برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 20 حزقیال فصل 16 مکاشفه فصل 17

اول سموئیل باب ۲۰

داوود و یوناتان

۱ بعد داوود از نایوت رامه فرار کرد و پیش یوناتان آمد و گفت: «من چه گناهی کرده ام؟ و چه خلافی نسبت به پدرت کرده ام که قصد کشتن مرا دارد‌؟»

۲ یوناتان گفت: «‌خدا نکند! کسی تو را نخواهد کشت. پدرم هر کاری که بخواهد انجام دهد چه کوچک و چه بزرگ اول با من در میان می گذارد. چرا پدرم این موضوع را از من پنهان کند؟ این امر حقیقت ندارد.»

۳ داوود جواب داد: «پدرت خوب می داند که من و تو دوست هستیم، پس نخواسته در این مورد چیزی به تو بگوید که مبادا غمگین شوی. به نام خداوند و به جان تو قسم که من با مرگ فقط یک قدم فاصله دارم.»

۴ یوناتان به داوود گفت: «هرچه بخواهی برایت انجام خواهم داد.»

۵ داوود جواب داد: «فردا اول ماه است و من باید با پدرت سر سفره بنشینم، امّا به من اجازه بده تا غروب روز سوم در صحرا پنهان شوم.

۶ اگر پدرت دلیل نبودن مرا بر سر سفره بپرسد، بگو که من از تو خواهش کردم تا به من اجازه بدهی که به شهر خود به بیت لحم بروم و در مراسم قربانی سالانه با خانواده خود باشم.

۷ اگر بگوید: خوب. می دانم که خطری برایم نیست. امّا اگر خشمگین شد، آنگاه مرگ من به دست او حتمی است.

۸ پس از تو خواهش می کنم که از روی لطف به من کمک کنی، زیرا ما قول دوستی به هم داده ‌‌ایم. اگر خطایی از من سر زده باشد، خودت مرا بکش، امّا مرا پیش پدرت نبر.»

۹ یوناتان گفت: «هرگز چنین فکری نکن! اگر می دانستم که پدرم قصد بدی نسبت به تو دارد، آیا به تو نمی گفتم؟»

۱۰ داوود گفت: «اگر پدرت با خشم به تو جواب دهد چه کسی مرا آگاه خواهد ساخت؟»

۱۱ یوناتان به داوود گفت: «بیا با هم به مزرعه برویم.» و هر دو به راه افتادند.

۱۲ یوناتان به داوود گفت: «در حضور خداوند خدای اسرائیل به تو قول می دهم که فردا یا پس فردا، با پدرم درباره تو حرف می زنم و فوراً به تو اطّلاع می دهم که او درباره تو چه فکر می کند.

۱۳ اگر دیدم که خشمگین است و قصد کشتن تو را دارد، به جان خودم قسم می خورم که به تو خبر می دهم تا بتوانی به سلامتی فرار کنی و خداوند یار و نگهبان تو باشد همان طور که با پدرم بوده است!

۱۴ اگر من زنده ماندم، لطفاً سوگند خود را با من به یاد داشته باش.

۱۵ اگر مُردم، همان لطف و محبّت را نسبت به خانواده من داشته باش تا روزی که خداوند همه دشمنانت را از روی زمین نابود کند.

۱۶ پس یوناتان با خاندان داوود پیمان بست و گفت: خداوند انتقام تو را از دشمنانت بگیرد.»

۱۷ و یوناتان دوباره داوود را قسم داد، این بار به خاطر محبّتی بود که با او داشت، زیرا داوود را مانند جان خود دوست می داشت.

۱۸ یوناتان گفت: «فردا جشن اول ماه است، چون تو بر سر سفره نباشی جایت خالی است.

۱۹ پس فردا همگی از غیبت تو آگاه می شوند. پس مانند دفعه پیش در مخفیگاه خود، در کنار ستون سنگی بمان.

۲۰ من می آیم و سه تیر به آن طرف، طوری پرتاب می کنم که گویا هدفی را نشانه گرفته ‌ام.

۲۱ آنگاه یک نفر را می فرستم که تیرها را پیدا کند. اگر به او بگویم: تیرها در این طرف تو هستند، برو آنها را بیاور. پس بدان که خیر و خیریّت است و مطمئن باش که هیچ خطری متوجّه تو نیست.

۲۲ و اگر به او بگویم: جلوتر برو و تیرها در آن طرف توست. به این معنی است که تو باید فوراً از اینجا بروی، زیرا خدا تو را نجات داده است.

۲۳ از خدا می خواهم که به ما کمک کند تا به عهد و پیمان خود وفادار باشیم، چون او شاهد پیمان ما بوده است.»

۲۴ پس داوود خود را در مزرعه پنهان کرد. وقتی که جشن اول ماه شروع شد، پادشاه بر سفره غذا حاضر شد.

۲۵ او طبق عادت در جای مخصوص خود کنار دیوار نشست. یوناتان مقابل او قرار گرفت و ابنیر پهلوی شائول نشست. امّا جای داوود خالی بود.

۲۶ شائول در آن روز چیزی نگفت و گمان کرد که حادثه ‌ای برای داوود رخ داده است. و ممکن است برای شرکت در این مراسم از نظر شرعی پاک نبوده است. بلی، حتماً همین طور است.

۲۷ امّا فردای آن، یعنی در روز دوم ماه، باز هم جای داوود خالی بود. شائول از پسر خود یوناتان پرسید: «چرا پسر یَسی، سر سفره نیامده است؟ او نه دیروز اینجا بود و نه امروز.»

۲۸ یوناتان جواب داد: «داوود از من خواهش بسیار کرد که به او اجازه بدهم به بیت لحم برود.

۲۹ او از من خواهش کرد و گفت: اجازه بده که بروم، زیرا خانواده من می خواهد مراسم قربانی را برگزار کند و برادرم به من امر کرده است که در آنجا حاضر باشم. بنا بر این اگر به من لطف داری بگذار که بروم و برادرانم را ببینم. به همین دلیل او نتوانست سر سفره به حضور پادشاه حاضر شود.»

۳۰ آنگاه شائول بر یوناتان بسیار خشمگین شد و به او گفت: «ای حرامزاده، من می دانم که تو از داوود پشتیبانی می کنی، تو با این کار هم آبروی خودت را می بری و هم آبروی مادرت را.

۳۱ تا زمانی که پسر یَسی بروی زمین زنده باشد تو به پادشاهی نمی رسی. پس برو و او را به حضور من بیاور، او باید کشته شود.»

۳۲ یوناتان از پدر خود پرسید: «چرا او باید کشته شود؟ گناه او چیست؟»

۳۳ آنگاه شائول نیزه ای را که در دست داشت به قصد کشتن او به طرف او انداخت. پس یوناتان دانست که پدرش دست از کشتن داوود بر نمی دارد.

۳۴ پس یوناتان با خشم از سر سفره برخاست و در روز دوم ماه هم چیزی نخورد؛ زیرا به خاطر رفتار زشت پدرش نسبت به داوود بسیار ناراحت شده بود.

۳۵ صبح روز بعد یوناتان با یک پسر جوان به وعده گاه خود، در مزرعه پیش داوود رفت.

۳۶ به جوان گفت: «برو تیری را که می زنم پیدا کن.» آن جوان درحالی که می دوید، یوناتان تیر را طوری می انداخت که از او دورتر می افتاد.

۳۷ وقتی آن جوان به جایی رسید که تیر یوناتان خورده بود،

۳۸ یوناتان از پشت سر او صدا کرد: «تیرها به آن طرف افتاد شتاب کن. صبر نکن.» جوان تیرها را جمع کرد و پیش آقای خود آمد.

۳۹ البتّه آن جوان منظور یوناتان را نفهمید. فقط یوناتان و داوود می دانستند که منظور چیست.

۴۰ بعد یوناتان کمان خود را به آن جوان داد و به او گفت که آن را به شهر ببرد.

۴۱ همین که آن جوان از آنجا رفت، داوود از کنار ستون سنگ برخاست روی به خاک افتاد و سه مرتبه سجده کرد. آن دو یکدیگر را بوسیدند و با هم گریه می کردند. غم و غصه داوود بیشتر از یوناتان بود.

۴۲ یوناتان به داوود گفت: «برو به سلامت. ما به نام خداوند، قسم خورده ‌‌ایم و خداوند، من و تو و فرزندانمان را برای همیشه نسبت به پیمان ما وفادار خواهد ساخت.» بعد هر دو از هم جدا شدند و یوناتان به شهر بازگشت.

 

حزقیال باب ۱۶

  اورشلیم بی وفا

 ۱ خداوند به من فرمود

 ۲ «ای انسان فانی، اورشلیم را از کردار بدش آگاه ساز

 ۳ و بگو خداوند متعال چنین می فرماید: «اصل و تولّد تو از سرزمین کنعان است. پدر تو اموری و مادرت حِتّی بود.

 ۴ در روز تولّد، نافت را نبریدند و با آب شسته نشدی تا پاک شوی. به تو نمک نمالیدند و تو را در پارچه نپیچیدند.

 ۵ چشمی ‌بر تو دلسوزی نکرد تا از روی محبّت این کارها را برایت انجام دهد. در روز تولّدت از تو بیزار بودند و تو را در بیابان انداختند.

 ۶ «هنگامی که از کنارت می گذشتم، تو را دیدم که در خون غوطه ور هستی، به تو گفتم که زنده شو.

 ۷ تو را چون گیاه سالمی ‌پرورش دادم. تو بلندبالا و دوشیزه ای متعال گشتی. پستانهایت برآمده و موهایت بلند شد، امّا عریان بودی.

 ۸ «دوباره از کنار تو گذشتم و دیدم که به سن بلوغ رسیده ای. گوشه ردای خود را بر تو گستردم و عریانی تو را پوشاندم. با تو سوگند یاد کردم و با تو پیمان بستم و تو از آنِ من شدی.» خداوند متعال چنین می فرماید.

 ۹ «آنگاه با آب، خون را از تو شستم و با روغن، تو را تدهین کردم.

 ۱۰ بر تو جامه قلابدوزی شده و بر پاهایت کفشهای چرمی ‌مرغوب پوشانیدم و تو را با ردای ابریشمی آراستم.

 ۱۱ تو را با جواهرات زینت بخشیدم و دستبند به دستت و گردنبند به گردنت آویختم.

 ۱۲ بینی ات را با حلقه، گوشت را با گوشواره و سرت را با تاج زیبایی آراستم

 ۱۳ تو جواهرات طلا و نقره داشتی و همواره جامه های قلابدوزی شده و ابریشم بر تن داشتی. نان تو از بهترین آردها درست می شد و روغن زیتون و عسل برای خوردن داشتی. زیبایی تو خیره کننده بود و تو ملکه شدی.

 ۱۴ به خاطر زیبایی تو، شهرتت در میان همه ملّتها پراکنده شد، زیرا من به تو زیبایی کامل دادم.» خداوند متعال چنین گفته است.

 ۱۵ «امّا تو به زیبایی خود اتّکا کردی و به خاطر آوازه خود روسپی گشتی و با هر رهگذری روسپیگری نمودی

 ۱۶ مقداری از پارچه هایت را برای تزئین پرستشگاه های خود استفاده کردی و چون فاحشه ای خود را در اختیار همه گذاشتی.

 ۱۷ همچنین با جواهرات طلا و نقره ای که به تو داده بودم، مجسمه های مرد ساختی و با آنها روسپیگری کردی.

 ۱۸ با جامه های قلابدوزی آنها را پوشاندی و روغن و بُخور مرا پیش آنها گذاشتی

 ۱۹ به تو خوراک دادم؛ بهترین آرد، روغن زیتون و عسل، امّا تو آنها را برای خشنودی بُتها هدیه کردی.» خداوند متعال چنین گفته است.

 ۲۰ «فرزندانی را که برای من به دنیا آورده بودی، برای بُتها قربانی نمودی. آیا روسپیگریِ تو کافی نبود

 ۲۱ که فرزندان مرا کشتی و به عنوان قربانی به بُتها تقدیم کردی؟

 ۲۲ در هنگام آلودگی و روسپیگری خود، دوران جوانی خود را، هنگامی که برهنه در خون خود می غلطیدی، به یاد نیاوردی.»

  زندگی اورشلیم به عنوان یک روسپی

 ۲۳ خداوند متعال می فرماید: «وای بر تو! وای بر تو! زیرا پس از انجام همه شرارتهای خود،

 ۲۴ در هر گوشه و کنار، پرستشگاه ها ساختی و به روسپیگری پرداختی.

 ۲۵ در سر هر خیابانی، بنایی ساختی و زیبایی خود را به فحشا گذاشتی و خود را در اختیار هر رهگذری قرار دادی.

 ۲۶ با همسایگان شهوتران خود، یعنی مصریان، همبستر شدی و با روسپیگری خود خشم مرا برانگیختی.

 ۲۷ «بنا بر این، دست خود را علیه تو بلند نموده و سهم تو را کم کردم و تو را به اراده دشمنانت تسلیم کردم، یعنی به فلسطینیان که از کردار شرم آور تو متنفّر هستند.

 ۲۸ «چون دیگران نتوانستند تو را ارضاء کنند، به دنبال آشوریان دویدی. تو روسپی ایشان بودی، امّا ایشان نیز نتوانستند تو را ارضاء کنند.

 ۲۹ تو همچنین برای بابلیان، آن ملّت بازرگان، روسپی بودی، امّا ایشان هم نتوانستند تو را راضی خواهند کرد.»

 ۳۰ خداوند متعال چنین می فرماید: «چون روسپی بی شرمی هستی، همه این کارها را انجام دادی.

 ۳۱ در هر خیابان و میدان بتخانه ساختی و روسپیگری کردی، امّا تو چون روسپیان دیگر به خاطر پول این کار را نکردی.

 ۳۲ تو چون زنی هستی که به جای اینکه شوهرش را دوست بدارد با بیگانگان هم آغوش می شود.

 ۳۳ همه روسپیان هدیه می گیرند، امّا تو هدایای خود را به عاشقانت دادی. به ایشان رشوه دادی تا برای روسپیگری تو از همه جا بیایند.

 ۳۴ پس، تو با روسپیان دیگر فرق داری. کسی به دنبال تو نیامد تا روسپی باشی. کسی به تو پولی نداد بلکه تو به ایشان پول دادی، تو متفاوت بودی!»

  خدا اورشلیم را داوری می کند

 ۳۵ پس اینک ای روسپی، ای اورشلیم، سخن خداوند را بشنو.

 ۳۶ خداوند متعال می فرماید: «تو خود را برهنه کردی و چون فاحشه ای، خودت را در اختیار عاشقانت و همه بُتهایت قرار دادی و فرزندان خود را کُشتی و قربانی بُتها کردی.

 ۳۷ بنا بر این همه عاشقانت را که از وجودشان لذّت می بردی و آنهایی را که معشوق تو بودند و کسانی را که از آنها نفرت داشتی، به دور تو جمع می کنم و تو را در برابر آنها برهنه می سازم تا عریانی تو را ببینند.

 ۳۸ تو را به خاطر زنا و قتل محکوم می کنم و در خشم خود، تو را با مرگ مجازات می کنم.

 ۳۹ تو را به دست ایشان می سپارم. ایشان بتخانه هایی را که در آن روسپیگری می کردی ویران می کنند. ایشان لباس و جواهرات تو را خواهند گرفت و تو را برهنه و عریان رها خواهند کرد.

 ۴۰ «ایشان مردم را برمی انگیزند تا تو را سنگسار کنند و تو را با شمشیرهای خود تکه تکه خواهند کرد.

 ۴۱ ایشان خانه های تو را خواهند سوزاند و در حضور جماعت زنان تو را مجازات خواهند کرد. من تو را از فحشا و هدیه دادن به عاشقانت بازمی دارم.

 ۴۲ آنگاه خشم من پایان می پذیرد و آرام خواهم گرفت، دیگر خشمگین و غیور نخواهم بود.

 ۴۳ چون تو دوران جوانی خود را به یاد نیاوردی و با کردارت مرا خشمگین نمودی، بنا بر این کارهایت را بر سرت می آورم.» خداوند متعال چنین فرموده است.

  دختر همانند مادر

 ۴۴ خداوند می فرماید: «ای اورشلیم، مردم این مَثَل را درباره تو خواهند گفت: دختر مانند مادرش است.

 ۴۵ براستی تو دختر مادرت هستی، او شوهر و فرزندان خود را رها کرد. تو مانند خواهرانت هستی که از شوهران و فرزندان خود بیزار بودند. مادرت حِتّی و پدرت اموری بود.

 ۴۶ «خواهر بزرگ تو سامره است که با دختران خود در شمال تو سکونت دارد و خواهر کوچکت سدوم است که با دختران خود در جنوب زندگی می کند.

 ۴۷ تو نه تنها از آنها و کارهای زشتشان تقلید و پیروی کردی، بلکه در مدّت کوتاهی فاسدتر از آنها شدی.

 ۴۸ «به حیات خودم سوگند که خواهرت سدوم و دخترانش مثل تو به چنین کارهای زشتی دست نزده اند.

 ۴۹ گناه سدوم و دخترانش این بود که چون همه چیز را به فراوانی داشتند و در رفاه و آسایش زندگی می کردند، مغرور شده بودند و به بینوایان و نیازمندان کمک نمی کردند.

 ۵۰ ایشان مغرور و سرسخت بودند و کارهایی را که من از آنها تنفّر دارم، انجام دادند، پس من ایشان را نابود کردم.

 ۵۱ «سامره نصف گناهان تو را مرتکب نشد، کارهای زشت تو بمراتب بیشتر از خواهرانت بوده است. فساد تو به حدّی است که در مقایسه با خواهرانت، ایشان بی گناه به نظر می رسند.

 ۵۲ اینک باید شرمساری خود را تحمّل کنی، گناهان تو به حدّی از خواهرانت بدتر است که ایشان در کنار تو بی گناه به نظر می رسند. اکنون سرافکنده و خجل شو، زیرا تو باعث می شوی که خواهرانت پاک به نظر برسند.»

  باز سازی سدوم و سامره

 ۵۳ خداوند به اورشلیم فرمود: «من سدوم، سامره و روستاهایشان را کامروا خواهم ساخت. بله، من تو را هم کامروا خواهم کرد.

 ۵۴ تو به خاطر کارهایی که کرده ای باید خجالت بکشی و شرمساری تو به آنها نشان خواهد داد که چه وضع بهتری دارند.

 ۵۵ بلی، خواهرانت، سدوم و سامره و دخترانشان و همچنین تو با دخترانت دوباره کامیاب خواهید شد.

 ۵۶ آیا در روزهای غرورت سدوم را مسخره نمی کردی؟

 ۵۷ امّا حالا تو مایه تمسخر اَدوم و فلسطینیان و دخترانشان و همسایگانت شده ای و همگی از تو نفرت دارند.

 ۵۸ پس تو باید به سزای کارهای بد و گناهانت برسی.»

  پیمان جاودانی

 ۵۹ خداوند متعال می فرماید: «من مطابق کردارت با تو رفتار خواهم کرد، زیرا سوگندت را فراموش کردی و پیمانت را شکستی.

 ۶۰ امّا من پیمانی را که در دوران جوانی ات با تو بسته بودم، از یاد نمی برم و حال با تو پیمانی ابدی می بندم.

 ۶۱ تو به یاد خواهی آورد که چگونه رفتار کرده ای و هنگامی که خواهران بزرگ و کوچکت را به تو بازگردانم، شرمسار خواهی شد. من اجازه می دهم ایشان چون دختران تو باشند، گر‌چه این قسمتی از پیمان من با تو نبود.

 ۶۲ پیمان خود را با تو تجدید خواهم کرد و آنگاه خواهی دانست که من خداوند هستم.

 ۶۳ من همه خطاهایت را خواهم ‌بخشید، امّا تو از به یاد آوردن آنها چنان خجالت خواهی کشید که دیگر دهانت را باز نخواهی کرد.» خداوند متعال چنین فرموده

 

مکاشفه باب ۱۷

  فاحشۀ بزرگ

 ۱ آنگاه یکی از آن هفت فرشته ای که جام به دست داشتند آمد و با من صحبت کرد. او گفت : « بیا ، تا مجازات آن فاحشهً بزرگ را که در کنار رودخانه های بسیار قرار دارد بتو نشان دهم.

 ۲ پادشاهان زمین با او زنا کرده اند و مردم سراسر جهان از نوشیدن شراب زناکاری او خود را مست ساخته اند »

 ۳ و آن فرشته مرا در روح به بیابان برد و در آنجا زنی را دیدم که بر حیوان وحشی ءٍ سرخ رنگی سوار بود. بدن این حیوان از نامهای کفر آمیز پوشیده و دارای هفت سر و ده شاخ بود.

 ۴ آن زن لباس ارغوانی و سرخ در بر داشت و با طلا و جواهرات و مروارید آراسته شده بود. او در دست خود جام زرینی داشت که از فجور و کثافات زنای او پر بود.

 ۵ بر پیشانیش این اسم مرموز نوشته شده بود « بابل بزرگ ، مادر فواحش و تمام کثافات روی زمین ».

 ۶ من دیدم که آن زن از خون مقدسین و خون شاهدان عیسی سر مست بود. همین که به او نگاه کردم سخت در شگفت شدم.

 ۷ اما آن فرشته به من گفت : « چرا اینقدر تعجب کردی ؟ من راز آن زن و راز آن حیوان وحشی را که دارای هفت سر وده شاخ است و او بر آن سوار است به تو می گویم.

 ۸ آن حیوان که زمانی زنده بود و دیگر زنده نیست ، او به زودی از چاه بی انتها بیرون می آید و به سوی هلاکت خواهد رفت. از میان مردمان روی زمین آنانی که نامهایشان پیش از پیدایش جهان در دفتر حیات نوشته نشده بود از دیدن این حیوان تعجب خواهند کرد زیرا او زنده بود ولی دیگر زنده نیست و باز هم خواهد آمد.

 ۹ این به حکمت و فهم نیاز دارد. آن هفت سر هفت تپه ای است که زن بر آن می نشیند و همچنین هفت پادشاه است

 ۱۰ که پنج نفر از آنها از سلطنت بر کنار شده اند و یکی هم اکنون فرمانروائی می کند ، و آن هفتمی هنوز نیآمده است و هر وقت بیاید فقط مدت کوتاهی دوام خواهد آورد.

 ۱۱ اما آن حیوان وحشی که زمانی زنده بود و دیگر زنده نیست هشتمی است و با وجود آن یکی از آن هفت نفر می باشد و به سوی هلاکت می رود.

 ۱۲ ده شاخی که دیدی ده پادشاهند که هنوز به سلطنت نرسیده اند اما به آنان اختیار داده می شود که به مدت یک ساعت در سلطنت آن حیوان وحشی سهیم باشند.

 ۱۳ زیرا هدف همهً آنها یکی است و قدرت و اختیارات خود را به حیوان وحشی می بخشند.

 ۱۴ آنها با بره جنگ خواهند کرد ، اما بره پیروز خواهد شد ، زیرا اوست خداوند خداوندمان و شاه شاهان و همراهان او که « برگزیده و وفادار » خوانده شده اند در پیروزی او شریک خواهند بود ».

 ۱۵ آنگاه آن فرشته به من گفت : « در جائی که فاحشه ساکن است ، آن آبهائی که دیدی نشانهً قوم ها و جمعیت ها و ملتها و زبانها می باشند

 ۱۶ و اما آن ده شاخی که دیدی ، با آن حیوان وحشی دشمن فاحشه خواهند شد و او را عریان و ویران خواهند ساخت گوشت تنش را خواهند خورد و او را در آتش خواهند سوزانید.

 ۱۷ زیرا خدا در دلهای آنها نهاده که مقصود او را اجرا نمایند. پس هم رأی شدند و سلطنت خود را در اختیار حیوان وحشی قرار دادند تا آنچه خدا فرموده است به کمال رسانند.

 ۱۸ آن زنی که دیدی شهر بزرگ است که بر پادشاهان جهان تسلط دارد».

Go to top