برنامه مطالعه کتاب مقدس

داوران فصل 8 ارمیا فصل 36 یعقوب فصل 1

داوران باب ۸

شکست نهایی مدیانیان

۱ مردم افرایم به جدعون گفتند: «این چه کاری بود که با ما کردی؟ چرا وقتی به جنگ مدیانیان رفتی ما را خبر نکردی؟» پس او را با خشم بسیار سرزنش نمودند.

۲ جدعون به آنها گفت: «آیا خوشه چینی افرایم از میوه چینی ابیعزر بهتر نیست؟ کار شما در پایان جنگ بمراتب، مهمتر از کار ما در شروع جنگ بود.

۳ زیرا خداوند به شما کمک کرد که دو سردار مدیانیان، یعنی غُراب و ذَئب را دستگیر کنید.» با این سخن جدعون، آنها آرام شدند.

۴ بعد جدعون، با سیصد نفر از همراهان خود از رود اردن عبور کرد. آنها با وجود اینکه بسیار خسته بودند، باز هم از تعقیب دشمن دست نکشیدند.

۵ جدعون به مردم سُکوّت گفت: «لطفاً به همراهان من چیزی برای خوردن بدهید، زیرا آنها خسته و بی حال شده اند و ما هنوز در تعقیب زَبَح و صَلمُونَع، پادشاهان مدیان هستیم.»

۶ رهبران سُکوّت گفتند: «آیا زبح و صلمونع را دستگیر کرده ای که ما به سپاه تو نان بدهیم؟»

۷ جدعون گفت: «بسیار خوب! وقتی که خداوند زبح و صلمونع را به دست من تسلیم کند، آنگاه من گوشت بدن شما را با تیغ و خار بیابان می دَرَم.»

۸ جدعون از آنجا به فَنوعیل رفت و از آنها هم، درخواست خوراک کرد. آنها هم، مانند مردم سُکوّت به او جواب دادند.

۹ جدعون به مردم فنوعیل گفت: «وقتی به سلامتی بازگردم این بُرج را ویران می کنم.»

۱۰ در این وقت زَبَح و صَلمونع با پانزده هزار سرباز در قَرقور بودند. از تمام قوای شرقی فقط همین تعداد باقیمانده بود، زیرا یکصد و بیست هزار نفرشان قبلا تلف شده بودند.

۱۱ بعد جدعون از راه کاروان رو در شرق نوبح یُجبَها رفته، با یک حمله ناگهانی سپاه مدیانیان را شکست داد.

۱۲ زبح و صلمونع فرار کردند. جدعون به تعقیب آنها رفت و هر دو پادشاه مدیان را دستگیر کرد و تمام سپاه آنها را تارومار کرد.

۱۳ بعد جدعون پسر یوآش از طریق گردنه حارَس از جنگ برگشت.

۱۴ او یک جوان سُکوّتی را دستگیر کرد و پس از پرس و جو از او خواست تا نامهای مأموران و سرکردگان سُکوّت را بنویسد. آن جوان نام هفتاد و هفت نفرشان را نوشت.

۱۵ جدعون به سُکوّت رفت و به مردم آنجا گفت: «به یاد بیاورید که شما از کمک کردن به من خودداری کردید و گفتید که من هرگز نمی توانم زبح و صلمونع را دستگیر کنم و از دادن خوراک به ما که خسته و بی حال بودیم، خودداری کردید. اینک ببینید آنها اینجا هستند.»

۱۶ بعد با خار بیابان، رهبران سُکوّت را مجازات کرد.

۱۷ بُرج فنوعیل را ویران نمود و مردان شهر را به قتل رساند.

۱۸ بعد به زبح و صلمونع گفت: «آنهایی را که در تابور کشتید چگونه اشخاصی بودند؟» جواب دادند: «آنها همگی مانند شما و هر کدام مانند یک شاهزاده بودند.» جدعون گفت:

۱۹ «پس آنها برادران و پسران مادر من بودند. به خداوند قسم، اگر شما آنها را نمی کشتید، من هم شما را نمی کشتم.»

۲۰ پس به پسر اول خود، یَتَر گفت: «برخیز و آنها را بکُش.» امّا یتر دست به شمشیر نبرد و ترسید، چون هنوز بسیار جوان بود.

۲۱ آنگاه زبح و صلمونع به جدعون گفتند: «تو خودت ما را بکش. ما می خواهیم که به دست یک شخص شجاعی، مثل تو کشته شویم.» پس جدعون برخاست، زبح و صلمونع را کشت و گردنبندهای شترهای ایشان را نیز برداشت.

۲۲ مردم اسرائیل به جدعون گفتند: «تو بیا و حاکم ما باش، تو و پسرانت و نسلهای آینده تو، زیرا تو ما را از دست مدیانیان نجات دادی.»

۲۳ جدعون جواب داد: «نه من و نه پسران من، پادشاه شما می شویم. حاکم شما خداوند است.

۲۴ امّا یک خواهش از شما می کنم که هر کدامتان گوشواره هایی را که به غنیمت گرفته اید به من بدهید.» (چون دشمنان آنها، که اسماعیلی بودند، همگی گوشواره طلا داشتند.)

۲۵ آنها جواب دادند: «با کمال میل، ما گوشواره ها را به تو می دهیم.» پس آنها ردایی را روی زمین پهن کردند و همگی گوشواره هایی را که به غنیمت گرفته بودند، در آن انداختند.

۲۶ وزن گوشواره ها به غیراز گردنبندهای شتران، و زنجیرها و لباسهای ارغوانی پادشاهان مدیان و حلقه های گردن شترهایشان، در حدود بیست کیلوگرم طلا بود.

۲۷ جدعون از آنها یک مجسمه طلایی ساخت و آن را در شهر خود، عُفره قرار داد. بزودی مردم اسرائیل شروع به پرستش آن کردند. این کار برای جدعون و خانواده اش دامی شد.

۲۸ به این ترتیب مردم مدیان به دست اسرائیل شکست خوردند و دیگر نتوانستند قدرت خود را به دست بیاورند. در دوران عمر یروبعل، مدّت چهل سال صلح و آرامش در آن سرزمین برقرار بود.

مرگ جدعون

۲۹ جدعون، پسر یوآش به خانه خود برگشت.

۳۰ او دارای هفتاد پسر بود زیرا زنهای زیادی داشت.

۳۱ او همچنین یک صیغه در شَکیم داشت که برایش یک پسر به دنیا آورد و وی را ابیملک نامید.

۳۲ وقتی که جدعون فوت کرد، پیر و سالخورده شده بود. او را در آرامگاه پدرش یوآش، در عفره در سرزمین ابیعزریان به خاک سپردند.

۳۳ بعد از وفات جدعون، مردم اسرائیل دوباره گمراه شده، به پرستش بعل پرداخته و بت بعل را خدای عهد خود نامیدند

۳۴ و خداوند خدای خود را از یاد بردند. خدایی که آنها را از دست دشمنان اطرافشان نجات داده بود.

۳۵ آنها خدمات یروبعل (جدعون) را که در حق ایشان کرده بود، فراموش نمودند و به خاندان او احترام نگذاشتند.

 

ارمیا باب ۳۶

باروک طومار را در معبد بزرگ می خواند

۱ در چهارمین سال سلطنت یهویاقیم، پادشاه یهودا، خداوند به من گفت:

۲ «طوماری بردار و هرچه را که تاکنون درباره اسرائیل و یهودا به تو گفته ام بر آن بنویس. همه چیزهایی را که از ابتدا -‌از زمان یوشیا تا به امروز‌به تو گفته ام بنویس.

۳ شاید وقتی مردم یهودا درباره مصیبتی که من برایشان می آورم بشنوند، از راه شرارت آمیز خود بازگردند. آنگاه من شرارتها و گناهانشان را خواهم بخشید.»

۴ پس من باروک، پسر نیریا را خواندم و هر آنچه را خداوند گفته بود، به او گفتم تا او بنویسد. و باروک تمام آنها را بر روی طومار نوشت.

۵ پس از آن من به باروک چنین گفتم: «من دیگر اجازه ندارم وارد معبد بزرگ شوم.

۶ امّا می خواهم تو، وقتی مردم در روزه هستند، به آنجا بروی و این طومار را بلند بخوانی تا همه آنها آنچه را که خداوند به من گفته و تو آن را نوشته ای بشنوند. در جایی این را بخوان که همه مردم، از جمله اهالی یهودا که از شهرهای خودشان آمده اند، بتوانند بشنوند.

۷ شاید آنها به حضور خداوند دعا کنند و از راه های شرارت آمیز خود بازگردند، وگرنه گرفتار خشم و غضب شدید خداوند خواهند شد.»

۸ باروک همان طور که به او گفته بودم، پیامهای خداوند را در معبد بزرگ خواند.

۹ در ماه نهم از پنجمین سال سلطنت یهویاقیم، پادشاه یهودا، مردم اورشلیم و کسانی که از شهرهای یهودا آمده بودند، همه برای جلب رضایت خداوند روزه گرفته بودند.

۱۰ پس وقتی همه گوش می دادند، باروک از روی طومار، آنچه را به او گفته بودم خواند. او این کار را در اتاق جمریا پسر شافان منشی دربار انجام داد. غرفه او در صحن بالایی نزدیک در ورودی دروازه جدید بود.

طومار برای درباریان خوانده می شود

۱۱ میکایا، پسر جمریا و نوه شافال، سخنان خداوند را که از روی طومار به وسیله باروک خوانده شد، شنید.

۱۲ بعد از آن او به کاخ سلطنتی، به دفتر منشی دربار، جایی که درباریان در آن جلسه داشتند، رفت. الیشمع منشی، دلایا پسر شمعیا، الناتان، پسر عکبور، جمریا پسر شافان، و صدقیا پسر حنیا در آن جلسه حضور داشتند.

۱۳ میکایا آنچه را باروک از روی طومار خوانده بود، برای آنها بازگو کرد.

۱۴ آنگاه آنها شخصی را به نام یهودی (پسر ننیا نوه شلمیا و نبیره کوشی) نزد باروک فرستادند تا طوماری را که او برای مردم خوانده بود بیاورد. باروک طومار را آورد.

۱۵ آنها از او خواستند بنشیند و طومار را برای آنها بخواند، پس باروک آن را خواند.

۱۶ بعد از آن همه با وحشت به یکدیگر نگاه کردند و به باروک گفتند: «ما باید این را به پادشاه گزارش دهیم.»

۱۷ بعد به او گفتند: «به ما بگو، چه چیزی تو را به نوشتن چنین طوماری هدایت کرد؟ آیا ارمیا متن آن را به تو داد؟»

۱۸ باروک گفت: «ارمیا کلمه به کلمه آن را به من گفت و من آن را بر روی این طومار نوشتم.»

۱۹ پس از آن، آنها به او گفتند: «تو و ارمیا باید بروید و خودتان در جایی پنهان کنید و به هیچ کس نگویید کجا هستید.»

پادشاه طومار را می سوزاند

۲۰ بزرگان دربار طومار را در دفتر الیشمع، منشی دربار، گذاشتند و به کاخ سلطنتی رفتند تا همه چیز را به پادشاه گزارش دهند.

۲۱ آنگاه پادشاه، یهودی را فرستاد تا طومار را بیاورد. او طومار را از دفتر الیشمع آورد و آن را برای پادشاه و تمام درباریانی که اطراف او ایستاده بودند، خواند.

۲۲ آن وقت زمستان بود و پادشاه در کاخ زمستانی در برابر آتش نشسته بود.

۲۳ یهودی هنوز بیش از سه یا چهار ردیف را نخوانده بود که پادشاه آن را با چاقوی کوچکی پاره کرد و به داخل آتش انداخت. او این کار را ادامه داد تا تمام طومار در آتش سوخت.

۲۴ نه پادشاه و نه درباریان از شنیدن آن دچار واهمه ای شدند، و تأسفی نیز از خود نشان ندادند.

۲۵ گرچه الناتان، دلایا، و جمریا از پادشاه خواهش کردند که طومار را نسوزاند، امّا پادشاه به آنها اعتنایی نکرد.

۲۶ پس از آن پادشاه دستور داد تا شاهزاده یرحمئیل، سرایا پسر عزرئیل، و شلمیا پسر عبدییل، مرا و منشی ام باروک را دستگیر کنند. امّا خداوند ما را پنهان کرده بود.

ارمیا طومار دیگری می نویسد

۲۷ بعد از آنکه یهویاقیم پادشاه طوماری را که من به باروک گفته بودم بنویسد سوزانید، خداوند به من گفت

۲۸ که طومار دیگری بردارم و هرچه را در طومار نخست بود بر آن بنویسم.

۲۹ خداوند به من گفت تا به پادشاه بگویم: «تو طومار را سوزاندی و از ارمیا ‌پرسیدی که چرا او نوشت که پادشاه بابل خواهد آمد و این سرزمین را ویران خواهد کرد و تمام مردم و حیوانات آن را خواهد کشت؟

۳۰ پس اکنون من، خداوند، به تو یهویاقیم پادشاه می گویم دیگر از نسل تو هیچ کس بر قلمرو داوود حکومت نخواهد کرد. جسد تو بیرون انداخته می شود تا روزها زیر گرمای خورشید و شبها در برابر یخ و سرما باشد.

۳۱ من تو و فرزندانت و درباریانت را به خاطر گناهانی که مرتکب شده اید مجازات خواهم کرد. نه تو و نه مردمان اورشلیم و یهودا به اخطارهای من اعتنایی نکردید، پس من بلایی را که گفته بودم بر سر شما خواهم آورد.»

۳۲ پس من طومار دیگری برداشتم و آن را به منشی خودم، باروک، دادم و او تمام چیزهایی که در طومار اولی بود، به انضمام پیامهای مشابه دیگر را بر آن نوشت.

 

یعقوب باب ۱

  ۱ یعقوب بندهً خدا و بندهً عیسی مسیح خداوند به دوازده طایفه اسرائیل که در سراسر عالم پراکنده اند سلام ودرود می فرستد.

  ایمان و حکمت

 ۲ ای برادران من ، هر گاه دچار آزمایشات گوناگون می شوید بی نهایت شاد باشید ،

 ۳ چون می دانید اگر خلوص ایمان شما در آزمایش ثابت شود بردباری شما بیشتر می شود

 ۴ و وقتی بردباری شما کامل شود شماانسانهای کامل و بی نقصی شده و به چیزی محتاج نخواهید بود.

 ۵ اگر کسی از شما فاقد حکمت باشد آنرا از خدا بخواهد و خدائی که همه چیز را با سخاوت می بخشد و انسان را سرزنش نمی کند آنرا به او خواهد داد.

 ۶ اما او باید با ایمان بخواهد و در فکر خود شک نداشته باشد ، چون آدم شکاک مانند موج دریا است که در برابر باد رانده و متلاطم می شود.

 ۷ چنین شخصی نباید گمان کند که از خداوند چیزی خواهد یافت ،

 ۸ چون شخص دو دل در تمام کارهای خود ناپایدار است.

  فقر و ثروت

 ۹ برادر مسکین باید به سرافرازی خود در برابر خدا فخر کند

 ۱۰ و در برابر ثروتمند نیز از ناچیزی خود ، زیرا او مانند گل علف زود گذر است ،

 ۱۱ همین که آفتاب با گرمای سوزان خود بر آن می تابد علف را می خشکاند ، گل آن می ریزد و زیبائی آن از بین می رود. شخص دولتمند نیز همینطور در میان فعالیت های خود از بین می رود.

  آزمایش و وسوسه

 ۱۲ خوشا به حال کسی که در برابر وسوسه از پای در نیاید ، زیرا وقتی آزموده شود تاج حیاتی را که خداوند به دوستداران خود وعده داده است خواهد گرفت.

 ۱۳ کسی که گرفتار وسوسه می شود نباید بگوید : « خداوند مرا به وسوسه انداخته است » چون خداوند از بدی مبرا است و کسی را به وسوسه نمی اندازد.

 ۱۴ انسان وقتی دچار وسوسه می شود که مجذوب و فریفته شهوات خود باشد.

 ۱۵ در نتیجه ، شهوت آبستن می شود و گناه را تولید می کند و وقتی گناه کاملا رشد کرد باعث مرگ می شود.

 ۱۶ ای برادران عزیز من ، خود را فریب ندهید.

 ۱۷ تمام بخشش های نیکو و هدایای کامل از آسمان و از جانب خدائی می آید که آفریننده نور است و در او تغییر و تیرگی وجود ندارد.

 ۱۸ او بنا به ارادهً خود و به وسیلهً کلمهً حقیقت ما را آفرید تا ما نمونه ای از خلقت تازهً او باشیم.

  شنیدن و انجام دادن

 ۱۹ بنابراین ای برادران عزیز من ، این را بدانید که هر کس باید زود بشنود ، دیر جواب دهد و دیر عصبانی شود ،

 ۲۰ چون عصبانیت انسان به هدفهای نیکوی الهی کمک نمی کند.

 ۲۱ پس هر نوع عادت ناشایست و رفتار شرارت آمیز را از خود دور کنید. خود را به خدا بسپارید و کلامی را که او در دلهای شما کاشته و می تواند شما را نجات بخشد با فروتنی بپذیرید.

 ۲۲ شما باید بر طبق کلام او عمل کنید و فقط با شنیدن خود را فریب ندهید ،

 ۲۳ چون کسی که به کلام گوش می دهد ولی بر طبق آن عمل نمی کند مانند مردی است که به آینه نگاه می کند و قیافه طبیعی خودرا در آن می بیند.

 ۲۴ او خود را می بیند ولی همین که از جلوی آینه دور می شود فراموش می کند که قیافه اش چگونه بود.

 ۲۵ اما کسی که با دقت به شریعت کامل و آزادی بخش نگاه کند و همیشه متوجه آن باشد و شنوندهً فراموشکاری نباشد بلکه مطابق آن رفتار کند ، خداوند تمام کارهای او را برکت خواهد داد.

 ۲۶ اگر کسی گمان می کند که آدم متدینی است ولی زبان خود را مهار نمی کند خود را فریب می دهد و ایمان او بیهوده است.

 ۲۷ دیانت پاک و بی آلایش در برابر خدای پدر این است که وقتی یتیمان و بیوه زنان دچار مصیبت می شوند از آنها توجه کنیم و خود را از فساد جهان دور نگهداریم.

Go to top