برنامه مطالعه کتاب مقدس

اول سموئیل فصل 23 حزقیال فصل 19 مکاشفه فصل 20

اول سموئیل باب ۲۳

نجات شهر قعیله

۱ یک روز به داوود خبر رسید که فلسطینیان به شهر قعیله حمله کرده و خرمنهای آنها را غارت کرده اند.

۲ داوود از خداوند پرسید: «می خواهی بروم و به فلسطینیان حمله کنم؟» خداوند به داوود فرمود: «بلی، برو و آنها را شکست بده و قعیله را آزاد کن.»

۳ امّا همراهان داوود گفتند: «ما در اینجا در یهودیه در ترس و بیم به سر می بریم، پس چطور می توانیم به قعیله برویم و با لشکر فلسطینیان بجنگیم؟»

۴ آنگاه داوود دوباره از خداوند سؤال کرد و خداوند جواب داد: «برخیز و به قعیله برو. من به تو کمک می کنم که فلسطینیان را شکست بدهی.»

۵ پس داوود و مردان او به قعیله رفتند و با فلسطینیان جنگیدند و تلفات سنگین جانی به آنها رساندند و رمه و گلّه آنها را تاراج کرده با خود آوردند و به این ترتیب داوود مردم قعیله را نجات داد.

۶ وقتی که ابیاتار، پسر اخیملک نزد داوود به قعیله فرار کرد، جامه مخصوص کاهنان را با خود برد.

۷ کسی به شائول خبر داد که داوود به قعیله آمده است. شائول گفت: «خداوند او را به دست من داده است، زیرا با آمدن به داخل چهار دیوار این شهر، خودش را به دام انداخته است.»

۸ پس شائول همه سپاهیان خود را جمع کرد تا به قعلیه لشکرکشی کنند و داوود و همراهان او را دستگیر نمایند.

۹ هنگامی که داوود شنید که شائول می خواهد به او حمله کند، به ابیاتار کاهن گفت: «جامه مخصوص کاهنان را نزد من بیاور.»

۱۰ آنگاه داوود دعا کرده گفت: «ای خداوند خدای اسرائیل، بنده ات شنیده ام که شائول خیال دارد به قعیله حمله کند و به خاطر من شهر را خراب کند.

۱۱ آیا مردم قعیله مرا به دست او تسلیم می کنند؟ آیا همان طور که شنیده ام شائول به اینجا می آید؟ ای خداوند خدای اسرائیل، تمنّا می کنم که به من جواب بده.» خداوند فرمود: «بلی، شائول به اینجا می آید.»

۱۲ داوود پرسید: «آیا مردم قعیله مرا و همراهانم را به دست شائول تسلیم می کنند؟» خداوند جواب داد: «بلی، تسلیم می کنند.»

۱۳ آنگاه داوود با مردان خود که تعدادشان در حدود ششصد نفر بود از قعیله حرکت کردند و شهر به شهر می گشتند. چون شائول آگاه شد که داوود فرار کرده است از رفتن به قعیله دست کشید.

داوود در نواحی کوهستانی

۱۴ هنگامی که داوود در بیابان در کوهستان های زیف به سر می برد، شائول همه روزه در تعقیب او بود، ولی خداوند نمی خواست که داوود به دست شائول بیفتد.

۱۵ داوود در جنگل حارث بود که شنید شائول برای کشتن او آمده بود.

۱۶ در همان وقتی که داوود در بیابان زیف بود، یوناتان، پسر شائول برای دیدن او به آنجا رفت و او را تشویق کرد که به حمایت خداوند اطمینان داشته باشد.

۱۷ او گفت: «نترس! زیرا پدرم، شائول هرگز به تو صدمه ای نخواهد زد. تو به مقام سلطنت در اسرائیل می رسی و من شخص دوم در دربار تو خواهم شد. و پدرم هم این را می داند.»

۱۸ پس هردوی ایشان، پیمان دوستی خود را تازه کردند. داوود در جنگل ماند و یوناتان به خانه خود برگشت.

۱۹ بعضی از اهالی زیف نزد شائول در جبعه رفتند و به او گفتند: «داوود در نواحی جنوب یهودیه در غارهای حارث در کوه های حخیله به سر می برد.

۲۰ ای پادشاه، می دانیم که شما چقدر مشتاق دستگیری او هستید؛ پس هر زمان که مایل هستید با ما بیایید و ما وظیفه خود می دانیم که او را به دست شما تسلیم کنیم.»

۲۱ شائول گفت: «خداوند به شما برکت بدهد که این قدر با من مهربان هستید.

۲۲ بروید بیشتر تحقیق کنید تا مطمئن شوید و پناهگاه دقیق او را معلوم کنید و بپرسید که چه کسی او را دیده است؛ زیرا شنیده ام که او خیلی حیله گر است.

۲۳ وقتی مخفیگاه او را پیدا کردید به من اطّلاع دهید بعد من همراه شما می آیم و اگر در این سرزمین باشد، حتّی اگر لازم باشد تمام سرزمین یهودیه را جستجو کنم، او را پیدا می کنم.»

۲۴ آنگاه همه برخاستند و قبل از شائول به زیف برگشتند. در این وقت داوود و همراهان او در بیابان معون واقع در عربه در جنوب صحرا بودند.

۲۵ و شائول و مردان او به تعقیب او رفتند. وقتی داوود از آمدن شائول به زیف آگاه شد، او و همراهانش به طرف صخره های کوه های معون رفتند و در آنجا ماندند. وقتی شائول این را شنید به تعقیب او رفت.

۲۶ اکنون شائول در یک طرف کوه بود و داوود در طرف دیگر. هرقدر که داوود و همراهانش عجله می کردند که از شائول دورتر شوند، شائول و مردانش برای دستگیری آنها، نزدیکتر می شدند.

۲۷ در همین وقت قاصدی آمد و به شائول گفت: «فوراً بازگردید زیرا که فلسطینیان به کشور حمله کرده اند.»

۲۸ پس شائول از تعقیب داوود دست برداشت و برای جنگ با فلسطینیان رفت. به همین دلیل آنجا را «کوه جدایی» نامیدند.

۲۹ داوود از آنجا رفت و در غارهای عین جدی ساکن گردید.

 

حزقیال باب ۱۹

  سرود سوگواری

 ۱ خداوند به من فرمود که برای پادشاهان اسرائیل این سوگنامه را بخوانم:

 ۲ مادر تو چه ماده شیری در میان شیرها بود! او بچّه های خود را در میان شیرهای ژیان بزرگ کرد

 ۳ او یکی از بچّه هایش را بزرگ کرد و به او آموخت که شکار کند و او آدمخوار شد.

 ۴ ملّتها علیه او هشدار دادند و در گودال ایشان گرفتار شد، و او را به قلاب کشیدند و به سرزمین مصر بردند.

 ۵ مادرش وقتی دید که همه امیدهایش برباد رفته، آنگاه بچّه دیگرش را بزرگ کرد، و او رشد کرد و شیر ژیانی شد.

 ۶ وقتی او کاملا بزرگ شد او با شیران پرسه می زد، او نیز شکار کردن آموخت و آدمخوار شد.

 ۷ او دژهایشان را درهم کوبید و شهرهایشان را ویران کرد. سرزمین و ساکنانش از غرّش او ترسان شدند.

 ۸ ملّتها علیه او گرد هم آمدند؛ آنها دام خود را گسترانیدند و او را در دامشان گرفتار کردند.

 ۹ با قلابها او را در قفس نهادند و نزد پادشاه بابل بردند. آنها او را زندانی کردند پس صدای غرّش او دیگر هرگز در کوه های اسرائیل شنیده نخواهد شد.

 ۱۰ مادر تو چون تاکی در تاکستان بود که در آب کاشته شده، و به خاطر آب فراوان، پر برگ و پر میوه بود.

 ۱۱ شاخه های او نیرومند بودند و رشد کرد و گرز پادشاهان شد. تاک چنان رشد کرد که سر به آسمان می کشید. همه دیدند که چه پر برگ و بلندبالا بود،

 ۱۲ امّا دستهای خشمگینی او را ریشه کن کرد و بر زمین افکند. باد شرقی میوه هایش را خشک کرد و فرو ریخت و شاخه های نیرومندش خشک گشتند و سوختند.

 ۱۳ اکنون تاک در بیابان، و در زمین خشک و تشنه کاشته شده است.

 ۱۴ تنه اش آتش گرفته و شاخه ها و میوه اش را سوزانده و دیگر شاخه نیرومندی از آن باقی نمانده است، تا گرزی برای دست پادشاهان باشد. این سوگنامه بارها سروده شده است.

 

مکاشفه باب ۲۰

  سلطنت هزار ساله

 ۱ سپس فرشته ای را دیدم که از آسمان به زیر می آمد و کلید چاه بی انتها و زنجیر بزرگی در دست داشت.

 ۲ او اژدها و آن مار قدیم را که همان ابلیس و یا شیطان است گرفت و او را برای مدت هزار سال در بند نهاده

 ۳ به چاه بی انتها انداخت و در آن را به رویش بسته و مهر و موم کرد تا او دیگر نتواند ملتها را تا پایان آن هزار سال گمراه سازد. بعد از آن برای زمانی کوتاه آزاد گذاشته خواهد شد.

 ۴ آنگاه تخت هائی را دیدم که بر روی آنها کسانی نشسته بودند که امر داوری به آنها واگذار گردیده بود. هم چنین کسانی را دیدم که به خاطر شهادت عیسی و کلام خدا سرهایشان از تن جدا شده بود ــ کسانی که آن حیوان وحشی و پیکره اش را پرستش نکرده و نشان آن را بر پیشانی و دست های خود نداشتند ــ آنها دوباره زنده شده و هزار سال با مسیح حکمرانی کردند.

 ۵ اما بقیهً مردگان تا پایان آن هزار سال زنده نشدند. این اولین رستاخیز است.

 ۶ متبارک و مقدس است کسی که در رستاخیز اول سهمی دارد مرگ دوم بر آنان قدرت ندارد بلکه آنها کاهنان خدا و مسیح خواهند بود و تا یک هزار سال با او حکومت خواهند کرد.

  شکست خوردن شیطان

 ۷ همین که این هزار سال به پایان برسد شیطان از زندان خود آزاد خواهد شد

 ۸ و برای فریب دادن مللی که در چهار گوشهً زمینند بیرون خواهد رفت. او ، جوج و مأجوج را که مانند شن های دریا بیشمارند برای جنگ جمع می کند.

 ۹ آنها در پهنهً زمین پخش شدند و اردوی مقدسین و شهر محبوب او را محاصره کردند. اما از آسمان آتش بارید و آنان را نابود ساخت.

 ۱۰ ابلیس که آنان را فریب می داد خود به داخل دریاچهً آتش و گوگرد جائی که حیوان و پیامبر دروغین بودند افکنده شد. آنها شب و روز و تا ابد عذاب و شکنجه خواهند دید.

  داوری آخر

 ۱۱ آنگاه تخت سفید بزرگی را دیدم که شخصی بر آن نشسته بود. آسمان و زمین از حضور او گریخت و دیگر اثری از آنها نبود.

 ۱۲ و مردگان را دیدم که همه از بزرگ و کوچک در مقابل تخت ایستاده بودند و کتابها باز می شد. در این وقت کتاب دیگری که همان دفتر حیات است گشوده شد. مردگان بر طبق آنچه در کتابها نوشته شده بود یعنی مطابق اعمال خود داوری شدند.

 ۱۳ دریا مردگان خود را تحویل و مرگ و عالم اموات نیز مردگانی را که در خود نگاه داشته بودند پس دادند. آنها از روی اعمالشان داوری شدند.

 ۱۴ آنگاه مرگ و دنیای مردگان به دریاچهً آتش افکنده شد ( این دریاچهً آتش مرگ دوم است )

 ۱۵ و هر کس که نامش در دفتر حیات نوشته نشده بود به درون آن افکنده شد.

Go to top