برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 19 حزقیال فصل 15 مکاشفه فصل 16

اول سموئیل باب ۱۹

قصد قتل داوود

۱ شائول به پسر خود یوناتان و خادمان خود گفت که داوود را به قتل برسانند. امّا چون یوناتان، داوود را دوست می داشت،

۲ به داوود خبر داده گفت: «پدرم شائول، قصد کشتن تو را دارد. پس تو تا صبح مراقب خود باش. در جایی پنهان شو و خود را مخفی کن.

۳ بعد من می آیم و در مزرعه ای که تو پنهان شده ای با پدرم درباره تو صحبت می کنم و نتیجه گفت وگوی خود را با او به تو اطّلاع می دهم.»

۴ یوناتان پیش پدر خود از داوود تعریف کرد و به او گفت: «خواهش می کنم به داوود ضرری نرسان، زیرا او هر‌گز به تو بدی نکرده است. رفتار او در مقابل تو نیک و صادقانه بوده است.

۵ او جان خود را به خطر انداخت و آن فلسطینی را کشت و خداوند پیروزی بزرگی نصیب اسرائیل کرد. خودت آن را به چشم خود دیدی و خوشحال شدی. پس چرا می خواهی او را بی سبب به قتل برسانی و دست خود را به خون بی گناهی آلوده کنی؟»

۶ شائول خواهش یوناتان را قبول کرد و به نام خداوند قسم خورد که داوود را نکشد.

۷ بعد یوناتان، داوود را خواست و همه چیز را به او گفت؛ سپس او را به حضور شائول برد و مانند سابق به خدمت خود مشغول شد.

۸ دوباره جنگ با فلسطینیان شروع شد و داوود با یک حمله آنان را شکست داد و آنها با دادن تلفات سنگینی فرار کردند.

۹ روزی شائول در خانه خود نشسته بود و نیزه خود را در دست داشت و به نوای چنگ داوود گوش می داد که ناگهان روح پلید از جانب خداوند بر شائول آمد.

۱۰ شائول خواست که داوود را با نیزه خود به دیوار بکوبد، امّا داوود از حضور شائول گریخت و نیزه به دیوار فرو رفت. او از آنجا فرار کرد و از مرگ نجات یافت.

۱۱ آن شب شائول افرادی را به خانه داوود فرستاد تا مراقب او باشند و فردای آن روز هنگامی که از خانه خارج می شود او را بکشند. امّا میکال، زن داوود او را از خطری که متوجّه او بود آگاه ساخت و گفت: «شبانه از خانه خارج شو، وگرنه فردا زنده نخواهی ماند.»

۱۲ میکال داوود را از پنجره به پایین فرستاد و داوود از خانه گریخت.

۱۳ سپس میکال یک مجسمه را در بستر قرار داد و بالشی از موی بُز زیر سرش گذاشت و آن را با لحافی پوشاند.

۱۴ وقتی فرستادگان شائول آمدند که او را ببرند میکال گفت که داوود مریض است.

۱۵ شائول چند نفر را فرستاد و گفت: «او را با بسترش به حضور من بیاورید تا وی را بکشم.»

۱۶ وقتی آنها آمدند دیدند که مجسمه ‌ای در بستر قرار دارد و بالشی زیر سر آن بود.

۱۷ شائول از میکال پرسید: «چرا مرا فریب دادی و گذاشتی که دشمن من از دستم بگریزد؟» میکال جواب داد: «او به من گفت: یا بگذار که فرار کنم یا تو را می کشم.»

۱۸ به این ترتیب داوود فرار کرد و خود را سالم به سموئیل در رامه رساند و به او گفت که شائول چگونه با او رفتار کرده است. پس سموئیل داوود را با خود به نایوت برد تا در آنجا زندگی کند.

۱۹ چون به شائول خبر دادند که داوود در نایوت است

۲۰ چند نفر را فرستاد تا او را دستگیر کنند. وقتی آنها به آنجا رسیدند، چند نفر از انبیا را دیدند که به رهبری سموئیل نبوّت می کنند. آنگاه روح خداوند بر فرستادگان شائول آمد و آنها هم شروع به نبوّت کردند.

۲۱ چون شائول از ماجرا باخبر شد، تعداد دیگری را فرستاد و آنها هم شروع به نبوّت کردند. او برای بار سوم فرستادگانی را فرستاد که برای آنان هم همان اتّفاق افتاد.

۲۲ پس خودش به طرف رامه به راه افتاد. وقتی به چاه بزرگی در سیخوه رسید، از مردم پرسید: «سموئیل و داوود کجا هستند؟» یک ‌نفر جواب داد: «آنها در نایوت رامه هستند.»

۲۳ در راه نایوت روح خداوند بر او هم آمد و او هم تا نایوت در بین راه نبوّت می کرد.

۲۴ او لباس خود را از تن بیرون آورد و در حضور سموئیل نبوّت می کرد. و تمام روز و شب در آنجا برهنه افتاده بود. به این دلیل بود که گفتند: «آیا شائول هم از جمله انبیا است؟»

 

حزقیال باب ۱۵

  تاک بی ثمر

 ۱ خداوند به من فرمود:

 ۲ «ای انسان فانی، چوب تاک چه برتری بر چوبهای دیگر دارد و شاخه تاک چه برتری در مقایسه با درختان جنگل؟

 ۳ آیا از چوب آن برای ساختن چیزی استفاده می کنند؟ یا از آن میخی برای آویختن چیزی می سازند؟

 ۴ وقتی آن را در آتش می سوزانند، هنگامی که آتش دو سر آن را بسوزاند و میانش نیم سوز شود، آیا سودمند خواهد بود؟

 ۵ هنگامی که کامل بود بی مصرف بود، اینک که نیم سوز شده، بیش از پیش بی مصرف شده است. آیا هرگز می توان از آن استفاده کرد؟»

 ۶ بنا بر این خداوند متعال می فرماید: «چون چوب تاک در میان درختان جنگل که آن را برای سوختن به آتش داده ام، همچنین ساکنان اورشلیم را برای سوختن خواهم داد.

 ۷ من علیه ایشان خواهم بود، با وجودی که از آتش خواهند گریخت ولی آتش، ایشان را خواهد سوزاند و وقتی آنها را مجازات کنم، شما خواهید دانست که من خداوند هستم.

 ۸ چون با بی وفایی رفتار کرده اند، این سرزمین را ویران خواهم ساخت. من، خداوند متعال سخن گفته ام.»

 

مکاشفه باب ۱۶

  جامهای خشم خدا

 ۱ آنگاه از معبد صدای بلندی شنیدم و آن صدا به هفت فرشته گفت : « بروید و هفت جام خشم خدا را به زمین بریزید ».

 ۲ پس فرشتهً نخست رفت و جام خود را بر زمین ریخت و زخم های دردناک و بد نمائی بر بدن مردمان که نشان حیوان وحشی را به خود داشتند و پیکره اش را می پرستیدند پدیدار گشت

 ۳ فرشتهً دوم جام خود را به دریا ریخت و دریا به خونی مثل خون نعش مبدل شد و همهً جانداران دریا مردند.

 ۴ فرشتهً سوم جام خود را بر رودها و چشمه ها ریخت و آنها به خون مبدل گشتند.

 ۵ آنگاه شنیدم که فرشته و حافظ آبها می گفت : « تو در داوری های خویش عادل هستی ، توئی آن قدوس که هستی و بوده ای،

 ۶ زیرا آنان خون مقدسین و خون پیامبران را ریختند و تو به آنان خون داده ای تا بنوشند ، زیرا مستحق آنند. »

 ۷ و شنیدم که از مذبح ندائی آمد که می گفت : « آری ، ای خداوند ، خدای قادر مطلق ، چقدر راست و عادلانه است داوری های تو ! »

 ۸ فرشتهً چهارم جام خود رابر خورشید ریخت و آن اجازه یافت با گرمای خود آدمیان را بسوزاند.

 ۹ مردم چنان از شدت حرارت خورشید سوختند که به خدائی که چنین بلایای در اختیار دارد کفر می گفتند و حاضر نبودند از اعمال خود توبه نموده و خدا را تمجید نمایند.

 ۱۰ فرشته پنجم جام خود را بر روی تخت حیوان وحشی ریخت و سلطنت او به تاریکی فرو رفت. آدمیان از درد و رنج زبانهایشان را می گزیدند

 ۱۱ و به خدای آسمان به خاطر دردها و زخم های خویش کفر می گفتند و از اعمال خود توبه نمی کردند.

 ۱۲ فرشتهً ششم جام خود را بر رود بزرگ فرات ریخت و آبش خشک شد تا راه برای آمدن شاهان مشرق زمین باز باشد.

 ۱۳ آنگاه دیدم که از دهان اژدها و از دهان حیوان وحشی و از دهان آن پیامبر دروغین سه روح ناپاک مانند سه قورباغه بیرون آمد.

 ۱۴ این ارواح ، شیاطینی هستند که قدرت انجام معجزات نیز دارند. آنها به سرتاسر جهان می روند تا پادشاهان تمام جهان را برای نبرد روز بزرگ خدای قادر مطلق جمع کنند.

 ۱۵ « توجه کنید ، من مثل یک دزد می آیم. خوشا به حال کسی که آماده باشد و لباس خود را نگهدارد تا مجبور نشود عریان و شرمنده در جلوی چشم همه راه برود ! »

 ۱۶ پس شیاطین ، پادشاهان رادر جایی که به عبرانی « حارمجدون » خوانده می شود جمع کردند.

 ۱۷ آنگاه فرشتهً هفتم جام خود را بر هوا ریخت و از معبد و از تخت ، صدای بلندی شنیده شد که می گفت : « همه چیز تمام شد »

 ۱۸ و رعد و برق و صداهای مهیب شنیده شد و زمین لرزهً شدیدی رخ داد که مانند آن در تاریخ بشر هرگز دیده نشده بود.

 ۱۹ شهر بزرگ سه پاره شد شهرهای جهان ویران شد و خدا اعمال بابل بزرگ را نادیده نگرفت بلکه او را مجبور کرد جامی را که از شراب آتشین خشم و غضب او پر بود بنوشد.

 ۲۰ جزیره ها همه ناپدید و کوهها محو شدند.

 ۲۱ دانه های تگرگ بسیار بزرگ به وزن پانزده من از آسمان بر سر آدمیان بارید و مردم به خاطر این تگرگ خدا را کفر می گفتند زیرا این بلائی بسیار وحشتناک بود.

Go to top