برنامه مطالعه کتاب مقدس

دوم سموئیل فصل 2 حزقیال فصل 29 زکریا فصل 6

دوم سموئیل باب ۲

داوود، پادشاه برگزیده یهودا

۱ داوود از خداوند سؤال کرد: «آیا به یکی از شهرهای یهودا بروم؟» خداوند جواب داد: «بلی، برو.» داوود پرسید: «به کدام شهر بروم؟» خداوند فرمود: «به شهر حبرون.»

۲ پس داوود با دو زن خود، اخینوعم یزرعیلی و ابیجایل، بیوه نابال کرملی

۳ و با جنگجویانش و خانواده های ایشان به شهرهای اطراف حبرون رفته در آنجا ساکن شد.

۴ آنگاه سران طایفه یهودا برای مراسم تاجگذاری آمدند و داوود را به پادشاهی طایفه یهودا، مسح کردند. هنگامی که به داوود خبر رسید که مردم یابیش جلعاد، شائول را به خاک سپرده اند،

۵ داوود این پیام را برای ایشان فرستاد: «خداوند به شما به خاطر وفاداریی که به پادشاه داشته اید و او را آبرومندانه دفن کردید برکت بدهد!

۶ دعا می کنم که خداوند هم به نوبه خود، وفا و محبّت سرشار خود را نصیب شما گرداند! من هم به خاطر کردار نیک شما، خوبی و احسان خود را از شما دریغ نمی کنم.

۷ نیرومند و شجاع باشید، پادشاه شما شائول مرده است و مردم یهود مرا به پادشاهی خود مسح کرده اند.»

یشبوشت، پادشاه اسرائیل

۸ در این وقت اَبنیر پسر نیر، سپهسالار لشکر شائول، به محنایم رفت

۹ و ایشبوشت پسر شائول را به پادشاهی قلمرو جلعاد، آشوریان، یزرعیل، افرایم، بنیامین و تمام سرزمین اسرائیل گماشت.

۱۰ وقتی ایشبوشت پادشاه شد، چهل ساله بود و دو سال سلطنت کرد. امّا طايفه یهودا، از داوود پیروی کردند.

۱۱ داوود مدّت هفت سال و شش ماه در حبرون، پادشاه طایفه یهودا بود.

جنگ اسرائیل و یهودا

۱۲ اَبنیر، پسر نیر با سربازان ایشبوشت از محنایم به جبعون رفت.

۱۳ یوآب پسر صرویه، و سربازان داوود رفته آنها را در برکه جبعون ملاقات کردند. هر دو سپاه مقابل هم در دو طرف برکه نشستند.

۱۴ آنگاه اَبنیر به یوآب گفت: «بگذار جوانان ما زورآزمایی کنند!» یوآب موافقت کرد.

۱۵ پس دوازده نفر از هر گروه بنیامین و ایشبوشت پسر شائول و دوازده نفر از گروه داوود انتخاب شدند و به جنگ پرداختند.

۱۶ هریک سر حریف خود را گرفته و با شمشیر به پهلوی او می زد، تا همه آنها کشته شدند و آن مکان را «میدان شمشیر» نامیدند.

۱۷ جنگ آن روز یک جنگ خونین بود و سپاه داوود، لشکر اَبنیر را شکست داد.

۱۸ سه پسر صرویه، یعنی یوآب، ابیشای و عسائیل هم در آنجا بودند. عسائیل که مثل یک آهوی وحشی، چابک و تیز بود

۱۹ تک و تنها به تعقیب اَبنیر رفت. مستقیماً او را دنبال کرد و هیچ چیزی مانعش نمی شد.

۲۰ اَبنیر به پشت سر نگاه کرد و پرسید: «عسائیل، این تو هستی؟» او جواب داد: «بلی، من هستم.»

۲۱ اَبنیر گفت: «به دو طرفت نگاه کن، یکی از جوانان را دستگیر نما، دارایی اش را بگیر.» امّا عسائیل قبول نکرد و به تعقیب خود ادامه داد.

۲۲ اَبنیر باز به او گفت: «از اینجا برو. نمی خواهم تو را بکشم، زیرا در آن صورت چطور می توانم به روی برادرت، یوآب نگاه کنم؟»

۲۳ او باز هم قبول نکرد. آنگاه اَبنیر با نیزه به شکم او زد و سر نیزه اش از پشت او بیرون آمد، به زمین افتاد و مُرد. هرکه به آن مکانی که جنازه عسائیل افتاده بود رسید، ایستاد.

۲۴ یوآب و ابیشای به دنبال اَبنیر رفتند. هنگام غروب آفتاب به تپّه امّه که در نزدیکی جیح و در راه بیابان جبعون است، رسیدند.

۲۵ سپاه اَبنیر که همه از مردم بنیامین بودند، در بالای تپّه جمع شدند.

۲۶ اَبنیر، یوآب را خطاب کرده گفت: «آیا ما باید برای همیشه بجنگیم؟ تو نمی توانی ببینی که در آخر چیزی جز تلخی نمی ماند؟ ما از اقوام تو هستیم. کی به افرادت دستور خواهی داد که از تعقیب ما دست بکشند؟»

۲۷ یوآب در جواب گفت: «به خدای زنده سوگند می خورم که اگر تو حرفی نمی زدی، ما تا فردا صبح شما را تعقیب می کردیم.»

۲۸ آنگاه یوآب شیپور زد و همگی توقّف کردند و دست از تعقیب سپاه اسرائیل کشیدند و دیگر با آنها جنگ نکردند.

۲۹ اَبنیر و مردان او تمام شب از راه دشت اردن رفته از رود اردن عبور کردند. فردای آن روز تا ظهر راه پیمودند تا به محنایم رسیدند.

۳۰ یوآب پس از تعقیب اَبنیر به حبرون برگشت و تمام سپاه خود را جمع کرد. بعد از سرشماری دید که به غیراز عسائیل نوزده نفر دیگر از مردان داوود کم بودند.

۳۱ امّا سیصد و شصت نفر از افراد اَبنیر، از طایفه بنیامین، به دست مردان داوود کشته شده بودند.

۳۲ بعد جنازه عسائیل را بُردند و در آرامگاه پدرش در بیت لحم به خاک سپردند. یوآب و افرادش تمام شب راه رفتند و سپیده دم به حبرون رسیدند.

 

حزقیال باب ۲۹

  نبوت علیه مصر

 ۱ در روزِ دوازدهم ماه دهم از سالِ دهم تبعید ما، خداوند به من فرمود:

 ۲ «ای انسان فانی، رو به سوی فرعون کن و علیه او و همه مردم مصر نبوّت کن

 ۳ و بگو خداوند متعال چنین می فرماید: اینک ای فرعون، من علیه تو هستم. ای هیولای بزرگ که در میان نهرها دراز کشیده ای و می گویی: رود نیل از آن من است و من آن را ساخته ام.

 ۴ من قلابها به فک تو خواهم زد و ماهیان نهرهایت را به فلس هایت خواهم چسباند، و درحالی که همه ماهیان به فلس هایت چسبیده اند تو را از نهر بیرون خواهم کشید.

 ۵ من تو و همه آن ماهیان را به بیابان خواهم افکند. بدن تو به روی زمین خواهد افتاد و دفن نمی شود. من آن را خوراک پرندگان و حیوانات خواهم کرد

 ۶ آنگاه همه مردم مصر خواهند دانست که من خداوند هستم. «اسرائیلی ها برای پشتیبانی به تو اتّکاء کردند امّا تو چوبدستی ضعیفی بیش نبودی.

 ۷ هنگامی که تو را به دست گرفتند، شکستی و شانه ایشان را پاره کردی و هنگامی که به تو تکیه دادند، شکستی و کمرهایشان را به لرزه انداختی.

 ۸ پس اکنون من، خداوند متعال به تو می گویم: اینک شمشیری خواهم آورد تا مردم و حیوانات تو را نابود کند.

 ۹ مصر سرزمینی متروک و ویران خواهد شد. آنگاه تو خواهی دانست که من خداوند هستم. «چون گفتی: رود نیل از آن توست و تو آن را ساختی،

 ۱۰ بنا بر این من علیه تو و نهرهایت هستم و سرزمین مصر را از مجدل تا اسوان و تا مرز حبشه کاملا ویران خواهم ساخت.

 ۱۱ پای هیچ انسان و حیوانی از آن گذر نخواهد کرد و مدّت چهل سال متروک خواهد بود.

 ۱۲ من مصر را ویران ترین کشور جهان خواهم ساخت. مدّت چهل سال شهرهای مصر ویران باقی خواهند ماند، ویران تر از بدترین شهرهای ویران دیگر. مصریان را آواره خواهم کرد؛ ایشان به هر کشوری خواهند گریخت و با مردمان دیگر زندگی خواهند کرد.»

 ۱۳ خداوند متعال می فرماید: «پس از چهل سال مصریان را از میان مللی که پراکنده ساختم، باز خواهم آورد

 ۱۴ و اجازه می دهم که در جنوب مصر، در میهن اصلی خود زیست کنند. ایشان ملّت ناتوانی خواند بود.

 ۱۵ از همه حکومتها ناتوانتر و هرگز بر ملّتهای دیگر فرمانروایی نخواهند کرد. من ایشان را چنان کوچک خواهم کرد که دیگر نتوانند اراده خود را به دیگران تحمیل کنند.

 ۱۶ اسرائیل دیگر هرگز برای یاری به ایشان تکیه نخواهد کرد. سرنوشت مصر به اسرائیل یادآوری خواهد کرد که تکیه کردن به آن چقدر نادرست است. آنگاه اسرائیل خواهد دانست که من، خداوند متعال هستم.»

  نبوکدنصر مصر را تسخیر می کند

 ۱۷ در روز اول ماه اول از سال بیست و هفتم تبعید ما، خداوند به من فرمود:

 ۱۸ «ای انسان فانی، وقتی نبوکدنصر، پادشاه بابل به صور حمله کرد او سربازان خود را مجبور کرد چنان بارهای سنگینی حمل کنند که موی سرشان ساییده شد و کچل شدند و پوست شانه های ایشان زخم شد، امّا نه پادشاه و نه سربازان او از این زحمات سودی بردند.

 ۱۹ بنا بر این من خداوند متعال چنین می گویم: من سرزمین مصر را به نبوکدنصر پادشاه خواهم داد. او در ازای مزد ارتش خود همه ثروت مصر را تاراج می کند و به غنیمت می برد.

 ۲۰ من سرزمین مصر را در ازای مزد کاری که انجام داده به او می دهم، زیرا ایشان برای من کار می کردند. من، خداوند متعال سخن گفته ام.

 ۲۱ «در آن روز قدرت گذشته قوم اسرائیل را تجدید می کنم و زبان تو را ای حزقیال، گویا می سازم تا همه بشنوند و بدانند که من خداوند هستم.»

 

زکریا باب ۶

  رویای چهار ارابه

 ۱ باز به بالا نگاه کردم و چهار ارّابه را دیدم که از بین دو کوه برنزی بیرون آمدند.

 ۲ ارابه اولی به وسیله اسبهای قرمز، دومی با اسبهای سیاه،

 ۳ سومی توسط اسبهای سفید و چهارمی به وسیله اسبهای ابلق کشیده می شد.

 ۴ از فرشته ای که با من صحبت می کرد پرسیدم: «آقای من، اینها چیستند؟»

 ۵ فرشته جواب داد: «اینها چهار روح آسمانی هستند که از حضور خداوندِ تمام روی زمین آمده اند.»

 ۶ ارابه اسبهای سیاه به سوی شمال، اسبهای سفید به جانب غرب و اسبهای ابلق به طرف جنوب می روند.

 ۷ اسبها بی قرار بودند و می خواستند که هرچه زودتر بروند و در سراسر زمین گردش کنند. فرشته فرمود: «بروید و گشت و گذارتان را شروع کنید.» پس آنها به راه افتادند و تمام زمین را گردش کردند.

 ۸ بعد او خطاب به من کرده فرمود: «آن اسبهایی که به طرف شمال رفتند، خشم مرا فرونشاندند.»

  تاجگذلری یهوشع

 ۹ خداوند به من فرمود:

 ۱۰ «حلدا، طوبیا و یدعیا از طرف یهودیان تبعید شده در بابل، هدایایی از طلا و نقره با خود آورده اند.

 ۱۱ آن هدایا را از آنها بگیر و به خانه یوشیا پسر صَفَنیا برو و با آنها یک تاج بساز. بعد آن تاج را بر سر یهوشع پسر یهوصادق کاهن اعظم بگذار.

 ۱۲ سپس به او بگو که خداوند متعال چنین می فرماید: تو نمونه آن مردی هستی که شاخه نام دارد. او از جایگاه خود می روید و معبد بزرگ را بازسازی می کند.

 ۱۳ او همان کسی است که معبد بزرگ را می سازد و صاحب شکوه و جلال پادشاهی می شود، او در مقام کاهن بر تخت سلطنت می نشیند و بین این دو مقام با هماهنگی کامل حکمرانی می کند.

 ۱۴ بعد آن تاج از طرف حلدا، طوبیا، یدعیا و یوشیا به عنوان یادگار در معبد بزرگ خداوند نگهداری شود.»

 ۱۵ مردمانی ‌که در جاهای دور سکونت دارند، می آیند و در بازسازی معبد بزرگ خداوند کمک می کنند. آنگاه خواهید دانست که خداوند متعال مرا پیش شما فرستاده است. تمام اینها وقتی واقع می شوند که شما کاملا از خداوند، خدای خود اطاعت نمایید.

Go to top