان فانی، روی به سوی زنان قوم خویش کن و علیه زنانی که از افکار خود نبوّت می کنند، نبوّت کن.

 ۱۸ خداوند متعال چنین می فرماید: «وای بر زنانی که برای به دست آوردن قدرت مرگ و زندگی طلسم می سازند. شما می خواهید قدرت مرگ و زندگی مردم را به دست بگیرید تا به سود خود از آن استفاده کنید؟

 ۱۹ شما به خاطر مشتی جو و چند تکه نان، مرا در برابر قوم خود بی حرمت کرده اید. شما مردمی را می کشید ‌که شایسته مرگ نیستند و کسانی را زنده نگاه می دارید که سزاوار زنده بودن نیستند. پس شما به قوم من دروغ می گویید و ایشان باور می کنند.»

 ۲۰ بنا بر این خداوند متعال می فرماید: «من علیه طلسم هایی هستم که برای به دست آوردن قدرت مرگ و زندگی به بازویشان می بندند. من آنها را از بازوهایشان خواهم درید و من جانهایی را که شما شکار کرده اید، چون پرندگان آزاد خواهم کرد.

 ۲۱ من طلسم های شما را پاره خواهم کرد و قوم خود را از دست شما نجات خواهم داد و ایشان چون صید در دست شما نخواهند بود و شما خواهید دانست که من خداوند هستم.

 ۲۲ «با دروغهای خود، مردم خوبی را که من نمی خواهم به آنان صدمه بزنم، دلسرد کرده اید. شما از اینکه مردم پلید از بدی دست بکشند جلوگیری می کنید و جان ایشان را نجات نمی دهید.

 ۲۳ پس اینک رؤیاهای دروغین و پیشگویی های گمراه کننده شما پایان یافته است. من قوم خود را از زیر قدرت شما نجات می دهم تا اینکه بدانید که من خداوند هستم.»

 

مکاشفه باب ۱۴

  سرود مقدسین

 ۱ آنگاه نگاه کردم و بره را بر فراز کوه صیهون ایستاده دیدم. همراه او یکصد و چهل و چهار هزار نفر بودند که نام او و نام پدرش بر پیشانی آنها نوشته بود.

 ۲ از آسمان صدایی شنیدم که مانند صدای آبشار و غرش شدید رعد و صدای سرود چنگ نوازانی بود که چنگ های خود را می نواختند.

 ۳ آنها در برابر تخت و در حضور چهار حیوان و پیران سرودی تازه می سرائیدند. آن سرود را هیچ کس نمی توانست بیاموزد مگر آن یکصد و چهل و چهار هزار نفر که از تمام دنیا خریده و آزاد شده بودند.

 ۴ اینان مردمانی هستند که خود را با زنان نیالوده اند و از روابط زناشوئی امتناع کرده اند و هر جا که بره می رود به دنبال او می روند. آنها برای خدا و بره به عنوان اولین نمونه از میان انسانها خریداری و آزاد گشته اند.

 ۵ هیچ دروغی در لبهای ایشان یافت نشد و بی نقص و بی عیب هستند.

  سه فرشته

 ۶ آنگاه در وسط آسمان فرشتهً دیگری را به حال پرواز دیدم که یک مژدهً جاودانی به زمینیان و به همهً ملل و قبایل و زبانها و امتها می رسانید.

 ۷ او با صدائی بلند فریاد می زد : « از خدا بترسید و او را حمد گوئید زیرا که ساعت داوری او آمده است. او را که آسمان و زمین و دریا و چشمه ها را آفرید پرستش نمائید ».

 ۸ آنگاه فرشتهً دیگر یعنی فرشتهً دوم ظاهر گشت و فریاد بر آورد : « بابل بزرگ ــ آن زنی که تمام ملتها را مجبور کرده است از شراب شهوت و زناکاری او بنوشند ــ منهدم شد ».

 ۹ فرشتهً سوم آمد و با صدای بلندی فریاد زده گفت : « هر آن کس که حیوان وحشی و پیکرهً او را پرستش نماید و نشانهً او را بر پیشانی و یا دست خود بگیرد ،

 ۱۰ شراب غضب خدا را خواهد نوشید یعنی شرابی که رقیق نگشته د رجام خشم او ریخته می شود! آنها در برابر فرشتگان مقدس و در برابر بره در شعله های آتش و گوگرد عذاب خواهند دید.

 ۱۱ دود آتشی که آنها را عذاب می دهد تا با ابد بلند خواهد بود و برای آنانی که حیوان وحشی و پیکره اش را پرستش می کنند ، و یا نشان او را دریافت می دارند نه در روز آرامشی است و نه در شب.

 ۱۲ بردباری مقدسینی که فرمانهای خدا را حفظ می کنند و به عیسی وفادار هستند به این حقیقت بستگی دارد.»

 ۱۳ صدایی از آسمان شنیدم که می گفت : « این را بنویس : خوشا به حال کسانی که از این پس در خداوند می میرند ! و روح خدا می گوید ، آری ، آنان از زحمات خویش راحت خواهند شد زیرا اعمال نیکشان با آنها خواهد بود ».

  دروی محصول زمین

 ۱۴ آنگاه همچنانکه من می نگریستم ابر سفیدی ظاهر شد و بر آن ابر کسی مانند پسر انسان نشسته بود تاجی زرین بر سر ، و داس تیزی دردست داشت

  فرشتگان و بلایای آخر

 ۱۵ و فرشتهً دیگری از معبد بیرون آمد و با صدای بلند خطاب به آن کس که روی ابرنشسته بود گفت : « داس خود را بردار و درو کن زیرا موسم درو رسیده و محصول زمین کاملا آماده است.»

 ۱۶ پس آن کس که روی ابر نشسته بود داس خویش را بکار برد و محصول زمین درو شد.

 ۱۷ بعد فرشتهً دیگری از معبد آسمان بیرون آمد. او نیز داس تیزی در دست داشت

 ۱۸ و از مذبح نیز فرشتهً دیگری که حافظ آتش مذبح بود آمد ، و به صاحب داس تیز فریاد زده گفت : « داس تیز خود را بکار ببر و انگورهای تاکستان این جهان را بچین زیرا خوشه های آن رسیده است ».

 ۱۹ پس آن فرشته داس خود را بکار برد و انگورهای تاکستان این جهان را چید و آنها را در چرخشت بزرگ غضب خدا ریخت.

 ۲۰ انگورها را در آن چرخشت که در خارج شهر بود زیر پاها کوبیدند ، سیلابی از خون جاری شد که به اندازهً چهل فرسنگ و به بلندی افسار اسبان بود.

Go to top