برنامه مطالعه کتاب مقدس

دوم سموئیل فصل 3 حزقیال فصل 30 زکریا فصل 7

دوم سموئیل باب ۳

۱ جنگ بین خانواده شائول و خاندان داوود، زمان درازی ادامه داشت. نیروهای شائول روز به روز ضعیفتر می شدند و قدرت داوود رو به افزایش بود.

پسران داوود

۲ شش پسر داوود در حبرون به دنیا آمدند، اولین آنها اَمنون که مادرش اخینوعم یزرعیلی بود.

۳ پسر دوم او کیلاب بود که ابیجایل، بیوه نابال کرملی به دنیا آورد. سومی ابشالوم پسر معکه، دختر تلمای پادشاه جشور،

۴ چهارمی ادونیا پسر حجیت، پنجمی شفطیا پسر ابیطال

۵ و ششمی یترعام پسر عجله بود.

ابنیر به داوود می پیوندد

۶ در مدّتی که جنگ بین نیروهای داوود و نیروهای سلطنتی شائول ادامه داشت، اَبنیر یکی از قدرتمندترین پیروان خانواده شائول گردید.

۷ شائول همسر صیغه ای به نام رصفه داشت که دختر ایه بود. ایشبوشت، اَبنیر را متّهم ساخته گفت: «چرا با صیغه پدرم همبستر شدی؟»

۸ اَبنیر از این حرف او بسیار خشمگین شد و گفت: «مگر من سگ هستم که با من چنین رفتار می کنی؟ با وجود تمام خوبی هایی که من در حق پدرت و برادران و دوستان او کردم و نگذاشتم که دست داوود به تو برسد، تو امروز برعکس، مرا به خاطر این زن، گناهکار می سازی.

۹ پس حالا با تمام قدرت خود می کوشم که سلطنت را از تو بگیرم و طبق وعده خداوند،

۱۰ سرزمین را از دان تا بئرشبع به داوود تسلیم کنم.»

۱۱ ایشبوشت از ترس خاموش ماند و نتوانست جوابی به اَبنیر بدهد.

۱۲ آنگاه اَبنیر پیامی به این شرح به داوود فرستاده گفت: «آیا می دانی که این سرزمین مال کیست؟ اگر با من پیمان ببندی، من به تو کمک می کنم و اختیار تمام سرزمین اسرائیل را به دست تو می سپارم.»

۱۳ داوود پاسخ داد: «بسیار خوب، من به شرطی با تو پیمان می بندم که همسرم میکال، دختر شائول را با خود نزد من بیاوری.»

۱۴ بعد داوود به ایشبوشت پیام فرستاده گفت: «زن من میکال را که به قیمت صد قلفه فلسطینی خریده ام برایم بفرست.»

۱۵ پس ایشبوشت او را از شوهرش، فلطیئیل پسر لایش پس گرفت.

۱۶ شوهرش گریه کنان تا به بحوریم به دنبال او رفت. بعد اَبنیر به فلطیئیل گفت: «برگرد و به خانه ات برو.» او ناچار به خانه خود برگشت.

۱۷ اَبنیر به رهبران اسرائیل پیشنهاد کرد و به آنها خاطرنشان نمود که از مدّتها قبل می خواستند داوود بر آنها سلطنت کند،

۱۸ حالا وقت آن است که خواسته خود را عملی کنند، زیرا خداوند فرمود: «به وسیله بنده ام داوود، قوم اسرائیل را از دست فلسطینیان و همه دشمنان ایشان نجات می دهم.»

۱۹ سپس اَبنیر بعد از مذاکره با رهبران طایفه بنیامین، به حبرون پیش داوود رفت تا از نتیجه مذاکرات خود با قوم اسرائیل و طایفه بنیامین، به او گزارش بدهد.

۲۰ اَبنیر با بیست نفر از جنگجویان خود به حبرون رسید و داوود برای آنها مهمانی داد.

۲۱ اَبنیر به داوود گفت: «من می خواهم بروم و تمام قوم اسرائیل را جمع کنم و به حضور سرورم، پادشاه بیاورم تا پیمانی با شما ببندند و شما به آرزوی دیرینه خود برسید و بر آنها حکومت کنید.» پس داوود به او اجازه داد و او را به سلامت روانه کرد.

ابنیر به قتل می رسد

۲۲ بعد از آنکه اَبنیر رفت، یوآب و بعضی از افراد داوود از یک حمله برگشتند و غنیمت فراوانی را که گرفته بودند با خود آوردند.

۲۳ چون یوآب شنید که اَبنیر به ملاقات پادشاه آمده بود و پادشاه به او اجازه داد که بی خطر برود،

۲۴ با عجله پیش داوود رفت و گفت: «چرا این کار را کردی؟ اَبنیر پیش تو آمد و تو هم به او اجازه دادی که برود.

۲۵ تو خوب می دانستی که او برای جاسوسی آمده بود تا از همه حرکات و کارهایت باخبر شود.»

۲۶ وقتی یوآب از پیش داوود رفت، فوراً چند نفر را به دنبال اَبنیر فرستاد و او را از کنار چشمه سیره بازآوردند ولی داوود از این کار آگاه نبود.

۲۷ به مجرّدی که اَبنیر به حبرون رسید، یوآب او را از دروازه شهر به بهانه مذاکره خصوصی به گوشه ای برد و در آنجا به انتقام خون برادر خود عسائیل، شکم او را درید و او را به قتل رساند.

۲۸ هنگامی که داوود از ماجرا باخبر شد گفت: «من و سلطنت من در ریختن خون اَبنیر در حضور خداوند گناهی نداریم. یوآب و خاندان او مقصّرند.

۲۹ از خدا می خواهم که همه شان به عفونت و جذام مبتلا شوند، از پا بیفتند و با دَم شمشیر یا از قحطی بمیرند.»

۳۰ به این ترتیب یوآب و برادرش ابیشای، اَبنیر را کشتند، زیرا برادر ایشان، عسائیل را در جنگ جبعون به قتل رسانده بود.

خاکسپاری ابنیر

۳۱ داوود به یوآب و تمام کسانی که با او بودند گفت: «لباس خود را پاره کنید و پلاس بپوشید و برای اَبنیر سوگواری کنید.» داوود پادشاه در پی جنازه او رفت.

۳۲ بعد اَبنیر را در حبرون به خاک سپردند و پادشاه با آواز بلند بر سر قبر او گریه کرد و همه مردم نیز گریستند.

۳۳ آنگاه پادشاه این سوگنامه را برای اَبنیر خواند: «آیا لازم بود که اَبنیر مانند نادانان بمیرد؟

۳۴ دستهای تو بسته و پاهایت در زنجیر نبودند. تو به دست فرومایگان کشته شدی.» و مردم دوباره برای اَبنیر گریه کردند.

۳۵ چون داوود در روز دفن اَبنیر چیزی نخورده بود، مردم از او خواهش کردند که غذا بخورد، امّا داوود سوگند یاد کرد که تا غروب آفتاب به چیزی لب نزند.

۳۶ مردم احساسات نیک او را مانند دیگر کارهای خوب او تقدیر کردند.

۳۷ آنگاه دانستند که پادشاه در کشتن اَبنیر دخالتی نداشته است.

۳۸ پادشاه به مأموران خود گفت: «می دانید که امروز یک رهبر و یک شخصیّت بزرگ اسرائیل کشته شد.

۳۹ با اینکه من، پادشاه برگزیده خداوندم ولی ضعیف هستم و این مردان یعنی پسران صرویه از من تواناترند. خداوند مردم شریر را به جزای کارهایشان برساند.»

 

حزقیال باب ۳۰

  سوگنامه ای برای مصر

 ۱ خداوند بار دیگر با من سخن گفت:

 ۲ «ای انسان فانی، آنچه را که من، خداوند متعال می گویم، نبوّت کن و اعلام نما. این است کلماتی که باید بگویی: «روز وحشت فرا می رسد!

 ۳ زیرا آن روز نزدیک است، روز خداوند نزدیک است. روز ابرها و زمان نابودی ملّتها.

 ۴ در مصر جنگ خواهد بود و تنگدستی عظیمی در حبشه. بسیاری در مصر کشته خواهند شد، کشور تاراج می شود و ویران.

 ۵ «در آن جنگ سربازان مزدور از حبشه، لیبی، لود، عربستان، کوب، و حتّی از قوم من کشته خواهند شد.»

 ۶ خداوند می فرماید: «از مجدل در شمال تا اسوان در جنوب، همه پشتیبانان مصر در جنگ کشته خواهند شد و ارتش مغرور مصر نابود خواهد شد. من، خداوند متعال چنین گفته ام.

 ۷ این سرزمین، ویران ترین سرزمین در جهان خواهد بود و شهرهایش کاملا ویران خواهند ماند.

 ۸ هنگامی که مصر را به آتش بکشم و همه مدافعان آن کشته شوند، آنگاه خواهند دانست که من، خداوند هستم.»

 ۹ هنگامی که آن روز فرا رسد و مصر نابود گردد، قاصدان من با کشتی بیرون خواهند رفت تا سودانی های بی خبر را به وحشت بیندازد، آن روز نزدیک است.»

 ۱۰ بنا بر این خداوند متعال می فرماید: «به دست نبوکدنصر پادشاه بابل، ثروت مصر را پایان خواهم داد.

 ۱۱ او و ارتش بی رحمش خواهند آمد تا سرزمین را نابود کنند. ایشان با شمشیر به مصر یورش خواهند آورد و سرزمین پر از اجساد خواهد شد.

 ۱۲ من رود نیل را خشک خواهم کرد و مصر را در زیر قدرت مردان شریر خواهم گذاشت. بیگانگان همه کشور را نابود خواهند کرد. من خداوند سخن گفته ام.»

 ۱۳ خداوند متعال می فرماید: «من بُتها و خدایان دروغین مِمفیس را نابود خواهم کرد. دیگر کسی نخواهد بود تا در مصر فرمانروایی کند و من همه مردم را وحشتزده خواهم کرد.

 ۱۴ من جنوب سرزمین مصر را ویران خواهم کرد و شهر صوعن را به آتش خواهم کشید. و حکم داوری را در مورد تیبِس به اجرا در خواهم آورد.

 ۱۵ خشم خود را بر پلوسیوم که شهر مستحکم مصر است، می ریزم و اهالی تیبِس را نابود می سازم.

 ۱۶ من مصر را به آتش خواهم کشید و پلوسیوم به درد شدیدی گرفتار خواهد شد. دیوارهای تیبِس خواهند شکست و مِمفیس در روز با دشمن روبه رو خواهد شد.

 ۱۷ جوانان اون و فِیبَسَت با شمشیر کشته می شوند و سایر مردم به اسارت برده می شوند.

 ۱۸ هنگامی که در آنجا حکومت مصر را درهم بشکنم و نیروی مغرور آن پایان یابد، روز تَحفَنحیس تاریک می شود. ابرها آن را می پوشاند و مردم همه شهرها به اسارت برده خواهند شد.

 ۱۹ هنگامی که مصر را چنین مجازات کنم، خواهند دانست که من خداوند هستم.»

  مجازات فرعون

 ۲۰ در روز هفتم ماه اول از سال یازدهم تبعید ما، خداوند به من فرمود:

 ۲۱ «ای انسان فانی، من بازوی فرعون را شکسته ام و کسی آن را نبسته یا درمان نکرده است تا شفا یابد و نیرومند شود تا بتواند شمشیر را به دست گیرد

 ۲۲ بنا بر این من، خداوند متعال چنین سخن می گویم: من علیه فرعون هستم و بازوهای او را خواهم شکست؛ بازوی نیرومندش و دیگری را که شکسته بود و شمشیر را از دست او خواهم انداخت.

 ۲۳ من مصریان را در سراسر جهان پراکنده خواهم کرد.

 ۲۴ من بازوی پادشاه بابل را نیرومند می سازم و شمشیر خود را به دست او می دهم، امّا بازوهای فرعون را خواهم شکست و او ناله خواهد کرد و در برابر دشمن خود خواهد مُرد.

 ۲۵ آری، او را ناتوان می کنم و پادشاه بابل را نیرومند. هنگامی که شمشیر خود را به او بدهم و او آن را به طرف مصر نشانه بگیرد، همه خواهند دانست که من خداوند هستم.

 ۲۶ من مصریان را در سراسر دنیا پراکنده خواهم ساخت. آنگاه همه خواهند دانست که من خداوند هستم.»

 

زکریا باب ۷

  روزه ریاکارانه مردم

 ۱ در چهارمین سال سلطنت داریوش شاهنشاه، در روز چهارمِ ماهِ نهم، یعنی ماه کِسلو، پیام دیگری از جانب خداوند برای من رسید.

 ۲ مردم شهر بیت ئیل، شرآصر و رَجمِ ملک را با عدّه ای از مردان دیگر به معبد بزرگ فرستادند تا از درگاه خداوند برکت بطلبند

 ۳ و از کاهنان خداوند متعال و انبیا بپرسند: «آیا به روزه و سوگواری خود در ماه پنجم ادامه بدهیم یا نه، چنانکه سالها این کار را کرده ایم؟»

 ۴ خداوند متعال به من چنین فرمود:

 ۵ «به تمام مردم و کاهنان این سرزمین بگو که در مدّت هفتاد سالی که در ماه های پنجم و هفتم روزه می گرفتید و سوگواری می کردید، برای خشنودی من نبود.

 ۶ اکنون هم، وقتی می خورید و می نوشید، آیا فقط به خاطر خودتان نیست؟

 ۷ «سالها پیش، وقتی اورشلیم کامیاب و پُر از جمعیّت بود و شهرهای اطراف و جنوب آن هم مسکونی بودند، به وسیله انبیای پیشین همین هشدارها را به شما دادم.»

  اسارت، نتیجه نافرمانی

 ۸ سپس این پیام از جانب خداوند متعال برای زکریا آمد:

 ۹ «سالها پیش، این دستورات را به شما دادم: عادلانه قضاوت کنید. به یکدیگر محبّت و شفقت نشان بدهید.

 ۱۰ به بیوه زنان، یتیمان و مردم بیگانه و فقیری که در بین شما زندگی می کنند ظلم نکنید و برای یکدیگر توطئه نچینید.

 ۱۱ «نیاکان شما نافرمانی کردند و گوشهای خود را گرفتند تا کلام مرا نشنوند.

 ۱۲ آنها دلهای خود را مثل سنگ سخت ساختند و نخواستند احکامی را که من، خداوند متعال با روح خود، توسط انبیای پیشین به آنها داده بودم، بشنوند؛ بنا بر این خشم عظیم خود را بر آنها نازل کردم

 ۱۳ چون وقتی من با آنها سخن گفتم، آنها به کلام من توجّه ننمودند، من هم وقتی آنها به درگاه من دعا کردند، دعایشان را نشنیدم.

 ۱۴ پس آنها را با گردباد در بین اقوام بیگانه پراکنده ساختم و به این ترتیب سرزمین آباد ایشان چنان ویران شد که یک نفر هم در آن سکونت نمی کرد.»

Go to top